en
Feedback
وَ ما اَدْراک...؟

وَ ما اَدْراک...؟

Open in Telegram

در خلسه‌ی مدامِ کلمه‌ها...! . . . دو کانال حافظیه و سعدیچه نیز از آنِ من است: @divanche_hafez @saadiche

Show more
950
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
روبه‌روی ضریح، #متولد_سال_دوصفر رو بغل می‌کنم و تا جایی که امکان داره بالا میارمش. بهش می‌گم: با امام رضا خداحافظی کن و بگو دوباره زود میاییم پیشت. با لهجه‌ی کودکانه‌ی مخصوص به خودش میگه: خدافس امام رضا. مراقب خودت باش تا ما برگردیم! تا حالا اینطوری به یه امام گفته بودین مراقب خودت باش؟! @Naargesrad

Video message01:00

همیشه قبل هر حرفی برایت شعر می‌خوانم! قبولم کن… من آداب زیارت را نمی‌دانم…

Repost from N/a
دیده‌ی بدبین بپوشان ای کریمِ عیب‌پوش زین دلیری‌ها که من در کنجِ خلوت می‌کنم! #غزلیات_حافظ

خدای آن دوردست‌ها، یک امروزی، ما را از حُسنِ چشمه‌ی زلال صفات حَسن بنوشان… آنقدر که سخاوت کنیم و ببخشیم هرچه کینه و کاستی و خشم و خاطره و زخم و زجه که از بندگان دیگرت روی قلب‌هامان سنگینی می‌کند… به کرامتِ بی‌مثالِ کریمت، آمین. #نرگس_راد @Naargesrad

سال نو مبارک رفقای جان…❤️

حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَال . . . 🌱

حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَال . . .

همیشه دوست داشته‌ام توی کانالم پر باشد از نوشته‌های کوتاهِ بدون فکر. به کانال‌نویس‌هایی که کلمات توی ذهن‌شان را بی‌درنگ انتشار می‌دهند و از احساس‌های آنی خود می‌نویسند، غبطه خورده‌ام همیشه. من هر جمله‌ی نقطه‌داری که می‌نویسم، ویرایشگر ذهنم هزاربار قبل از انتشار می‌خواندش! حالا اما یک گنجشک بی‌تاب توی دلم پر می‌زند! احساس آنی من در لحظه‌ی اکنون دلتنگی برای توست! حسِ خوشایند طلب تو. چند روزیست که بی‌قرار حرمت شده‌ام شاه! بی‌تابِ انگورهای رقصان روی ضریحت. دلم بدجوری نجف می‌خواهد…! مرحمتی کن و مرا از لحظه‌ی بی‌تاب اکنون به وصالِ آن آرمان‌شهرِ بی‌دغدغه‌ی آرام برسان… @Naargesrad

در برابر دنیایی که گرفتاری‌های آن همانند خواب‌های پریشان شب می‌گذرد، شکیبا باش... #حضرت_امیر_علیه‌السلام

