سلندیوم
Open in Telegram
پژاره؛/ تقلایی برای زندگی کردن. http://t.me/HidenChat_Bot?start=660391715
Show more304
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
304
صد و دومین نامه.
دلبندم!
کاش تو بودی. جداً کاش تو بودی. اونوقت من این همه ناراحتی رو توی خودم جمع نمیکردم. اینقدر عصبی و پریشون نمیبودم. میدونم که اگه تو باشی، دیگه به هیچکس نیازی ندارم. کاش کلا ده نفر بودن. اصلا کاش برم. فکر میکنم دیشب خواب دیدم که رفتم. یه جای دور که هیچکس نمیشناسه. همه فراموشم کردن و من میتونستم به راحتی زندگی کنم. کاش بیای و بریم. یه جایی بریم که فراموش بشیم. حتی تو گذشتهی آدما هم جایی نداشته باشیم. دلگیرم.
عزیزکم! فکر میکنم اینبار به بدترین شکل دلم شکسته. احتمالا بدتر از این قراره سرم بیاد ولی حداقل تا این سن این بدترینش بوده. ولی خوشحالم که چنین شد. اینطوری وابستگی به هر بنی بشری تموم شد. حالا من موندم و خیال نداشتهی تو. اما همچنان دوست دارم و در انتظارتم.
دوستدار تو، سلن.
304
گاف مثل گودال، گالیله، گس، گیتار، گیلان، گنج، گیشنیز، گلوریا، گوجه، گزند، گدار، گلدان، گمان، گیلاس، گیج، گلف، گندم، گور.
304
حقیقتا امسال به صورتی هستش که حتی دلم نمیخواد اتفاقات خوشایند زندگیم رو با دیگران سهیم بشم. دوست ندارم کسی ذرهای از زندگیم خبر داشته باشه. دوست دارم همه چی توی خونه بمونه و هیچ حرف و خبری از خونمون خارج نشه و به گوش کسی نرسه. من همیشه فکر میکردم فامیلا-اونایی که خیلی نزدیک بودن بهمون، بدِ ما رو نمیخوان و واقعا همه خیلی روراست و دوستانه، باهامون در ارتباط هستن؛ ولی خب مثل اینکه فامیل از صد تا دشمن بدتره. کاش بریم یه جای دور و از همشون دور بشیم.
304
۲۷ مهر.
مثل اینکه هیچی سر جای خودش نیست، حتی نمیدونم چراغ مطالعه رو باید بذارم کنار تخت تا شبها راحت کتاب بخونم یا بذارمش رو میز و محل سگم بهش ندم. به صدای ساعتم عادت کردم. کتاب فروغ رو روی میز گذاشتم تا شعر خوندن فراموشم نشه. اضطراب و نگرانی. تصمیم گیریِ ناگهانی. زندگی بزرگسالی. کل امروز در این چند کلمه خلاصه شد. امروز فهمیدم باید تو بیشتر تصمیماتم از خانواده خودم کمک بگیرم. مثل اینکه هیچوقت، هیچکس نیست که بتونه به درستی و آگاهانه کمکم کنه تا یک تصمیم منطقی بگیرم.
خوبه که امروز مامان بود. بابا بود. صدامو شنیدن و گذاشتن که تمامی افکار این مدتم رو بهشون بگم. چقدر خوبه که آدم بتونه حرف بزنه. بگه و خالی بشه. بعد از مدتها، امروز کل ظهر با بغض و ناراحتی و استرس در حال حرف زدن بودم ولی باید این اتفاق میافتاد. من حالا یک قدم بزرگ برای زندگیم برداشتم و بابتش هیچوقت پشیمون نمیشم.
304
کاف مثل کهربا، کاستی، کتاب، کشتزار، کفاش، کَره، کوه، کُرک، کبریت، کشو، کمپوت، کتان، کرکره، کدر، کُنار، کدو، کنجد، کتونی.
