en
Feedback
رمان دردهای بی درمان ( هانا سلیمانی )

رمان دردهای بی درمان ( هانا سلیمانی )

Closed channel

رمان دردهای بی درمان ✍️🏻هانا سلیمانی 🚫⛔️هرگونه کپی برداری پیگرد قانونی دارد.⛔️🚫 ⚠️پارت گذاری به صورت شنبه تا چهارشنبه ،روزی 1 پارت تا انتها رایگان ❤

Show more
5 802
Subscribers
No data24 hours
-327 days
+50730 days
Posts Archive
#نویسنده ۳۰روز گذشت ۳۰روز از روزی که خیلی عزیزان از ما در همین لحظات هنوز نفس می کشیدن و برای رویای ازادی فریاد می کشیدن . هیچ کلمه ای در وصف و حال بازماندگان ندارم جر اینکه همدرد و هم غم شما عزیزانم . هرگز در خواب هم نمی دیدم روزی برسه که آسفالت کف خیابانها برام مقدس بشه .

حقیقتا از استقبال بی نظیرتون شوکه شدم🥹🤭 مرسی که به ما اعتماد می‌کنید و رمان خوب می‌خونید🤩 ظرفیت باقی تنها 10 نفر است و بعد از آن لینک باطل خواهد شد

حقیقتا از استقبال بی نظیرتون شوکه شدم🥹🤭 مرسی که به ما اعتماد می‌کنید و رمان خوب می‌خونید🤩 ظرفیت باقی تنها 16 نفر است و بعد از آن لینک باطل خواهد شد

حقیقتا از استقبال بی نظیرتون شوکه شدم🥹🤭 مرسی که به ما اعتماد می‌کنید و رمان خوب می‌خونید🤩 ظرفیت باقی تنها 35 نفر است و بعد از آن لینک باطل خواهد شد

Repost from N/a
حمایت شما موجب خوشنودی و امید ماست... این پوشه پر از رمان های رایگان رو داشته باشید و از خوندنشون لذت ببرید. https://t.me/addlist/iVwri7fRgBYyYzU8 هدیه ای از گروه انجمن نویسندگان آنلاین برای شما عزیزان زیبای سرزمینم❤️ به امید روزهای خوب و روشن🕊

بهترین فرصت برای دنبال کردن کلی رمان درجه یک👌 ❌ظرفیت تکمیل اما بابت استقبال شما یک ساعت دیگر تمدید شد❌

بهترین فرصت برای دنبال کردن کلی رمان درجه یک👌 ❌تا تکمیل ظرفیت تنها ۱۴نفر❌

بهترین فرصت برای دنبال کردن کلی رمان درجه یک👌 ❌تا تکمیل ظرفیت تنها ۲۰نفر❌

Repost from N/a
به مناسبت اعیاد شعبانیه؛ 📚 این پوشه‌ی مخفی رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال انواع رمان جنایی، عاشقانه ،معمایی ، فانتزی ،بزرگسال ❌و ... که می‌خواین، نگردین!❤️‍🔥 https://t.me/addlist/25L3ODNAHtM4MTdk

اونایی که منتظر شروع این رویداد بودن دست به کار بشن👏😍 تا تکمیل ظرفیت تنها ۳۰نفر

بهترین فرصت برای دنبال کردن کلی رمان درجه یک👌 ❌تا تکمیل ظرفیت تنها ۳۵نفر❌

Repost from N/a
به مناسبت اعیاد شعبانیه؛ 📚 این پوشه‌ی مخفی رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال انواع رمان جنایی، عاشقانه ،معمایی ، فانتزی ،بزرگسال ❌و ... که می‌خواین، نگردین!❤️‍🔥 https://t.me/addlist/25L3ODNAHtM4MTdk

سلام دوستان عزیزم می‌دونم ساعت 1نصفه شبه و زمان مناسبی برای پست گذاشتن نیست اما بعد از مدتها همین الان شانسی وصل شدم و هر لحظه ممکنه ارتباطم قطع بشه. به حدی برای ایران غمگین و نگرانم که حتی خجالت می‌کشم بگم نگرانم نباشید و حالم خوبه. خدا به دل تک‌تک داغ دیدگان ایران صبر و آرامش ببخشه. به امید روزهای پر نور❤️ نمی‌دونم چقدر طول می‌کشه و اصلا چی پیش میاد ولی به محض برقرار شدن ارتباط و مناسب بودن وضعیت، پارت گذاری رو شروع می‌کنیم. مراقب خودتون باشید. در پناه خداوند🪽 غمگینم برای جوانان ایرانم که دلهایی پر از ارزوی ازادی داشتن اما... 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

