en
Feedback
رمان دردهای بی درمان ( هانا سلیمانی )

رمان دردهای بی درمان ( هانا سلیمانی )

Closed channel

رمان دردهای بی درمان ✍️🏻هانا سلیمانی 🚫⛔️هرگونه کپی برداری پیگرد قانونی دارد.⛔️🚫 ⚠️پارت گذاری به صورت شنبه تا چهارشنبه ،روزی 1 پارت تا انتها رایگان ❤

Show more
5 802
Subscribers
No data24 hours
-327 days
+50730 days
Posts Archive
#پارت۳۶۰ #کپی‌حرام‌است به رفتن فهمیه نگاه می کردم که دوباره با صدای حاج آقا از جا پریدم _سودابه . خاله سودابه فورا گازو خاموش کرد و به سمت حاج اقا که طبق معمول در شاهنشین نشسته بود رفت . وارد اشپزخونه شدم و همین که خواستم روی صندلی بشینم ،با صدای خاله سودابه از پشت سرم ، س همونطور نیم خیز سر جام خشک شدم _پریناز جان ،همرام بیا ،حاج اقا کارت داره . در طول این مدت این اولین باری بود که حاج اقا من رو احضار کرده بود . اب نداشته ی توی دهنم رو قورت دادم و بدون حرف همراه خاله سودابه شدم . با دیدن حاج اقا که مثل اربابها لم داده بود،سرمو پایین انداختم و با صدای ارومی سلام کردم . سلامم بی جواب موند ، بدون اینکه حتی نیم نگاهی بهم بندازه ،امری و دستوری گفت _از امروز کارهای این عمارت بر عهده ی تو هستش ، دیگه بخور و بخواب تموم شد ، سودابه بهت میگه چیکار باید بکنی ،در ضمن .. بالاخره سرشو بالا گرفت و با اون چشمهای عجیب ترسناکش بهم خیره شدکه از ترس قدمی عقب رفتم _از زیر کار در بری ، زیر پاهاتو داغ میذارم ، من مثل پسرم دل رحم نیستم ، متوجه شدی؟ با دست و پایی که می لرزید سری به معنیه باشه پایین انداختم که با صدای داد بلندش  از جا پریدم _مگه زبون نداری؟ _چ..چش..م. _برو . چنان با تحکم گفت برو که قلبم توی سینه ام تکون بزرگی خورد . پاهای لرزونمو به طرف اشپزخونه کشیدم . تلخندی زدم _از اون روز به بعد ،کلفت اون خونه هم شدم .

#پارت۳۵۹ #کپی‌حرام‌است بازهم نفس عمیق کشیدم . حرف زدن از اون روزها به اندازه ی همون دردهایی که کشیدم سخت بود _تقریبا بعد از دو ماه از زمان به اصطلاح ازدواجم می گذشت. بدنم از فشار کتک له بود اما سگ جونیم باعث شده بود سرپا باشم. میون اونهمه درد و سختی اما اصول و اداب معاشرت رو از خاله سودابه یادگرفته بودم‌. بنده خدا با صبر و حوصله همه چی رو بهم یاد داد و دیگه می دونستم چطری سر میز غذا بخورم یا چطری با دیگران حرف بزنم . صبح گه با بدبختی دوش گرفتم و بعد از خشک کردنه موهام که کمی پایینتر از شونه هام بود ، پایین رفتم . طبق معمول خاله سودابه توی آشپزخونه بود و بوی پیاز داغش توی اشپزخونه پیچیده بود . هنوز پامو توی اشپزخونه نذاشته یود که صدای فهیمه که داشت التماس می کرد ،به گوشم رسید _اقا تورو خدا نکنید اینکارو ، به خدا من به این کار نیاز دارم ، شوهرم مریضه ، گوشه ی خونه افتاده ، اگه منو اخراج کنید بدبخت میشم ، نکنید تورو خدا . صدای پرابهت حاج اقا چنان بلند بود که من از جا پریدم _من توخونم خبر چین نمی خوام ، الان هم برای من اشک تمساح نریز ، از جلوی چشمهام گم شو. فهمیه با گریه وارد اشپزخونه شد و بدون توجه من خاله سودابه که مدام می پرسید "چی شده " کیفشو برداشتو سریع بیرون رفت .

