1 477
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-430 days
Posts Archive
1 477
شب، تاریخِ دلتنگیست
و تو
شبِ منی
این را گفتی
و رهایم کردی،
مرا و شبهای سردمان را...
مرا به درد میآورد
زمستان و خاطرات با تو بودن،
و تو را به درد میآورد
عطر زنبقهایم در هوا
اشکالی نیست...
دل به نخستین رهگذری خواهم بست
که زنی او را گریان بر خاک رها کرد،
چنان که تو با من کردی...
من و غریبه
شبمان را پاس و روشن میداریم
اسبابِ ابدیتِ کوچکمان را میچینیم
با دقت تخت و احساساتمان را
انتخاب خواهیم کرد
و شاید من و غریبه
با همدیگر
شعر عاشقانهای را که پیشکشم کرده بودی بخوانیم
شب، تاریخ دلتنگیست
و تو
شب منی...
محمود درویش@academicdark
1 477
دوش رفتم به در میکده خوابآلوده
خرقه تر دامن و سجّاده شرابآلوده
آمد افسوسکنان مغبچهٔ بادهفروش
گفت بیدار شو ای رهرو خوابآلوده
شست و شویی کن و آنگه به خرابات خِرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
به هوای لب شیرین پسران چند کنی
جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پیری و مکن
خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به در آی
که صفایی ندهد آب ترابآلوده
گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست
که شود فصل بهار از می ناب آلوده
آشنایانِ رهِ عشق در این بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش
آه از این لطف به انواع عتاب آلوده
حافظ@academicdark
1 477
کلامِ انسان
دخترِ مرگ است.
ما سخن میگوییم
چرا که میراییم
کلمات
نه نشانههایند، که سالیاناند.
نامهایی که به زبان میرانیم
معنای آنها را میگویند
زمان را: ما را میگویند
ما نامهای زمانایم.
سخن گفتن انسانیست.
اکتاویو پاز@academicdark
1 477
اگر نتوانم با تو قهوه بنوشم
قهوهخانهها به چه کار میآیند؟
و اگر نتوانم بیهدف با تو پرسه بزنم
خیابانها به چه کار میآیند؟
و اگر نتوانم
بیهراس نامات را در گلو بگردانام
کلمات به چه کار میآیند؟
و اگر نتوانم فریاد بزنم:
«دوستات دارم»
دهانام به چه کار میآید...؟
سعاد الصباح@academicdark
1 477
تو را از دور دوست دارم
بیکه ببویمت
بیکه گردنت را بغل کنم
صورتت را لمس کنم
فقط دوستت دارم
آنچنان از دور دوستت دارم
تمامِ کلماتی را که میخواهم به تو بگویم
با تکهپاره کردن در زبانم دوست میدارم
وقتی که کلماتم قطرهقطره میریزند
بر کاغذی معصوم و سفید دوست میدارم.
جمال ثریا@academicdark
1 477
نان را از من بگیر، اگر میخواهی
هوا را از من بگیر، اما
خندهات را نه
نان را، هوا را، روشنی را، بهار را
از من بگیر
اما خندهات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.
پابلو نرودا@academicdark
1 477
چشم رضا و مرحمت بر همه باز میکنی
چون که به بخت ما رسد این همه ناز میکنی
ای که نیآزمودهای صورت حال بیدلان
عشق حقیقت است اگر حمل مجاز میکنی
ای که نصیحتم کنی «کز پی او دگر مرو»
در نظر سبکتکین عیب ایاز میکنی
پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم
«قبلهٔ اهل دل منم، سهو، نماز میکنی»
دی به امید گفتمش «داعی دولت توام»
گفت «دعا به خود بکن گر به نیاز میکنی»
گفتم «اگر لبت گزم، مِی خورم و شکر مزم»
گفت «خوری اگر پزم، قصه دراز میکنی»
سعدیِ خویش خوانیم پس به جفا برانیم
سفره اگر نمینهی در به چه باز میکنی؟
سعدی@academicdark
1 477
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کارِ دیگر میکنند!
مشکلی دارم، زِ دانشمندِ مجلس بازپرس
توبهفرمایان، چرا خود توبه کمتر میکنند؟
گوییا باور نمیدارند روزِ داوری
کاین همه قَلب و دَغَل در کارِ داور میکنند
یا رب این نُودولَتان را با خَرِ خودْشان نشان
کاین همه ناز از غلامِ تُرک و اَسْتَر میکنند
ای گدای خانِقَه، بَرْجَه که در دِیرِ مُغان
میدهند آبی که دلها را توانگر میکنند
حُسنِ بیپایان او، چندان که عاشق میکُشد
زمرهٔ دیگر به عشق از غیب سَر بَر میکنند
بر درِ میخانهٔ عشق ای مَلَک، تسبیح گوی
کاَندر آن جا، طینَتِ آدم مُخَمَّر میکنند
صبحدم از عرش میآمد خروشی، عقل گفت
«قُدسیان گویی که شعرِ حافظ از بَر میکنند»
۲۰ مهر روز بزرگداشت حافظ@academicdark
1 477
بانوی سیهچشم فتانام،
چیزی از معبودم نمیخواهم...
جز این که بر روزهایم روزی بیافزاید؛
تا برای چشم شوخت، ترانهای بسرایم...!
نزار قبانی@academicdark
1 477
ماریا
مرا نمیخواهی؟
مرا نمیخواهی
افسوس باید
باز بکشم بار قلبم را
با درد و با اندوه
آنسان که سگی
باز میکشد تا لانه
اشکریزان
پایش را
که از جا کنده است قطار.
ولادیمیر مایاکوفسکی@academicdark
1 477
زنها
همیشه عاشق مردان اشتباه میشوند
و مردها
همیشه در قبال زنان درست
اشتباه میکنند.
اورهان پاموک@academicdark
1 477
قلبم، پرندهی گرفتار در برهوت
آسمانش را، در چشمهای تو یافت.
رابیندرانات تاگور@academicdark
