en
Feedback
دَِلَِدَِاَِدَِهَِ‌گَِــاَِنَِ🖇🫀

دَِلَِدَِاَِدَِهَِ‌گَِــاَِنَِ🖇🫀

Open in Telegram

بسم‌الله‌رحمان‌رحیم🌹 به بهترین کانال خوش آمدین☺️ لف نده دوست عزیز🥰 بی صدا کن❤️ پیشنهاد‌ و نظریات شما عزیزان قابل قدر است می‌توانید به ایدی ذیل مراجعه کنید سپاس 🙏🥰 @AltafEhsan 👈مالک کانال

Show more
351
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-830 days
Posts Archive
#رمان #مغرور_زاده🫀 #نویسنده: احرار ماندگار #ناشر: فریحه رحیمی #قسمت4 جمال سر بلند کرده عصبی به قمر دید و نمی دانم چی گفت که قمر لبخند محوی زد .. صدای لاستیک های موتر آمد و من چون نزدیک پنجره بودم صدا را شنیدم ... نخواستم ببینم کیست فکر کنم حسن است و موتر مهمانها را داخل حویلی عمارت آورده .. به جمال دیدم گویا شنیده بود موتر داخل حویلی شده بود گوش هایش را به خاطر شنیدن صدا تیز کرده بود و به نقطه نا معلومی خیره بود بی توجه به حرف های قمر ، این که از استرس زیاد دختر بیچاره دست های را بهم می مالید اصلن برایش مهم نبود .. و یک انسان تا چه حد مغرور می باشد ؟؟ صدای آمدن کسی به گوش رسید اما کیست ؟؟؟ فکر کنم خانم است چون صدای پاشنه های کفش هایش قاصد آمدن اش به سوی صالون شده ....! باز هم سکوت حاکم فضا شد و چشم های همه ماند سمت دروازه صالون ... بی قرار بودم ببینم کیست که حظورش این چنین با شکوه خاص است که حتی این جمال مغرور ما را به انتظار نشانده .. بلاخره آمد .. ماهِ دواران یـکـــتـا ... راوی ... این آسمان نمی دانست که ، مهتاب به خسوف رفته اش بعد از چند سال رو می نماید و نور افگنی می کند .. همه ستاره ها حتی خورشید از حظور این ماه حیرت زده شده بودن ...! حاجی صاحب با دیدن یکتا لبخند بی اختیاری زد و به احترام بر خواست ، سما از دیدن یکتا بغض شیرین کرد و اشک ریخت ، خانم های این عمارت مرد ها و تمام اطفال به احترام یکتا بر خواستن ، قدیر پسر قوم پشتون و قندهاری از دیدن روی ماه یکتا محو شده بود و با خود می گفت ؛ یک دختر چقدر می تواند زیبا و با وقار باشد ؟ اما اینجا جمال ...!(: قلبش به شدت در سینه می کوبید و بی اختیار لبخند محوی زد ، دست پاچه شده بود و روی خود کنترول نداشت و بلاخره از جایش بر خواست وبا دقت به چشم های آهویی یکتا زل زد ... اما یکتا چی ؟؟ چی حس داشت ؟؟ به امید دیدن یار آمده بود اما یار بی خبر را کنارِ اغیار دید و درد به جانش وحشیانه حمله نموده ویرانش کرد .. دست هایش لرزید اما آنها را مشت کرد کسی نبیند چقدر بد و بی رحمانه ویران شد در کسری از ثانیه ...! نگاهش را به سختی جان سپردن به فرشته مرگ از جمال گرفت و سمت حاجی صاحب رفت .......! ادامه دارد . @ALTAF_EHSAN

