en
Feedback
شعر های حافظ

شعر های حافظ

Open in Telegram

انگشت به لب مانده‌ام، از قاعده عشق ما یار ندیده٬ تب معشوق کشیدیم 🖤 @Yacoubi414 آیدی مدیر

Show more
2 165
Subscribers
+124 hours
+107 days
+2230 days
Posts Archive
از شعر ها راضی هستید
Anonymous voting

الا ای آهوی وحشی کجایی مرا با توست چندی آشنایی نداری دام و صیادی، چه باشد اگر گیری برایم آشنایی؟ حافظ

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من این کار‌ها کمتر کنم بس که در خُمّارِ رویَت جامِ جانم شد تهی از سبو‌ی غم دگر پُر می‌کنم ساغر کنم ما را به تُرکِ لطف تو قسم است اگر وفا کنی ور نه به ترک جان خود اولی که ترکِ دوست را حافظ

در ازل پرتوِ حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد جلوه‌ای کرد رُخت دید مَلَک عشق نداشت عینِ آتش شد از این غیرت و بر آدم زد. حافظ

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقتِ ما کافری‌ست رنجیدن حافظ

رفیق خیلِ خوشا آنان که با یار وفادارند که یارِ بی‌وفا چون زهر باشد در دهان ای دل حافظ

من از آن روز که در بند توام آزادم پادشاهی که به دست تو اسیر افتادم همه غم‌های جهان هیچ نباشد پیشم از غمِ عشق تو گر خسته و بیمار شدم حافظ

ای که بر ماه از رخ خوب تو باشد رشکِ دوست عاشقان را از تماشای رُخت باشد نوشت دوست را در دیده داشتن شرط وفاداری بود گر از این شرط بشد، با دوست نبودش سر و کار حافظ

عشق در دل نهان و یار از برون دل ز دردش تپان و یار، فسون ما بدو بی‌دل و او با دلِ ما بی‌وفاست گرچه تفسیر شد این، حال ندانم چراست حافظ

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نیاز نیم‌شب و گریه سحرها بکند تهی‌دلان ز محبت نپرورند آتش که شعله در جگر سرد، خارها بکند سعدی

تو مرا جان و جهانی، چه کنم جان و جهان را؟ تو یکی‌، جانِ منی، جانِ منی، جانِ منی تو آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟ بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا، چرا؟ مولانا

ساقیا آمدنِ عید مبارک بادت وان مَیِ باقیِ در جامِ بلورین، یادت گر چه دانم که به جایی نبَری راهِ مرا زِ دل‌انگیزیِ طَرفِ تو همینم بادت حافظ

روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوالِ دلِ خویشتنم؟ از کجا آمده‌ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می‌روم آخر؟ ننمایی وطنم؟ مانده‌ام سخت عجب، زِ چه‌ام یا زِ که‌ام؟ به چه‌کس گویم این راز؟ که هم‌راز من‌ست؟ مولانا مولانا

کشتی شکسته ای ام❌ کشتی شکستگانیم✅ شعر از طرف عضو های کانال ما ممنونیم

کشتی‌شکسته‌ای‌ام، ای باد شرطه برخیز باشد که بازبینم دیدار آشنا را ده روزه مهر گردون، افسانه‌ست و افسون نیکی به جای یاران، فرصت شمار یارا حافظ

سحر بلبل حکایت با صبا کرد که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد حافظ

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش مولانا

بنی‌آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند** **چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو کز محنت دیگران بی‌غمی نشاید که نامت نهند آدمی گلستان سعدی

سحر ز هاتف غیبی رسید مژده به گوش که دور میکده شد وقت راه بادیه‌پوش دگر ز جامِ حقیقت نمی‌خورند مدام ز نقشِ خال بیندیش و چشم فتنه بپوش به آب دیده بشوییم خرقه‌ها از می که موسم ورع و روزگارِ پرهیز است حافظ

در این شبِ بلند، دل ما به مهر تو روشن است چون حافظ در سخن، شور عشق نهان است سیب و انار به دست، فال تو خوانده‌ایم که بهار دوباره در راه، بی‌کران است