391
Subscribers
-124 hours
-17 days
-930 days
Posts Archive
391
شاید فقط باید نشست، تماشا کرد و نوشت. شاید تو آینده ها، کسی منتظر باشه واسه خوندن این لحظه های پر از تناقض ما که چطور مجبور شدیم ذهن کلاسیک عشق پذیرمون رو تبدیل به یک ذهن نفع گرا با منطق انتخابی کنیم.
391
نمیدونم چاره چیه، دنیا اینجوریش بهتره یا اونجوریش. از یه طرف عشق یه توهمه محضه، از یه طرف نبودنش هم شروع فلاکت و بی رحمیه.
391
آدم ایده آل این عصر، اونی نیست ک ترکت نکنه، اونیه که بدونه کی بره و کی بیاد. ایده آل گفتن دوستت دارم نیست، نگفتنش و باز گذاشتن مسیر برای کشف کردنشه که ایده آله.
391
عشق به یه مفهوم انتزاعی مبدل شده که روح مارو فقط لای صفحه های کتابا و فریم های فیلما ارضا کنه.
391
ولی همچنان ک تو سر من و تو، آدم درست یه تعریف کلاسیک داره، تو جهانمون خبری از اون ایده آل های قدیمی نیست.
391
ولی نمیترسم از اینکه بگم من گذشته رو آتیش نمیزنم، خاکش میکنم. مگه میشه هر خاطره، هر جمله، هر لبخند رو دونه به دونه کنار گذاشت و فراموششون کرد؟ من هیچوقت پشیمون نبودم از احساسی ک هدر دادم و هر لحظه از گذشته رو یادم میمونه.
391
تلخ و زهرمارن اون لحظه هایی که مجبوری بین رنج تموم کردن ها و زخم های کشنده ی تموم نکردن ها انتخاب کنی.
391
هر پاراگرافی که طولانی تر میشه، خوندنش هم سخت تر میشه. من ولی تا ته هرچیزیو میرم تا در نهایت یه نقطه تهش بزارم.
391
بت ساختن یه توهم دفاعیه در برابر چیزها یا آدمهایی که ذهن ما اونهارو آرمانی تر و ایده آل تر از خودمون میبینه و تلاش میکنه اونهارو در قامت یه ناجی تو مغزمون جا بندازه. راهکار حل این ماجرا هم نزدیک شدنه، هرچی بیشتر به نسخه ی واقعی شون نزدیک بشی، بت هاشونم بیشتر ترک میخورن!
391
اون آدمی که تبدیلش کرده بودی به یه فرشته ی یونیک، به یه نسخه ی خیلی خیلی متفاوت که فقط یه بار ازش خلق شده و از آسمون افتاده وسط مسیر زندگیت، یه جوری از نزدیک ناامید کننده اس که نیازی به تبر برداشتن واسه شکستن بت هاش نیست، اون بت ها در مواجهه باهاش از درون فرو میپاشن و نیست میشن!
391
یا وقتی تو اون خونه ای که فکر میکردی اگه بین در و دیواراش محصور شی دیگه غمها نمیتونن بهت برسن و همه چیز گلستون میشه قرار میگیری تازه میفهمی اونقدرا هم غمها منقرض نشدن!
391
ممکنه اون کاری که یه روز رویایی ترین شغلی بود ک میتونستی داشته باشی رو با دستای خودت خلاصه کنی توی یه نامه ی استعفا.
391
با ذهنت مثل یه سفالگر حرفه ای به به بت هات شکل میدی، بزرگشون میکنی و با شکوه میسازیشون اما تهش مجبوری خودت خرابشون کنی ولی این اسمش هیچ جوره «شکست» نیست!