304
از اونجایی که دوران دبیرستان سختتر از همهی دورههای آموزشیم بود، فکر نمیکردم بعد از دبیرستان تحصیل کردن شیرین باشه و در کنار سختیها و شبزندهداریهاش، خوش بگذره. وقتی برای اولین بار وارد محیط دانشگاهمون شدم، فکر نمیکردم یک روز دلتنگ اون حیاط کوچیک و راهروهای باریکش بشم. اما امشب فهمیدم که تا آخر عمرم دلتنگ دانشگاه خواهم بود. هرچقدر دوران مدرسه، همهچی خیلی سخت و اذیتکننده بود، ولی دورانی که دانشجو شدم همهی اون روزهای سخت رو برام جبران کرد. البته تا ترم ۸ بیشتر روزها در حال غرزدن بودم که چرا اینقدر معماری سخته و چرا نمیتونم مثل بیشتر دانشجوها فقط شبهای امتحان درگیر درس و پروژه ووو باشم. اما بعد از اتمام هر ترم، قلبم پر از خوشحالی میشد و حس میکردم دیگه باید به خودم افتخار کنم، اما گاهی تردید داشتم و میگفتم شاید باید خیلی قلهی بلندتری رو فتح کنم... تا اینکه ۲۵ مهرماه ۴۰۴ شد. لحظهای که سوگندنامه خوندیم، کلاههامون رو انداختیم بالا، مدال گرفتم و هرکسی که میدید میگفت"تبریک میگم، موفق باشی!" فهمیدم باید بالاخره برای یک بار هم که شده به خودم افتخار کنم و خودم رو بغل کنم و بگم"دیدی شد. دیدی موفق شدی. دیدی چه زود گذشت و دیدی باز هم عدد سه توی زندگیت درخشید." نمیدونم چه روزهایی در انتظارَمَن ولی دوست دارم فعلا خوشحال باشم که دوران دانشجویی، موفق بودم و از پس کلی پروژه و اتفاقات و سختگیریها براومدم و حالا لیاقت این رو دارم که خودم رو در لحظههای متفاوت، خوشحال کنم و لبخند بزنم. شاید آینده خیلی شیرینتر از امشب شد. ولی امشب مثل همون آبنباتای توتفرنگی دوران بچگیم، شیرین و دلچسبه.
304
نمیدونم چه اتفاقی افتاده. اما در این مدت به شیوههای مختلف و از جانب افراد متفاوت، یک طوری دلشکسته شدم که دلم نمیخواد تا مدتهای طولانی با کسی در ارتباط باشم. رسم روزگار چنین بود آیا؟ گویا بله.
304
قاف مثل قاشق، قرمه سبزی، قعر، قوچ، قدرت، قو، قالب، قله، قندون، قزلآلا، قرص، قهوه، قالی، قرمز، قورباغه، قاجار، قابلمه.
304
۴۸ بار کلمه"چای" در کتاب استفاده شده است.
اولین کتاب پاییز رو خوندم. حالا باز هم یه مجموعه داستان جدید برداشتم تا عادتم ترک نشه. سعی میکنم با پنهان کردن تمامی احساساتم روزها رو بگذرونم و شبها خسته و ناامید، بخوابم. به کیکپزی رو آوردم. دومین کیک. اینبار با استفاده از سیب قرمز و دارچین. خوشمزه شد ولی حس میکنم کیک سری اول بهتر بود. امیدوارم زودی ناامید نشم وگرنه دست از کیکپزی برمیدارم و اونوقت دوباره غصهخوردنم شروع میشه. ناراحتم که پاییز اونطور که باید نگذشت. سرعتش خیلی بالاست و هوا هم هنوز گرمه. احتمالا اگه یه شهر دیگه زندگی میکردم، از تنهایی دق میکردم و میمردم. امروز بهش گفتم من هیچوقت به رفتن فکر نکردم. وابستگی من اونقدر زیاد هست که مانع رفتن من بشه. کجا رو دارم که برم. هستم و میمونم. گفتم رفتن واسه زمانیه که هممون باهم بریم. من تک و تنها برم کدوم خراب شدهای که بهتر باشه و امنتر و حس خونه بهم بده. من میمونم مامان.
بیا دیگه! چاییت سرد شد. کیک خنک شده.
