علیرضا روشن. حرفها
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
278
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
تو هواخوری زندان پروانه اومد نشست رو سرم. بعد دور پاهام چرخید و رفت. خیلی خوشحال شدم. رفتم تو دفتر خاطرات روزانهام بنویسم که ناگهان یاد چیزی افتادم. نوشتم:
عمری مگسها رویم نشستند، یک بار احساس نکردم گهم، اما تنها یک بار پروانهای بر من نشست و پنداشتم که گل هستم!
در حرفها من ناگزیرم از نوشتن وضعیت اسفناک دوستان درویشم که اینک در زندانند. گاهی اگر نوشتم ترش نکنید و سخت نگیرید. زیر نور ماه همه زندهایم اما ماه اینک بر دست و سر شکستهی دوستانم میتابد. مقداری خستهام و اندهگین. تا چه شود و در بر کدام پاشنه بگردد.
از رسانههای خودفروخته دلزدهام که نمینویسند مگر مطامع خودشان تامین شود. روزگار تنهاییست. در بوران گیر کردهایم و فریادرسی نیست.
فشار روحی است یحتمل، یا شمه و لمحهای شاید از عذاب. از بار سنگین وجدان است گاهی و گهگاه از دلزدگی و یاس. از هر چه هست، دست در انتخاب مستاصل است که قلم بردارد یا پاککن. که بیاض را آیا سواد کند و خشت را لوح، یا این هر دو را نانوشته و نقر ناشده، مچاله کند یا بشکند.
کاغذ نانوشته را مچاله کردن و گفتن که: نه، این نبود آنچه میباید میبود.
به ندبه نخوانید و ناله ندانید. زندگی البته زیباییهای خودش را دارد. ویترینهاش همه سراسر زیبایی است. اما من حوصلهی خرید ندارم و دل و دماغ تماشا هم.
در هر قدم پایم کنده میشود. انگشتم میریزد. چشمم آب میشود. در هر قدم از من میکاهد. در سرب داغ راه میروم. زندگی برای من انتظار است، انتظار تمام شدن، سر آمدن ساعت.
بیفایده است. میدانم. همه میدانید جهان نتیجهای ندارد و حیات امری عبث است. اما در واکنش به این بیهودگی دو دسته میشویم. یک عده به این بیهودگی میخندند و نگاه طنزآمیز به چنین حیات مسخرهای را میپسندند، و عدهای این بیهودهسرای نامش جهان و زندگی را تراژیک میدانند و به حال بشریت اندوه میخورند. هر دو دسته به یک چیز باور دارند: «حیات امری پوچ است».
طبعا شما به دنبال خواندن آثاری هستید که یا فرحبخش باشد یا نکتهسنج و اگر این هر دو را به ملازمت هم داشته باشد که فبها، بسیار هم عالی.
نیز میدانم کارهای من نه در تکنیک و نه در فحوا و مایحتوی از دقیقه و ملاحت بیبهره است. شاید شما که هستید حسب ترحم و دوستی اینجایید یا گمان میکنید ممکن است در خلال هر هزار عبارت یک حرف به دردبخور گیرتان بیاید. اما من شرمگینم، وقتی که میبینم صاحبسخنانی چون شکسپیر و سعدی و خیام نویسنده بودهاند و کسانی چو من مقام سخن را تا این اندازه قلت دادهاند و به قهقهرا بردهاند.
من همینم. سعی کردهام خودم را بالا بکشم، اما چه کنم که توان و جثهام ظرفیت به قلهرسیدن ندارد. من چادر کمپ اول کوه رفیعِ نوشتنم. شبی در من بیتوته کنید و صبحدمان بار و بنه بردارید به سمت قله.
• آیا شعر دهه هفتاد به زبان مشخصی رسید؟
زبان ِ شعر محصول ِ دوره و زمانه است. من نمیدانم منظور از زبان مشخص چیست! آیا اجباری در به زبان مشخص رسیدن است؟ آیا زبان ِ مشخص جزو ِ افتخارات است یا ویژگیها؟ زبان امری بسیار کلی است و در این روزگار تولید آن فقط محدود به ادبیات به معنی خاص آن نیست. امروز کلمه را نه شعر، که شوهای تلویزیونی و ماهواره و اینها بین مردم ترویج میکنند. شعر در این روزگار چه وزنهای دارد مگر که به زبان برسد یا نرسد؟ و بعد هم، زبان را مخاطب میسازد نه نویسنده. مخاطب اگر به یک چیزی کاربرد داد، این کاربرد را نباید بست به ریش شعر یا رسانهای که آن را تولید کرده. شعر اتفاقی گفته میشود اما مردم حسب ِ ضرورت به آن معناهای مختلف میدهند و کاربردهای گوناگون از آن افاده میکنند.
