شعر های حافظ
Open in Telegram
انگشت به لب ماندهام، از قاعده عشق ما یار ندیده٬ تب معشوق کشیدیم 🖤 @Yacoubi414 آیدی مدیر
Show more2 165
Subscribers
+124 hours
+107 days
+2230 days
Posts Archive
2 167
الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا با توست چندی آشنایی
نداری دام و صیادی، چه باشد
اگر گیری برایم آشنایی؟
حافظ
2 167
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
بس که در خُمّارِ رویَت جامِ جانم شد تهی
از سبوی غم دگر پُر میکنم ساغر کنم
ما را به تُرکِ لطف تو قسم است اگر وفا کنی
ور نه به ترک جان خود اولی که ترکِ دوست را
حافظ
2 167
در ازل پرتوِ حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رُخت دید مَلَک عشق نداشت
عینِ آتش شد از این غیرت و بر آدم زد.
حافظ
2 167
رفیق خیلِ خوشا آنان که با یار وفادارند
که یارِ بیوفا چون زهر باشد در دهان ای دل
حافظ
2 167
من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهی که به دست تو اسیر افتادم
همه غمهای جهان هیچ نباشد پیشم
از غمِ عشق تو گر خسته و بیمار شدم
حافظ
2 167
ای که بر ماه از رخ خوب تو باشد رشکِ دوست
عاشقان را از تماشای رُخت باشد نوشت
دوست را در دیده داشتن شرط وفاداری بود
گر از این شرط بشد، با دوست نبودش سر و کار
حافظ
2 167
عشق در دل نهان و یار از برون
دل ز دردش تپان و یار، فسون
ما بدو بیدل و او با دلِ ما بیوفاست
گرچه تفسیر شد این، حال ندانم چراست
حافظ
2 167
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیمشب و گریه سحرها بکند
تهیدلان ز محبت نپرورند آتش
که شعله در جگر سرد، خارها بکند
سعدی
2 167
تو مرا جان و جهانی، چه کنم جان و جهان را؟
تو یکی، جانِ منی، جانِ منی، جانِ منی تو
آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟
بیوفا حالا که من افتادهام از پا، چرا؟
مولانا
2 167
ساقیا آمدنِ عید مبارک بادت
وان مَیِ باقیِ در جامِ بلورین، یادت
گر چه دانم که به جایی نبَری راهِ مرا
زِ دلانگیزیِ طَرفِ تو همینم بادت
حافظ
2 167
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوالِ دلِ خویشتنم؟
از کجا آمدهام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا میروم آخر؟ ننمایی وطنم؟
ماندهام سخت عجب، زِ چهام یا زِ کهام؟
به چهکس گویم این راز؟ که همراز منست؟
مولانا
مولانا
2 167
کشتیشکستهایام، ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون، افسانهست و افسون
نیکی به جای یاران، فرصت شمار یارا
حافظ
2 167
بنیآدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند**
**چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
گلستان سعدی
2 167
سحر ز هاتف غیبی رسید مژده به گوش
که دور میکده شد وقت راه بادیهپوش
دگر ز جامِ حقیقت نمیخورند مدام
ز نقشِ خال بیندیش و چشم فتنه بپوش
به آب دیده بشوییم خرقهها از می
که موسم ورع و روزگارِ پرهیز است
حافظ
2 167
در این شبِ بلند، دل ما به مهر تو روشن است
چون حافظ در سخن، شور عشق نهان است
سیب و انار به دست، فال تو خواندهایم
که بهار دوباره در راه، بیکران است
