en
Feedback
قانون جذب ، متافیزیک ، مراقبه ، مدیتیشن ، پاکسازی هواوپونوپونو ، سابلیمینال ، بیوکنزی ،عباسمنش و صفر

قانون جذب ، متافیزیک ، مراقبه ، مدیتیشن ، پاکسازی هواوپونوپونو ، سابلیمینال ، بیوکنزی ،عباسمنش و صفر

Open in Telegram

﷽ برای خرید سابلیمینال و دوره های #قانون_جذب و #متافیزیک و...به آی دی زیر پیام بدهید 👇 ادمین @amirghasmi3 کانال نتایج #سابلیمینال 👇 https://t.me/joinchat/WNkjD_7matbuvpJQ تعرفه ی تبیلغات👇 @biosabetab1

Show more
1 706
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-230 days
Posts Archive
رابرت: خوب است که درباره آزادی حرف بزنیم. آزادی از چی؟ آزادی از ذهن، آزادی از ترس، آزادی از نیاز، آزادی از هر نوع رنج. ماهیت واقعی شما آزادی است شما محدود به جسم نیستید و در ذهن محدود نیستید. می توانم به شما اطمینان دهم که شما کاملاً آزاد هستید. مثل داستان مردی است که در سیاهچال انداخته شده است. او سالها آنجا ایستاد. کسی به دیدنش نیامد. غذایش را هر روز زیر در می‌گذاشتند. او چهل تا پنجاه سال در زندان بود. زمان گذشت او ریش بلند و موهای بلندی پیدا کرده بود. بالاخره یک روز منزجر شد، کاملاً افسرده شد و با خود گفت: "من می خواهم خودکشی کنم، اما چگونه این کار را انجام دهم؟ با خودش گفت خب آنقدر سرم را به در چوبی خواهم کوبید تا بمیرم." اما وقتی سرش در را لمس کرد، در خود به خود باز شد. در هیچ وقت قفل نشده بود او از در بیرون رفت و کسی او را نشناخت و او آزاد بود. او می توانست از همان ابتدا آزاد باشد، اما ترجیح داد با دست نزدن به در، محبوس در زندانی که درش از ابتدا باز بود، شود. این در مورد اکثر ما صادق است. ما فکر می کنیم مشکل داریم فکر می کنیم محدود هستیم ما فکر می کنیم که بدن، ذهن و محدود هستیم. ما نمی دانیم که واقعاً چه قدرتی داریم. ما نمی دانیم که توانایی فراتر رفتن از جهان و رهایی کامل را داریم. در عوض ما با جهان همذات پنداری می کنیم. ما با شرایط همذات پنداری می کنیم. ما با شخص، مکان و چیز همذات پنداری می کنیم. ما معتقدیم که به دنیا می آییم و سال ها زندگی می کنیم و سپس می میریم. چه خنده دار. پس هدف از زندگی چیست؟ که سخت کار کنی، که رنج بکشی و بعد همه چیز را به فرزندانت بسپاری و آنها بیرون بروند و همه را در یک هفته خرج کنند؟ هدف از زندگی چیست؟ وقتی می گویم زندگی هدفی ندارد، حقیقت را به شما می گویم. دنیای نسبیِ مادی هدفی ندارد. هیچ هدفی ندارد زیرا حتی وجود ندارد. ممکن است بگویید، "اما من آن را می بینم، آن را احساس می کنم، من در آن هستم." اما دقت کن آیا شما نیز در رویا اینگونه نیستید؟ شما در رویا به مدرسه می روید با یک دختر رویایی یا یک پسر رویایی ازدواج می کنید. بچه های رویایی دارید، در رویای خود شغل خوبی دارید در رویای خود رئیس جمهور ایالات متحده می شوید یا یک ملکه یا یک پادشاه می شوید و معتقدید که واقعی است. هیچ کس هرگز نمی تواند به شما بگوید که اینطور نیست. اگر به رویای تو می‌آمدم و به تو می‌گفتم، "با این همذات پنداری نکن، تو فقط خواب می‌بینی،" به صورت من می‌خندیدی و می‌گفتی، "ببین، من می‌توانم تو را نیشگون بگیرم. نمی‌توانی احساس کنی پس چگونه این رویا است؟" و من می گویم، "بله، این یک رویا است. بنابراین می توانم احساس کنم که یک رویا صدمه دیده است. همه اینها در یک رویا اتفاق می افتد." اما شما هنوز باور ندارید زیرا در حال عبور از آن رویا هستید. اما یک روز صبح از خواب بیدار می شوید. پووف...😉 همه اش یک خیال بود، دنیا نیز اینگونه است. همانطور که همیشه می گویم، خب چرا باید حرفهای مرا باور کنی؟! (خنده) تو باید تجربه خودت را داشته باشی! #رابرت_آدامز @biosabe

#یک_دقیقه_مطالعه ♦️مردی در صحرا دنبال شترش می گشت تا اینکه به پسر باهوشی برخورد و سراغ شتر را از او گرفت. پسر گفت: شترت یک چشمش کور بود؟ مرد گفت: بله پسر پرسید: آیا یک طرف بارش شیرینی و طرف دیگرش ترشی بود؟ مرد گفت: بله بگو ببینم شتر کجاست؟ پسر گفت: من شتری ندیدم! مرد ناراحت شد، و فکر کرد که شاید پسرک بلایی سر شتر آورده پس او را نزد قاضی برد و ماجرا را برای او تعریف کرد. قاضی از پسر پرسید: اگر تو شتر را ندیدی چطور همه مشخصاتش را می دانستی؟ پسرک گفت: روی خاک رد پای شتری را دیدم که فقط سبزه های یک طرف را خورده بود، فهمیدم که شاید یک چشمش کور بوده، بعد متوجه شدم که در یک طرف راه، مگس و در طرف دیگر، پشه بیشتر است چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است. قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت: درست است که تو بی گناهی، ولی زبانت باعث دردسرت شد پس از این به بعد شتر دیدی ندیدی! @biosabe

