en
Feedback
دَِلَِدَِاَِدَِهَِ‌گَِــاَِنَِ🖇🫀

دَِلَِدَِاَِدَِهَِ‌گَِــاَِنَِ🖇🫀

Open in Telegram

بسم‌الله‌رحمان‌رحیم🌹 به بهترین کانال خوش آمدین☺️ لف نده دوست عزیز🥰 بی صدا کن❤️ پیشنهاد‌ و نظریات شما عزیزان قابل قدر است می‌توانید به ایدی ذیل مراجعه کنید سپاس 🙏🥰 @AltafEhsan 👈مالک کانال

Show more
351
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-830 days
Posts Archive
سلام به همه عزیزان خواستم بشما ای بگم که تصمیم گرفتم کانال پاک کنم تشکر از حمایت های شما و. تشکر ازی که تا حاله همرای ما بودین وقت شما خوش خداحافظ 🙂

. هر چی بیشتر میگذره بیشتر مطمین میشم که تنهایی سگش می ارزه به رابطه ها و رفاقت های امروزی! @ALTAF_EHSAN

ادامه بدہ هر چیزی در زمان خودش به سراغت میاد . #ALONE @ALTAF_EHSAN

« گر کسی هم نباشد خدا است .♥️ » #_صبح_بخير ♥️ #ALONE @ALTAF_EHSAN

۵ قسمت از رمان امشب مان عزیزان واکنش بدین ❤️ @ALTAF_EHSAN

#رمان #مغرور_زاده🫀 #نویسنده: احرار ماندگار #ناشر: فریحه رحیمی #قسمت۱۰ ــــ شب حاجی گفت باید به دیدن زمین ها برویم من قدیر و خواهرش اگر می خواهی عمر را بگویم تو را بازار برساند سما که تیرش به هدف خورده بود گفت ــــ نخیر راستش کارم آنقدر مهم نیست شما به کار تان برسید جمال سری تکان داده از اطاق خارج شد و از کار سما لبخندی زده با خود گفت ــــ این جوجه گک را ببین من را گپ می دهد تو تازه خواهرت را پیدا کردی محال است تا یک هفته با من بیمارستان بروی بازار را بگذاریم سر جایش ✫......................✫ سما به خاطر قند آب از اطاق خارج شد و یکتا باز با افکار مبهم خود و اندوه خود خلوت را برگزید .... و چه تلخ است جز درد هایت ، زخم هایت ، و رنج هایت چیزی در بساط روزگار خویش نداشته باشی ...... یکتا .. ادامه دارد.. @ALTAF_EHSAN