#رمان #مغرور_زاده🫀 #نویسنده: احرار ماندگار #ناشر: فریحه رحیمی #قسمت3 سکوت کردم و چیزی نگفتم که صدای جدی ، بَم و مردانه جمال مرا خطاب قرار داده گفت ــــ برخیز برویم سما جان یک لبخند محو زدم و بر خواستم . سمت جمال رفتم و هر دو یک قدم گذاشته بودیم که حاجی صاحب گفت ــــ امشب وقت تر بیا جمال مهمان داریم ابرو بالا داده به حاجی صاحب دیده گفتم ــــ کی میاید حاجی صاحب ؟؟ با لبخند همیشگی در مقابل من مهربان گفت ــــ اعظم خان با پسر و دخترش یک هفته میشود از قندهار آمده اند امشب من دعوت شان کردم من که جواب ام را گرفته بودم سکوت کردم و جمال هم گفت ــــ درست است حاجی صاحب فعلاً خدا حافظ همه تان همگی جواب اش را دادن و هر دو از منزل بزرگ عمارت خارج شده سوار موتر جمال شدیم ، راه بیمارستان را در پیش گرفتیم .......!!! روز داشت پایان می یافت و باز شب ، باز ظلمت ، باز درد و دلتنگی ... امروز به خواست حاجی صاحب کار های بیمارستان را زود تمام کرده ساعت ۶ شام به عمارت رفتیم .. چون هوا سرد بود و فصل زمستان صدا ها از صالون به گوش می رسید ، من که خیلی خسته بودم مستقیم به اطاقم رفتم و جمال هم چون امروز مریض هایش زیاد بودن خسته به نظر می رسید .. لباس هایم را تبدیل کردم و سری زدم به مجازی و پیام هایم به خواهرم یکتا .. ۲ شب قبل پیام گذاشته بودم اما حالا دیده بود ، خیلی کم حرف و ساکت است ، از مجازی استفاده نمی کند بر عکس من ..! جای تلوزیون دیدن ، پیام بازی کردن ، و این کار ها مثل جمال ورزش می کند ، به صحت خود بیشتر فکر می کند ، از شیرنی باب و چی های که به بدن ضرر دارد استفاده نمی کند چون هر دو داکتر اند می دانند چی کنند و چی نکنند اما خواهرم نخواست مثل جمال مریض داشته باشد و داکتر بماند ، رفت خارج از کشور ادامه داد و مدیر بنیاد خیریه شد .. تمام میراث ای که از پدرم به من و یکتا مانده بود حق خودش را بنیاد ساخت و از من را برای خودم ماند .. حاجی صاحب که بیشتر از همه فرزند هایش پدرم را دوست داشت بعد از وفات او جایگزینش یکتا را کرد و بعد از وفات کاکایم جایگزین کاکایم جمال را ساخت .. یکتا و جمال به حاجی صاحب خیلی عزیز اند خیلی زیاد ... غرق فکر بودم که صدای کوبیده شدم دروازه اطاق باعث شدم بیرون شوم از عالم افکار .. گفتم ــــ داخل بیا دروزاه اطاق باز شد دیدم ریحان بود دختر کاکایم ، و اینجا در این عمارت با ۳ کاکایم و ۲۱ دختر کاکا پسر کاکا زندگی می کنیم .. ریحان خواهر جمال بود از من ۴ سال کوچک تر یعنی ۱۸ ساله بود .. گفت ــــ حاجی صاحب تو را صدا می زند سما جان از جایم بر خواستم و گفتم ــــ مهمانها آمدن ؟ هر دو از اطاق خارج شدیم گفت ــــ بله آمدن بدون حرف اضافی هر دو رفتیم به صالون .. اوه نام خدا به این جمیعت ... سلام کردم و چون هر کس گرم سخن گفتن بود کسی نشنید و من دوباره بلند تر گفتم ــــ سلام علیکم نگاه های همه سمت من کشیده شد همه جوابم را دادن ، و من سمت مهمانها رفتم . اول با یک کاکای مسن سلام علیکی کردم ، دوم سمت دخترش رفتم ، چقدر زیبا هستن چشم های بزرگ و سیاه با قد و موهای قیر گون ، لحجه شیرین هم دارن درست فارسی صحبت کرده نمی توانن .. با پسر شان هم احوال پرسی کرده روی موبل نشستم ، من که نشستم ، همه صالون را سکوت فرا گرفت ، سمت دروازه صالون دیدم و با جمال مقابل شدم .. شکوه آمدن اش همه صدا ها را در هم شکست و سکوت را حاکم فضا کرد ..! تمام نگاه ها سمت او کشیده شد . یک آه کشیدم و دیدم چقدر سرد و خشک با مهمانها خصوصاً آن دختر که اسمش قمر بود سلام علیکی کرده در جایش کنار کاکایم نشست .. در حیرتم از یکتا و جمال .. نه به کسی می بینن نه با کسی گرم رفتار می کنن ، گویا نظر به دیگران جرم باشد که چشم هایشان را درویش می کنند .. فکر می کنم این ها هر دو به همسفر زندگی شان تعهد کرده اند .. در حالیکه هر دو کُنده مجرد هستن ...! ههههههههه .. اما ده ها دل باخته و عاشق دارن ... از حرف خودم به مشکل خنده ام را کنترول کردم و بر خواستم رفتم به مطبخ کنار خاله گلنار آشپز ماهر زیبا و مهربان ما با او کمی کمک کردم در آماده کردن غذا ها ....... ساعت ها می گذشت و هر کس با هم جنس خود گرم گرفته بود ، غذا میل شده بود و سفره چای پهن شده بود ... حاجی صاحب با اعظم خان ، کاکا هایم با قدیر برادر قمر .. اطفال هم که با خود ساعت تیری داشتن ، گاه گاهی متوجه نگاه های قمر سمت خودم میشدم و با لبخند جوابش را می دادم اما بیشتر از خودم روی جمال که اصلن بالا نمی بیند و غرق فکر است .. دیدم بلاخره قمر بر خواست و سمت موبل دو نفری که جمال نشسته بود رفت کنار او به فاصله کمی نشست و با شرم شروع به حرف زدن کرد . به خانم کاکایم مادر جمال دیدم با لبخند آن هر دو را نگاه داشت ... @ALTAF_EHSAN

