رمان دردهای بی درمان ( هانا سلیمانی )
Closed channel
رمان دردهای بی درمان ✍️🏻هانا سلیمانی 🚫⛔️هرگونه کپی برداری پیگرد قانونی دارد.⛔️🚫 ⚠️پارت گذاری به صورت شنبه تا چهارشنبه ،روزی 1 پارت تا انتها رایگان ❤
Show more5 802
Subscribers
No data24 hours
-327 days
+50730 days
Posts Archive
Repost from N/a
مخاطبـــان عزیز توجــــه کنید
مدتیه که درخواست دارید تا رمان هایی رو بهتون معرفی کنم که هم قلم نویسنده خوب باشه و هم قصهاش قشنگ و دلبر باشه🤤
پس یه تعداد از رمان های خوب رو با نویسندگان مطرح و چاپی گلچین کردیم تا آخرین ماه آخر پاییزتون رو دلچسب کنه و ازخوندشون لذت ببرید😍
https://t.me/addlist/iVwri7fRgBYyYzU8
عضویت محدوده و لینک مخصوص اعضای همین چنله‼️
Repost from N/a
حمایت شما
موجب خوشنودی و امید ماست...
این پوشه پر از رمان های رایگان رو داشته باشید و از خوندنشون لذت ببرید.
https://t.me/addlist/iVwri7fRgBYyYzU8
هدیه ای از گروه انجمن نویسندگان آنلاین برای شما عزیزان زیبای سرزمینم❤️
به امید روزهای خوب و روشن🕊
#پارت۳۵۵
#کپیحراماست
یک اه بلند کشیدم
_حق با خاله سودابه بود ، شیرزاد پسر خیلی خوبی بود ، اینو دو روز بعد فهمیدم .
شبنم به دیدنم اومد و بعد از کشیدنه بخیه هام و بعد هم اطمینان از بهبودیه زخمهای بدنم ، خداحافظی کرد و رفت .
بعد از بدرقه ی شبنم ، به اشپزخانه رفتم .
خاله گفته بود کسی خونه نیست و من هم با اطمینان به سمت یخچال رفتم و برای خودم یک لیوان ابمیوه ریختم و همون مقابل یخچال سر کشیدم .
لیوان رو دوباره پر از ابمیوه کردم و در یخچالو بستم و همین که به طرف عقب چرخیدم با دیدن شیرزاد در درگاه اشپزخانه ، لیوان از دستم افتاد و هزار تکه شد و ابمیوه روی گلیم ریخت و تقریبا همه جارو به گند کشید .
شیرزاد زودتر از من به خودش اومد
_معذرت می خوام زن داداش ، نمی خواستم بترسونمت .
اب دهنمو قورت دادم و سعی کردم پاهای خشک شده ام رو تا صندلی بکشم که با داد شیرزاد ، اون یک ذره توان از بدنم هم پرید و چشمهام سیاه شد .
_تکون نخور .
چشم که باز کردم ، روی کاناپه ،توی سالن بودم و خاله سودابه روی صورتم خم شده بود و مرتب صدام می زد .
به سختی سر جام نشستم و رو به خاله سودابه که به زور صداشو می شنیدم ،گفتم
_چی شده خاله سودابه ؟
#پارت۳۵۴
#کپیحراماست
_چی شده اقا شیرزاد ؟
قبل از اینکه مرد جوابی بده ، خاله سودابه به طرف من اومد و همزمان گفت
_یا فاطمه ی زهرا , چت شده پریناز؟ خوبی؟
دستم که میون دستهای گرم خاله سودابه نشست انگار اکسیژن به ریه هام رسید که نفس عمیقی کشیدم و به سختی وزنمو از پاهام گرفتمو و روی تخت نشستم .
خاله سودابه دستشو روی پیشونیم گذاشت
_خوبی دخترم ؟ تب نداری شکر خدا ، چت شد یهو؟
سری تکون دادم اما نتونستم لب باز کنم .
_چرا یکدفعه اینطوری شد؟
خاله سودابه در جواب اون مرد گفت
_چی بگم آقا شیرزاد ؟ دختر بیچاره ترسیده ، کمی حق بدین .
صدای نفس بلندی که مرد کشید ، توی گوشم پیچید
_می فهمم ، من از شما معذرت می خوام زن داداش ، تا قیامت حق با شماست به خدا ، فقط خواستم ببینمتون ، که البته فقط شرمنده ات شدم ، ببخشید .