#رمان #مغرور_زاده🫀 #نویسنده: احرار ماندگار #ناشر: فریحه رحیمی #قسمت۹ یکی رام نشدن جمال و سوختن یکتا تا ابد ، یکی رام شدن جمال که سرِ فلک ری نمی زند و به لقا رسیدن هر دو ....! چون جمال کسی نبود که زود عاشق شود یا کسی را در قلبش جا دهد آن چنان مغرور بود که وقتی روی زمین گام می نهاد می گفت حیف قدم هایم .. و یکتا هم کسی نبود که به عشق اش خیانت کرده اغیار را به حریم اش راه دهد ...! یکتا از حال رفت و همه شوکه شدن که چی باعث این حال خراب او شد؟؟ او که سر حال تر از همه بود ؟؟ همگی دور یکتا جمع شده بود و نگران بودن . سما باز هم می گریست و مادر جمال سر یکتا ره روی زانو هایش قرار داده بود و او را صدا می زد .. قدیر که می خواست او را کمک کرده به اطاقش ببرد حاجی صاحب مانع نشد تا رگِ غیرتِ جمال را بسوزد و او دست به کار شود ، در پلان خود موفق هم شد و با عصبانیت در حالیکه قلبش بی اختیار به شدت می زد گفت ــــ  پس شو قدیر قدیر یک نگاه به جمال کرد و راه را آزاد کرد ، جمال روی پا هایش نشست و یک دستش را زیر گردن و دست دیگرش را زیر زانو های یکتا قرار داده او را از زمین بلند کرده راه اطاقش را در پیش گرفت .. همگی با نگرانی جز حاجی صاحب و اعظم خان رفیق قدیم او از پشت جمال و یکتا به اطاق یکتا رفتن اما روی لب های حاجی صاحب لبخند پیروز مندانه ای جا خوش کرده که اعظم خان متوجه شد و گفت ــــ خیرت است حاجی ؟ حاجی صاحب در جایش نشست و با وقار خاص خود گفت ــــ خیرت است اعظم خان خیرت است ببینم آتشی که تازه جرقه می زند شعله ور شده تا به کجا سر می کشد اعظم خان که از حرف های حاجی درک درستی نکرده بود لبخند زد و سکوت پیشه کرد ............. دروازه اطاق را سما باز کرد و جمال داخل اطاق شده یکتا را روی تختش آرام گذاشته خطاب به ریحان گفت ــــ جان لالا آله فشار را بیار ریحان به دنبال آله فشار ترک اطاق کرد و خود جمال پشتی های کوچک سرمه ای رنگ را از کنار تخت گرفته زیر زانو های یکتا گذاشت و به همگی نگاهی انداخته گفت ــــ فشارش افتاده شما به کار هایتان برسید هله همه با ترسی که از جمال داشتن ترک صحنه کردن و رفتن جز قمر قدیر سمع ، سما ،  و کاکا های شان ... ریحان با آله فشار برگشت و جمال نگاهی به یکتا انداخت که تازه چشم هایش باز کرده .. نمی دانست سبب این نگرانی اش ، این تپش های قلبش ، و راحتی اش از به هوش آمدن یکتا چیست ؟؟ لبخند محوی زد وقتی دید یکتا چشم باز کرده ، می خواست آستین یکتا را بر زده فشار او را ببیند اما با خود می گفت ــــ اینجا قدیر یک نا محرم است نمی خواست دست یکتا را او ببیند ، اما باید زود دست به کار میشد .. صد دل را یک دل کرد و خواست آستین یکتا را بالا کند اما یکتا با دست دیگرش مانع شده با چشم های آهویی و چهره بی رنگ بی حالِ خود به چشم های مخمور جمال زُل زد ... گویا با چشم ها و نگاه های زیبایش می خواست به جمال بگوید نباید دستم را قدیر ببیند نکن جمال .. جمال که تا امروز به چشم های کسی این قدر عمیق ندیده بود ، با خود می گفت ــــ مگر چشم های بشر تا این حد زیبا و گیرا می باشد ؟؟؟ مرد با غیرت داستان ما رو به قدیر عصبی نگاه کرده جدی گفت ــــ میشود از اطاق خارج شوید تا راحت کارم را کنم ؟؟ قدیر که از عصبانیت جمال چندان خوشش نیامده بود بدون حرفی از اطاق خارج شد و همگی جز سما از اطاق رفتن .. جمال شروع به کار کرد و سما گریه کنان سمت یکتا رفت و گفت ــــ خوب هستی خواهر؟؟ یکتا لبخند بی جانی زد و بی حال گفت ــــ خوب هستم چرا گریه داری ؟؟ سما اشک هایش را پاک کرد و روی تخت نشست دست یکتا را گرفته گفت ــــ چی شد یک دفعه ای که ضعف کردی خواهرم؟؟ یکتا که به یاد آوری رفتن قمر و جمال در دلش غم بزرگی اینجاد کرد گفت ــــ نمیفهم اما چیزی که شد و می شود تو نباید گریه کنی سما این قدر دل نازک نباش یک کمی محکم باش سما لخند زد و چیزی نگفت اما در فکر یکتا این سوال ایجاد شده بود که چطور به اطاقش آمده ؟؟ او که در صالون بود ؟؟ جمال فشار یکتا را دیده بود رو به یکتا گفت ــــ چیز قابل نگرانی نیست یکتا جان فشارت افتیده بود حالا خوب هستی ؟؟ در دل یکتا با این سوال جمال کیلو کیلو قند آب میشد اما وقارش را حفظ کرده بدون کلمه ای حرف سر تکان داد و بس .. جمال می خواست ترک صحنه کند رو به سما گفت ــــ به خواهرت یک گیلاس قند آب آماده کن سما جان سما می خواست این بداند این دژ آباد با قمر کجا می رود ؟ در حالیکه حتی با او درست صحبت نمی کرد ؟؟ جمال تازه دستگیر دروازه را گرفته بود که سما گفت ــــ لالا جمال تو با قمر کجا می رفتین من هم تا بازار کار داشتم با شما برم جمال ابرویش را خارانده گفت @ALTAF_EHSAN