#رمان #مغرور_زاده🫀 #نویسنده: احرار ماندگار #ناشر: فریحه رحیمی #قسمت: 2 عمارت حاجی حمید همچو آسمان بزرگ و با شُکوه ، نوه ها ، عروس ها و اعضای خوانواده همچو ستاره های آسمان اما جــمــال ، همچو خورشید ، سوزنده ، تابنده ، زنده کنند .. و یکتا ...؟ همچو ماهِ آسمان ، روشنی دهنده ، زیبا ، و درخشان .... و همچو اسم اش یـــکــتـا ... راوی و همچو اسمش یکتا ... ظلمت شب حاکم همه شهر شده بود ، ستاره ها و ماه در دل آسمان چشمک می زدن ...! اینجا در کشور این خوانواده بزرگ حمید خان دور هم جمع شده بودن و می خندیدن ... صدای خنده های اعضای فامیل و اطفال و دختران باعث اذیت آن شمسِ دوران میشد ، کسی که بعد از چند روز یاد یکتا باعث شده بود خلوت کند و به او بیندیشد ... جـمــال ...! در خلوت خودش ، میان تاریکی نشسته بود ، چشم های تب دار و خمارش به نقطه نا معلوم میان ظلمت خیره مانده بود .. می اندیشید که او را چی شده ؟ چرا به یکتا فکر می کند ؟ هر چی بود مال کودکی و گذشته ها بود ، پس حالا چرا ؟؟ در کودکی دوست ، رفیق ، و همدم یکدیگر شان بودن ولی حالا زمین تا آسمان با هم فرق دارند ، نه او یکتای سابق ها است نه هم این جمالِ سابق ... هر دو بزرگ شده اند و راه های هر دو از هم جدا است .. در این سالهای که یکتا به ترکیه رفته بود و مدیر یک بنیادِ خیریه شده بود حتی میان او و جمال کلمه ای رد و بدل نشده بود .. چون با هم قهر بودن ، و کی می داند ؟ شاید این موضوع قهر و آزردگی از نظر جمال خیلی ساده باشد اما همین موضوع باعث شد یکتا ترک کشور کند به بهانه تحصیل و درس ...! چقدر دلش آزرده شده بود و می رنجید ، از این که پدر و مادر اش در کودکی رهایش کردن ، از این که سما خواهر کوچک اش را به او سپرده به دنیای ابدی رفتن ، از این که چقدر می خواست گریه کند اما به خاطر سما بغض گلویش را قورت می داد و صبر پیشه می کرد ... از این که دل به دست یارِ نا مهربان سپرده بود ولی احدی اِلا خالق نمی دانست .. می خواست زاره زده بگوید ، خسته شدم از همه چیز حتی این درد عشق .. اما غرور  دخترانه اش ، مقام اش ، وقار اش ، و صبر اش مانع می شدن چون او الگوی همه بود .. از هر نگاهی یکتا بود مثلِ اسمش ... آنجا ...! یکتا از پنجره اطاق اش به بیرون و دانه پنبه ای برف خیره شده بود ، صورت اش از شدتِ سرمای که از پنجره داخل اطاق می شد سرخ شده بود ، نفس نفس می زد و فکر می کرد فردا ..! فردا بلاخره یارِ دل آزارش را می بیند جمالش را .. عشق دورانِ کودکی و هنگام جوانی اش را دیدن می کند ...!