#پارت۳۵۸ #کپی‌حرام‌است _وقتی شوهرتو هم می دیدی ،همین طوری بودی؟ یعنی منظورم اینه که واکنش بدنت همین طوری بود؟ سری تکون دادم و نفسمو با اه بلندی بیرون دادم _تا حالا فیلم ترسناک دیدی؟ روجا سری به تایید تکون داد _اره ، چطور؟ خیره به تیله های جنگلیه روجا ، لب زدم _تصور کن توی اوج فیلم قلبت می لرزه ، بدنت می لرزه ،نفست به شماره می افته  ، ترس تمام عضله هاتو درگیر کرده و یه جورایی مقابل تلویزیون فلج میشی . پوزخندی زدم _اما این تازه شروع ماجراس . چشمهامو بستم _ترس تازه بعد از تموم شدن فیلم شروع میشه ، خنده داره اما هرجا رو نگاه می کنی لحظه ی اوج ترس توی فیلمم مقابل چشمهاته ، جرات رفتن به دستشویی رو نداری چون اونجا نمی تونی ذکر بگی که مثلا اون ترس کمی مغزت محو بشه . یک اه بلند کشیدم _این حکایت من بود ، توی تخت بدنم گرم بود و بدنم از شدت درد کتک بی حس می شد اما کابوسش انگار بعد از تختخواب شروع می شد ، هرلحظه منتظر بودم دوباره سراغم بیاد . گاهی  جای قلبم انگار زیر قفسه ی سینه ام تنگ می شد ،شایدم قلبم بود که دنده هام رو فشار می اورد ، نفسهام تا لحظه ای که خوابم ببره به سختی و درد از ریه هام خارج می شد . هر دمی که می گرفتم قفسه ی سینه ام تیر می کشید و وقتی بدتر شدم که دوتا از دنده هام زیر شکنجه اش ترک برداشت .

#پارت۳۵۷ #کپی‌حرام‌است یک اه بلند کشیدم _بذار کمی خلاصه تر برات تعریف کنم ،حداقل برسم کمی بخوابم . روجا لبخند نمکی زد _ ،هرجور دوست داری ،تو فقط تعریف کن. سری تکون دادم _باشه ، پس میرم کمی جلوتر ،همون وقتی که دیگه ترسم از شیرزاد ریخت یا شایدم به حرفهای خاله سودابه باور داشتم . _وایسا وایسا یه لحظه ، یعنی چی میرم جلوتر ؟ من گفتم خلاصه اما حداقل باید بگی این اقا شیرزاد بالاخره چطوری ترست رو ریخت یا نه؟ سری به تاسف تکون دادم _همچین میگه اقا شیرزاد چطوری ترستو ریخت ،  انگار اون شوهرم بود !! سری تکون دادم _پسر ارومی بود ، مودب و البته با وجود سن کمش عاقل و بالغ بود ، حد و حدود و شرایط رو می فهمید ، نگاهاش اروم بود ، من زیر نگاهاش نمی لرزیدم ، ترس نداشتم . _چطوری تونستی بهش اعتماد کنی ؟ یک نفس عمیق کشیدم _راحت نبود ،هنوز هم می تونم لرزش دستهامو به یاد بیارم ،یا طپش قلبم ، عرق سرد روی تیغه ی کمرم و .. _پوزخندی زدم _مسخره اس حتی بگم روی مثانه ام هم فشار اورده بود اما با اینحال وقتی بهم اطمینان داد مثل برادر نداشتم قراره کنارم باشه (لبخندی زدم) دلم گرم شد ، انگار به یکباره راه نفسم باز شدم ، کم کم لرزش دستهامم کم و کمتر شد و چند وقت بعد دیگه با دیدنش نه تنها نمی ترسیدم حتی می تونستم یه لبخند هرچند کوچیک‌ اما میون اون همه غم روی لبم بشینه . روجا من و‌منی کرد و در اخر خیره به چشمهام ، با تردید پرسید

در حال فرار پام پیچ خورد ومحکم خوردم زمین دردش وحشتناک بود اما باید تحمل میکردم، مجبور بودم، باید بیگناه بودنم رو ثابت کنم میکردم تا خانواده ای که کمر به نابودیم بستن کمکم کنن. _نزدیک نشووو، عقب وایساااا دستور دادم، فراموش نکنید کی جلوتون وایساده به سمتم امد و خم شد تو صورتم و گردنم رو چنگ زد _ولم کن بیشرف دست به من نزننن خنده ای کرد و گفت : تو با ما میایی اول مال ما میشی بعد مال خاک. ترسیده سعی کردم بلند شم که صدای تیر اندازی امد و جسد مردی که تا چند لحظه پیش قصد تجاوز به منو داشت بیشتر باعث وحشتم شد و...