#رمان #مغرور_زاده🫀 #نویسنده: احرار ماندگار #ناشر: فریحه رحیمی #قسمت۸ جای من کنار حاجی صاحب بود ، رفتم و در جایم نشستم و چون امروز جمعه بود همه کنار هم بودن ...! جمال هم مقابل من نشسته بود کنار کاکا هاشم کاکای سوم ما .. به تمام اعضای این خوانواده بزرگ دیدم و متوجه شدم چند عضو بعد از رفتن من به این خوانواده زیاد شده اند . دختر ها و پسر های زیادی که زیبایی چهره هایشان به هم شباهت داشت .. این وسط سمع بود پسر کاکا هاشم که خیلی خیره به سما می دید اما تا دید متوجه نگاه هایش شدم یک لبخند زد که من عکسالعملی نشان ندادم و شروع کردم به میل کردن صبحانه ..! هنوز این قانون سفره غذا خوری پا بر جا بود که کسی نباید صحبت کند ...! با سکوت و آرامش صبحانه میل شد و در حال نا باوری قمر از جایش بر خواست و رو به جمال ایستاده خطاب به او گفت ــــ من برم آماده شوم آقا جمال نگاهم نا خود آگاه سمت جمال کشیده شد و تپش قلبم به فلک سر کشید در حدیکه تمام توان بدنم رفت و من فکر کردم از اوج آسمان در دلِ زمین افتادم ...! دست هایم شروع به لرزیدن کردن که جمال بدون نگاهی به کسی سر تکان داده با صدای جدی گفت ــــ در حویلی منتظر تان می باشم پوزخندی زدم ، حتی دشمن هم کاری را که جمال با من می کند نمی کرد ..! نمی دانم در میان این زیبایی ، و این همه جمالی که دارد چرا یک ذره حس ندارد ؟ چرا چشم دید ندارد تا ببیند صحبت کردن اش با دیگری مرا چنینی از پا در می آورد ... ! نفس عمیقی گرفتم ، باید می رفتم و اینجا بودنم یعنی مرگ من در حالیکه مرگ جسمم تایید نمی شود .. نگاهم را از جمال گرفتم و دیدم حاجی صاحب نگاهم داشت ، طوری که تنها خودم بشنوم گفت ـــ خوب هستی دخترم چرا رنگ صورتت پریده ؟؟ سرم را به معنی خوب هستم تکان دادم چون در زبانم مُهر سکوت زده شده بود .. از جایم بر خواستم اما ... چشم هایم همه جا را سیاه دیدن و صدا های بدی در گوشم ایجاد شد .. تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد و بد رقم حالم بد شد .. زود دست های سرد شده و لرزانم را به لبه میز تکیه دادم و نفس عمیق گرفتم چشم هایم را محکم بستم که تعادلم را حفظ کنم ..! توانم رفته بود اصلن نمی توانستم یک قدم بگذارم اما گفتم : حالا وقت ضعف نیست مقاومت کن یکتا دوباره چشم هایم را باز کردم و دیدم مرکز دیدگان این جیعت شده ام .. از همه مهم تر جمال ...! چه بی رحمانه نگاه دارد ویرانه مقابلش را ...! نمیداند تغافل های اوست که این طور زار ام کرده .... صاف ایستادم که اعظم خان گفت ــــ چیزی شده یکتا دخترم خوب هستی دست هایم را مشت کردم با صدای لرزان گفتم ــــ خوب هستم چیزی نشده تازه دو ، سه قدم گذاشته بودم آن هم به چه مشکلی قدم هایم یاری ام نمی کردن که تمام صالون روی سرم شروع به چرخیدن کرد و من تعادلم را از دست داده محکم به روی زمین افتادم .. آنقدر محکم خوردم که فکر کردم تمام استخوان هایم شکستن .. آخرین تصویری که دیدم تصویر سما بود که سمت من آمد وبا فراید گفت : خواهرم ................................ راوی .. ولی تغافل خوب نیست ، بی توجهی خوب نیست .. نباید پدر و مادر به فرزند بی توجهی کنند .. نباید آن های که عزیز اند بی توجهی کنند و نه معشوق ها به عاشق .. چه محبت های که از روی تغافل به کینه مبدل شده اند ، چه زندگی های که از روی بی توجهی از ام پاشیده اند .. اندکی مهر و محبت اندکی توجه و لبخند اندکی گوش شنوا و اندکی آغوش بیشتر از هر چیزی مهم است و اهمیت دارد .. انسان ها بیشتر از پول ، دارایی و مادیات به چیز های نیاز دارند که با پول خریده نمی شود ....... سالها قبل وقتی یکتا بعد از دعوا و گفت و گو با جمال خارج از کشور رفت حاجی صاحب شک کرده بود که یا جمال دل در گرو عشق داده یا یکتا اسیر نگاه های وحشی و تب دار جمال شده چون یکتا دختری نبود که این قدر روی یک موضوع نه چندان جدی ترک کشور و عزیزان کند ، اما کاملاً مطمئن نبود ...! شب وقتی سما و یکتا رفتن حاجی صاحب تصمیم گرفت به خاطر دقیق دانستن این موضوع و شک خودش جمال را با قمر و قدیر به خاطر دیدن زمین هایشان بفرستد ...! صبح هم وقتی دید حال یکتا خوب نیست و در چند لحظه آن طور خود را باخت ضعف کرد ، دانست که شک اش بی جا نبوده ..! قلب حاجی را اندوه فرا گرفت ، به این می اندیشید که یک نوه خاص اش یکتا چنین محکم دل سپرده و بی اختیار شده ، چنین غم عشق را به دوش می کشد گویا مقدس ترین چیز باشد ، اما یک نوه عزیز دیگر اش چنان بی رحم ، بی باک و مغرور است که حتی نگاه هایش را به کسی ارزانی نمی دارد ... نمی دانست آخر عاقبت این عشق چی می شود اما دور راه داشت ... @ALTAF_EHSAN