(: قلب اش در سینه قرار نداشت و به شدت دُک دُک می کرد .. با صدای که از فرط بغض نشسته در گلویش می لرزید گفت : خالقم می فهمی خیلی نا چارم ، رحم کن لطفاً ، من جز تو کسی را ارحم الراحمین نمی شناسم یارب ...! سما .. باز صبح ، باز همان سر و صدا های همیشگی این عمارت بزرگ باعث شد چشم باز کنم .. خمیازه کنان بر خواستم و مستقیم رفتم به حمام اطاقم .. بعد از شستن دست وصورتم ، تن کردن لباسهایم از روی میز کاری ام تمام اوراق و بکس ام را برداشتم ، سمت دروازه اطاق رفتم و همین که از اطاق خارج شدم با سمع مقابل شدم ، زیر لب با خود گفتم ــــ روز ام از همین اول صبح تاریک شد با دیدن این زاغ سیاه از حرف های خودم خودم خندیدم ، دروازه اطاقم را بستم و همین که می خواستم از کنار بگذرم شنیدم گفت ــــ دیوانه هایت را جمع کن خدا جان حالا سر به خود می خندن با تمامی حرف اش بلند بلند خندید که عصبی شدم ، ایستادم و گفتم ــــ دیوانه خودت هستی گوریلا او هم ایستاد و به چشم هایم دیده گفت ــــ من تو را گفتم ؟ گفتم ــــ جز من کسی اینجا است ؟ کمی مکث کرد بعد به پله های مقابل ما اشاره کرده گفت ــــ خواهرکم را گفتم ببین پله ها را دیدم افسون خواهر کوچک اش آنجا بود .. یک آه کشیدم و سکوت کرده راه ام را گرفتم و بودن جواب دادن به حرف های بی معنای سمع پسر کاکایم مستقیم رفتم به صالون .. همگی جمع شده بودن و من هم با صدای نسبتاً بلند سلام کرده روی کرسی ام نشستم ، به حاجی صاحب دیدم که جمال هم دوم او است ، اخمو، عصبی ، با وقار و زیبا خصوصاً چشم های زیتونی رنگ خمار و تب دار شان ... لوازم ام را روی میز گذاشتم تازه یک لقمه صبحانه داخل دهنم فرستاده بودم که صدای جمال را شنیدم سلام کرد ... سر بلند کرده دیدم اش ، از دیدنش لبخند افتخار آمیزی به رویش پاشیدم ، عجب خلقت خارقالعاده ای است این بشر ...! به اندام و قامت بلندش یخن قاق سیاه و شلوار سیاه عجب می نشست ... موهای موجی و خرمایی اش را حالت داده بود ، در دستش بکس اش بود و داشت سمت ما می آمد ...! اخم های میان ابرو هایش پا بر جا بودن و مثالِ همیشه گویا در سوگواری حظور دارد ...!! صدای سمع باعث شد نگاهم را از جمال بگیرم که گفت ــــ چی میشود به ما هم نیم نگاهی بکنی سما ؟ عصبی نگاهش کردم ، اصلن ندانسته بودم کنار من نشسته توبه .. @ALTAF_EHSAN