بهترین فرصت برای دنبال کردن کلی رمان درجه یک👌 ❌تا تکمیل ظرفیت تنها ۳۵نفر❌

#پارت۳۵۰ #کپی‌حرام‌است _امیدوارم شبنم الان خوشبخت باشه ، خیلی به من کمک کرد . روجا اشکهاشو پاک‌کرد و با صدایی که در اثر گریه می لرزید گفت _بمیرم برای اون قلب کوچیکت ، چی کشیدی پریناز؟ چطوری از شرش خلاص شدی؟ نکنه این برادر شوهرت کمکت کرد ،اره؟ تلخندی روی لبم نشست _نظرت چیه بخوابیم روجا ؟ باور کن خیلی زود باید برم دانشگاه ، کلی کار عقب افتاده دارم ،به علاوه اینکه قرار بود برگه های دانشجوهارو تصحیح کنم اما حتی از توی کیفم درشون نیاوردم ، اونا هم باید فردا تحویل بدم ، حالا هم یه ابی به صورتت بزن و برگرد توی تختت و بخواب لطفا ، نگران نباش ،ما قراره حالا حالاها هم اتاق باشیم ، همه رو برات تعریف می کنم . روجا دستمو توی دستش گرفت و با التماس گفت _خواهش می کنم پریناز ، فقط بگو برادر شوهرت تونست کمکت کنه؟ با سوال روجا تصویر شیرزاد شفاف تر توی ذهنم روشن شد _پسر خوبی بود ، فقط ۲سال تز من بزرگتر بود و توی اون خانواده ، کاری از دستش بر نمی اومد اما با این وجود ، چندبار به خاطر طرفداری از من کتک خورد و از پدرش حرف شنید ، بعدش دیگه خودم نخواستم بهم کمک کنه . _چرا؟ خیره به چشمهای پراز اشک‌ روجا ،جواب دادم _چون حقش نبود به خاطر من ، تحقیر بشه و بدتر از اون تهمت بشنوه. _چه تهمتی؟ سری تکون دادم _چون برادرش با مغز معیوبش فکر می کرد شیرزاد با من رابطه داره ، برای همین از من طرفداری می کنه ، خودت دیگه تا اخرشو حدس بزن . روجا سری تکون داد و محکم تر دستمو گرفت _توروخدا بقیه اشو تعریف کن ، نمی تونم بخوابم ، می دونم خیلی خودخواهیه اما اجازه نمیدم تا بقیه اشو تعریف نکردی بخوابی ، خواهش می کنم بگو . سری به تاسف تکون دادم و نگاهی به ساعت انداختم

#پارت۳۴۹ #کپی‌حرام‌است صندلی کنار تختم گذاشت روش نشست بعد خیره به چشمهام ، با صدایی که غم توض موج می زد گفت _می خوام باهات روراست باشم عزیزم ، فکر کنم ایقدر بزرگ شدی که دروغ و راستو از هم تشخیص بدی . سری تکون دادم که ادامه داد _اول بگم که خدارو شکر شانس اوردی که عمه زود رسوندت بیمارستان ، چون اگه خونریزیت ادامه پیدا می کرد ، ممکن بود دیگه نتونی از خروجیت استفاده کنی ، خدارو شکر اینبار خدا یارت بود البته اگه همونطور که بهت قول دادم اگه  روراست باشم ، متاسفانه ناحیه ی مقعد و انتهای روده ی بزرگت ،به شدت دچار پارگی شد ، الان شکر خدا خوبه اما باید مراقب باشی . نفس عمیقی‌کشید _اول باید کامل اون ناحیه رو شستشو بدی ،برات سرم شستشو هم اوردم ، بعد هم پوماد گرفتم برات ، هرباز بعد از خشک شدن ،استفاده می کنی و در اخر .. نفسشو اینبار به سختی بیرون داد _دیگه هیچ وقت اجازه نده از پشت باهات باشه ، متوجه کیشی چی میگم . دو قطره ی درشت از بین پلکهام پایین چکید و سرمو پایین انداختم . چطور باید بهش می گفتم که من اصلا هیچ اختیاری ندارم چه برسه به اینکه براش اجازه صادر کنم . دست شبنم که روی دستم نشست گریه ام اوج گرفت . شبنم اروم تن دردناکمو توی اغوش کشید و با محبت موهای سرمو نوازش کرد . بعدا فهمیدم که شبنم مادر شوهرمو تهدید کرده بود اگه به پسرش اخطار نده ، پرونده ام رو به پزشک قانونی می بره و ازشون شکایت می کنه حتی گفته بود ابروشون که خط قرمزشون بود رو می بره و به همه میکه که پسرشون دیوانه اس . _امیدوارم شبنم الان خوشبخت باشه ، خیلی به من کمک کرد .

