en
Feedback
شعر های حافظ

شعر های حافظ

Open in Telegram

انگشت به لب مانده‌ام، از قاعده عشق ما یار ندیده٬ تب معشوق کشیدیم 🖤 @Yacoubi414 آیدی مدیر

Show more
2 167
Subscribers
+124 hours
+107 days
+2230 days
Posts Archive
من گدا هوس سروقامتی دارم که دست در کمرش جز به زر و سیم نرود #حافظ
من گدا هوس سروقامتی دارم که دست در کمرش جز به زر و سیم نرود #حافظ

Geolocation

اگر روم ز پِی‌اش فتنه‌ها برانگیزد ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد و گر به رهگذری یک دَم از وفاداری چو گَرد در پِی‌اش افتم چو باد بُگْریزد و گر کنم طلبِ نیم بوسه صد افسوس ز حُقِّهٔ دهنش چون شکر فرو ریزد من آن فریب که در نرگسِ تو می‌بینم بس آبروی که با خاک ره برآمیزد فراز و شیب بیابان عشق، دامِ بلاست کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد تو عمر خواه و صبوری که چرخِ شعبده باز هزار بازی از این طُرفه‌تر برانگیزد بر آستانهٔ تسلیم سر بِنِه حافظ که گر ستیزه کنی، روزگار بستیزد حافظ

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود راستی خاتم فیروزه بواسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود حافظ

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود راستی خاتم فیروزه بواسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود حافظ

📢 یک اطلاعیه برای اعضای کانال 🌹 دوستان عزیز، خیلی وقت میشه که در کانال فعالیت نکردیم و تصمیم داریم دوباره کانال را فعال کنیم. ❤️ برای اینکه کانال منظم و فعال پیش بره، به یک ادمین فعال و مسئولیت‌پذیر نیاز داریم که بتواند مرتب شعر و مطالب زیبا نشر کند. اگر کسی علاقه‌مند است و می‌تواند فعال باشد، در کامنت اعلام کند یا به ادمین پیام بدهد. 🌷

هر چند نمی‌سوزد بر من دلِ سنگینت گویی دلِ من سنگیست در چاه زنخدانت جان باختن آسان است اندر نظرت لیکن این لاشه نمی‌بینم شایسته قربانت با داغِ تو رنجوری بِه کز نظرت دوری پیشِ قدمت مُردن خوشتر که به هجرانت   سعدی

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دلِ غمزده‌ای سوخته بود رسم عاشق‌کُشی و شیوهٔ شهرآشوبی جامه‌ای بود که بر قامتِ او دوخته بود جانِ عشاق سپندِ رخِ خود می‌دانست و آتشِ چهره بدین کار برافروخته بود گر‌چه می‌گفت که زارت بِکُشم می‌دیدم که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود .. حافظ

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد نخواست او به من خسته بی‌گمان برسد شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد... رها کنی برود از دلت جدا باشد به آنکه دوست ترش داشته، به آن برسد رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد گلایه‌ای نکنی، بغض خویش را بخوری که هق هقِ تو مبادا به گوش‌شان برسد خدا کند که نه...! نفرین نمی‌کنم... نکند به او -که عاشق او بوده‌ام- زیان برسد خدا کند فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

آن چنان سوخته ام از غم هجران که مپرس کاتشم زد غم هجران تو در جان که مپرس دل به زنجیر سر زلف کش و پُرسه مکن که بدانسان شده مجنون و پریشان که مپرس چند پرسی که ز هجر لب لعلم چونی؟ جان شیرین شد از این هجر از آن سان که مپرس ساقیا ! دور بگردان و بده رطل گران که گرانبارم از آن گونه ز دوران که مپرس سر رندان جهان، پیر خراباتی ماست سخن عافیت از وی،سر رندان که مپرس منعم از عاشقی و باده کنند اهل خرد غصه ها می کشم از مردم نادان که مپرس علیشیر نوایی

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس زهر هجری چشیده‌ام که مپرس گشته‌ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده‌ام که مپرس آنچنان در هوای خاک درش می‌رود آب دیده‌ام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده‌ام که مپرس سوی من لب چه می‌گزی که مگوی لب لعلی گزیده‌ام که مپرس بی‌تو در کلبهٔ گدایی خویش رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده‌ام که مپرس حافظ

من وتو یک آدمیم ولی حس هامون فرق داره #Sayeedi https://t.me/Ehsas_mano_to

هرگز نمیرد آن‌که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما گر چه دوریم به یاد تو سخن می‌گوییم بُعد منزل نبود در سفر روحانی یاد باد آن‌که سر کوی توام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود حافظ

دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن یار ما این دارد و آن نیز هم یاد باد آن کو به قصد جان ما عهد را بشکست و پیمان نیز هم حافظ

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم 🏚️از بد حادثه اینجا به پناه آمده‌ایم 🆘 حافظ

به راهِ دل، چو قدم نمی‌نهی، بپرهیز از غرور 🏔️✨ ؛ که کوه، با همه عظمت، شکست از صبور. از خاک، گرچه حقیر است، آسمان خیزد 🌌؛ هر آن‌که دل به صفا داد، شد از غم دور . نه زر بماند و نه زور و نه تختِ بلند 🏰🚫؛ فقط نفس که به نیکی گذشت، هست به نور 💡🌿.

به راهِ دل چو قدم نمی‌نهی، بپرهیز از غرور که کوه، با همه عظمت، شکست از صبور از خاک، گرچه حقیر است، آسمان خیزد هر آن‌که دل به صفا داد، شد از غم دور نه زر بماند و نه زور و نه تختِ بلند فقط نفس که به نیکی گذشت، هست به نور

دلا دیدی که آن فرزانه فرزند 🧚‍♂️✨ چه دید اندر خم این طاق رنگین 🌈🏛️ حافظ 📜🕊️

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست حافظ