• شاعران گیلان در جریان شعر دهه هفتاد چه قدر نقش داشتند و این جریان چه اندازه متاثر از این شاعران بود؟
هر چند نمیشود منکر نقش گیلانیها در زنده ماندن شعر معاصر شد، اما با این سوال موافق نیستم. یک جایی هست که یک قطره آب، یک قطرهی ناچیز ِ آب است و جایی دیگر، یک قطره آب، نقش سیل را بازی میکنند. مولوی میگوید: «گندم سالی به نرخ زر است، سالی به نرخ خاک». و ادامه میدهد:«پس قدر و قمیت گندم به عشق آمد پدید». اگر اشتباه نکنم، ولادیمیر هولان هم شعری دارد درباره بهمنی که از کوهستان سرازیر شده است. میگوید پرنده به سادگی از روی یک شاخه پرید، اما برفریزههایی که از زیر پایش، از شاخه بر زمین ریخت، بهمنی ویرانگر را از خواب بیدار کرد. امروز جای گیلان گفتن نیست. شعر ِ امروز، خونیست توی کیسه، گیرم یک گیلانی اهدا کرده باشد یا یک شیرازی. هر کسی که بوده باشد، مهم نیست، چه این خون دیگر در رگ او نیست، بلکه به رگ ِ اجتماعی وارد خواهد شد که حیات احتمالیاش را مرهون آن است. باید امیدوار بود.
• شعر در پایان دهه هفتاد به چه نتایجی رسید؟
این سوال را البته کسی باید جواب بدهد که بر شعر ِ دهه و دوره و این قسم تقسیمبندیها وقوف دارد. من نه تحلیلگر ادبیاتم و نه تاریخ ادبیات را میشناسم و نه همهی آنچه را که در دههی کذا منتشر شده است مطالعه کردهام. بنابراین آنچه در پاسخ خواهم گفت در حیطهی کلیات است و نه لزوما امری بر گوینده مشتبه و همهگیر. فرخی یزدی معرف حضور است. او در برههای زیست و زندگی کرد که آن همه تلاش برای مشروطه نتیجهی عکس داد. ملت که فریاد برداشته بودند ما قانون و قس علیهذا میخواهیم و آنچه میخواهیم عدلیه است و نظمیهای که حقوق ِ بلعیدهی رعیت را از گلوی خان و ارباب و فلان و بهمان شازده و درباری بکشد بیرون، چه نتیجهای گرفتند؟ اینکه حضرت ِ جنتمکان ِ خلدآشیان، آقای محمدعلیشاه، بدهد توپچیها سر ِ خر را کج کنند سمت ِ خانهی ملت و کلهی توپها را به در و دیوار مجلس گرا بدهند و مشروطهچی جماعت ِ ضد دین را به درک واصل کنند. دهخدا را آن طور آواره کنند و ننهمرده صوراسرافیل را به آن شکل غمانگیز اعدام کنند. مردم درست به عکس ِ آنچه خواسته بودند رسیدند. بعد هم که آن غائله در تبریز و تهران درست شد. سپس چه شد؟ شاه شکمگنده فرار را بر قرار و دنیا را بر دینی که به بهانهاش تیغ بر ملت ِ بیچاره کشیده بود ترجیح داد و به روسیه گریخت. بعد از او هم طفل ِ نوخاستهاش احمدمیرزا آمد سر کار و آقا را هم – به سن ِ کفالت نرسیده – رضاخان میرپنج برداشت و خودش روی تخت نشست. این آخری هم هیچ جور زیر بار نمیرفت و از ترس اینکه مبادا آفت ِ جمهوری به مزرعهی بایر مملکت بیفتد، چسباندن یک اعلان ِ کوچک بر دیوار را هم موکول کرد به کسب رخصت و دریافت ِ اجازه از نظمیه. خب! شاعر – و به عبارت ِ کلی نویسنده – در این شرایط که نمیتواند بردارد از رگ ِ نیلوفری ِ پشت ِ دست ِ معشوقهاش بنویسد. او هم