Repost from N/a
⚡️ شک داری VPN خوب چیه؟ 🎁 تست رایگان بگیر، خودت قضاوت کن! 🚨 ما تو قطعی‌ها هم وصل بودیم 👩‍🚀 سریع، پایدار، مخصوص ایران 😀قا
⚡️ شک داری VPN خوب چیه؟ 🎁 تست رایگان بگیر، خودت قضاوت کن! 🚨 ما تو قطعی‌ها هم وصل بودیم 👩‍🚀 سریع، پایدار، مخصوص ایران 😀قابل استفاده با اپ‌های V2Ray و V2Box 🎁 با استفاده از کد تخفیف زیر، شامل ۵۰٪ تخفیف میشین: 🔑 mahbub2025 📩 @membertak_support

Repost from N/a
این لیست پر و پیمون، به انتخاب چند نویسنده‌ی چاپی تهیه شده. از دستشون ندید😍
دنیای بعد از تو https://t.me/+KSamojfqnT8xZjI0 🥮 پاییز سبز https://t.me/joinchat/AAAAAFi1bW3U-7ofzA0FbQ 🍂 رمان های آنلاین https://t.me/+UUWMVgclpmc0YzA0 🍷 پناهگاه طوفان https://t.me/+LL9EYHFKL6RiZDdh 🍕 یک روز به شیدایی https://t.me/+zifHrlN32FIyYTVk 💔 اینجا جای تو خالی نیست https://t.me/+FttMneQYDEU0MmNk 🎭 طلوع خورشید https://t.me/+DE8zAOPJR_ZjNDc8 🌪 درگه عاشقی https://t.me/+Tv48UDJWUrozZGJk 🫟 حسرت خاک‌عشق https://t.me/+wBeUk_vb119hNjc0 🍒 ازطهران‌تاتهران https://t.me/+-ddAMSs9929iOGQ0 🍍 عاشق بی گناه https://t.me/+ZX0tzSCYlTQyNmZk 🫜 بیاعشق رامعنا کنیم https://t.me/+OCmbm9KmMnBkMTFk 🐠 مهره‌ی برنده https://t.me/joinchat/AAAAAFaErq53HiQz5KGbPg 🍀 لیرا https://t.me/+FYXL5jrHy-hmZjE0قلب‌هاهرگزنمی‌میرند https://t.me/+jHupb8WZil8yMzhk 🌊 ازتوچه پنهان عاشقت بودم https://t.me/+TjPXPvAGWBBkMDQ0 💝 عطرگریبان ماه https://t.me/+Oe0BXmaR0L83NGU0 🐦‍🔥 خشم پنهان https://t.me/+CN_lC7OTC2EyNmFk 🌞 آسمانی به سرم نیست https://t.me/+Kih-9hX13HAxMWQ0 🎨 وکیل تسخیری https://t.me/+6mLM_NORp1Q0ZmU8 🌸 صدای بی صدا https://t.me/+_dji7xjn9YplZWRk 🔮 رمانسرای ایرانی https://t.me/+zZSgUDD1yHk0NjQ0چله‌ی راز و خاکستر https://t.me/+edM1ZIN2EFRhNTk0 ♣️ دردهای بی درمان https://t.me/+oCYpIDMfVhs4Mjc8 ❄️ افگار https://t.me/+gc2B3OfKJ1s1M2Zk 👽 عروسک آرزو https://t.me/+UC3MwVS_fsCnKscw 💖 او عاشقم نبود https://t.me/+s8qg_yc05A8wNjg8 🏝 بانو دخت https://t.me/+2ViyJkW8APo3ODJk 🧀 ستاره‌های نیمه شب https://t.me/+aZABFAIunFIxNjU0زوج فرد https://t.me/+UL754VxEvYoyNDQ0 💯 همسر خطرناک https://t.me/+4dJTLl9QTEhjMjc0 🥗 دربند https://t.me/+JMkuGilGZDE5OWE0