شب سوم/ برای ۹ ساله‌های مکلّف ۹ ساله بودم و اولین سحر تکلفم بود! کتابچه‌ی کوچکی را از توی سجاده‌ی مامان برداشتم و شروع کردم به خواندن. زیاد بود. برای منه ۹ ساله زیاد بود آنهمه دعای ناآشنا. آن کلمات سخت عربی تمام که شد فهمیدم دعای ۳۰ روز رمضان را پشت سرهم خوانده‌ام! خوشحال از به جا آوردن چنین فریضه‌ای و خسته از اولین سحر سخت تکلف! کشِ چادرم را محکم می‌انداختم پشت سرم. از ۹ سالگی تا…؟ دنیایم پر بود از ۹ ساله‌های مکلفی که هرچه پوشیده‌تر، محبوب‌تر. توی راه مدرسه کودکان چادر به سری بودیم که سودای بهشت داشتیم و روزه می‌گرفتیم به سختی! و خودمان را از خوراکی‌های توی بوفه‌ی یک ماه بسته‌ی مدرسه محروم می‌کردیم از ترسِ آتش. تمامیت دینت را از معلم پرورشی و امام جماعتِ همیشه دیر رسیده به صف اول شناختیم وقتی که مکلف شده بودیم. نسل ما دینش را از نسلی آموخت که گذاره‌های اشتباه زیاد داشت. شرعش را از آدم‌های پاک و ساده‌ای گرفت که برای این روزگارِ غرقِ در مجاز، آب‌دیده نبودند. خیلی از ما یک‌جایی به بعد خودمان شروع کردیم به شناختن. به پرسیدن از چیزهایی که تا قبل از این منع بودیم ازشان. در میان دنیای دریده از آرواره‌های گرگ‌های تیزهوش، پاکی و سادگی جواب ایمان نبود دیگر. ۹ ساله‌های حالا پاک و زلالند هنوز. دینت را، راه و رسم نیک‌بختی در این دنیا را تو جلوی پایشان بگذار. چشم‌شان اگر که به خیلی چیزهای دیگر باز است، بارقه‌ای از مسیر هدایتت را در میان همه‌ی آن‌ چیزها بنشان. آب‌دیده‌ی این دنیایشان کن تا دریادیده‌ی دنیای دیگرت شوند. برایشان آن خدایِ رحیم باش فقط. بی‌که چشم‌شان تنها پی بخششت باشد… آمین. #نرگس_راد @Naargesrad

شب اول/ به شکرانه‌ی سلامتی نزدیک دو ماه است که درگیر بیماری‌ام! از این بیماری‌ها که هنوز نه منشأ و علتش پیداست و نه راه درمانش! روی چشم چپم پرده کشیده‌ای و چرایش را هنوز نه من میدانم و نه آن دکترها. جهانت را تار می‌بینم! با همین تاری دید اما، آسمان هنگام غروبت زیباتر است. ریل‌های مترو، مهندسی پیچیده‌ای دارند. ابرهای عصر پُرتر و سفیدترند. رگ‌های مچ دست پسرم واضح‌ترند. خطوط روی دست‌هام عمیق‌ترند. ظرف‌های توی ظرفشویی صیقل عجیبی دارند. مژگان یار، سیاه‌تر است. بنفشه‌های توی پارک لطیف‌ترند. نارنجیِ غروبت فرق دارد با روزهای دیگر و با این وجود جهانت همه تار است پیش چشمانم… توی این دوماه روی صندلی انتظار چندین مطب و چندین بیمارستان نشسته‌ام و به درد هزاران نفر نگریسته‌ام. آدم‌های سالمِ شکر نعمت به جا نیاورده؟ یا درحال آزمایشِ دنیوی بوده یا کارما زده و یا هرچه که تو می‌گویی. یک‌بار از همین چنددفعه که روی یکی از این صندلی‌ها منتظر بودم و مثل سگ از نتیجه‌ی احتمالی دکتر ترسیده بودم، یاد تو افتادم! آنجا که گفته‌ای: «چون به سختی و گرفتاری در‌آیند مرا می‌خوانند، و چون سختی و گرفتاری را از آن‌ها برداریم، از ما دور می‌شوند گویی که خدایی نداشته‌اند.» همان‌جا اغراق کردم. به تمام لحظات وفور نعمت که ندیدم و آن گوهر پاکِ سلامتی که حالا از دستم لغزیده. می‌گویند رمضان که می‌شود، می‌آییم به مهمانی تو. من اما معتقدم تو به مهمانی من می‌آیی! ناخوانده، بی‌که تمیزی خانه‌ام و یا مهیا بودن یا نبودنم برای پذیرایی از تو برایت مهم باشد، نور میشوی روی قلبم و رخصت ۳۰ روز نزدیکی به خودت را میدهی. خیلی نزدیک! امروز اولین روزی‌ست که داروهایم را شروع کرده‌ام و امیدوارم به بهبودی. حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم، باز روی صندلی مطبی در انتظار نشسته‌ام و از پنجرهْ تار می‌بینم که تو داری قطره‌قطره توی شهر می‌باری. خدای اِنی اَسئلُک‌های سحر، بلندمرتبه‌ی جوشن کبیرها، این‌بار برایم شفا باش. برای من و همه‌ی آن هزارها که روی صندلی‌های انتظار، منتظر درمانند… آمین. #نرگس_راد @Naargesrad

