سلندیوم
Open in Telegram
پژاره؛/ تقلایی برای زندگی کردن. http://t.me/HidenChat_Bot?start=660391715
Show more304
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
304
Repost from N/a
🐦⬛️
برانگیختن اون ، از تکرار کردن خاطراتی که خیال میکردم ، دشوارتر بود . سعی میکردم زنده بمونم تا بفهمم چرا زندهام . دلم میخواست وقتی خوابم برده بود اون آباژور کنار تختمو خاموش کنه و در اتاقو ببنده و بره و صبح بیاد و میزمو مرتب کنه و آروم اسممو صدا بزنه تا از خواب بپرم ؛ خوابی که خوابشو میدیدم . اما من بیدار نشدم . یعنی میخواستم بیدار بشم اما نمیشد . بالا سرم ایستاده بود و هی صدام میزند و ازم میخواست دست از شوخی کردن بردارم ، اما شوخیای در کار نبود . در حقیقت خودمم نمیدونستم داره چه اتفاقی میفته . تو کلافه شده بودی . باد پنکه میخورد تو صورتت و موهاتو پریشون میکرد و تو بدتر پریشون میشدی . ولی دردُ حس میکردم . کاملا درد توی وجودم رخنه کرده بود و مثل یه چاقوی تیز پوست بدنمو خراش میداد . اما تو نمیدیدی . من هنوز چشمام بسته بود اما همه چی رو میدیدم . نشستی بالا سرم و گریه میکردی ، ازم خواهش میکردی که این بازیه مسخره رو تموم کنم و بیدار بشم تا ببرمت همون کافهای که میگفتم صبحانه هاش خیلی بینظیره . میخواستم بیدار بشم اما انگار بدنم موافق این اتفاق نبود . شاید واقعا احتیاج داشتم فقط یکم بیشتر بخوابم تا بتونم به ادامه دادن ، ادامه بدم . کاش گریه نمیکردی . تحمل اون دردی که توی وجودم حضور داشت با شنیدن صدای اشک ریختن تو ، سخت تر میشد . من زنده نموندم . همون روز قبل از دیدن تو ، قبل از دیدن صورت پُف کرده تو بعد از بیدار شدن و سیاه شدن زیر چشمت بخاطر مداد چشمی که روز قبلش برات کشیده بودم ، من هیچ کدوم از اینا رو ندیدم و مُردم . زنده بودن من هنوز برام تکراری نشده بود که مردم . من به ناحق کشته شدم و نفهمیدم قاتل من کی بود . ولی احتمالا تو یکی از دلایل مرگ من بودی . شاید اگه اون روز گریه نمیکردی و منو به حال خودم رها میکردی یهو از خواب میپریدم و ازت خواهش میکردم نری و پیشم بمونی .
من سالهاست مُردم و تو سالهاست زنده ای .
304
میم مثل مادر، مربا، مبلمان، مستی، ماهیت، مسیر، مجبور، مشاعره، مزرعه، مجنون، مصلحت، ماکارانی، مراغه، مولانا.
304
حقیقتا برای خودم هم عجیبه که برای کسی که هیچ شناختی ازش نداشتم و اصلا نمیدونستم که وجود داره ولی وقتی متوجه شدم که دیگه تو این زندگی نیست، غمگینم. خیلی غمگین. الان هم براش شمع روشن کردم. الان هم صداش رو شنیدم، خیلی اتفاقی. و همین الان پیویش رو پیدا کردم و به پروفایلهای متفاوتش نگاه کردم. اسمش کسری بود. شاید میتونستیم دوستای خوبی برای هم باشیم. نمیدونم. ولی اینکه دنیا کوچیکه، کاملا صحت داره. داشتم یکی از چنلهای رندوم رو نگاه میکردم و فهمیدم با کسری دوست بوده. کسری همدانشگاهی من بود. احتمال زیاد تو حیاط یا راهروهای دانشگاه دیده بودمش ولی نمیشناختمش. از اینکه یکی نباشه و تازه باهاش آشنا بشم متنفرم. وقتی پیویش رو پیدا کردم، به آخرین آهنگی که اونجا گذاشته بود گوش کردم. و حتی سیوش کردم. هروقت به اون آهنگ گوش بدم یاد کسری میافتم.
امیدوارم الان حالش خیلی خوب باشه و احتمالا خندش گرفته که همدانشگاهی ناشناسش براش شمع روشن کرده و غمگینه.
