252
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-1730 days
Posts Archive
252
جان و جهان! دوش کجا بودهای؟
نی غلطم، در دل ما بودهای
دوش ز هجر تو جفا دیدهام
ای که تو سلطان وفا بودهای
آه که من دوش چه سان بودهام!
آه که تو دوش کرا بودهای!
رشک برم کاش قبا بودمی
چونک در آغوش قبا بودهای
زهره ندارم که بگویم ترا
« بی من بیچاره چرا بودهای؟! »
یار سبک روح! به وقت گریز
تیزتر از باد صبا بودهای
بیتو مرا رنج و بلا بند کرد
باش که تو بند بلا بودهای
رنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم لطف خدا بودهای
رنگ تو داری، که ز رنگ جهان
پاکی، و همرنگ بقا بودهای
آینهٔ رنگ تو عکس کسیست
تو ز همه رنگ جدا بودهای
252
🎵 آشوب
🎙 فریدون آسرایی
آواز عاشقانهی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمیکند
تنها بهانهی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریههای عقدهگشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای، هایهای عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست
https://t.me/Yona_ava
252
پلنگ سنگی دروازههای بستهی شهرم
مگو آزاد خواهی شدکه من زندانی دهرم
مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم
یکی از سنگهای کوچک افتاده در نهرم
تفاوتهای ما بیش از شباهتهاست باور کن
تو تلخی شراب کهنهای، من تلخی زهرم
کسی را که برنجاند تو را هرگز نمیبخشم
تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم
تو آهوی رهای دشتهای سبزی اما من
پلنگ سنگی دروازههای بسته شهرم
https://t.me/Yona_ava
252
آخرین رابطهام بهم یاد داد که
هر چی بیشتر فرصت در اختیار کسی بذاری، کمتر ارزشت رو میدونه.
چون ترسی از نداشتنت نداره و میدونه هر کاری هم بکنه، قرار نیست تو ناراحت بشی و تنهاش بذاری.
هیچوقت اجازه نده یه نفر به توهین کردن بهت عادت کنه!
به خودت احترام بذار!
https://t.me/Yona_ava
252
ما فکر میکنیم که خواهیم مُرد
ولی دوام میآوریم، رشد میکنیم، قد میکشیم.
اما قلبهایمان برای همیشه شکسته خواهد ماند.
https://t.me/Yona_ava
252
چـه کنم با دلِ خـود، با تـو بمانم یا نه؟
با صـدای غـزلـم از تـو بخـوانـم یا نه؟
گفته اند قصهٔ هرعشق جدایی و غم است
چـه کنـم ایـن غـمِ تـو قصه بدانم یا نه؟
در نبـودِ تـو اگـر شخـصِ غـریبـی آمـد
من بـه امیـدِ تـو از خویش برانم یا نـه؟
مانده ام بـارِ دگـر بـاز شـوی همدم من؟
می دهی بـاز بـه انـگشت نشـانم یا نه؟
یک قدم پیش و یکی پس به جنونم آری
می کنی در طلـبِ بـوسـه کمـانم یا نـه؟
وقـتِ دلتنـگی و مـاتـم بغـلم می آیی؟
میشوی مـونـسِ تنهـایی جـانم یا نـه؟
یک معما شدی از بس که عجیبی تو بگو
چه کنم بـا دلِ خود بـا تـو بمانم یا نـه؟
https://t.me/Yona_ava
252
.
زِ حد بڪَذشت
مشتاقی و صبر
اندر غمت یارا...
به وصلِ خود دوایی ڪن دلِ
دیوانهے ما را....
علاجِ دردِ مشتاقان، طبیب عام نشناسد
مڪَر لیلی ڪند درمان،
غمِ مجنونِ شیدا را..
چنان
مشتاقم
اے دلبر
به دیدارت ڪـه از دورے
برآید از دلم آهی ، بسوزد هفت دریا را...
سعدی
