en
Feedback
سیب سرخ

سیب سرخ

Open in Telegram

─┅─═ঊঈبِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمঊঈ═─┅─ ❀اَللّهُمَ صَلِ عَلی مُحَمَّدِِ وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِل فَرَجَهُم❀ 🌷به نام پر عظمت پدر🌷 رَحِمَ اللهُ مَن یَقرأُ الفاتِحَةَ مَعَ الصَّلَوات ♡بِیِآدِ پِدَرَم ♡ آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند ...

Show more
2 482
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-430 days
Posts Archive
     #تو را       بہ جاےِ همہ روزڪَارانے ڪہ در ڪنارت نبودم ، ساعت‌هايى ڪہ تو را نداشتم، لحظہ هايى ڪہ بدون تو ڪَذشت ، ثانيہ هايى ڪہ از خندہ هايت دور           بودم #دوست_میدارم......!! #محمدرضا_فرنام ‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌࿐ྀུ༅࿇༅═‎‌‌‌‌‌‌┅─

هر روز می‌پرسی که: آیا دوستم داری؟ من جای پاسخ بر نگاهت خیره می‌مانم تو در نگاه من، چه می‌خوانی، نمی‌دانم اما به جای من، تو پاسخ می‌دهی: آری. ما هر دو می‌دانیم چشم و زبان، پنهان و پیدا، رازگویانند و آنها که دل با یکدیگر دارند حرف ضمیر دوست را ناگفته می‌دانند ننوشته می‌خوانند. من «دوست دارم» را پیوسته در چشم تو می‌خوانم ناگفته می‌دانم من آنچه را احساس باید کرد یا از نگاه دوست باید خواند. هرگز نمی‌پرسم که: آیا دوستم داری قلب من و چشم تو می‌گوید به من: آری! #فریدون_مشیری📖

🍃 گونه هایت را بوسه بوسه عاشقانه ورق مے زنم مثل دفترے پراز دوستت دارم مثل رمانی پراز عاشقانه. مثل صدای یک ساز دلنشین

خدا گويد.. تو اے زيباتر ازخورشيد زيبايم تو اے والاترين مهمان دنيايم بدان آغوش من باز است شروع كن! يك قدم باتو تمام گامهاے ماندہ اش بامن .. ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‏‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‏‌‌

Voice message00:25

پاییز معنایی ندارد ... وقتی سبزینه ی زمین ... به حافظه ی سیاه گُــــلوَنی پناه می برد..... گشسبانو و اما درباره ی گلونی:گُلوَ
پاییز معنایی ندارد ... وقتی سبزینه ی زمین ... به حافظه ی سیاه گُــــلوَنی پناه می برد.....   گشسبانو و اما درباره ی گلونی:گُلوَنی یا گُل وَنی در زبان لُری به گونه‌ای از سربند یا روسری چهارگوش که معمولا از جنس ابریشم با نقش‌های سنتی است گفته می‌شود. این پوشش، بخشی از پوشاک مردم لر است که زنان لُر به طرز خاصی به سر می‌کنند، در نقش آناهیتا بر روی یک پلاک گچبری در محوطه برزقباله لرستان، آناهیتا درست مانند زنان لر، سربندی به دور سر بسته است و گیسوان بافته و طناب پیچش از زیر آن هویداست. همچنین در دوران ساسانی نمونه ای از سربند دیده می‌شود که بسیار شبیه گلونی امروزی لرستان است. بیست و شش اردیبهشت روز جهانی " گلونی" گرامی باد

پاییز معنایی ندارد ... وقتی سبزینه ی زمین ... به حافظه ی سیاه گُــــلوَنی پناه می برد..... گشسبانو و اما درباره ی گلونی:گُلوَ
پاییز معنایی ندارد ... وقتی سبزینه ی زمین ... به حافظه ی سیاه گُــــلوَنی پناه می برد.....   گشسبانو و اما درباره ی گلونی:گُلوَنی یا گُل وَنی در زبان لُری به گونه‌ای از سربند یا روسری چهارگوش که معمولا از جنس ابریشم با نقش‌های سنتی است گفته می‌شود. این پوشش، بخشی از پوشاک مردم لر است که زنان لُر به طرز خاصی به سر می‌کنند، در نقش آناهیتا بر روی یک پلاک گچبری در محوطه برزقباله لرستان، آناهیتا درست مانند زنان لر، سربندی به دور سر بسته است و گیسوان بافته و طناب پیچش از زیر آن هویداست. همچنین در دوران ساسانی نمونه ای از سربند دیده می‌شود که بسیار شبیه گلونی امروزی لرستان است. بیست و شش اردیبهشت روز جهانی " گلونی" گرامی باد