Khaneye Doost.mp313.92 MB

شما که اصفهان هستید و اینجایید: من مدتی هست که یک کسب‌و‌کار کوچک خونگی راه انداختم و حلوای خونگی می‌پزم. کاری که برای سال‌های زیادی در انجامش تبحر داشتم! حالا هم به مناسبت نیمه‌ی مبارک شعبان روی چندتا از محصولات پرفروش تخفیف خیلی خوبی گذاشتم. لطفا اگر که اصفهان هستید به هر نحوی که براتون ممکن هست این کسب‌و‌کار کوچیک من رو حمایت کنید. اگر هم که اصفهان نیستید اما رسانه‌ای دارید که به اصفهانی‌های عزیز دسترسی دارید، لطفا و لطفا و لطفا این طفل نوپای من رو معرفی کنید❤️ پیج اینستاگرامم اینجاست: حلوای حَلاوَت

میشه بهم بگین شما که من رو می‌خونید، ساکن اصفهان هستین یا نه؟
Anonymous voting

من شب‌های زیادی به آن شبِ تنهایی تو فکر کرده‌ام. به لحظه‌ی ترس و دلهره‌ات از مبعوث شدن و آن بارِ سنگینی که روی دوشت انداختند و همه‌ی آن چیزی که بر قلب مبارکت ریختند. بعدش تو لرزیده‌ای! و خواستی که عبایت را روی شانه‌هایت بندازند تا از لرزِ چیزی که بعد از این خواهی شد، کم کرده باشی. اما عظمت آن اتفاق را دیگر هیچ چیزی کم نکرد! تو باز لرزیدی. از اینکه برگزیده شده بودی میان هزاران نفر و باز شکستی از سختیِ صعب‌العبورترین مسیری که تا به حال بشریت رفته و باز گریستی برای ما که تو را برگزیدیم میان هزاران آیین و شریعت و فرقه. نگاه می‌کنم به خودم و به تمام راهی که تا به حال آمده‌ام. بیشتر از چیزی که فکرش را می‌کردم از راه تو و از آن مسیرِ پر اضطرابِ برگشت تو از حرا، دور بوده‌ام. دلم به دلْ شکستن تو نیست. به تو که گفته‌ای پدر این امتی. همین هم شد که توی این چند سال هرجای سخت و صعبی که بخواهم قدم بگذارم، قبلش فکر می‌کنم به تو. که اگر تو بودی، پایت را اینجا می‌گذاشتی یا نه؟ همین فکر کردن به تو پیش از هر قدمی، به گمانم انسان‌ترم کرده باشد این سال‌ها. فارغ از دینم و شریعتم که وابسته به آن شب تنهایی توست. راستش این چیزی که حالا شده‌ام را بیشتر شبیه تو می‌دانم. دوست‌ترش هم میدارم. شب عزیزِ از بَر خواندنت بر تو، و روز کامل شدن تمام اخلاق‌های وارسته بر ما که تو را برگزیدیم مبارک، مُحَمّدِ خوبی‌ها. #نرگس_راد @Naargesrad

از کِی یاد گرفتیم انقدر در مورد همه چیز حکم کلی بدیم؟ اگر چیزی برای من کار نکنه، پس صد در صد برای تو هم کار نمی‌کنه! اگر من از چیزی جواب گرفتم، پس تو هم باید جواب بگیری! به اندازه‌ی تک‌تک آدم‌های روی زمین راه برای رسیدن یا نرسیدن به جواب هست. انقدر مرکز جهان نباشیم لطفا.

خواننده‌ی مورد علاقه‌ت توی کانالش ویس بزاره و شعر مورد علاقه‌ترت رو بخونه! یا خودش گوش بده مثلا! آخ! آخ! آخ…

Repost from Mohsen Chavoshi
5.60 KB

Repost from Mohsen Chavoshi
5.60 KB