حرفهای مرد ، کمی انگار قلبمو اروم کرد اما نه اونقدر که بتونم جوابب بهش بدم که البته خودش ادامه داد
_از الان هر کمکی از دستم بر بیاد ،کوتاهی نمی کنم ، بیشتر از اینم مزاحمت نمیشم ، بازم ببخش .
گفتو بدون اینکه منتظر جوابی از من باشه ، از اتاق بیرون رفت .
_دیدی گفتم این اقا شیرزاد فرق داره ، به خدا خیلی اقاست ، خودت بعدا به حرفممی رسی .
Repost from N/a
از درد بالشتی که کنارم بود رو گاز گرفتم و دادی کشیدم ،زخمم خونریزی بدی داشت و دردش وحشتناک بود ،از درد عرق کرده بودم که سهراب عرقمو پاک کرد و داد زد و گفت :
_پس این دکتر کجاست ،زنگ بزنید زودتر خودشو برسونه زود باشید احمقااا.
_قربان گفتن جلوی خون ریزی رو بگیریم ،تو ترافیک گیر کرده .
_یک مشت احمق دور خودم جمع کردم،بیا کمک کن جلوی خون ریزی رو بگیرم .
سهراب بالشت رو از کنارم برداشت و محکم دستمو گرفت:
_ایلدا مجبور نیستی درد رو تحمل کنی ، دردت امد جیغ بکش ، فوش بده حتی شده منو بزن اما چشماتو نبند باشه؟ باشه خاندخت؟
خواستم بگم باشه که...
Repost from N/a
تو حصار دست هاش فرو رفتم...
_نرو قربونت بشم، جونمو میدم براتون ، به دوری مجبورم نکن ایلدام
با چشمایی اشکی نگاهی به عشقم کردم
_آریو منم تحمل دوری ندارم اما، اگه نرم، اگه ازت دور نشم ممکنه به تو هم حمله کنن من تحمل..
نذاشت حرفم رو بزنم؛
_کی جرعت داره، کی میتونه باعث بشه عشقم، همسرم، با بچه هام ازم دور بشه، اجازه نمیدمممم، ایلدا انقدر بی غیرت نیستم که بزارم از ترس این که بلایی سرم بیاد ازم فرار کنی .
_هر کی میخواد بیاد جلو، تاوان هر قطره اشک چشمت رو ازش به بدترین شکل میگیریم ، شاهدخت شرقی من
#مافیایی #عاشقانه #هیجانی
Repost from N/a
#توصیهویژهنویسنده
#توصیهویژهنویسنده
🔥💫 اولین رمانی که از اول تا آخرش پر از هیجان، خیانت، انتقام و عشقه. 🤩😎
💥💫 بعد از تموم شدنش هم قراره #چاپ بشه، پس از دستت نرفته و تا تموم نشده جوین بده و بخون. 🥳😜
☄💫 منکه خودم الان چند ساعته نتونستم گوشی رو از دستم زمین بزارم و بشدت هم براتون #توصیه میکنم. 🥰🤗
حالا نظرتون در مورد یه توضیح کوچولو چیه؟ 😝
#عشق آتشین یک #قاچاقچی که ممنوعه است، ولی #سرنوشت چیز دیگهای براش رقم زده....
https://t.me/+XfEDCcGE7olhYmNk
Repost from N/a
وقتی خیانت چندین سالهی شوهرم رو فهمیدم، خیلی ناراحت شدم و شکستم. 😓
بعدش تصادف کردم و جنین سه ماهه ام رو از دست دادم. 😭💔
حالا منی که خرد شدم و از زندگی دست شستم، آیا میتونم بلایی که شوهرم سرم آورده رو فراموش کنم یا باید با یک مافیا همدستی کنم و انتقام بچهام رو بگیرم؟؟ ❌❌
https://t.me/+XfEDCcGE7olhYmNk
#پارت۳۵۳
#کپیحراماست
حس کردم گوشام زنگ زد و رنگ از صورتم پرید .
خاله سودابه که نگاهم کرد ، درو بست و دوباره به طرفم اومد و دستمو در دستش گرفت
_نترس دخترم ، بهت قول میدم اقا شیرزاد هیچ اسیبی بهت نمی رسونه ، فقط می خواد ببینتت همین .
بازهم از ترس لال شده بودم و توان حرف زدن نداشتم تا جواب خاله سودابه روبدم والبته خاله سودابه جواب ندادن منو پای رضایتم گذاشت که از اتاق بیرون رفت .
به زود چند قاشق سوپ خوردم .
کاسه روتوی سینی گذاشتم .
همین که خواستم روی تخت دراز بکشم ، چند تقه به در خورد .