#اجرا_مریم #میکس_احسان_حقانی 🎹 EhsanMusi ♡━━━━━🍃🍎 🆔@paeizeshgh

بی تویک شب تن من خواب نداشت دل من درقفس سینه چنان تاب نداشت بی رخت ای نفس خفته من دست تقدیر، مگر یک نفس آرام گذاشت؟ #موسوی_شکیب

تمامِ روز به انکارِ تو مشغولم فرو می روم انگار در میزِ کار در صندلیِ تاکسی در اخبارِ تکراریِ دنیا در بوی فقرِ ماسیده بر پیاده رو فرو می روم انگار مثلِ کارگرهای معدن که در بوی گوگرد و زغال فراموش می کنند گرسنگی خیابان های حریص را... شب که می رسد روی شانه ی قرص های خواب تشییع می شوم تا سردخانه ی رختخواب ملافه را روی صورتم می کشم تا خوابم به مرگ شبیه تر شود مبادا پیدایم کنی مبادا پشتِ پلک هایم قدم بزنی بیراهه ی رویاهای فراموش شده را از نو کشف کنی مبادا یادم بیفتد که هنوز می سوزم در آرزوی دوباره دیدنت! تمامِ ثانیه ها به انکارِ تو مشغولم به تراشیدنِ یادِ تو از تنِ اشیا - که در هر چیزی کمی از تو هست که وزنِ خاطره ات سنگینی می کند پیرامونِ بودنِ من - تمامِ عمر به انکارِ تو مشغولم ولی امان از ابر که کمی پیش از تو می آید انگار نگاهی آشنا به من می اندازد و می گذرد از میانِ سلول های من بعد هر گوشه ی این شهرِ شلوغ که پنهان شوم پیدایم می کنی می باری بر من در من می باری تسلیم می شوم خیس... بعد تکیه می دهم به شانه ات و مشت مشت خاک را پس می زنم دوباره فرو می روم در آغوشِ "دوستت دارم"های مدفون و تمامِ "یادت هست" ها را می بوسم و بعد در اتاقی سپید بیدار می شوم از خواب در سایه روشنِ میله های پنجره و هنوز روحم آشفته است... #پوریا_اشتری از کتاب "تمامِ عمر به انکارِ تو مشغولم"

تمامِ روز به انکارِ تو مشغولم فرو می روم انگار در میزِ کار در صندلیِ تاکسی در اخبارِ تکراریِ دنیا در بوی فقرِ ماسیده بر پیاده رو فرو می روم انگار مثلِ کارگرهای معدن که در بوی گوگرد و زغال فراموش می کنند گرسنگی خیابان های حریص را... شب که می رسد روی شانه ی قرص های خواب تشییع می شوم تا سردخانه ی رختخواب ملافه را روی صورتم می کشم تا خوابم به مرگ شبیه تر شود مبادا پیدایم کنی مبادا پشتِ پلک هایم قدم بزنی بیراهه ی رویاهای فراموش شده را از نو کشف کنی مبادا یادم بیفتد که هنوز می سوزم در آرزوی دوباره دیدنت! تمامِ ثانیه ها به انکارِ تو مشغولم به تراشیدنِ یادِ تو از تنِ اشیا - که در هر چیزی کمی از تو هست که وزنِ خاطره ات سنگینی می کند پیرامونِ بودنِ من - ¤ تمامِ عمر به انکارِ تو مشغولم ولی امان از ابر که کمی پیش از تو می آید انگار نگاهی آشنا به من می اندازد و می گذرد از میانِ سلول های من بعد هر گوشه ی این شهرِ شلوغ که پنهان شوم پیدایم می کنی می باری بر من در من می باری تسلیم می شوم خیس... بعد تکیه می دهم به شانه ات و مشت مشت خاک را پس می زنم دوباره فرو می روم در آغوشِ "دوستت دارم"های مدفون و تمامِ "یادت هست" ها را می بوسم و بعد در اتاقی سپید بیدار می شوم از خواب در سایه روشنِ میله های پنجره و هنوز روحم آشفته است... #پوریا_اشتری +از کتاب "تمامِ عمر به انکارِ تو مشغولم"