304
یادم نمیاد. هرچقدر بهش فکر میکنم، هیچی به یادم نمیاد ولی احساس میکنم همه چی خیلی درهم برهم بود. انگار به صورت تیکهتیکه، داشتم کابوس میدیدم. اینروزا حتی هدیه خریدن برای بقیه باعث میشه ذهنم درگیر بشه. اونروز که تو مترو نمیتونستم جلوی گریهام رو بگیرم، به جای اینکه ذهنم درگیر اون ناراحتیای که برام پیش اومده بود و اشکم رو در آورده بود باشم، داشتم به این فکر میکردم که اگه دستمال کاغذی تو کیفم نباشه، چطوری جلوی این اشکها و آبریزش بینی رو بگیرم. هر ثانیه از زندگی، ذهنم درگیره. دیشب دو سه بار یکسری صحنههای فیلم رو میزدم عقب که دوباره ببینم، چون نمیفهمیدم چیشد که یهو به این سکانس رسید. همین الان به مامان گفتم که من خیلی آدم مزخرفیام، باید حتما هرروز از زندگیم یه طوری سرم گرم باشه و مشغول کار و درس باشم که بخوامم، نتونم به چیزی فکر کنم. اون دو روزی که پشت هم رفتم سرکار، یک طوری روزام به شب میرسید که خودمم باورم نمیشد. حتی موقع ناهار خوردن هم حواسم به کامپیوتر بود و با هر لقمهای که میذاشتم دهنم، به این فکر میکردم که کدوم دستور توی اتوکد(برنامهای که باهاش کار میکنم) میتونه الان به دادم برسه و مشکلم رو حل کنه. اما جالبی داستان اونجایی بود که هم طعم خوش غذا رو متوجه میشدم، هم از کارم لذت میبردم و هم احساس خستگی نمیکردم. تا اینکه همکارم گفت نمیخوای بری خونه؟ منم فکر میکردم هنوز خیلی زوده و گفتم نه بابا، مگه ساعت چنده. که یهو بیرون رو نگاه کردم و فهمیدم که هوا تاریک شده و در آخر هشت شب رسیدم خونه و شب هم بدون اینکه کابوس ببینم و تقلایی کنم برای خوابیدن، خوابم برد.
من فقط میخواستم تعریف کنم که دیشب خواب خوبی ندیدم ولی هیچیام یادم نمیاد، اما به جاش این همه حرف زدم.
304
لام مثل لیمو، لوستر، لجنزار، لکلک، لالهزار، لرد، لیلیوم، لیلی، لچک، لمس، لبو، لحظه، لهستان، لعاب، لِه و لورده.
304
امروز شبیه یک روز جدیده. متفاوت. کاری رو دارم انجام میدم که هیچوقت فکر نمیکردم تجربش کنم. اکنون شبیه دانشجوی رشتهی طراحی صنعتی هستم.
304
مثل اینکه خیلی چیزها ارزشش رو نداره. باید بهشون فکر کنم و ببینم دقیقا چه چیزهایی ارزش داره. نگرانم به این نتیجه برسم که هیچی ارزشش رو نداره.
میخوام شروع کنم ولی قبل از شروع، نگران این هستم که سریع و زودتر از موعود به پایان برسونم. در این بین به حرف دوستم فکر میکنم که گفت: مهم نیست چندبار بزنم زیرش، مهم اینکه چند بار شروعش کنم.
در کل شروع کردن مهمه، فوقش من تبدیل میشم به آدمی که هزار بار یک کاری رو از اول شروع میکنه.
هوای خنک پاییزی رو کاملا حس میکنم. اگه میتونستم ده بار چای میخوردم تا گرم بمونم. بوی آش میاد و هوس کردم. اینجا همه یه شکلی هستن که آدم فکر میکنه صد هیچ از همه عقبه*از لحاظ جسمی.
این هفته، هفتهی شروع کنندهای هستش. امیدوارم از پس همه چی بربیام تا حداقل اینبار برای صدمین بار، یک کاری رو از ابتدا شروع نکنم. اینبار فقط بخاطر خودم، نه چیزِ دیگهای.
304
حالا که نمیتونم بخوابم-دلیلهای زیادی موجوده، مثل خوردن قهوه، درد شدید معده، کلافگی و البته بد خواب شدن، میرم همهی پیامامون رو میخونم. از همون اول اول تا همین چند وقت پیش. خیلی همه چی قشنگه. هرکسی پیوی ما رو نگاه کنه، کاملا متوجه رشدِ یک ارتباط میشه.* یا بهتره بگم شکلگیری یک ارتباط.
