شعر های حافظ
Open in Telegram
انگشت به لب ماندهام، از قاعده عشق ما یار ندیده٬ تب معشوق کشیدیم 🖤 @Yacoubi414 آیدی مدیر
Show more2 167
Subscribers
+124 hours
+107 days
+2230 days
Posts Archive
2 166
اگر روم ز پِیاش فتنهها برانگیزد
ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد
و گر به رهگذری یک دَم از وفاداری
چو گَرد در پِیاش افتم چو باد بُگْریزد
و گر کنم طلبِ نیم بوسه صد افسوس
ز حُقِّهٔ دهنش چون شکر فرو ریزد
من آن فریب که در نرگسِ تو میبینم
بس آبروی که با خاک ره برآمیزد
فراز و شیب بیابان عشق، دامِ بلاست
کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد
تو عمر خواه و صبوری که چرخِ شعبده باز
هزار بازی از این طُرفهتر برانگیزد
بر آستانهٔ تسلیم سر بِنِه حافظ
که گر ستیزه کنی، روزگار بستیزد
حافظ
2 166
آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود
حافظ
2 166
آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود
حافظ
2 166
📢 یک اطلاعیه برای اعضای کانال 🌹
دوستان عزیز، خیلی وقت میشه که در کانال فعالیت نکردیم و تصمیم داریم دوباره کانال را فعال کنیم. ❤️
برای اینکه کانال منظم و فعال پیش بره، به یک ادمین فعال و مسئولیتپذیر نیاز داریم که بتواند مرتب شعر و مطالب زیبا نشر کند.
اگر کسی علاقهمند است و میتواند فعال باشد، در کامنت اعلام کند یا به ادمین پیام بدهد. 🌷
2 166
هر چند نمیسوزد بر من دلِ سنگینت
گویی دلِ من سنگیست در چاه زنخدانت
جان باختن آسان است اندر نظرت لیکن
این لاشه نمیبینم شایسته قربانت
با داغِ تو رنجوری بِه کز نظرت دوری
پیشِ قدمت مُردن خوشتر که به هجرانت
سعدی
2 166
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دلِ غمزدهای سوخته بود
رسم عاشقکُشی و شیوهٔ شهرآشوبی
جامهای بود که بر قامتِ او دوخته بود
جانِ عشاق سپندِ رخِ خود میدانست
و آتشِ چهره بدین کار برافروخته بود
گرچه میگفت که زارت بِکُشم میدیدم
که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود
.. حافظ
2 166
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
نخواست او به من خسته بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد
چه میکنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته، به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایهای نکنی، بغض خویش را بخوری
که هق هقِ تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه...! نفرین نمیکنم... نکند
به او -که عاشق او بودهام- زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
2 166
آن چنان سوخته ام از غم هجران که مپرس
کاتشم زد غم هجران تو در جان که مپرس
دل به زنجیر سر زلف کش و پُرسه مکن
که بدانسان شده مجنون و پریشان که مپرس
چند پرسی که ز هجر لب لعلم چونی؟
جان شیرین شد از این هجر از آن سان که مپرس
ساقیا ! دور بگردان و بده رطل گران
که گرانبارم از آن گونه ز دوران که مپرس
سر رندان جهان، پیر خراباتی ماست
سخن عافیت از وی،سر رندان که مپرس
منعم از عاشقی و باده کنند اهل خرد
غصه ها می کشم از مردم نادان که مپرس
علیشیر نوایی
2 166
درد عشقی کشیدهام که مپرس
زهر هجری چشیدهام که مپرس
گشتهام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیدهام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش
میرود آب دیدهام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیدهام که مپرس
سوی من لب چه میگزی که مگوی
لب لعلی گزیدهام که مپرس
بیتو در کلبهٔ گدایی خویش
رنجهایی کشیدهام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیدهام که مپرس
حافظ
2 166
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
گر چه دوریم به یاد تو سخن میگوییم
بُعد منزل نبود در سفر روحانی
یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
حافظ
2 166
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
این که میگویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کو به قصد جان ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم
حافظ
2 166
به راهِ دل، چو قدم نمینهی، بپرهیز از غرور 🏔️✨
؛ که کوه، با همه عظمت، شکست از صبور. از خاک، گرچه حقیر است، آسمان خیزد 🌌؛
هر آنکه دل به صفا داد، شد از غم دور
. نه زر بماند و نه زور و نه تختِ بلند 🏰🚫؛
فقط نفس که به نیکی گذشت، هست به نور 💡🌿.
2 166
به راهِ دل چو قدم نمینهی، بپرهیز از غرور
که کوه، با همه عظمت، شکست از صبور
از خاک، گرچه حقیر است، آسمان خیزد
هر آنکه دل به صفا داد، شد از غم دور
نه زر بماند و نه زور و نه تختِ بلند
فقط نفس که به نیکی گذشت، هست به نور
