en
Feedback
• 𝐷𝑎𝑟𝑘 𝐴𝑐𝑎𝑑𝑒𝑚𝑖𝑐 •

• 𝐷𝑎𝑟𝑘 𝐴𝑐𝑎𝑑𝑒𝑚𝑖𝑐 •

Open in Telegram
1 477
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-430 days
Posts Archive
عشق وقتی آغاز می‌شود که نور مانندِ مرده‌یی نقاب‌دار بر تنهایی ناگزیر می‌تابد. زیرا عشق به ساده‌گی چنین است: شکلی از آغاز که پشتِ پایان‌ها سرسختانه پنهان شده است.
روبرتو خوار
@academicdark

حِبَني بشَکلٍ لا یُبقي اَيُ اُمنیَةٍ اُخري بقَلبي... جوری مرا دوست بدار؛ که آرزوی دیگری در دلم باقی نَمانَد...
نزار قبانی
@academicdark

از کدام کوچه‌ی بندر می‌آیی؟ بوی کفش‌ات را می‌شناسم مثلِ سنگِ درگاه بوی کفش‌ات را می‌شناسم. پشت در ایستاده‌یی درنگ کرده‌یی کلید را می‌چرخانی و دری در دوردست پشت سرم گشوده می‌شود. برمی‌خیزم سراسیمه به شهر می‌روم تا به رؤیا دیدارت کنم
منوچهر آتشی
@academicdark

نیست اکسیری به عالم بهتر از افتادگی قطره ناچیز گردد گوهر از افتادگی از تواضع افسر خورشید زرین گشته است کم نمی گردد فروغ گوهر از افتادگی خصم سرکش را به نرمی می توان خاموش کرد پست سازد شعله را خاکستر از افتادگی می تواند یک نفس آفاق را تسخیر کرد هر که چون پرتو کند بال و پر از افتادگی از برای پرتو خود مهر می کرد اختیار رتبه ای می بود اگر بالاتر از افتادگی رتبه افتادگی این بس که شاهان جا دهند سایه بال هما را بر سر از افتادگی بر سر شاهان عالم می تواند پا گذاشت هر که چون خورشید سازد افسر از افتادگی خصم بالا دست را خواهی اگر عاجز کنی هیچ فنی نیست صائب بهتر از افتادگی
صائب تبریزی
@academicdark

مامان همیشه می‌گفت بالاخره آدم یک چیزی پیدا می‌کند که دلش را خوش کند.‌ در زندان من، وقتی آسمان قرمز می‌شد و روز تازه‌ای یواش یواش می‌آمد توی سلولم، متوجه می‌شدم که حق با او بود.
آلبر کامو
بیگانه
@academicdark

سال هاست که با داروهای گوناگون آدميان را مداوا کنم و در این مدت هیچ دارویی را موثر تر و كارساز تر از محبت نيافتم...!
لقمان حکیم
@academicdark

و هرشب، دنیا یخ می‌زند. انگار همه‌ی آدم‌های دنیا مرده‌اند. و من تقاص هراس همه‌ی آدم‌ها را یکجا پس می‌دهم.
عباس معروفی
سمفونی مردگان
@academicdark

چقدر شدیدا مشتاق انسانی هستم که صادق باشد و بتواند محبت کند حتی اگر یک هیولا باشد...
نیچه
@academicdark

چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی بر دشمنان نشستی، دل دوستان شکستی سر شانه را شکستم به بهانهٔ تطاول که به حلقه حلقه زلفت نکند درازدستی ز تو خواهش غرامت نکند تنی که کشتی ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خستی کسی از خرابهٔ دل نگرفته باج هرگز تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی به قلمروی محبت در خانه‌ای نرفتی که به پاکی‌اش نرُفتی و به سختی‌اش نبستی به کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم ز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی ز طواف کعبه بگذر، تو که حق نمی‌شناسی به در کنشت منشین تو که بت نمی‌پرستی تو که ترک سر نگفتی ز پی‌اش چگونه رفتی تو که نقد جان ندادی ز غمش چگونه رستی اگرت هوای تاج است ببوس خاک پایش که بدین مقام عالی نرسی مگر ز پستی مگر از دهان ساقی مددی رسد وگرنه کس از این شراب باقی نرسد به هیچ مستی مگر از عذار سر زد خط آن پسر فروغی که به صد هزار تندی ز کمند شوق جستی
فروغی بسطامی
@academicdark

