en
Feedback
نیازمندی

نیازمندی

Open in Telegram
5 548
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-4130 days
Posts Archive
الان انگار هیچ حسی درونم وجود نداره اما همه‌ی حس‌ها‌ هم‌زمان باهم وجود دارن! علاوه بر این بعضی وقت‌ها انقدر گذر زمان برام سریع می‌شه که احساس می‌کنم کلا زمان وجود نداره. تموم اتفاقاتی که توی گذشته یا همین هفته‌ی پیش رخ داده، انگار واسم فقط یه فیلم یا یه رویا بوده. حتی همین الانم انگار زمانی وجود نداره. نمی‌دونم حسم رو چجوری توضیح بدم چون بیش‌تر درک ‌کردنیه تا توضیح دادنی. ولی هر از گاهی می‌ترسم چون دلیلش رو نمی‌دونم. شاید اصلا نباید دنبال دلیل باشم چون خیلی وقت‌ها اصلا چرایی وجود نداره.

اگ چنل دارید بفرستیدد جوین شممم @Mr_sookot

‏کلا بزرگ میشی میفهمی که نه.

فکر میکنم ‏به بن‌بست تاکتیکی رسیدم.

در نهایت ‏کیر تو تصمیم درست.

photo content

گاهی لازمه همه‌چیز رو ول کنی تا دوباره نفس بکشی. نه چون قوی‌ای، چون خسته‌ای از قوی بودن. چون دلت می‌خواد فقط “خودت” باشی، بدون نقش، بدون نقاب، بدون باید و نباید. این روزها یاد گرفتم خودشناسی همیشه با سکوت شروع میشه. با خاموش کردن صداهای بیرون، با خیره شدن به آسمون، با یه سیگار روی بالکن و فکر کردن به اینکه من واقعاً کی‌ام، چی می‌خوام، و از چی دارم فرار می‌کنم. حس آزادی همیشه شبیه فریاد نیست. گاهی فقط یعنی بدون ترس بخندی، بدون توضیح استراحت کنی، و بدون گناه‌کردن بخوابی تا ظهر. یعنی دیگه دنبال درست بودن برای بقیه نباشی. یعنی بتونی بگی “الان اینم منم”، درهم، ولی واقعی. دارم یاد می‌گیرم آزادی یعنی انتخابِ خودم. نه از روی لجبازی، بلکه از روی آرامش. و این شاید صادقانه‌ترین شکل رشد باشه.

Idea 15 Gibran Alcocer.m4a1.93 MB

photo content

بعضی روزها شبیه آینه‌های شکسته‌ن. هر تکه‌شون تصویری ازت نشون می‌ده، ولی هیچ‌کدوم کامل نیست. یه جا خودتو قوی می‌بینی، یه جا خسته، یه جا حتی غریبه. این روزها آدم فکر می‌کنه داره تکه‌ها رو جمع می‌کنه که خودش رو دوباره بسازه… ولی نمی‌دونه شاید لازم نیست همه تکه‌ها برگردن سر جاشون. شاید بعضیاش باید همون‌طور روی زمین بمونن، تا یادت بمونه چه چیزایی رو پشت سر گذاشتی. روزهای سخت همینه. قرار نیست تو رو همون آدم قبلی کنه، قرار نیست همه زخم‌هاتو پاک کنه. فقط بهت نشون می‌ده که حتی با تصویر نصفه‌نیمه، بازم می‌تونی جلو بری. همون‌طور که ماه حتی وقتی نصفه‌ست، هنوز اون بالاست و نور داره.

photo content

‏بنده‌ به شخصه کابُلو گرفتم.

