en
Feedback
Totem

Totem

Open in Telegram

"کلمه؛ به هر شکلی، در هر قالبی."

Show more
486
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-1230 days
Posts Archive
نشسته جلوی آیینه و سرمه می‌کشه. می‌گم تو کِی وقت کردی هفتاد و چهار سال زندگی کنی؟ می‌گه عین پلک به هم زدن بود. حتی سریع‌تر. می‌گم چشمات ولی جَوونَن. می‌خنده می‌گه می‌تونم باهاشون مخ بزنم یا نه؟ می‌گم از خداشونم باشه که یهو تصویرش از جلوی چشمام محو می‌شه‌. خونه رو زیر و رو می‌کنم. هرچی صداش می‌زنم جواب نمیاد. یکی می‌زنه روی شونه‌م می‌گه خواب می‌بینی؟ می‌بینم وسط خیابونم. آسمون ابریه می‌خواد بارون بیاد ولی نمیاد. بغل دستیم می‌گه نمی‌زنه. می‌گم زمانِ ما هفت شبانه روز بارون میومد. قطع نمی‌شد. برکت از همه چیز رفته. می‌گه زمان شما کِی بود؟ می‌گم اون وقتا که فریدون توی کاباره کازابا می‌خوند. سال ۵۲ بود گمونم. یادم نمیاد. می‌گه زیادی پیری. می‌گم چشمام ولی هنوز جَوونَن. می‌گه گریه کردی؟ می‌گم چطور؟ می‌گه سرمه‌ی چشمات پخش شده. می‌رم جلوی شیشه‌ی یه مغازه وایمیسم خودمو نگاه می‌کنم. پیرم. شبیهِ هفتاد و چهار ساله‌ها. سر می‌چرخونم یه اسم آشنا پیدا کنم چیزی نمی‌بینم. اسم خیابونا عوض شده. فریدون مُرده. کاباره کازابا تعطیل شده. سرگیجه می‌گیرم تلو تلو خودمو می‌رسونم توی پیاده‌رو و می‌شینم روی زمین. یه دختر جَوون میاد سمتم می‌گه خوبی؟ می‌گم تو چی؟ نگام می‌کنه و می‌ره. یکی از پشت سر صدام می‌زنه. برمی‌گردم می‌بینم یه آیینه تو دست‌شه. می‌گه تو کِی وقت کردی هفتاد و چهار سال زندگی کنی؟ می‌گم آیینه رو بده به من می‌خوام سرمه بکشم. می‌گه کشیدی که‌. می‌گم همه‌ش ریخته. می‌گه اشکالی نداره. چشمات ولی جَوونَن هنوز. می‌خندم می‌گم هنوزم می‌شه باهاشون مخ زد؟ می‌خنده می‌گه آیینه رو بشکن. ارزش‌شو نداره. فریدون مُرده. می‌گم دارم خواب می‌بینم؟ می‌گه یه خوابِ بد. بیدار شو. نفس زنون از خواب بیدار می‌شم می‌بینم همه‌ی آیینه‌های خونه شکستن. آیینه‌ی شکسته رو برمی‌دارم خودمو نگاه کنم هیچی معلوم نیست. یکی بهم می‌گه همون همیشگی؟ بی‌اختیار می‌گم همون همیشگی. آهنگِ نمازِ فریدون توی خونه پخش می‌شه. فریدون نمُرده.

پرِشِ پلکِ من خوب نشد عزیزم. بدتر شد. بهش می‌گن دردهای روان‌تنی‌. دست‌ها هم وارد بازی شدند.

دفعه‌ی دیگه اگر یک نفر توی چشم‌هاتون زل زد و گفت پای خودم ایستادم، بدونین جهنمی رو پشت سر گذاشته تا بتونه این جمله رو ادا کنه.

دلم تنگ شده. از اون دلم تنگ شده‌‌هایی که خاتون می‌گفت‌.

چندسال باید از آدمی بگذره تا بالاخره یه جایی آروم بگیره؟

خودمونیم عزیزم؛ چقدر کلمه حروم کردیم.

آدمیزاد دوازده شب به بعد همه‌ش دلش می‌خواد به آغوش کشیده بشه. منتها من آدمیزاد نیستم. من دیگه همیشه دلم می‌خواد به آغوش کشیده بشم. جنین در رحمِ مادر. چجوری می‌شه از بزرگسالی انصراف داد؟

می‌گم ما کِی انقدر سرگردون شدیم؟ می‌گه سرگردون نشدیم. مالِ پیریه.