از کوه‌ها برای تو گل‌های شاد می‌آرم، سنبل آبی، فندق تاری، و سبدهای وحشی بوسه. می‌خواهم با تو آن کنم که بهار می‌کند با همه گیلاس‌بُنان.
پابلو نرودا
@academicdark

از کوه‌ها برای تو گل‌های شاد می‌آرم، سنبل آبی، فندق تاری، و سبدهای وحشی بوسه. می‌خواهم با تو آن کنم که بهار می‌کند با همه گیلاس‌بُنان.
پابلو نرودا
@academicdark

وحشت‌ناک است كه بخواهى بروى و نخواهى هيچ جايى بروى...
سیلویا پلات
@academicdark

بی‌هوده می‌نویسم، بانوی من احساس‌ام بزرگ‌تر از آن است که بر زبان‌ام جریان یابد و احساس‌ام به تو از صدا و حنجره‌ام بیرون زده است. بی‌هوده می‌نویسم، چرا که کلماتی که به کار می‌گیرم وسیع‌تر از لبان‌ام هستند. بیزارم از سروده‌هایم دشواری‌ِ من ‌تویی، چرا که دوست داشتن‌ات، در واژه‌ها نمی‌گنجد. بر آن‌ام خاموشی برگزین‌ام ودیگر ننویسم
نزار قبانی
@academicdark

و چه بارها  دل‌ام هوای آن کس کرد  که دوست‌اش داشتم حالا دیگر رازِ فراموش‌کاری را از همه‌ی فراموش‌کاران به‌تر آموخته‌ام دیگر به گذشتِ زمان اعتنایی نمی‌کنم اما آن بوسه‌های نگرفته و نداده  آن نگاه‌های نکرده و ندیده را  که به من باز خواهد داد؟
آنا آخماتووا
@academicdark

یعنی همیشه باید این‌همه غمگین باشیم که همدیگر را دوست بداریم؟
یانیس ریتسوس
@academicdark

ای که قامت‌ات از بادبان بالاتر و فضای چشمان‌ات گسترده‌تر از آزادی‌ست تو زیباتری از کتاب‌های نوشته و نانوشته‌ی من و سروده‌های آمده و نیامده‌ام. نمی‌توانم زنده بمانم بی‌هوایی که نفس می‌کشی بی‌کتابی که می‌خوانی بی‌قهوه‌یی که می‌نوشی بی‌آهنگی که می‌شنوی.
نزار قبانی
@academicdark

زان یارِ دل‌نوازم، شُکری است با شکایت گر نکته‌دانِ عشقی، بشنو تو این حکایت بی‌مزد بود و مِنَّت، هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را، مخدومِ بی‌عنایت رندانِ تشنه‌لب را، آبی نمی‌دهد کس گویی ولی‌شناسان، رفتند از این ولایت در زلفِ چون کمندش، ای دل مپیچ کآن جا سرها بریده بینی، بی‌جرم و بی‌جنایت چشمت به غمزه ما را، خون خورد و می‌پسندی جانا روا نباشد، خون‌ریز را حمایت در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصود از گوشه‌ای برون آی، ای کوکبِ هدایت از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزود زِنهار از این بیابان، وین راهِ بی‌نهایت ای آفتابِ خوبان، می‌جوشد اندرونم یک ساعتم بِگُنجان، در سایهٔ عنایت این راه را نهایت، صورت کجا توان بست؟ کِش صد هزار منزل، بیش است در بِدایت هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوش‌تر، کز مُدَّعی رعایت عشقت رِسَد به فریاد، ار خود به سانِ حافظ قرآن ز بَر بخوانی، در چاردَه روایت
حافظ
@academicdark

• 𝐷𝑎𝑟𝑘 𝐴𝑐𝑎𝑑𝑒𝑚𝑖𝑐 • - Statistics & analytics of Telegram channel @academicdark