Repost from N/a
-می‌دونم دلت با اسماعیل نبود هیچ‌وقت. می‌دونم اون بی‌شرف داشت مجبورت می‌کرد بهش بله بدی. افسانه... نگاه پرسوال افسانه به دهانش دوخته شد و شاهین زمزمه کرد: -آدم کشتن که چیزی نیست، من به‌خاطر تو حاضرم کل دنیا رو به هم بریزم. فقط بهم بگو که هرجا برم باهام می‌آی... باشه؟! -افسانه با تو جهنمم نمی‌آد! افسانه که داشت جان می‌داد، بی‌نفس به پشت سر شاهین نگاه کرد. شاهین فوری چرخید و با دیدن... #خاورمیانه عاشقانه‌ای پر فراز و نشیب، اثری دیگر از خالق خودشکن و لمس تنهایی ماه! این رمان را رایگان و بدون سانسور بخوانید🚫 https://t.me/+EUT_hMeWlwA3ZjZk

Repost from N/a
-بذارم زمین، سنگینم بردیا... همانطور که راه می‌رفت، دخترک را چند بار میان دستانش بالا و پایین کرد. انگار سعی داشت وزنش را تخمین بزند: -سنگین؟ من سه برابر وزن تو جلو بازو می‌زنم بچه! آرام که زمزمه‌ی بردیا را نشنید، لب‌هایش را سمت گوش مرد جوان کشاند و پرسید: -چی گفتی؟ بردیا کلافه از تکان خوردن‌های دخترک، قدم‌هایش را سریع‌تر برداشت: -گفتم کم وول بخور تا بریم خونه و پات رو ببندم. حرف گوش کن سر به سینه‌‌ی فراخ مرد چسباند و همین که متعجب از تپش‌های تند قلب و حرارت پوستش عقب کشید، صدای خش‌داری زیر گوشش پیچید: -مگه من بهت نمی‌گم وول نخور...؟! https://t.me/+d7_tt4JZQCQ4N2Y0 https://t.me/+d7_tt4JZQCQ4N2Y0 https://t.me/+d7_tt4JZQCQ4N2Y0 بنرها پارت‌ آینده رمان هستند❌

#توصیه_برای_خاص_پسندان 😍

Repost from N/a
زندگی سروین که عاشقانه رسام‌ رو دوست داره یکدفعه با یک طوفان یک شبه خراب میشه و رسام ترکش می‌کنه در حالی که ازش بارداره و رسام خبر نداره اما نبود رسام باعث میشه جنینش‌ رو سقط کنه حالا ده سال از اون قضیه گذشته و رسام برگشته اما این بار می‌خواد سروین رو با اجبار به زندگیش برگردونه اما وقتی میفهمه سروین ده‌سال پیش چیکار کرده دیوونه میشه و .... https://t.me/+d7_tt4JZQCQ4N2Y0 https://t.me/+d7_tt4JZQCQ4N2Y0 https://t.me/+d7_tt4JZQCQ4N2Y0 لینکش شب باطل میشه❌ از دست ندید خوشگلا🔥