توی این مدت فقط شبنم بود که قبل از وردش ،در می زد .
با فکر اینکه شبنم پشت دره ، بفرماییدی گفتم .
البته اینم بگم حتی این بفرمایید گفتنو خاله سودابه بهم یاد داده بود چون چندبار که شبنم در زده بود و من جوابی نداده بودم یا بهتره بگم اصلا بلد نبودم .
همین که در باز شد و قامت مردی جوان توی درگاه ظاهر شد ضربان قلبم بالا رفت و از ترس دستهام شروع به لرزیدن کرد .
مرد جوان وارد اتاق شد و با دیدن من که کنار تخت ایستاده بودم ،سرشو پایین انداخت و اروم گفت
_سلام زن داداش.
نفسمهام به زور رفت و برگشت می کرد .
ضربان قلبمو توی حلقم حس می کردم .
مرد جوان قدمی جلوتر اومد و بالاخره سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد ، خواست دوباره سرشو پایین بندازه اما دوباره سرشو بلند کرد .
نمی دونم توی نگاهم چی دید که گفت
_حالت خوبه؟ چرا اینقدر رنگت پریده؟ می خوای سودابه خانمو صدا کنم ؟
جمله اش کامل تموم نشده بود که خاله سودابه وارد اتاق شد
_چی شده اقا شیرزاد ؟
#پارت۳۵۲
#کپیحراماست
روجا بی خیال شونه ای بالا انداخت و یکی از لیوانها رو به طرفم گرفت
_خوبه خودتم میگی هرکس دیگه ای نه من ، چون من خواهر کوچیکه ام ، پس نمی تونی هیچی بگی ، الان هم تا دیرمون نشده اینو بخور ، نمی خوام خوابت بگیره چون من دارم از شدت هیجان میمیرم .
لیوانو گرفتم و خیره به محتویات داخلش اروم لب زدم
_مگه شنیدن کتک خوردن و سختی کشیدن هیجان داره ؟
_نه ، واسه شنیدن لحظه ی ازادیت از اون زندان هیجان دارم .
اه عمیقی کشیدم و جرعه ای از شیرکاکائو رو خوردم .
جرعه ای شیرکاکائو خوردم اما راه گلوم دوباره بسته شده بود و به سختی قورتش دادم .
لیوانو روی میز کنار تختم گذاشتم و رو به روجا کردم و خیره به صورت کنجکاوش ،دوباره به روزهای گذشتم برگشتم
_چند روز بعد که کامل در همون اتاق پایین قبلی استراحت کردم .
روز پنجم بود اگه اشتباه نکنم که خاله سودابه طبق معمول اون چند روز ، سوپ به دست وارد اتاق شد .
_امروز شکر خدا حالت بهتره دخترم .
سری تکوندادم و البته نسبت به خاله سودابه دیگه خجالتم ریخته بود که راحت تشکر کردم
_ممنون خاله سودابه ، درسته که هیچ وقت مادر نداشتم اما حس می کنم شما در حقم مادری کردین .
دستشو گرفتمو و همزمان با پایان جمله ام ، پشت دستشو بوسیدم که خاله سودابه روی سرمو بوسید و با صدایی که از بغض می لرزید گفت
_خدا اقبالتو بلند کنه دخترم ، خدا بزرگه ، حالا هم پاشو سوپتو بخور .
کاسه ی سوپو روی تخت گذاشت و خواست از اتاق بیرون بره که دوباره به طرفم برگشت
_تا یادم نرفته ، امروز اقا شیرزاد میاد ببینتت.
Repost from N/a
-شاید چون دوووستت دارم ! نمیتونستم بزارم پات به همچین کثافتی باز بشه
ماشین با صدای جیغ لاستیکها ایستاد. مات و مبهوت نگام میکرد.
دستام میلرزید. صورتشو بین دستام گرفتم، سرمو نزدیک بردم و زمزمه کردم:
ـ نمیتونستم بزارم پات توی این لجنزار باز بشه... حتی اگه به قیمتِ متنفر شدنت از من تموم میشد...
زل زدم به لبهای لرزونش. بوی عطرش داشت دیوونم میکرد. فقط یک میلیمتر فاصله بود تا... ❌
سقوطِ آزاد روی مرزِ باریکِ «اجبار» و «تمنا»! ❌🔥
تقابلِ مردی که از اصولش گذشت و دختری که بینِ «باور» و «نفرت» معلق موند... حالا کی قراره تاوانِ این سکوت رو بده؟ 👇💣https://t.me/+icpmsMNbbUcwNWZk
Repost from N/a
ـ اعتماد کنم؟ چطوری وقتی بی دلیل تمام امتیازو ازم گرفتی؟
بیدلیل؟ هه! اگه میدونست پشت اون پروژهی دهنپرکن چه گرگهایی کمین کردن تا تیکهتیکهاش کنن، هیچوقت این حرف رو نمیزد.