Mohsen-Chavoshi-Bad-Az-To-320.mp39.58 MB

Man Delam Nemikhast - Shayea, Lenna.mp34.36 MB

احساس خالی بودن می‌کردم. شاید دیگر چیزی برایم باقی نمانده بود که بگذارم جلو چشم دیگران. پین‌بال ۱۹۷۳-موراکامی

دورِ خودم می‌چرخم یه راه پیدا کنم واسه دورِ تو گشتن.

اینم باشه برای اینکه دیالوگ برقرار کنیم و همه‌ش مونولوگ نباشه. @Maahshiidd_bot

مدت‌هاست متن طولانی ننوشتم. مدت‌هاست کتاب نخوندم. آخرین فیلمی که دیدم لولیتاخوانی در تهران بود که تنها نکته‌ی مثبت فیلم بازی گلشیفته بود. سریال نوجوانی رو دیدم و شمام ببینید عزیزانم. و اینکه خیلی برام قشنگه که اینجا موندید با اینکه مدت‌هاست چیزی توی چنته ندارم. نمایشنامه‌م مجوز بگیره میام اینجا مثل قدیما دو صفحه براتون کلمه کنار هم می‌چینم. بعدم دعوت‌تون می‌کنم بیاین ببینیدش. چون شما همیشه امن بودین‌.

هرچه باداباد عزیزم.

امین از وقتی رفته تراپی هر چیزی براش تعریف می‌کنم می‌گه این اتفاق کدوم احساس رو توی وجودت برانگیخته کرد؟ منم هربار می‌مونم توش. ولی این یکی؟ اگه امین می‌پرسید حتما می‌گفتم به جای اینکه غمگین باشم خشمگینم. به اندازه‌ی همه‌ی جهان خشمگینم و کاش راه فراری بود ولی نیست. داخلشم.

باز دوباره ما ته‌نشین شدیم توی غم.

Alireza Ghorbani - Parvaze Ghooha.mp3.mp38.58 MB

جوانی واقعا زیباست.

مدتِ مدیدی‌ست که مجال نوشتن را از کف داده‌ام و غرق در روزمرگی دست و پای نه چندان اندکی زده‌ام که فقط خدا می‌داند و بس. حالا که خلوتی دست داده و تنها صدا، صدای پرندگانِ بهاریِ دمِ صبح است، دلم خواست بنویسم. بنویسم و بسپارم به دست باد و آفتاب و آیینه‌، که برود و قمری خوش‌خبری باشد بر سر هرکس که منتظر است. شما که خوب می‌دانید. انتظار آدم را پیر می‌کند‌. می‌دانم کلیشه است اما عزیزِ من، گاهی فقط کلیشه است که آدمی را از زوال نجات می‌دهد و به خودش برمی‌گرداند. به خودم برگشته‌ام‌. قلم به دست و شوریده‌حال و افسارگسیخته‌. آن جنس از دیوانگی که مختص خودم است. در تنهایی فوران می‌کند، در تنهایی شکوفا می‌شود، و در تنهایی به بار می‌نشیند. عزیزِ من، گاهی پناه بر تنهایی. پناه بر خودِ خودت. با همان دست‌های لرزان و خمیده که ترسیده‌اند. بیا از قیود رها بشویم و وحشی و سرکش در این دشتِ پا خورده بدویم و ردپای خودمان را به جا بگذاریم. بیا نویدِ باران بدهیم و دعای باران بخوانیم و شب‌ها زیر نور ماه، برای هم قصه بگوییم. بیا به جوکی‌های کوه‌های تبت اعتماد کنیم وقتی می‌گفتند اگر چیزی در ذهن انسان تصویر شود، به طور قطع در عالم ماده هم وجود دارد. بیا تصویر کنیم و برایش بجنگیم. آماده به نبرد، با پاهایی که قوی‌تر از همیشه ایستاده‌اند. دست‌شان به رویاهای ما نمی‌رسد. ملول و مغموم از جا برخیزیم به مددِ رویا. که آدمی هرآنچه دارد از همین است. بیا رازهای سر به مهر را بگوییم و تمامش کنیم. کنار گوش هم، نام همدیگر را فریاد بزنیم. خودمان را به یاد بیاوریم و با باد برقصیم. فرزندِ سرکشِ زمانه شویم. مهارناپذیر و دست نیافتنی‌. رقصِ دو نفره، مزه‌ی دیگری دارد؛ حالا هرچقدر که به تنهایی عادت کرده باشیم.