#رمان #مغرور_زاده🫀 #نویسنده: احرار ماندگار #ناشر: فریحه رحیمی #قسمت7 ــــ خانم یکتا می خواستم در مورد یک موضوع با شما صحبت کنم سر بلند کردم و به جمال دیدم ..! توبه این دژ آباد را چی شده ؟؟ چقدر بد به قدیر می بیند .. یک صدا در قلبم می گفت غیرتی شده روی من که قدیر با من چی کار دارد ؟؟ خنده ام را به مشکل کنترول کردم و گفتم ــــ البته بفرمایین گفت ــــ میشود در خواست کنم امروز به یک رستورانت برویم آنجا صحبت کنیم ؟ نمی توانستم قبول کنم .. گفتم ــــ نمی شود من کار دارم هر موضوعی که است بفرمایین بگویین نفس عمیقی گرفت و گفت ــــ شب می گویم سر تکان دادم و از صالون خارج شده به حویلی بزرگ اینجا رفتم ...! گل ها ودرخت ها را زمستان پژمرده کرده بود و خشکانده بود .. زمستان اصلن خوشم نمی آید ، چون شبیح قلب آدم های امروزی سرد است ، چون همیشه عزیز هایم را از من گرفته .. یک زمستان کاکایم پدر جمال را از دست دادیم به سبب حادثه ترافیکی ، آن وقت جمال هم با پدرش بود ، اما خدا را شکر که بعد از ۷ روز کُما به هوش آمد ...! از همان وقت تا حالا همین طور عصبی ، اخمو ، کله خراب ، بی پروا و مغرور است ..! چیزی را به اسم عشق و احساس و دوست داشتن نمیشناسد ...! افسانه های عشق و داستان های محبت در نظرش همچو یک خیال بی معنا است .. قلب اش از سنگ است و همین کار هایش باعث شد چند سال دور از کشورم باشم ..! چند سال بعد در زمستان پدر و مادرم یکجا رفتن و یک مسئولیت بزرگ همچو کوه و سنگین همچو آسمان را روی دوش من نهادن ..! در حالیکه بیشتر از هر کسی و هر چیزی نیاز به محبت داشتم پشتم با رفتن شان خالی شد ..! هر چند حاجی صاحب در قبال ما هیچ کمبودی نکرد و همیشه به ما پدر و مادر شد اما به پدر و مادر نمی رسید ... سما خواهرم آن وقت خیلی کوچک بود و همیشه مرا می خواست . روز ها مکتب بودم و شب ها تا وقتی سما را می خواباندم نصف شب می شد ، از نصف شب تا نزدیک سحر درس می خواندم و این طور بود زندگی من .. از درون آشفته و ظاهر چو کوهی استوار رنج ها این گونه ما را مرد بار آورده اند .. جمال هم مثل من است حتی بدتر از من .. می خواستم بگویم چقدر دوستش دارم و هنوز دلیل موجودیتم در این خرابکده ای به اسم دنیا اوست ، اما نا صبری و کم طاقتی اش مانع ام میشد تا این که کوثر باعث شد میان ما چند سال جدایی بیفتد ..! کوثر یکی از دوست های من بود که جمال را دوست داشت اما نه به خاطر خودش ، به خاطر دارایی ، زیبایی اش و ......... جمال وقتی دانست کوثر حرف از دوست داشتن می زند من را آن چنان به زمین زد که خدا می داند و بس .. خیلی ساده دلم را شکست و گفت ــــ کوثر بماند سر جایش حتی اگر تو هم عاشق من باشی باور نمی کنم عشق یک افسانه است و بس رفتم خارج از کشور و چند سال آنجا ماندم . می خواستم به فراموشی بسپارمش و در طول این مدت نه صدایش را شنیدم نه هم چهره اش را دیدم و ما با هم قهر بودیم از نظر دیگران .. دردی را که طی این سالها کشیدم جز خدا کسی نمی داند .. اما صبر کردم و وفا تا ببینم خالقم چی می کند و من چی شوم ...! نسیم سردی وزید و صدا برگ های خشکیده همه جا را فرا گرفت .. لرزه به به تن ام آمد و من دست هایم را داخل جیب های مانتو ام داخل کردم یک نفس عمیق گرفتم ... در ماه دلو قرار داشتیم و گرمی آفتاب با سردی هوا دست به دست هم داد بودن .. صدای سما بود که گفت ــــ خواهر سردی هوار را حس نمی کنی ؟ پشتم را دیدم که با لبخند گفت ــــ صبح بخیر گفتم ــــ عاقبت بخیر آمد و روی پنجه های پایش ایستاد و صورتم را بوسید که دیدم احمد سمت ما می آمد .. در دستش جعبه وسایل نقاشی سما بود که برایش آورده بودم .. احمد مقابل ما ایستاد و گفت ــــ سلام خانم سر تکان دادم که جعبه را مقابل ام گرفته گفت ــــ بفرمایین به سما دیدم که خیره احمد شده بود ، گفتم ــــ این ها از تو هستن سما سما به من دیده گفت ــــ چیست داخل این جعبه؟ سمت منزل عمارت رفته گفتم ــــ خودت ببین داخل منزل شدم و از منزل اول تا آخر شروع به دیدن کردم . چون تعغیرات زیادی ایجاد شده بود اینجا .. تا ساعت ۹ اینجا را دیدم ، هر اطاق از خود صاحب داشت و همه جا تعغیر کرده بود اِلا اطاق های من و جمال که مقابل هم قرار داشتن ..! رفتم به صالون و دیدم همگی کنار هم دور میز صبحانه جمع شده اند .. نگاه های همه سمت من کشیده شد و منبا صدای نسبتاً بلندی گفتم ــــ سلام علیکم از حاجی صاحب تا همه علیک گفتن اما جمال را چی شده ؟؟ چرا از چشم هایش غضب می بارد و گویا در سوگواری نشسته است ؟؟ جای من کنار حاجی صاحب بود ، رفتم و در جایم نشستم و چون امروز جمعه بود همه کنار هم بودن ....! ادامه دارد ..... @ALTAF_EHSAN

