nasrin2r
Open in Telegram
شاعر شدم که مرا غم نَبَرد..ツ #نسرین_قنواتی ♥نسریندٌر ↯ instagram: @nasrin2r
Show more984
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-1730 days
Posts Archive
984
مثل شعله های هورالعظیم است خاطره هایت
می سوزاند خاکستر می کند و به آسمان می رود..
نه دست من می رسد
نه از دست کسی کاری برمی آید
و من می نشینم و دلتنگی هایم را مثل آخرین خبرها
برای تو پست می کنم
تو نمی خوانی و این شعله ها دامن زندگی ام را می گیرد..
بی چارهام می گند..
کاش مثل خرمشهر
خدا تو را آزاد کند..
#نسرین_قنواتی
@poem2r
984
قصه #لیلا
چندروزی میشد که حلقهی مادرم تنها دارایی باارزش زندگیمان را توی دستش نمی دیدم،می گفت یک جایی گذاشته یادش نیست..
تا آنروز که مهسا همکلاسی بدخویم توی کلاس داد زد:لیلا بابات تو محله ما زباله جمع می کنه..
چطور از این سرکلاس آن سرکلاس رسیدم و افتادم ب جان مهسا یادم نمیآید اما حین دعوا گفتم که پدرم توی کارخانه کار میکند،کارگر است اما زباله جمع کن نیست..
اما انگار من بی خبر بودم
به خانه ک رسیدم هوار زدم و از مادرم پرسیدم،پشت بابا درآمد که کارخانه تعطیل شدهست،حلقه ام را فروختم تا پدرت سه چرخه ای بخرد و برای شهرداری زباله ها را جمع کند..
فرو ریختم..تا همین الان هم بخاطر نداری و کارگری خجالت می کشیدم حالا از فردا چطور سرم را بلند می کردم..از همان روز با پدرم سرسنگین شدم،و او فقط با غم و شرمندگی نگاهم می کرد
شب ها دیرتر می آمد که من مجبور نباشم با او روبرو شوم
از خودم دلخور بودم اما غرور شانزده سالگی اجازه نمیداد از موضعم برگردم،
دوسالی گذشت و دانشگاه قبول شدم و خوشحال ازینکه جایی می روم که کسی پدرم را نمی شناسد..
پدر اما تمام جانش را می گذاشت تا خواسته های مرا برآورده سازد
هرچه مادر میخواست مانع شود می گفت همین یک دختر را دارم و شرمنده تر نشوم..
سال دوم دانشگاه با نوید آشنا شدم
پسر خوب مودب کلاس..
از هم خوشمان آمده بود و من برای اولین بار بود که دلم می تپید اما هرچه جلوتر می رفتیم بیشتر ترس برم میداشت؛ نوید جدی بود و من نمی توانستم بگویم پدرم چکارهاست..
و بالاخره پرسید و من بعد از بارها طفره رفتن گفتم ک پدرم کیست..
فکر می کردم حتما نوید روشنفکرِ عاشق خودم را بخاطر خودم میخواهد
اما نخواست..
تلفنم را دیگر جواب نداد و از من دوری کرد؛
گفت میدانم دلت را شکستم ولی خودم هم با شغل پدرت کنار نمی آیم چه برسد خانوادهام!
سرخورده تر از گذشته
شکسته و فرو ریخته یک روز به پدرم زنگ زدم و گفتم از تو متنفرم و تمام عمر بابت تو خجالت کشیدم
کاش هرگز پدرم نبودی..
هیچ جوابم نداد ولی مادرم پیغام داد که دیگر دختری به اسم لیلا ندارد..
هرجور بود زندگی ام را جمع کردم
کار پیدا کردم ولی هنوز پدر برایم هرماه پولی میفرستاد و میخواست که به خانه برگردم
دلم برای او و مادر تنگ شده بود
اما غرورم اجازه نمی داد برگردم شاید هم خجالت می کشیدم..
تا آنکه یک روز مادرم بعد از سال ها زنگ زد..
با خوشحالی گفتم جانم و او میان گریه هایش گفت می توانی سرت را بالا بگیری
دیگر پدرت زنده نیست..