بنام خدایی که قیمت دیدارش مرگ است.. قَـسَـم بـَه ذٰاتِــی کـه چَـشـم هـایِ تُـو را بــرایِ مَـن دَلـیـلِ زنـدگــی قـراٰر داد مـَن بـر خــوٰاهَـم گَـشـت.... #رمان #مغرور_زاده🫀 #نویسنده: احرار ماندگار #ناشر: فریحه رحیمی اولین قسمت... قاعده چهل ام شمس الدین تبریزی ... قاعده چهل ام ..(: عمری که بی عشق بگذرد بیهوده گذشته ، نپرس که آیا در پی عشق الهی باشم ، یا عشق زمینی ، عشق آسمانی یا جسمانی ؟؟ از تفاوت ها تفاوت می زاید و حال آن که ؛ به هیچ متمم و صفت نیاز ندارد عشق خود به تنهایی دنیای است عشق یا درست میان اش هستی در آتشش یا بیرون اش هستی در حسرتش ..............(: یکتا .... خاطرات همچو جلاد اند،  به فکرت می آیند و شروع می کنند به صلاخی کردن روح ات.... بعضی درد ها را نمی شود گفت،  آنها فقد حس می شوند و رگ و پوست ما را می تراشند... آسمان زمستان عجب ابر کرده بود ، گویا جایِ برف و باران سنگ می بارد که آسمان چنین سر و صدایی راه انداخته .. هوا خیلی سرد است ، گویا این زمستان سرد ترین زمستان ده سالِ گذشته است .. نسیم خنکی می وزد و موهای مرا به بازی گرفته است ، دست هایم می لرزد و نوکِ بینی ام بد رقم سرخ شده .. صدای جمال باعث شد نگاهش کنم ، رو بر گردانده دیدم بی هیچ تعغیری در صورتِ اخمو اش و صدای بَمِ و جدی اش گفت : خیلی بی پروا هستی یکتا اگر این بار مریض شوی می میری دست هایم را داخل جیب های چمپرم کرده با صدای خنده آلود گفتم ـــ مهم است مگر ؟ من بمیرم کی است دِق کند از نبودنم ؟ جمال نگاه های چشم های وحشی و مخمور اش عصبی تر از هر وقت دیگر مرا نشانه گرفت و با عصبانیت گفت ـــ هیچ کس نیست اِلا سما اگر نباشی او هم نیست هله بیا برویم خنده ام را کنترول کردم ، لبخند تلخی زدم ، یک آه کشیدم و سکوت کردم .. در نگاه هایش تمامِ دنیایم بود که آن ها را از من دریغ کرده به راه خود ادامه داد ... نمی دانم کار هایش مرا به کجا ها می کشاند اما کاری هم از دستِ خودم برای خودم بر نمی آمد ، غافل شده دل سپرده بودم ... ببینم آخرِ این جاده یک طرفه کن چی می شود ............... به یاد آوری مکالمه چند سال قبل ام با او بعد از خیلی وقت قلبم را به تپش انداخته بود . حالا هم دقیق مثل همان سال به شدت برف می بارد ، هوا خیلی سرد است ، دست هایم بی حس شده اند از شدتِ سرما .. امروز عجب هوا مثلِ چند سال قبل است ... امکان نداشت دوباره به آن حال برگردم ، او آسمان بود و من آسمان .. نمی توانستم نمی شد ...! از این که انکار می کنم خیلی بدم می آید،  می گویم فراموشش کرده ام اما نزد خودم خجل زده می شوم... مگر همین فراموشی است،  که شب ها با فکرش به خواب بروی؟ روز ها در هر حالی و هر جایی کنارت حس اش کنی؟ عجب از این عشق در گریزم و عجب غرق در این عشق... نگاهم را از امواج طنین انداز دریای مقابلم گرفتم و سرم را تکان دادم که صدای احمد را شنیدم گفت ـــ می رویم خانم ؟ سر تکان دادم و گفتم ـــ به فردا همه چیز آماده است ؟ همانطور که دروازه موتر را باز کرد گفت ـــ بله آماده است طبقِ گفته هایتان هیچ کس با خبر نیست از رفتنِ تان به کشور گفتم ـــ خوب است امشب لوازم سما را هم آماده کن مستقیم می رویم به عمارت احمد چشم گفت و من هم سوارِ موتر شدم گرم کن موتر روشن بود و بخارِ سرد نفس های من در فضای موتر پراگنده می شد . کوشش داشتم فکرم را جای دیگری ببرم اما مگر میشد ؟؟ به قول مولانا اوست گرفته شهر دل من ،! من به کجا سفر برم ؟ سما ... دو رودِ خروشان ، مهتاب و آفتاب ،  یا هم زمین و آسمان .. اما معلوم نیست کدام زمین است ؟ یکتا احرار یا جمال احرار ؟؟ هر دو دعوای آسمان بودن می کنند ، با وقار شان ، غرورِ شان ، زیبایی شان ، و ضِدِ شان ... گاهی فکر کنم من با یکتا چقدر فرق داریم ؟ مگر هر دو دختر نیستیم ؟ یا هم خواهر ؟ اما او ..؟ هر چه بنویسم کم است وصفِ جمالش ... فقد برایش می گویم ، همچو نگین در دلِ صحرا ، همچو ماه در دلِ آسمان و همچو خودش یکتا در این عمارت بزرگ و خوانواده بزرگ .. آه باز هم کار های که نکرده ام باعث شد از عالم افکار رهایی یابم و برخیزم بروم به اطاقِ جمال .. آهسته دروازه را باز کردم دیدم روی میز یک عالم اوراق است .. چشم هایم اندازه نعلبکی شد ، با دستم به صورتم زده گفتم ـــ پیر می شوم تا تمام شدن این اوراق خالقا یک آه کشیده رفتم و روی موبل نشستم ، به تمام اوراق دیده گفتم ـــ کاش منشی ات نمی بودم حالا لحاظِ دختر کاکا ای و پسر کاکا ای را هم نمی کنی زبانم را میان دندان هایم قرار داده با خود گفتم ـــ اگر بشنود یا کسی برایش بگوید هلاک ام می کند سر طبیبِ کله خرابِ ما مکالمه با خودم را پایان دادم و شروع کردم به دیدنِ اوراق .......... راوی ... @ALTAF_EHSAN