#رمان #مغرور_زاده🫀 #نویسنده: احرار ماندگار #ناشر: فریحه رحیمی #قسمت6 سمت تخت گلابی رنگ سما رفتم و رویش نشسته گفتم ــــ می خواهم فضولی نکنی سما جان هر کس هر چی خواست می پوشد و به دیگران هم ربط ندارد سما آرام خندید و گفت ــــ فهمیدم عزیزم باورم نمیشود آمده باشی خواهرم یعنی دیگر نمی روی اینجا می باشی ؟؟ لبخند زدم و گفتم ــــ بله همین جا می باشم حالا بیا بخوابیم من خسته هستم سما خیزک زنان مثل اطفال آمد و کنارم دراز کشید ، من هم کفش هایم را از پایم کشیدم و دراز شیدم که سما سرش را روی آغوشم قرار داده گفت ــــ خیلی دلتنگت بودم خواهرم می فهمی ؟ موهایش را ناز کرده به سقف اطاق دیده گفتم ــــ می فهمم عزیزم مه هم دلتنگت بودم حالا بخواب مه هستم فرار نمی کنم سما چشم هایش را بست و کم کم بعد از نیم ساعتی به خواب رفت اما من چی ؟؟ می توانستم با خیال این که آنجا جمال با دیگران است می گوید ، و می شنود دیگران را می بیند بخوابم ؟؟ نمی توانستم .!! من در چی فکر بودم خدایم چی برایم رقم زد ...! آه ...! نمی دانم چیکنم ..؟ در حالیکه هر چا نظر کنم اوست ، هر عطری که ببویم بوی است ...! او همچو خون در رگ رگِ وجودم جریان دارد ، همچوضربان قلبم است و همچو نفس هایم ...! فقد راه چاره ام صبر است هرچند تلخ اما راه ای جز صبر هم نیست ....! شب بدون پلک بهم زدن سحر شد ....!! از پنجره اطاق نور مهتاب داخل اطاق میشد و صدای اذان صبح از هر سو به گوش می رسید ... چشم هایم بد رقم می سوختن و سرم از درد می ترکید .. به صورت سما دیدم غرق خواب بود ، گره دست هایش را از خودم شُل کردم و آرام برخواستم از اطاقش خارج شده به آرامی منزل سوم رفتم و داخل اطاق خودم شدم .. چراغ را روشن کردم و دیدم اطاقم آماده بود ، بکس لباس ها و لوازمم هم کنار تختم بود .. سمت حمام رفتم وضو ساختم و به اطاق آمده به نماز صبح و زانو زدن در مقابل خالق یگانه و مهربانم پرداختم .. و چه پناه گاهی امن تر از آغوش خالق ؟ تا روشنی روز و طلوع آفتاب در اطاقم بودم ، وسایلم را جا به جا کردم ، کتاب هایم را در قفسه کوچکم چیدم و ساعت ۷ صبح که برای بیداری این خوانوداه خیلی وقت بود از اطاقم خارج شدم ... درد سرم بهتر شده بود اما سوزش چشم هایم بدتر ... با قدم های آرام رفتم به صالون .. همه جا را از زیر نظر گذراندم و چشمم روی قدیر قفل شد ، تنها نشسته بود و غرق فکر کردن بود... نمی خواستم متوجه آمدنم شود و من مجبور شوم با او حرف بزنم . تازه پشتم را به او کرده بودم که صدایش را شنیدم .. چشم هایم را بستم و یک آه کشیدم که با لحجه جالب اش گفت ــــ خانم یکتا آرام چرخیدم و پشتم را دیدم که ایستاد و با لبخند گفت ــــ صبح تان بخیر سر تکان داده گفتم ــــ صبح شما بخیر می بینم سحر خیز هستین لبخندش عمیق تر شد گفت ــــ آنجا قندهار از طرف صبح اسپ سواری می کردم اینجا که اسپم نیست خلوت کردم لبخند محوی زده گفتم ــــ پس مزاحم خلوت تان شدم ؟ آرام خندید و با دستش ابرویش را خارانده گفت ــــ نخیر مراحم هستین بفرمایید بنشینید رفتم و مقابل قدیر روی موبل نشستم که او هم در جایش نشست و گفت ــــ شنیدم مدیر بنیاد خیریه هستین دست هایم را در هم قفل کرده گفتم ــــ بله هستم به چشم هایم دیده گفت ــــ حالا که اینجا آمدین کار ها و امورات آنجا را به چه کسی سپردید ؟ ابرو بالا داده گفتم ــــ از همین جا مدیریت می کنم و دفتر را به همین جا انتقال می دهم مردم کشورم بیشتر از هر مردمی نیاز به کمک دارند قدیر یک لبخند محو زد و سکوت کرده غرق فکر شد .. من هم به این فکر کردم حالا جمال روی کدام جاده قدم می زند ؟ چون هر روز صبح ها به ورزش کردن دوش می رفت ..! یاد آوری اش لبخند را روی لب هایم جاری کرد که صدای قدیر باعث شد سر بلند کرده نگاهش کنم. گفت ــــ فکر زیبایی بوده که شما را به خنده وا داشته چند پلک زدم و گفتم ــــ شما لحجه زیبایی دارین آقا قدیر صدای خنده هایش با سقف صالون بال کشید و دستش را روی دهنش قرار داده گفت ــــ شما زیبا تر صحبت می کنید خانم یکتا من سکوت کردم که دیدم نور دیدگانم داخل صالون شد .. خدا حتماً هنگام بیکاری شروع به خلقت این زیبای مغرور کرده که آمدنش ، سخن گفتنش ، سکوتش ، زیبایی اش ، و خصوصاً چشم هایش این چنین شُکوهِ خاصی دارد ...! با قدم های بلند داخل صالون شد و قدیر هم خنده اش را محو کرده به جمال دید .. با صدای جدی و اخم های در هم کشیده شدا گفت ــــ صبح تان بخیر قدیر پسر خوبی بود گفت ــــ صبح شما بخیر آقا جمال جمال در جواب قدیر سر تکان داد و من گفتم ــــ عاقبت ما بخیر چند لحظه به چشم هایم دید و من نگاهم را ازش گرفتم برخواستم می خواستم ترک صحنه کنم که صدای قدیر باز هم مانع ام شد گفت @ALTAF_EHSAN

