en
Feedback
Lil JoHn

Lil JoHn

Open in Telegram
365
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-730 days
Posts Archive
اسمم اینه از دیروز مدیر شدم توی شرکت ولی در واقع حمالم.

بچه‌ها الان وقت خرید طلای ابشده‌ست. ۴۰۰ تومن ارزون شده. گفتم بگیرید نگه دارید.

فردا جنازه‌م به سرکار می‌رسه بعد ادیت این ویدیو و کمتر از ۱۰ ساعت خواب در دو روز.

الان یهو متوجه شدم این کارگاه و پیج جدیدم حکم همون ماهیای طلایی آئورلیانو بوئندیا رو داره.

چطوری در موقعیتی که همه چیز به طرز تاریکی تخمیه راضی‌اید؟ تصور کن هیچکس و هیچ چیز در اطرافتون رو دوست ندارید. همین.

می‌خوام اسکیت (اسکیت بورد نه) بخرم. فکر می‌کنم ساعت طولانی اسکیت کردن و لباس پسرونه پوشیدن و زخم زیلی شدن حس گم‌شدن رو کم می‌کنه.

شما اول از همه دیدین هوم افیس چقدر خوشگله :٫) ازون جاهاست درش رو می‌بندم صداهای دنیا ساکت می‌شن. پیج یه مدتی هست خاک خورده. اگه دوست داشتید سیو و شر کنید✨ اگرم نه فدای سرتون. جاست فور فان هست همه چیز.

توییتر وسط جنگ حتی تخمی تر هم هست. یعنی فقط استرس و فشار روانیه الکیه. الان اقدام مهم چیه؟ چسناله و کسکلک؟

تتر بخرید از کوینکس

یه بریک از افسردگی و کار زیاد

تا الان داشتم ادیت می‌کردم. فردا می‌خوام محتوا بذارم براتون از کنج عزلت دربیام

مدیر رفته دبی بعد از صبح تا شب یا ضبطه، یا لایوه، یا ترید میکنه یا قرارای کاری میره. قشنگ دیوونه‌ست. مشهد هم بود جمعه‌ها هم تا شب کار می‌کرد. کل عید هم کار می‌کرد :|

photo content
+1

Home office 😸

Video message00:05

بدترینش هم اینه همه می‌خوان درستت کنن. من. نمی‌تونم. گذشته و حال من و تو شبیه هم نیست.

یه لحظات جادویی توی زندگی وجود دارن که عمیقا زنده‌ای. اگر بخوام از منظر علم فیزیک توصیفش کنم، اینطوریه که زمان بی‌نهایت کشدار می‌شه در مدت کم. توی جز جز فضای اطرافت حضور داری. هرجایی رو که می‌بینی در منحصر بفرد ترین حالت خودشه. به طور مثال توی جاده تنهایی، همه جا ساکته و داری جلو می‌ری. خورشید درنیومده و ابرها جلوش هستن. هوا آبی و اطراف خاکستری و سبز از درخت‌هاست. یکدفعه پرت می‌شم توی یه حس دیگه. اون حس این دفعه به طور «مثال» کودکی منه با تو. قدیما که می‌دیدمت و توی چشمات نگاه می‌کردم خودمو می‌دیدم درونت. الان؟ الان که نگاهت می‌کنم، لحظات جادویی نیست. زمان متوقف می‌شه. می‌خوام بالا بیارم و نمی‌تونم حرف بزنم. ساعت پنج صبح پرت می‌شم توی اون لحظه‌ توی جاده و همون حس‌ها رو تجربه می‌کنم. می‌فهمم هرموقع زمین و زمان این کار رو باهات می‌کنه یعنی یه چیزی تمومه. کارم باهات تمومه. آخرشه با همه چیز. آسوده می‌شم.

عجیب اینطوری توصیف می‌شه: یعنی من ادمی هستم که پشت سرم همیشه می‌گن اره نمی‌دونم چرا ولی اخلاقای عجیبی داره. با اکثر جمع‌ها و آدم‌ها جور درنمیام و حرف‌ نمی‌زنم و کاری نمی‌کنم، اگر هم بزنم و کاری کنم مطمئنا چیز عادی‌ای نیست. کلا عجیب واژه قشنگی نیست. نهایت درمانی که یک فرد عجیب می‌تونه بهش برسه اینه که بقیه صداش کنن منحصر بفرد. که اونم نیاز به از خودگذشتگی بسیار در جهت سرکوب داره، اینکه چیزی نگی و کاری نکنی و نذاری بشناسنت تا "نمیدونم چرا ولی عجیبه" رو نفهمن و گارد نگیرن.