#پارت۳۴۸ #کپی‌حرام‌است _چی شده دخترم ؟ چرا یهو دستهات یخ کرد؟ دوباره ترس لالم کرده بود و توان حرف زدن نداشتم . خاله سودابه دستمو به طرف تخت کشید و کمکم کرد که اروم بشینم و همزمان شروع به توضیح دادن کرد _فکر کنم از صدای اقا شیرزاد ترسیدی ،اره؟ بدون اینکه منتظر جوابم باشه خودش ادامه داد _نگران نباش دخترم ، اقا شیرزاد خیلی اقاس ، بهت اطمینان میدم تنها ادم حسابیه تو این خونه ،همین اقا شیرزاده ، کاری بهت نداره ، فقط می خواد ببیندت ،همین ، گفتم وقتی خوب شدی بهش خبر میدم ، الان هم غذاتو بخور تا زودتر خوب بشی . خاله قاشق سوپو مقابل دهنم گرفت، با وجود اینکه گلوم خشک شده بود و لبهام انگار کویر ، به خاطر خاله سودابه ، به زور دهن باز کردم . سوپ رقیق و ابکی بود اما باز هم توان عبور از گلوی خشکم رو نداشت که به زور یک لیوان اب پایین محتویاتو از گلوم پایین فرستادم. قاشق دوم رو از دست خاله گرفتم و توی کاسه برگردوندم به سختی لب زدم _میشه ..بعدا ..بخورم؟ خاله سودابه اهی کشید و از جا بلند شد _باشه دخترم ، میذارم همین جا ، اروم اروم بخور ، برمی گردم ظرفها و می برم . ممنونی زیر لب زمزمه کردم و خاله سودابه با نگاهی غمگین  به صورتم ، اهی کشید و از اتاق خارج شد . دو روز بعد، شبنم به دیدنم اومد و با تمام خجالت که خیلی بیشتر از دردم بود ، معاینه ام کرد . دستکشهاشو از دستش دراورد و توی نایلونی انداخت و بعد گره زد .

#پارت۳۴۷ #کپی‌حرام‌است _یعنی چی ؟ یعنی شما هزینه بیمارستانو دادی ؟ پس خود بی غیرتش کجا بود؟ _نگین اینطوری اقا شیرزاد ، شما هنوز جوونی ، هیچی نگین ، می دونین که برادرتون اعصاب نداره ،دوباره می افته به جونتون . _پدرو مادرم چی ؟ اونا مرده بودن ؟ صدایی از خاله سودابه در نیومد ، که اون مرد خودش جواب داد _معلومه دیگه ، وقتی یه دختر یتیم رو میارن برا حضرت اقا ، یعنی دیگه خیالشون راحته که هیچ کس صداش در نمیاد ، اونام که .. _هیچی نگید اقا ، تورو خدا شما هیچی نگید . _حالا من هیچی نگم ، این دختر بدبخت چی ؟ باید بشینم منتظر وایسم ببینم کی میمیره زیر دست اون روانی؟ خدالعنت کنه اونیکه فکر می کنه پدر من چه مرد محترمیه ، حاجی قلابی . _سیییسسس ، تورو خدا ارومتر . _خیله خب ، حالا اون دختر اینجاست؟ _بله اقا ، تو این اتاقه . _می تونم ببینمش ؟ با حرفش کمی از در فاصله گرفتم _نه آقا ، فعلا نمی تونه حرکت کنه ، بیچاره خیلی هم کمرو و مظلومه ، بذارین کمی خوب بشه ،بعد می بینیدش . دیگه صدایی نیومد و کمی بعد ، در نیمه باز اتاق ،کامل باز شد و خاله سودابه ،سینی به دست وارد اتاق شد و رو به من که کنار در سرویس ایستاده بودم ،گفت _برات سوپ قلم درست کردم . سر جام ایستاده بودم و نای تکون خوردن نداشتم . خاله با دیدنم ،سینی رو روی میز عسلی کنار تختواب گذاشب. سریع به طرف من اومد و دستمو میون دستهاش گرفت و خیره به چشمهام که میان دو تصویر صورت خاله سودابه و در نیمه باز ،دو دو می زد ،گفت _چی شده دخترم ؟ چرا یهو دستهات یخ کرد ؟

#پارت۳۴۶ #کپی‌حرام‌است _عروسی کجا بوداقا ؟ دلتون خوشه ، فقط چون به شما اعتماد دارم میگم بعدا نگید که سودابه خبر چینی می کنه تو خونمون ؟ _چی رو نباید بگی سودابه خانم ؟ لطفا واضح حرف بزن ، اخه کی به اون ..لا اله الا ال... بگین لطفا . صدای خاله سودابه پر از بغض شد _راستش اقا ، این دختر بیچاره یتیمه ، خونه ی داییش بزرگ شده ، اونام از خدا خواسته این طفل معصومو یه جوارایی انگار فروختن چون پول گرفتن میگم . _مگه چندسالشه که میگی طفل معصوم ؟ اینبار خاله سودابه با گریه جوواب داد _۱۴سالشه اقا ، هر بلایی که تصور کنید شما ،برادرتون سرش اورد ، دختر بیچاره انگار مرده بود زیر دستش ،بعد هم همینطوری از اتاق انداخته بودش بیرون از اتاق، به خدا با بدبختی بردمش بیمارستان ، حتی دلش به حالش نسوخته بود که ببینه مرده یا زنده اس ؟منم با دربست از اینجا تا برسه به بیمارستان امام خمینی کلی دختر بیچاره خون از دست داد. _چرا اونجا؟ چرا نبردیش بیمارستان خصوصی؟مگه نمیگی حالش خیلی بد بود؟ بازم صدای خاله سودابه پایین تر افتاد _اخه من پول بیمارستان خصوصی نداشتم یعنی روم سیاه اقا ، به خدا با وساطت برادرزادم که اون بیمارستان کار می کنه ، تونستم هزینه اشو بدم وگرنه.. اینبار صدای اون مرد بالا رفت