من هم همان روز مُردم..از عذاب دلخوشی های کوچکی که از پدرم گرفتم..مثل سلام صبگاهی ام
دادن یک لیوان آب موقع خستگی هایش
بوسیدنم از شوق رفتن به دانشگاه
پرسیدن حالش
در آغوش گرفتنش..
من خودم با غرور و عقده های بی انتهایم پدر مظلومم را کشتم و نمی دانستم..
حالا چهل و چندساله شده ام و هنوز مادرم اجازه نداده است به خانه برگردم و من
تا ابد برای روزهایی که هرثانیهاش پدرم را از دست داده ام گریه خواهم کرد..
#نسرین_قنواتی
984
كاش حالت خوب باشد..
کاش گونه هایت بلرزد از خنده؛
کاش گلهای زیادی داشته باشی برای چیدن
و آرزوهای زیادی برای رسیدن..
کاش حالت خوب باشد
حتا اگر یادت نباشد کجای جهان
کسی چشم انتظار توست..؛
کاش دستِ کم می دانستم
تاریکی شب
بُلندای روز
و دلتنگیات را
چگونه سر میکنی
اگر
حالت خوب نباشد..
#نسرین_قنواتی
#دلتنگیهایدور
@poem2r
984
#قصه_های_دیگری
🩵
آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود. اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم.
بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند: پاريس، خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود گفتم حرف اش را هم نزنيد.
بعد قرار شد كلوديا زنم باشد با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم. حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد، با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند.
#مصطفی_مستور
984
Repost from nasrin2r
✉
گُلین فوبیا داشت
فوبیای صدای در!
'
صدای در که بلند میشد
دلش میشد رختشور خونه
سرش میشد راستهی بازار مس گرا
که نکنه بخوان دومرتبه بهش خبر ناخوش بدن;
خبر رفتنی
مُردنی
به هم خوردنی;
اما در که وا میشد
زن همسایه اگر بود یا لحاف دوز و چینی بند زن،
یهویی دلش آروم میشد
بعد یادش میومد
خیلی ساله منتظر کسی نیست و
رفتنیا رفتن
موندنیا مُردن و
جفتی نیست که بخواد به هم بخوره!
'
قصهی ترس گٌلین قصهی انتظار بود،
انتظار برای چیزی که نبود
شاید هم برای کسی که نبود..!
'
یادمه مادر میگفت:
آدمِ منتظر، بمیره هم چشم انتظاره،
پشت ابرا پنهون میشه
به زمین نگاه میکنه
شاید ببینه
همون رو که باید..
همین کفایت..!
↯
#نسرین_قنواتی
@poem2r
984
عشق همین بود;
مثل این که دعوتم کرده باشی به یک چای
یک دورهمی
گپی باهم بزنیم
و بپرسیم هوا چطور است..
بخواهیم قندی برداریم و دستمان به هم بخورد
لبخند شرمگینی بزنیم..
و کمی از خودمان بگوییم
دست آخر
دیرت شده باشد وُ
تو بروی..
'
که تو رفته باشی
و من هنــــــــــوز
دلم
چای بخواهد..
#نسرین_قنواتی
@poem2r
984
Repost from nasrin2r
✔
پونزده شونزده سالم که بود چون ازش خوشم میومد، رفتم با رنگ رو دیوار خونشون نوشتم پری دوستت دارم♡
داداشاش وقتی دیدن بعد یه فصل کتک زدن، مجبورم کردن دیوار خونه رو رنگ بزنم..
رنگ زدم ولی باز ردّ اون دوستت دارم موند..
ده دوازده سال بعد وقتی دستم به دهنم رسید رفتم خواستگاریش و زنم شد
یادمه پری روز خواستگاری گفت: موندم پای همون نوشته ی کمرنگ روی دیوارツ
حالا که بیست سی سال ازون روزا گذشته به بچه هام میگم:
یجوری عاشق شین، یجوری عاشقش کنید که رد دوست داشتنتون تا ابد روی دیوار دلش بمونه..