✅ آهنگ جدید میرویس نجرابی به نام در دادی ماره🥲❤️ @ALTAF_EHSAN

پیر شدیم میان روز های که جوانے حق مان بود :) 🖤 #ALONE @ALTAF_EHSAN

- همیشــه، خاک گلدان کسی باش، که اگر ساقه اش به آسمان ها رسید! فرامـوش نکنـد ریشـه اش کجــا بــوده✋🏻😉💯 #ALONE @ALTAF_EHSAN

هیچ کس نبود خدا بود هیچ کس هم نباشد خدا است . 🤍‌ #ALONE @ALTAF_EHSAN

. یک مرد لازم نیست خوشکل باشه یک مرد باید مرد باشد⛓️✔️ #ALONE @ALTAF_EHSAN

- همیشــه، خاک گلدان کسی باش، که اگر ساقه اش به آسمان ها رسید! فرامـوش نکنـد ریشـه اش کجــا بــوده✋🏻😉💯 @ALTAF_EHSAN

" پـروفایــل دختـرانــه "🌸🩷 . . . صبح بخیر @ALTAF_EHSAN
+1
" پـروفایــل دختـرانــه "🌸🩷 . . . صبح بخیر @ALTAF_EHSAN

مهم نیست اشتباهه یا نه. دلم بخواد، انجامش میدم🙂‍↔️ @ALTAF_EHSAN

‏آدم مياد ببخشه مى‌بینه حتی پشیمونم نیستن از کارشون.🙂‍↔️ @ALTAF_EHSAN

بگذار دَوام آوردن هنر تو باشد!🪼 #ALONE @ALTAF_EHSAN