هر زمان ناامید میشم یا قبل خواب بیداری میزنه پسِ کلم، همه حرفهامون رو میخونم و آروم میشم.
حتی خودمم نمیدونم چرا این پیام رو نوشتم. احتمالا به دلیل همون حس همیشگیه.
304
بهش فکر کردم. گاهی همین که به یک چیزی فکر کنم برام کافیه. اینطوری احساس نمیکنم که وقتم داره تلف میشه. وقتم اصلا تلف نمیشه. نمیدونم چرا گاهی فکر میکنم که خیلی بیدلیل دارم روزام رو میگذرونم. همین امروز، اینکه رفتم خرید با مامان، کلی لباسای خوشگل دیدم، یه عالمه چیزمیز نوشتم، ولاگ میا رو دیدم، آرایش کردم، دستبند و گردنبند درست کردم، جواب بقیه رو دادم، نارنگیها رو شستم، اَنار دون کردم، دوستم رو بعد از صدسال دیدم، پنیر برای صبحانه خریدم، کشوی لوازم آرایش رو تمیز کردم و بالاخره تصمیم گرفتم چه کتابی رو شروع کنم به خوندن. احتمالا زندگی کردن یعنی همین. البته باید بگم که همین حرفهایی که زدم رو بعدا فراموش میکنم و دوباره یادم میره زندگی کردن یعنی چی.
این وسط هم بگم که، خیلی دلتنگم.
304
تو رو همیشه میخواستم. دلم پر میکشید برای یک لحظه گره خوردن نگاههامون با همدیگه.
تو رو همیشه میخواستم. فرقی نداشت شب باشه یا روز، این واسم مهم بود که حضور داشته باشی.
تو رو همیشه میخواستم. نمیدونی ولی قایمکی ازت عکس میگرفتم تا به لباسهات بیشتر دقت کنم و اگه لباس شبیه تو دیدم بخرم و حس کنم کنارتم.
تو رو همیشه میخواستم. حتی برای لحظههای دردناک زندگیم که با هیچ دارویی آروم نمیشدم.
میخواستم باشی تا نگاهت کنم. فرقی نداشت چشمات خسته باشن یا مثل آب زلال، بدرخشن.
دلم میخواست شهر به شهر دنبالت بیام تا تو کل کشور، باهات خاطره داشته باشم. دوست نداشتم جایی برم و خاطرهای ازت به یاد نیارم.
تو رو برای لحظههای شاد و غمگین زندگی میخواستم.
قبل از اتمام هر روز، به این فکر میکنم که اگه تو رو نمیخواستم، باید قبل از خواب به چه چیزی فکر میکردم.
هنوزم نمیدونی که برات مینویسم تا شاید یک ثانیهام که شده حس کنی برای تو نوشتم و لبخندی رو بزنی که قبل از شروع مکالمههامون بهم میزدی. کاش همین الان لبخند بزنی.
خیلی وقت بود با تمام احساسات پنهانم برات ننوشته بودم. هنوز که هنوزه اون تیکه کاغذی رو که پاره کردی تا یک آدرس روش یادداشت کنی رو نگه داشتم. آدرسی که تو رو از من دور کرد.
حالا که نیستی، من با خاطرات نداشتت سر میکنم، لباسهای شبیه به تو میپوشم، موهام رو شبیه تو کوتاه میکنم، کتابهایی که تو داشتی رو میخونم، غذاهایی که دوست نداشتی رو نمیخورم و هر روز قبل از شروع زندگیم به خونهی تو سر میزنم تا ببینم پردهی خونه کنار رفته یا نه. کاش اون تیکه کاغذ رو بهت نمیدادم که حالا، که امشب، به خاطر دلتنگیِ دوری از تو، به خودم بپیچم و به صدات گوش بدم و برای این همه دوری، اشک بریزم.
نیستی اما حس میکنم یک روزی بالاخره اونقدر کنارم خواهی بود که احتمالا دیگه بدون حضورت نتونم ادامه بدم.
امشب کنارم نیستی اما مطمئنم، اون شبی که بتونم کنار تو تا طلوع خورشید بیدار بمونم و خوابیدن تو رو تماشا کنم، بالاخره میاد.
آدرس رو فراموش کن و برگرد. یا بهم بگو چند کیلومتر از هم فاصله داریم که تا قبل طلوع خورشید، خودم رو بهت برسونم.