حتـــــا اگه برهツ
↯
#نسرین_قنواتی
@poem2r
984
#قصه_مهناز
#قسمت_دوم
💌
سیلی سنگینی توی صورتم زد و با غیض گفت: بی غیرت!
دست گذاشتم روی صورتم و مات نگاهش کردم و او با خشم و قدم های تند دور شد!
ساکت و ناراحت و عصبانی به خانه بازگشتم و پنجرهی باز را به هم کوبیدم!
دردم گرفته بود
دلم درد گرفته بود
هرچه حالم از خودم به هم خورده بود همان قدر هم دیوانه شده بودم
آنقدر که کاری که نباید را..کردم!
پایین رفتم و زنگ خانهی مهناز را زدم
همسرش دم در آمد و من نااهل
گفتم: مهناز هست؟
مرد یک قدم جلو آمد و کنجکاو گفت: بله؟؟
گفتم: با مهناز کار دارَ..
هنوز جمله ام را تمام نکرده بودم که مرد یقهام را گرفت؛
-مردک عوضی غلط می کنی اسم زن منو میاری!
از رو نرفتم
گفتم زن تو؟؟نگفته بود شوهر داره!
مشت اول و دوم را با همخوردم
مقاومت نکردم رذالت و وجدانم باهم بیرون زده بود!
مردم جمع شده بودند
کتکمیخوردم و داد می زدم مهناز با من است، نشان به این نشان که پیراهن قرمز مخملی دارد..
موهایش بلند است و با گل سر سفیدی آن را می بندد
و بی شرمانه تمام رخت های خصوصی روی بند را اسم بردم
مهناز هم دم در بود و با گریه داد می زد دروغ میگوید بخدا دروغ می گوید، مرد مرا رها کرد و به جان مهناز افتاد
همسایه ها پیش رفتند که جلویش را بگیرند
و من گریختم…
آن شب به خانه نرفتم
و ده روز بعد شبانه برگشتم
تا وسایلم را بردارم و برای همیشه از اینرسوایی که درست کرده بودم بگریزم!
بی هوا سمت پنجره رفتم
خانه ای که تمام شب روشن بود حالا خاموش و ساکت به نظر می رسید
انگار کسی در خانه نبود!
منتظر ماندمصبح شود..
مرد و دخترک را دیدم اما خبری از مهناز نبود
تا شب هرچه صبر کردم..
باز شبانه از خانه بیرون زدم و گریختم اما فکرم توی آن خانه بود
نکند بلایی سر مهناز آورده باشند..
مدتی بعد که آب ها از آسیاب من افتاد
به محله برگشتم
کسی آنچنان مرا نمی شناخت..
و من براحتی از پچ پچ های زنان محل در بازار فهمیدم که مرد مهناز را از خونه بیرون انداخته و هرچه او قسم خورده که کاری نکرده است سودی نداشته..
حتا خانواده اش هم او را نپذیرفته اند..
حالا مهناز گم شده بود
زنان محل افسوس می خوردند و نا مطمئن می گفتند بیچاره زن خوبی بود که…
از خودم بیزار بودم
کاش زمین میشکافت ومرا می بلعید
عمو جلال با دست از کار افتادهاش سعی کرد اشکهایش را پاک کند
کمکش کردم..
ادامه داد: من یک زندگی را از هم پاشیده بودم، زنی را آواره ودختری را بی مادر کرده بودم!
همان روز نامه ای نوشتم و همه چیز را توضیح دادم و به خانهی مرد فرستادم..
شاید حالا که راز پنجره را فهمیده، دنبال مهناز برود و پیدایش کند..
اما چند روز بعد که به محله رفتم متوجه شدم مرد ودخترش از آن خانه رفتهاند..
حالا دوازده سال از آن روزها میگذرد؛
تا به حال دوبار سکته کردهام اما نمردهام
شاید تقدیر است که زنده بمانم و زجری که مهناز و خانوادهش کشید را بکشم
شاید تا به الان مهناز پیدا شده باشد
اما من هرگز خودم را نخواهم بخشید..