مثل هر آدم دیگری واکنش نشان میدهد. فریاد میزند آقا جان! خون جاش توی رگ است و نه در شیشه و کف خیابان. و اما، وقتی از حرف او همه جور برداشت ِ غلط و مسما به سیاسی میکنند، و نه به دردمندی دست ِ کم یک بخش موثر از جامعه، و جای اینکه به مرض رسیدگی کنند، مریض را میکشند، شاعر و نویسنده هم کوتاه نمیآید. ملت هم که خدا بدهد برکت، گویی مستجابالدعوه باشند، هی قهرمان درست میکنند و از آن سو، دستگاه ِ جابر ِ شاه، هی قهرمان به درک واصل میکند. این وسط آقای شاعر ِ بختبرگشته – که دیگر آب از سرش گذشته است و تبدیل به قهرمان ِ ملی شده است – سمباده و سوهان بر زوایای کلمه و جمله میکشد و یک دشنهی آبدیده و تیز جور میکند و یک تنه میرود به جنگ ِ اکوان دیو. آن طرف هم ببو نیستند که. دستور میدهند فرخی یزدی ِ بدتر از ابلیس را ببرید زندان و بدهید لبانش را به هم بخیه کرده، پدر صاحبش را دربیاورند. خب! چقدر از وقتی که بیچاره فرخی را کشتهاند میگذرد؟ خیلی سال. آیا شعر فرخی یزدی را باید شعر ِ دههی 1300 تا 1320 نامید؟ اپرتها و شعرهای میرزاده عشقی را که دم حوض ِ خانهاش به گلوله بستند و آبکش کردند چه؟ آن هم زیر مجموعه شعر ِ دهه اول 1300 است؟ من این طور فکر نمیکنم. ممکن است در شعرهای این حضرات چند کلمهای پیدا شوند که در آن روزگار روی بورس بودهاند و کاربرد فرهنگی و مشخص داشتهاند، اما کلیت آثار آنها را باید در قالب ِ کلیتر ِ شعر ِ معترض دستهبندی کرد. و خب! شعر معترض، آن هم در این مملکت ِ پرآشوب، نه چیزی تازه، که از قضا کهنه است و نه حتا پایان نیافته، که حالا حالاها گویا نسلش منقرض نخواهد شد. و خندهدار است که بلاهت ِ یک شاه ِ قلچماق ِ سرتق چه اندازه گرفتاری دامنگیر این مملکت کرد. نیز نباید از یاد برد که در چنین وانفسایی، کارهای دیگر یک شاعر و نویسنده، و رهیافتههای غیر سیاسی و اجتماعی او، همه یکسر زیر سایهی قهرمانیهایش میروند. دیگران نیز، تا نامبرده و مشارالیه ، همچنان یگانه قهرمان ِ در صدر باشد، میزنند بساط هر چه را که موجود بوده است بر میچینند. مثلا فکر میکنند اینکه رضاشاه به سعدی و اینها پیله نکرده است، لابد حسب این است که سعدی در فلان حکایت برای خلق سوسه آمده و آب به آسیاب ِ شاه ِ خائن ِ فعلی ریخته است. بنابراین، آتش ِ یک بلاهت ِ مسخره، دامن تاریخ و گذشته را هم میگیرد و تر و خشک را با هم میسوزاند. علی ای حال، غرض از وراجی این است که باید گذاشت به اندازهای که از دوران بیهقی گذشته است، از ما نیز بگذرد، مگر یکی پیدا شود ببیند بر ما قوم ِ امروز چه رفته است و چهها از این سرگذشت، راست و حقیقت است و کدامها کذب، و بردارد همانها را قلمی کند، لابد در کتابی زیر ِ عنوان ِ «شعر دههی 1370 و 1380 شمسی».
ادامه 👇🏾
مدتها در پی یافتن چراغ بودم تا از تاریکی بکاهم و اینک فهمیدهام عادت دادن چشم به تاریکی، و تطابق عدسی ترد و بیچارهی چشم با تاریکی، بهترین چراغ است.