304
کل فیلم رو دوست داشتم ولی یک جایی از فیلم طوری برام قشنگ بود که تا امروز سعی کردم دیالوگ رو فراموش نکنم که بیام و اینجا بنویسم-البته قطعا دقیق یادم نیست ولی کلیت رو یادمه. "شایان گفت: آقای دکتر! دیدی تو فیلمها نشون میده وقتی یه خونه آتیش گرفته و کسی توش گیر افتاده، میاد سمت پنجره و پایین رو نگاه میکنه و بعدش به آتیش پشتش نگاه میکنه؟ اون لحظه طرف به این فکر نمیکنه که از اون ارتفاع بپره پایین یا قراره تو آتیش بسوزه؛ اون شخص همون لحظه مرگ رو میپذیره و فرقی نداره که بپره پایین و له بشه، یا تو آتیش بمونه و بسوزه. در هر دو طرف مرگ به انتظار اون شخص نشسته." (دقیق شاید این حرف نبود ولی موضوع همین بود) بعد از این حرف کارکتر، حواسم پرت شد و داشتم از روند فیلم دور میشدم ولی سریع ذهنم رو جمع و جور کردم. حالا که بازم بهش فکر میکنم میبینم همهی ما تو زندگی صدبار همچین لحظهای رو تجربه کردیم. لحظهای که حس کردیم به هر طرف بریم تهش سقوط و نرسیدنه. تهش اون چیزی که میخوایم نیست. اما گذر کردیم. به این صورت که، با پذیرش اون اتفاق که باب میل ما نیست. پذیرفتن خیلی وقتها یعنی پیروز شدن و به درستی مسیری رو طی کردن. از این پس من هم سعی دارم سریعتر یکسری موقعیتها و اتفاقات رو تو زندگیم بپذیرم تا بتونم بگذرونم حتی شده زخمی و له شده چون زندگی یعنی همین.
304
ف مثل فنجون، فرانسه، فسنجون، فخرالدین، فرار، فیل، فشم، فرنی، فکر، فارس، فقر، فنچ، فصل، فسق و فجور، فارسی.
304
مثلا زندگی کردن. فکر کردن به زندگی. چطور زندگی کردن. یک بار زندگی کردن. یک مدل زندگی کردن. سالها زندگی کردن. میشه زندگی کرد؟
تمام این مدت، تمام امسال- که نصفی ازش گذشت، در حال فکر کردن بهش بودم. اینکه آیا اصلا زندگی کردم؟! خب احتمال زیاد آره. مثلا وقتی که از روی صخره پریدم توی آب، زمانی که داستانم توی مسابقه برنده شد، لحظهای که خواهرم رو برای اولین بار دیدم، روزهایی که مامان و بابا بغلم میکنن، شبایی که تا نیمهشب با فامیل دور هم جمعیم و میخندیم، وقتهایی که با دوستام میریم یه جای جدید و یا میرقصیم و با صدای بلند آهنگ میخونیم، روزهایی که از حق خودم و خانوادم دفاع میکنم، برای کسی گل میخرم، فیلمی رو میبینم که باعث میشه گریه کنم، حیوانات رو نوازش میکنم، بزرگ شدن گیاهم رو میبینم، پروژهای رو تموم میکنم و میفهمم که کارم درست بوده، نقاشی جدید میکشم، هدیه باز میکنم، طلوع خورشید رو میبینم، به جاهای جدید سفر میکنم، سنگهای جدید جمع میکنم، هر روز چای و نارنگی میخورم، روزهایی که یه هنر جدید یاد میگیرم. مثل امروز که برای اولین بار کیک پختم و حالا دوست دارم تند تند کیک درست کنم و از بقیه بخوام که تست کنن و نظرشون رو بگن. زندگی همینه. لحظهای که گذاشتی چایت کمی خنک بشه، یک شعر تازه به چشمت میخوره و شروع به خوندن میکنی و توی شعر کلمه باران نوشته شده و بوی باران رو حس میکنی و لبخند میزنی و یک غنچهی گل محمدی داخل چایت میندازی و شعر میخونی و چای مینوشی و از سمت آشپزخونه بوی یک غذای آشنا رو استشمام میکنی.
304
غین مثل غایب، غایت القصوی، غمگین، غنیمت، غنی، غر زدن، غسل، غزال، غنچه، غلط، غوغا، غاز، غم، غفلت، غش.