عمو جلال که ساکت شد
پدرم که آنجا بود با خشم گفت: پس علت اینکه این همه سال نخواستی کسی ازت مراقبت کنه این بود؟
اینکه از کارت استعفا دادی و تو فلاکت زندگی کردی؟
دستم را کشید و گفت بیا برویم
حالا بگذار توی تنهایی و ناتوانیاش بمیرد!
بخدا قسم جلال
اگر می دانستم چه کردهای
هیچوقت غصهات را نمی خوردم..
لعنت به شرافتت..
آن روز عمو را به اجبار پدر ترک کردم و گاهی پنهانی به او سر میزنم
عمو هنوز زنده است و فلج و ناتوان زندگی می کند؛
شاید او تنها کسیست که خودش را توی این دنیا مجازات کرد..!
#پایان
#نسرین_قنواتی
@poem2r
984
#قصه_مهناز
#قسمت_اول
عمو جلال بالاخره همه چیز را گفت؛
“چند وقتی بود در یک شرکت خوب مشغول به کار شده بودم که تصمیم گرفتم خانه ای نزدیک محل کارم اجاره کنم! آپارتمانی میان خانه های حیاط دار یک محله!
همه چیز از روز اسباب کشی شروع شد؛
مختصر اثاثی که داشتم را به تک اتاق خانه بردم که صدای آهنگ شاد عربی را از پس پنجره شنیدم،
کارتن ها را رها کردم و پنجره را باز کردم که ببینم این صدای از کجا می آید..
زنی با پیراهن قرمز مخمل کنار باغچه توی آن حیاط آب و جارو شده برای مردی می رقصید و دخترک کوچکی برایش دست می زد..
موهای مشکی بلند زن
پاهای برهنهاش که روی نوک انگشت تاب میخورد
و چهرهی لطیف وگندمگونش که از همان فاصله هم به دل می نشست..
نمی دانم چقدر محو تماشا بودم که ناگهان صدای موسیقی قطع شد و به خودم آمدم..
پنجره را بستم و شرمنده کف زمین نشستم..
برای دقایقی به زن مردم زل زده بودم و یادم رفته بود در مرام یک مرد نیست..
اما
امان از روزها و شب های دیگر!
دمی از فکر آن موسیقی و پیچ و تاب زن قرمز پوش رها نمی شدم
اوایل خودم را مشغول به کاری می کردم و سمت پنجره نمی رفتم
اما کم کم طاقتم را از دست دادم و گهگاهی پنجره را باز می کردم و حیاط همسایه را سرک می کشیدم؛
حالا دانسته بودم نام زن (مهناز) است،
و با همسر و دخترش در این خانه زندگی می کند؛
هر روز باغچه را آب می دهد،
رخت ها را غروب روی بند می اندازد٫
جمعه ها سفره را کنار حوض پهن می کند
و همسرش بسیار دوستش دارد..
با این همه
من،
من نا اهل گرفتارش شده بودم
و این عین نامردی بود
دل بستن به زنی که همسر دارد و مادر است!
دست خودم نبود
شاید هم دست دلم..
آنقدر که پاک موقعیت مهناز را از یاد برده بودم ودست به کارهای اشتباهی زدم
عصر ها که از سر کار بازمی گشتم
غذایم را کنار پنجره می خوردم
مگر ببینمش
خداراشکر
هنوز کسی متوجه پنجره نیمه باز نشده بود؛
اگر می دیدم قصد بیرون رفتن دارد
از خانه بیرون می زدم تا از نزدیک ببینمش!
آرام و موقر راهش را می رفت و من مثل دزدها دنبالش می رفتم
در نانوایی، بقالی
کنار وانت سبزی فروش
من همه جا بودم و این باعث شده بود
هربار به من برمیخورد اخم کند و رو برگرداند..
تا اینکه یک روز..
وقتی از خرید برمیگشت
صدایش کردم..
‘خانوم بذارید کمکتون کنم’
ایستاد
به او نزدیک شدم اما همین که سمت من برگشت
سیلی سنگینی توی صورتم زد و با غیض گفت: بی غیرت!
#ادامه_دارد
#نسرین_قنواتی
@poem2r