دستم رو کلافه توی موهام کشیدم. رگ گردنم داشت میترکید.
ـ من از قصد نمیخواستم اینکارو کنم...
برگشت سمتم. تکخندهی عصبیاش مثل خنجر نشست روی قلبم:
ـ از قصد نبود؟ یهو خواستی اسم من حذف بشه؟ بیخودی! میدونی چقدر زحمت کشیده بودم؟
https://t.me/+icpmsMNbbUcwNWZk
Repost from N/a
من سروینم...شایدم نیستم...
دیگه به هویت خودم هم شک دارم. درست از همون لحظهای که پام رو از اون ساختمون بیرون گذاشتم، تمام باورها و هویتم زیر سوال رفته.
میگن بین زن و مرد بودن خودم هم موندم اما یه چیزی رو خوب میدونم.
برای داشتن اونی که تمام قلبم رو مال خودش کرده، راهی جز قوی بودن ندارم.
من دیگه قرار نیست سروین باشم...
https://t.me/+zc_1wFWBHehkNzBk
آفاب داستان دختریه که تازه فهمیده همهی زندگیش از اول یه دروغ بزرگ بوده و جسم و روحش با هم در تضادن... برای رسیدن به آرامش و عشقی که از دید همه ممنوعهست، باید درد بزرگی رو به خودش تحمیل کنه اما ترسی ازش نداره...
Repost from N/a
پارت واقعی 👇👇👇
یک دستش را از حرکت باز داشت و به فتح شیرینش خاتمه داد. دخترک را محکم به خود فشرد و نجوای عشق را جایگزین افکار و غرایز به قلیان در آمدهش کرد.
_ عشق من... میدونی چند سال حسرت اینجوری بغل کردنتو داشتم؟ میدونی چند سال به خاطرش عذاب کشیدم؟ میدونی هیچوقت فکر نمیکردم روزی رو ببینم که تو اینجوری تو بغلم باشی و صدای نفسات بشه نقطه قوت من؟ بشه قدرت من...
https://t.me/+zc_1wFWBHehkNzBk
قصهی دختری که برای به تعادل رسوندن جسم و روحش، باید درد بکشه و با همه بجنگه اما رسیدن به عشقی که سالها فقط براش یه رویا بوده، ارزششو داره...
#پارت۳۵۱
#کپیحراماست
_از وقتی یادممیاد روی ساعت خوابم حساس بودم ولی ببین با اومدن تو چطوری خوابو ازم گرفتی ؟
روجا شونه ای بالا انداخت
_پس زودتر همه چی رو تعریف کن تا دیگه شبها بذارم بخوابی .
_پس تا من یه ابی به دست وصورتم می زنم ،تو ۲تا لیوان شیر بیار .
روجا سریع از جا بلند شد و در حالیکه به طرف در می رفت ایستاد و گفت
_فقط شیر؟ یا شیر کاکائو؟
لبخندی زدم
_هرکدومو که خودت دوست داری.
اونم لخندی زد
_پس شیرکاکائو میارم .
صورتمو با دستمال خشککردم .
دستمالهای مچاله شده رو توی سطل اشغال انداختم و خیره به تصویر خودم توی اینه شدم .
سیاهیه مردمکهام انگار توی خون شناور شده بود .
نفس عمیقی کشیدم و از دستشویی خارج شدم .
روجا روی تخت من نشسته بود که با دیدنم به دوتا لیوان شیرکاکائویی که در دستش بود اشاره کرد
_ببین برات چی درست کردم خواهری ، تا سرد نشده بخور تا قوت بگیری و تا صبح برام حرف بزنی .
روی تختم نشستم و رو به روجا که روی تختم نشسته بود گفتم
_می دونستی تو اولین کسی هستی که روی تخت من نشسته ؟ حالا نه تنها نشستن ،دوتا لیوان پر از شیرکاکائو هم دستت گرفتی ، اگه هرکسه دیگه ای بود که الان می کشتمش .
از امشب کانال دوباره شروع به فعالیت خواهد کرد اما این به معنیه فراموشی نیست .
غم این روزها هرگز با هیچ چیزی نه کم می شود و نه هرگز از بین می رود