Tik_Taak_-_Mirim_Khoonehamoon_[www.AppAhang.com].mp38.16 MB

ما بیشتر وقتا فکر می‌کنیم زندگی یعنی همون دنیای بیرون؛ مکان‌هایی که می‌ریم، آدمایی که می‌بینیم، صداها، نورها و شلوغی. اما یه جهانِ دیگه هست، درست زیرِ پوست‌مون، که هر روز برای ما می‌جنگه، تصمیم می‌گیره، حتی عاشق می‌شه و ما حواسمون بهش نیست. هورمون‌ها که حال‌مون رو می‌سازن، حتی وقتی فکر می‌کنیم این احساسِ ماست! سلول‌هایی که هر روز در حالِ مرگ و تولدِ دوباره هستن. غذاها که نه فقط شکم، بلکه مغز و روح‌مون رو تغذیه می‌کنن. تغییرات شیمیایی که وقتی می‌خندیم، گریه می‌کنیم، یا عاشق می‌شیم اتفاق می‌افته. گاهی یه تیکه شکلات می‌تونه حالت رو بهتر کنه، نه چون شکلات جادوییه، بلکه چون درونت هزارتا واکنش شیمیایی فقط به اون یک لقمه پاسخ می‌ده. بدنت باهات حرف می‌زنه، ولی ما همیشه سرمون بیرونه، غرق توی دنیایی که فکر می‌کنیم واقعی‌تره. این‌طوری کم‌کم فراموش می‌کنیم که بزرگ‌ترین داستان زندگی، درون خودمونه! هر روز صدها واکنش شیمیایی در بدنمون اتفاق می‌افته، میلیون‌ها سلول می‌میرن و متولد می‌شن، و ما حواسمون به هیچ‌کدوم نیست. ما حتی به سکوت درونمون گوش نمی‌دیم، بعد تعجب می‌کنیم چرا گم شدیم. شاید وقتشه به همون دنیای خاموشی که زیرِ پوستمون یا توی ذهنمون در جریانه یه‌کم کنجکاوانه‌تر نگاه کنیم. مثل وقتی که به یک نقشه‌ی قدیمی نگاه می‌کنی و تازه می‌فهمی، تمام مسیرهایی که بیرون دویدی، از اول از درون خودت شروع شده بودن!

سنم کم‌تر که بود همیشه در حالِ توضیح دادنِ خودم بودم. به اون، به دوستام، به خانواده‌ام. هر حس، هر فکر، هر سوتفاهم کوچیکی… انگار زندگی‌م رو با کلماتِ بلند بلند، روی میز می‌ریختم تا همه ببینن و شاید بفهمن. ولی نفهمیدن. اتفاقاً هرچی بیشتر می‌گفتم، کمتر منو می‌شناختن. حرف‌هام مثل بادی بود که بخار روی شیشه رو بیشتر می‌کرد، نه کمتر. یه روز خسته شدم، زبونم رو کوتاه کردم و جملاتمو جمع. فقط چند تا کلمه‌ی ساده، یه نگاه و یه سکوت باقی موند. و اون‌جا بود که فهمیدم: اونی که بخواد، با همون چندتا جمله‌ی کوتاه هم می‌فهمه و اونی که نخواد، هزار صفحه توضیح براش هیچ معنی‌ای نداره. از اون روز به بعد مثل کسی که شمعی رو فوت می‌کنه و اتاق تاریک‌تر می‌شه منم توضیح‌های اضافه رو خاموش کردم و فهمیدم، وقتی برای همه توضیح نمی‌دی، دیگه منتظر فهمیده شدن نمی‌مونی. فقط با خودت می‌مونی و کم‌کم یاد می‌گیری که همین کافیه.

گاهی سکوت، عمیق‌تر از هر کلمه‌ای می‌تونه باشه. من و اون کنار هم، بی‌نیاز از واژه‌ها، خیلی خوب همو می‌فهمیم. نه من قفل بستم بهش، نه او به من. ولی هر دو می‌دونیم، این نزدیکی، حقیقی‌تر از هر وابستگیه. عشق‌مون مثل آبیه که توی مشت نگهش نمی‌داریم. آزاده و روون، اما همیشه ردِ خنکی‌ش روی پوستمون هست. گاهی دستمو می‌گیره و گاهی رها می‌کنه. و من یاد گرفته‌م که در هر دو حالت، آزاد بمونم. عشق، اگه قفل و زنجیر نیاز داشته باشه، دیگه عشق نیست.

بعضی وقتا زندگی نه خیلی روشنه، نه خیلی تاریک. یه جاییه بین این دوتا. جایی که فقط خودتی و خودت… و باید ببینی واقعاً کی هستی و کجا وایستادی. نه لازمه داد بزنی، نه لازمه فرار کنی. فقط یه نگاهِ آروم بنداز به خودت، همینی که هستی، با همه‌ی درد و فشاری که روته. دنیا همیشه عجله داره؛ می‌خواد زودتر خوب شی، زودتر فراموش کنی، زودتر بتونی… اما تو لازم نیست با این سرعت پیش بری، می‌تونی آروم باشی، می‌تونی با یه ذره مهربونی با خودت جلو بری، نه واسه بقیه، فقط ‌واسه خودت. مامانم می‌گفت هر روز یه کوچولو بهتر باش از دیروزت؛ قدم بزرگ نیازی نیست، دنبال چیزای کوچیک باش. همه‌چی از تو شروع می‌شه و وقتی خودتو پیدا کنی، دنیا هم یه کم باهات آروم‌تر می‌شه.

تو خوابت میگیره یا خوابت میبره؟

معنایی که تو به مسائل می‌دی با واقعیتشون فرق داره!

امیدوارم زودتر شهریور تموم بشه. مهرم زود بگذره و از آبان شاید بشه زندگی کرد.