Repost from N/a
این لیست پر و پیمون، به انتخاب چند نویسنده‌ی چاپی تهیه شده. از دستشون ندید😍
دنیای بعد از تو https://t.me/+KSamojfqnT8xZjI0 🥮 پاییز سبز https://t.me/joinchat/AAAAAFi1bW3U-7ofzA0FbQ 🍂 رمان های آنلاین https://t.me/+UUWMVgclpmc0YzA0 🍷 پناهگاه طوفان https://t.me/+LL9EYHFKL6RiZDdh 🍕 یک روز به شیدایی https://t.me/+zifHrlN32FIyYTVk 💔 اینجا جای تو خالی نیست https://t.me/+FttMneQYDEU0MmNk 🎭 طلوع خورشید https://t.me/+DE8zAOPJR_ZjNDc8 🌪 درگه عاشقی https://t.me/+Tv48UDJWUrozZGJk 🫟 حسرت خاک‌عشق https://t.me/+wBeUk_vb119hNjc0 🍒 ازطهران‌تاتهران https://t.me/+-ddAMSs9929iOGQ0 🍍 عاشق بی گناه https://t.me/+ZX0tzSCYlTQyNmZk 🫜 بیاعشق رامعنا کنیم https://t.me/+OCmbm9KmMnBkMTFk 🐠 مهره‌ی برنده https://t.me/joinchat/AAAAAFaErq53HiQz5KGbPg 🍀 لیرا https://t.me/+FYXL5jrHy-hmZjE0قلب‌هاهرگزنمی‌میرند https://t.me/+jHupb8WZil8yMzhk 🌊 ازتوچه پنهان عاشقت بودم https://t.me/+TjPXPvAGWBBkMDQ0 💝 عطرگریبان ماه https://t.me/+Oe0BXmaR0L83NGU0 🐦‍🔥 خشم پنهان https://t.me/+CN_lC7OTC2EyNmFk 🌞 آسمانی به سرم نیست https://t.me/+Kih-9hX13HAxMWQ0 🎨 وکیل تسخیری https://t.me/+6mLM_NORp1Q0ZmU8 🌸 صدای بی صدا https://t.me/+_dji7xjn9YplZWRk 🔮 رمانسرای ایرانی https://t.me/+zZSgUDD1yHk0NjQ0چله‌ی راز و خاکستر https://t.me/+edM1ZIN2EFRhNTk0 ♣️ دردهای بی درمان https://t.me/+oCYpIDMfVhs4Mjc8 ❄️ افگار https://t.me/+gc2B3OfKJ1s1M2Zk 👽 عروسک آرزو https://t.me/+UC3MwVS_fsCnKscw 💖 او عاشقم نبود https://t.me/+s8qg_yc05A8wNjg8 🏝 بانو دخت https://t.me/+2ViyJkW8APo3ODJk 🧀 ستاره‌های نیمه شب https://t.me/+aZABFAIunFIxNjU0زوج فرد https://t.me/+UL754VxEvYoyNDQ0 💯 همسر خطرناک https://t.me/+4dJTLl9QTEhjMjc0 🥗 دربند https://t.me/+JMkuGilGZDE5OWE0

Repost from N/a
-این زخم‌ها موقع لمس تنم اذیتت می‌کنه ؟ با درد می‌پرسد که سر تکان می‌دهم. من عاشق این مرد بودم مگر میشد با زخم‌هایش دوستش نداشته باشم....؟ با اخم می‌پرسد : -پس چرا دستت‌‌و عقب کشیدی جونم؟ انگشت‌هایم می‌لرزید... قلبم بیشتر.... گونه‌هایم رنگ لبو می‌شود ولی باید می‌گفتم: -خجالت می‌کشم بردیا من تاحالا با هیچ مردی تا اینجا پیش نرفتم... اخم‌ جایش را به لبخند می‌دهد. مگر نگفته بودند مردها از دخترهای بی‌تجربه خوششان نمی‌آید پس این لبخند چه می‌گفت؟ خم می‌شود و دستش بند لباس خواب ساتنم را به بازی میگیرد: -خودم یادت میدم لبخندش مسری است انگار وقتی لب گاز می‌گیرم لب پیش می‌آورد و قبل از بوسیدنم تمامم می‌کند: -این حرکت ناشیانه‌ات خیلی تحریک کننده بود خانمِ ناآرام! https://t.me/+YOOsvNR--oQ4NTZk https://t.me/+YOOsvNR--oQ4NTZk https://t.me/+YOOsvNR--oQ4NTZk شب لینکش باطل میشه بچه‌ها از دست ندید که توصیه ویژه منه 🫠🥹🔥