کاش میشد بفهمم چیشد یهو انقد بی حوصله شدم. @ALTAF_EHSAN

• دور بمانید..! رفاقت های تان بوی مطلب می‌دهد. • 😕😅 @ALTAF_EHSAN

هیچے جذاب تر از آدم متعهد نیست متعهد بہ خودش متعهد بہ آرزوهاش . #ALONE @ALTAF_EHSAN

اگه کسی تا حالا به شما نگفته، من میگم❤️ «شما خارق‌العاده هستین و چشاتون دست کم برای یک نفر حکم بهشت رو داره.لبخندتون قشنگ‌ترین حس دنیا را می‌ده. به خودتون ایمان داشته باشین و استعدادهای بی‌نظیر خودتون را فعال کنین و پله‌های موفقیت رو یکی یکی بالا برین.»اگه کسی تا حالا بهت نگفته،من میگم: «شما به اندازه کافی دوست‌داشتنی و زیبا هستین و نیاز به تایید هیچ کسی ندارین !»❤️ #ALONE @ALTAF_EHSAN

زَرق وبَرق زَندگانے یڪ دو رُوز است وبَس! هَرڪہ دانست این معما قامتش مردانہ ماند 🦅🤚 #ALONE @ALTAF_EHSAN

بی‌هوا اول صبح سخت هوایت میکنم ! #_صبح_بخير ❤️‍🔥 @ALTAF_EHSAN

5 قسمت از رمان جدید مام عزیزان واکنش بدین و کانال ما حمایت کنید😊❤️ @ALTAF_EHSAN

#رمان #مغرور_زاده🫀 #نویسنده: احرار ماندگار #ناشر: فریحه رحیمی #قسمت5 راوی .. نگاهش را به سختی جان سپردن به فرشته مرگ از جمال گرفت و سمت حاجی صاحب رفت .. با وقار خاص و غرور همیشگی خود دست حاجی صاحب را بوسیده با صدای نازک اما جدی خود گفت ــــ سلام علیکم حاجی حاجی حمید که دیدار عزیز ترین نوه اش در چشم هایش اشک را جمع کرده بود بوسه ای به سر یکتا زد و با لبخند گفت ــــ علیک سلام دخترم خوش آمدی یکتا لبخند محوی زد و به خاطر این که کسی نداند حالش مساعد نیست نفس های عمیق گرفته سکوت کرد .. با صدای کاکا هایش سمت آنها رفت و شروع کرد به احوال پرسی ، دختر های عمارت خیره شده بودن به زیبایی یکتا که همتا نداشت ، پسران عمارت با خود می گفتند از اعضای ما نیست بشر نیست .. قدیر با خود می گفت : چه خلقت با شکوه ای خدایا .. قمر حیران شده بود که چقدر با نزاکت و ادای خاص صحبت می کند .. سما از خوشحالی زیاد هق هق گریه می کرد و جمال  ... حیران بود که این دختر چقدر تعغیر کرده ، بعد از آن موضوع بیهوده که رفت تا حالا دیدن اش را ، شنیدن صدایش را به من حرام کرده بود و من هم از روی غرور نمی توانستم اقدام کنم تا با او حرف بزنم اما حالا چگونه با او صحبت کنم ..؟؟ با کدام چشم به چشم هایش ببینم ؟ یکتا داشت کم کم با همه احوال پرسی می کرد و جز جمال و سما کسی باقی نمانده بود .. قلب جمال به شدت می تپید و حس می کرد تب دارد و در تب داغ می سوزد ، عرق سردی روی کمرش نشسته بود و حس می کرد خفه می شود .. بلاخره سر بلند کرد و به چشم های یکتا دید و گفت .... ببینیم یکتا چی حس و حال دارد ..؟(: یکتا ... باورم نمی شود حالا مقابل او قرار دارم ، یعنی بعد از چند سال دیدارش می کنم ...!؟ شنیدن صدای بم جدی و مردانه اش خبر از واقیعت صحنه می داد که خطاب به من گفت ــــ خوش آمدی یکتا یک نفس عمیق گرفتم و کوشش کردم درست صحبت کنم سر بلند کرده به صورتش قشنگش دیده گفتم ــــ خوش حال بمانی حالت خوب است به چشم هایم زل زد و لبخند دلنوازی به رویم پاشیده گفت ــــ خوب هستم تشکر خوشحال شدم می بینمت سر تکان داده چیزی نگفتم و سمت سما رفتم ..! خواهرکم از شدت گریه می لرزید ، مقابلش ایستادم سرم را پایین کرده به او دیده گفتم ــــ حالا سوگواری آمدن ام را گرفتی هه ؟؟ بغضش ترکید و در حالیکه به شدت گریه داشت گفت ــــ خواهر دست هایم را دورش حلقه کرده گفتم ــــ جان خواهر آرام باش سرش را روی صدرم قرار داوم و موهایش را بوسیدم ....! چقدر دلم گرفت که چشم بستم ، می خواستم با سما بال کشیده از این خراب کده ای به اسم وطن و این حس عذاب دهنده ای با اسم عشق فرار کرده به نا کجا آباد بروم اما کو بال پرواز و کو جای امن ...؟؟ چشم هایم را بستم و سما را محکم به آغوش کشیده کنار گوشش آهسته طوری که تنها خودش بشنود گفتم ــــ به اندازی کافی ناراحت شدم سما تو هم ناراحتم نکن آرام باش نمی دانم چی شد که سما خیلی زود آرام شد و سرش را از من دور کرده صورتم را ملایم بوسیده دلخور گفت ــــ چرا نگفتی میایی لبخند محوی زده گفتم ــــ اگر می گفتم تو گریه نمی کردی آرام خندید و هر دو روی موبل نشستیم که حاجی صاحب گفت ــــ حظورت امشب همچو ماه آسمان به ما نور تاباند دخترم خوش حال شدم آمدی این عمارت بی حظور تو رنگ نداشت جان بابه چیزی نگفتم و یک نگاه گذرا به قمر و جمال کردم .. هنوز کنار هم نشسته بودن و این یعنی مرگ من ....! نگاهم را از آنها گرفتم و دیدم قدیر پسر اعظم خان خیره مرا می بیند ، تا دید متوجه نگاه هایش شدم دست پاچه شد و یک لبخند زد ... نگاهم را ازش گرفتم که خانم کاکایم مادر جمال با لخند گفت ــــ غذا میل کردی دخترم ؟؟ اشتها نداشتم گفتم ــــ بله میل کردیم خانم کاکایم گفت ــــ خیلی خوشحال شدم آمدی یکتا جای مادرت را تازه کردی دخترم بازم چیزی نگفتم و به ساعت نصب شده در دیوار مقتبلم دیدم که ساعت ۱۲ شب است ... باید ترک مجلس می کردم و می رفتم در گوشه امن تنهایی .. تحمل دیدن جمال و قمر را کنار هم نداشتم ، بر خواستم و رو به همه گفتم ــــ  من برم کمی خسته هستم شب تان خوش همگی جوابم را دادن و سما بر خواست که خاله گلنار هم ایستاد گفت ــــ  من برم اطاق ات را آماده کنم دخترم سما دستم را محکم گرفته گفت ــــ امشب با من می باشد گفتم ــــ امشب با سما می باشم خاله جان خاله گلنار یک لبخند زد و ما با سما از صالون خارج شدیم ... راه منزل دوم را در پیش گرفتیم و اطاق اول دست راست رفتیم .. وقتی داخل اطاق شدیم سما گفت ـــ یکتا این لباس سیاه چی است دیگه خواهرم ؟ گویا به ختم فاتحه آمده باشی @ALTAF_EHSAN