تمامِ روز به انکارِ تو مشغولم فرو می روم انگار در میزِ کار در صندلیِ تاکسی در اخبارِ تکراریِ دنیا در بوی فقرِ ماسیده بر پیاده رو فرو می روم انگار مثلِ کارگرهای معدن که در بوی گوگرد و زغال فراموش می کنند گرسنگی خیابان های حریص را... شب که می رسد روی شانه ی قرص های خواب تشییع می شوم تا سردخانه ی رختخواب ملافه را روی صورتم می کشم تا خوابم به مرگ شبیه تر شود مبادا پیدایم کنی مبادا پشتِ پلک هایم قدم بزنی بیراهه ی رویاهای فراموش شده را از نو کشف کنی مبادا یادم بیفتد که هنوز می سوزم در آرزوی دوباره دیدنت! تمامِ ثانیه ها به انکارِ تو مشغولم به تراشیدنِ یادِ تو از تنِ اشیا - که در هر چیزی کمی از تو هست که وزنِ خاطره ات سنگینی می کند پیرامونِ بودنِ من - ¤ تمامِ عمر به انکارِ تو مشغولم ولی امان از ابر که کمی پیش از تو می آید انگار نگاهی آشنا به من می اندازد و می گذرد از میانِ سلول های من بعد هر گوشه ی این شهرِ شلوغ که پنهان شوم پیدایم می کنی می باری بر من در من می باری تسلیم می شوم خیس... بعد تکیه می دهم به شانه ات و مشت مشت خاک را پس می زنم دوباره فرو می روم در آغوشِ "دوستت دارم"های مدفون و تمامِ "یادت هست" ها را می بوسم و بعد در اتاقی سپید بیدار می شوم از خواب در سایه روشنِ میله های پنجره و هنوز روحم آشفته است... #پوریا_اشتری +از کتاب "تمامِ عمر به انکارِ تو مشغولم"

Voice message02:32

Voice message02:20

وقتی عقربهء شب ... می خراشد تن و جانم را ، تیک تیک ثانیه های وحشت ، بر عُمرم می گذرد. کوچهء شب ، پُر می شود از ، حسِ رفتن. دیوار ها جار می زنند ، دردِ شب را. حرمت سکوت لا به لای ، فریاد های باد گم می شود. پنجره ها میلی برای ، باز شدن ندارند. انگار شب معبری است ، به خون. گونه های شعر ، سرخ می شود ، به سیلی قلم. دفتر می سوزد ، در انتهای گل واژه های آتش. غزل خاکستر می شود ، بر منارهء ایوانِ ، دلِ من. ماه رنگ می بازد. ستاره بی فروغ می شود. گویی این شهر ، ترانهء مرگ را می خواند. شاید دیگر چوبی ، برای تابوت نباشد. آری دیگر درختان هم ، به تبر بوسه نمی زنند. وای از این شب .... وای از این شهر .... وای از این شعر گلگون .... ━━━━━🍃🍎 🎙🎙#اجرا_مریم 🍎🍎🍎🍎 🎹🎼🎧 🆔@paeizeshgh

Voice message01:22

Voice message00:44

Voice message03:03

نازنین خدای من ، سالک راه تو،،راه دشواری را طی می‌کند از گردنه‌های حیرت می‌گذرد از بیابان‌های شک و تردید عبور می‌کند از مرداب‌های ناامیدی رد می‌شود از مخروبه‌ها و ویرانه‌های ترس می‌گذرد ، مباد که صبوری از کف بدهد و خسته شود ،  مباد که در راه بماند و از ادامه بازماند ، مباد که گم شود،  از صبر جمیلت جرعه جرعه بنوشان بر سالکان راهت که تشنه‌اند و گاه محتاج قطره‌ای ، از تامل و تعمقت مرهمی بساز و بر زانوان زخمیمان بنه ،  تا پای در گل نمانیم،  رهرو تو بسیار چیزها باید بیاموزد و شاید یکی از مهم‌ترین هایش قدردانی و سپاسگزاریش از یکایک ذرات هستی توست،  سپاس از گلی که از میان زمین سخت سر بر می‌آورد تا راه شکفتن را بپیماید و چه زیبا،  سختی زمین بر او هموار و نرم می‌شود،  سپاس از درختی که عریانی پاییز را و مرگ زمستان به جان می‌خرد تا بهار را ببیند و زندگی را مزمزه کند،  سپاس از کرمی که در پیله تاریک می‌ماند تا راه پروانه شدن و رستن از آنچه بود را بیابد و آخرالامر چنان زیبا به پرواز درآید که هر آدمی انگشت حیرت،  به دهان بگزد ، سپاس از  قطره‌ای که از زهدان ابر ، زایش بر زمین سرد را می‌پذیرد تا بگوید گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید ، هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور سپاس خورشیدی را که بی هیچ چشم داشت و بی هیچ تفاوتی میان علف هرز و یاسمن سپید می‌تابد،  سپاس این همه را که پیامبران منند و سپاس استادانم را سپاس دوستانم را ، سپاس تو را که اینان را بر من مرحمت نمودی و هر کدام هدیه هستند گران بها و دری قیمتی که باید قدردانست،  سپاس این دم و بازدمم را،  این هستن و بودن را این توان و مجال دوباره ، مبارک است امروز بر من به اشارتی و بشارتی

Voice message00:27