en
Feedback
شعر های حافظ

شعر های حافظ

Open in Telegram

انگشت به لب مانده‌ام، از قاعده عشق ما یار ندیده٬ تب معشوق کشیدیم 🖤 @Yacoubi414 آیدی مدیر

Show more
2 165
Subscribers
+124 hours
+107 days
+2230 days
Posts Archive
بعد از یک مدت طولانی برگشتیم 😊 دوستان، شما بیشتر کدام نوع شعر را دوست دارید؟ کلاسیک، عاشقانه یا مدرن؟

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است ببین که در طلبت حال مردمان چون است حافظ

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

در عشق اگر دمی قرارت باشد اندر صف عاشقان چه کارت باشد سر تیز چو خار باش تا یار چو گل گه در برو گاه بر کنارت باشد #مولانا

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها #حافظ

آن نیرو را داریم که بعد از دلتنگی،‌ تنهایی و بی قراری‌ را جابه‌جا کنیم، شب را هل بدهیم، و با دلی گشاده برسیم به صبح روشن #محمدحسین_فردوسی

▫️ نمی بینم از همدمان هیچ بر جای دلم خون شد از غصه، ساقی کجایی؟ میِِ صوفی‌افکن کجا می‌فروشند؟ که در تابم از دست زُهد ریایی رفیقان چنان عهد صحبت شکستند که گویی نبوده‌ست خود آشنایی #حافظ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم حافظ

در این خمار کسم جرعه‌ای نمی‌بخشد سپهر، دلسوز منِ بی‌نشان نشد با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی فتاده‌ام از چشم، از آن روز که دیدم چون دوست دلسوز، غم دشمنانم را دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد که در آن هوا نرویَد گل دلسوز دیگر

دلسوز تو‌ام، جانا! و از درد نهان‌ات چون شمع بسوزم، که نیفتد به کسی راز حافظ

دلسوزتر از من به تو ای دوست کسی نیست کز دست من افتاد، کسی دست تو نگرفت حافظ

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد نکته‌ها رفت ز لب، لُعْلِ لُئیمان همه خورد سیمِ خاموشی ما کس به دینار نکرد حافظ

به صحرا بنگرم صحرا ته وینم به دریا بنگرم دریا ته وینم به هر جا بنگرم کوه و در و دشت نشانِ از قامتِ رعنا ته وینم حافظ

ای عاشقان، ای عاشقان، امروز ماییم و شما افتاده در غرقابه‌ای، تا خود که را باشد نَجا زِ رنجِ عشق چه دانند مردمانِ سبک‌روح؟ به آبِ دیده نویسند، شرحِ درد به دل‌سوخت مولانا

بی‌تو به سر نمی‌شود، بی‌تو به سر نمی‌شود داغِ تو دارد این دلم، جای دگر نمی‌شود مولانا

فغان کاین لولیانِ شوخِ شیرین‌کارِ شهرآشوب چنان بردند صبر از دل که تُرکان خوانِ یغما را حافظ

سحر بلبل حکایت با صبا کرد که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد زبانِ گل به شکایت باز شد، چون که از غیرت صبا در پرده‌ها کرد حافط