anecdoche
Open in Telegram
anecdoche: a conversation where no one is listening - posting things i deem beautiful
Show more229
Subscribers
+124 hours
No data7 days
-330 days
Posts Archive
229
آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشهای
وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بستهٔ ابر غصهای
وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره میکند
وان نفسی که بیخودی بادهٔ یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهای
وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت
جملهٔ بیقراریت از طلب قرار توست
طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت
جملهٔ ناگوارشت از طلب گوارش است
ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت
جملهٔ بیمرادیت از طلب مراد توست
ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت
عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی
تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت
خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد
از مه و از ستارهها والله عار آیدت
- محمد جلالالدین مولانا، دیوان شمس تبریزی، غزل ۳۲۳
229
"وطن من"
وطن من چمدان است
و چمدانم وطن من است
بدون پیادهرو
بدون دیوار!
زیر پایم زمینی نیست
تا آنگونه که میخواهم بمیرم
و اطرافم آسمانی نیست
تا نقبی در آن بزنم
و وارد چادر پیامبران شوم.
پشتم به دیواری است
که فروریخته
وطن من چمدان است
و چمدان، وطن کولیهاست
مردمانی که در دود و آهنگ چادر میزنند.
و مردمانی که در ترانهها و باران
دنبال جایی هستند.
وطن من چمدان است
شبها تختخواب من است
در آن میخوابم
در آن خیانت میکنم
عزیزانم را دفن میکنم
چون سرنوشت قبولش میکنم
و در آنجا میمیرم!
- محمود درویش، ترجمهی یدالله گودرزی، وطن من چمدان است!