Repost from N/a
این لیست پر و پیمون، به انتخاب چند نویسنده‌ی چاپی تهیه شده. از دستشون ندید😍
دنیای بعد از تو https://t.me/+KSamojfqnT8xZjI0 🥮 پاییز سبز https://t.me/joinchat/AAAAAFi1bW3U-7ofzA0FbQ 🍂 رمان های آنلاین https://t.me/+UUWMVgclpmc0YzA0 🍷 پناهگاه طوفان https://t.me/+LL9EYHFKL6RiZDdh 🍕 یک روز به شیدایی https://t.me/+zifHrlN32FIyYTVk 💔 اینجا جای تو خالی نیست https://t.me/+FttMneQYDEU0MmNk 🎭 طلوع خورشید https://t.me/+DE8zAOPJR_ZjNDc8 🌪 درگه عاشقی https://t.me/+Tv48UDJWUrozZGJk 🫟 حسرت خاک‌عشق https://t.me/+wBeUk_vb119hNjc0 🍒 ازطهران‌تاتهران https://t.me/+-ddAMSs9929iOGQ0 🍍 عاشق بی گناه https://t.me/+ZX0tzSCYlTQyNmZk 🫜 بیاعشق رامعنا کنیم https://t.me/+OCmbm9KmMnBkMTFk 🐠 مهره‌ی برنده https://t.me/joinchat/AAAAAFaErq53HiQz5KGbPg 🍀 لیرا https://t.me/+FYXL5jrHy-hmZjE0قلب‌هاهرگزنمی‌میرند https://t.me/+jHupb8WZil8yMzhk 🌊 ازتوچه پنهان عاشقت بودم https://t.me/+TjPXPvAGWBBkMDQ0 💝 عطرگریبان ماه https://t.me/+Oe0BXmaR0L83NGU0 🐦‍🔥 خشم پنهان https://t.me/+CN_lC7OTC2EyNmFk 🌞 آسمانی به سرم نیست https://t.me/+Kih-9hX13HAxMWQ0 🎨 وکیل تسخیری https://t.me/+6mLM_NORp1Q0ZmU8 🌸 صدای بی صدا https://t.me/+_dji7xjn9YplZWRk 🔮 رمانسرای ایرانی https://t.me/+zZSgUDD1yHk0NjQ0چله‌ی راز و خاکستر https://t.me/+edM1ZIN2EFRhNTk0 ♣️ دردهای بی درمان https://t.me/+oCYpIDMfVhs4Mjc8 ❄️ افگار https://t.me/+gc2B3OfKJ1s1M2Zk 👽 عروسک آرزو https://t.me/+UC3MwVS_fsCnKscw 💖 او عاشقم نبود https://t.me/+s8qg_yc05A8wNjg8 🏝 بانو دخت https://t.me/+2ViyJkW8APo3ODJk 🧀 ستاره‌های نیمه شب https://t.me/+aZABFAIunFIxNjU0زوج فرد https://t.me/+UL754VxEvYoyNDQ0 💯 همسر خطرناک https://t.me/+4dJTLl9QTEhjMjc0 🥗 دربند https://t.me/+JMkuGilGZDE5OWE0

#پارت۳۵۶ #کپی حرام است _چی شده خاله سودابه؟ خاله سودابه اهی از سر اسودگی کشید _خداروشکر به هوش اومدی دخترم ، من که نصف جون شدم ، خوبی؟ سری تکون دادم خاله سودابه از. جا بلند شد _من برم یه چیزی بیارم بخوری دخترم ، ازبس هیچی نخوردی ،ضعف کردی . قبل از اینکه خاله سودابه از جاش بلند بشه ،دستشو گرفتم و اروم پرسیدم _خاله سودابه نرو ، خواهش می کنم . خاله سودابه دستمو بین دستهاش گرفت _نمیرم دخترم ، ببین کنارت نشستم ، حالا بگو چی شدی که بیهوش شدی ؟ اقا سردار برگشته ؟ کاری باهات کرد ؟ سرمو به معنیه نه ،بالا انداختم _نه ، اون ..نیو..مد . _پس چرا از حال رفتی دحترم ؟ سرت گیج رفت ؟ نکنه واقعا ضعف کردی ؟ سرمو پایین انداختم و با خجالت گفتم _نه ،اقاشیرزاد ..رو..دیدم ..فکر.کردم...فکر.کردم... انگار خاله خودش تا انتهای جمله ام رو فهمید که لبخندی زد _پس از شیرزاد ترسیدی ،اره؟ نمی خواد بترسی دخترم ، اون مثل داداشش نیست ، اتفاقا خیلی هم مهربونه ، اگه خواست باهات حرف بزنه ، ازش نترس ، کمی که بگذره خودت هم می فهمی چقدر این پسر مهربونه . سری تکون دادم انگار می خواستم هرطور شده به خاله سودابه اعتماد کنم .

حقیقتا از استقبال بی نظیرتون شوکه شدم🥹🤭 مرسی که به ما اعتماد می‌کنید و رمان خوب می‌خونید🤩 ظرفیت باقی تنها 37 نفر است و بعد از آن لینک باطل خواهد شد