زيادي دويدن پاره كردن كفش و كلاه است جهان با فركانس حرف ميزنه مزدافر‌ @biosabe

. 🔵 احساسات به عنوان کانال انحصاری برای انتقال ایده ها به ناخودآگاه عمل می کنند. از این رو، فردی که احساسات خود را تنظیم و کنترل نمی کند، ممکن است به راحتی ناخودآگاه را تحت تاثیر حالات نامطلوب قرار دهد. مدیریت احساسات به معنای سرکوب آنها نیست، بلکه به این معناست که خود را آموزش دهید تا فقط احساساتی را در خود داشته باشید که به شادی و رفاه شما کمک می کند. نویل گادارد. @biosabe

اوزالید (طرح کلی) مخفی شما به نظر من مهم ترین کشف روان شناسی نوین کشف تصور از خود است. با فهم تصور از خود و با یادگیری اصلاح و مدیریت آن برای تطبیق با اهدافتان اعتماد و قدرت فوق العاده ای به دست می آورید. ما همه با خود حامل یک اوزالید یا تصویر ذهنی از خود هستیم چه این را درک بکنیم چه درک نکنیم ممکن است این تصویر برای دید هشیار ما مبهم یا نامشخص باشد و در واقع ممکن است ابداً با هشیاری قابل شناخت نباشد ولی با تمام جزئیاتش وجود دارد. این تصور از خود، فهم ماست از اینکه اچه جور انسانی هستیم و از باورهای خود ما در مورد خودمان به وجود آمده است. اکثر این باورها در مورد خودمان به طور ناخودآگاه از تجربه های گذشته ما موفقیت‌ها و شکست‌ها، تحقیرها و پیروزی‌ها و نوع واکنش سایرین نسبت به ما خصوصاً در اوایل کودکی تشکیل شده اند. از همه این عوامل، به طور ذهنی یک خود یا تصویری از خود میسازیم تا جایی که به شخص ما مربوط ،باشد، به محض اینکه ایده ای یا باوری در مورد خودمان وارد این تصویر میشود به واقعیت تبدیل می‌گردد. ما اعتبار آن را زیر سؤال نمی‌بریم، اما بر اساس آن عمل میکنیم انگار که درست بوده است. پس تصور از خودتان آنچه را که میتوانید و نمیتوانید انجام دهید اینکه چه چیزی برای شما ساده یا چه چیزی مشکل است و حتی نحوه پاسخ سایرین به شما را کنترل میکند، درست با همان قطعیت و علمی که یک ترموستات دمای اتاقتان را کنترل میکند همه اقدامات، احساسات رفتارها و حتی توانایی‌های ،شما همیشه با این تصور از خود سازگارند. به لغت «همیشه» توجه کنید به طور خلاصه شما در قالب شخصی رفتار میکنید که تصورش را از خود دارید. مهمتر از اینکه به رغم همه تلاش‌های هشیار یا قدرت اراده‌تان عملاً نمی توانید طور دیگری رفتار کنید، به این علت است که تلاش برای رسیدن به یک چیز سخت با دندان‌های به هم فشرده، یک نبرد باخته است. قدرت اراده پاسخ نیست مدیریت تصور از خود پاسخ است. سایکوسایبرنتیک جدید دکتر ماکسول مالتز @biosabe

#یک_دقیقه_مطالعه خلاصه کتاب بینوایان نوشته ویکتور هوگو 💎مرد جوانی به نام ژان وال ژان در یک شب سرد زمستانی برای سیر کردن شکم خواهر و هفت بچه اش می خواست از یک نانوایی دزدی کند، اما دستگیر و محکوم می شود . در زندان چندباری برای فرار از زندان تلاش می کند. اما موفق نمی شود و به این ترتیب 19 سال در حبس می ماند. با پایان محکومیت ، ژان وال ژان از زندان آزاد می شود، اما به دلیل سابقه ی زندان هیچ مهمانخانه ای به او اتاق نمی دهد. به ناچار به خانه ی اسقف می رود و او به گرمی از ژان پذیرایی می کند. ژان نیمه شب بشقاب های نقره را از خانه ی اسقف می دزدد و فرار می کند، اما پلیس او را دستگیر می کند و به اسقف باز می گرداند. اسقف با دیدن ژان می گوید: منتظرتان بودم.چرا شمعدان های نقره را با خود نبردید؟ با این حرف اسقف، پلیس ها ژان وال ژان را رها می کنند.ژان آزاد می شود؛ اما قولی به اسقف داد که زندگی اش را تغییر می دهد: یادتان باشدکه به من قول دادید از این نقره ها به خوبی استفاده کنید و انسانی صالح بشوید. ژان به شمال فرانسه می رود. درحادثه آتش سوزی عمارت فرماندهی بچه های فرماندار را نجات می دهد . به همین دلیل کسی مدارکش را کنترل نمی کند و کم کم تجارتی راه می اندازدو به نام آقای مادلن نیکوکار شناخته می شود و بعد از مدتی هم شهردارمی شود. روزی ژان برای نجات فانتین زن فقیر شهر که به زندان افتاده وساطت می کند.با این کار بازرس ژاور به او شک می کند. فانتین دختر کوچک خود کوزت را که برای نگهداری به خانواده تناردیه داده است به ژان می سپارد و می میرد. ژان مدتی بعد به سراغ کوزت می رود که در اثر آزار تناردیه ه وضع بدی دارد.او را نجات می دهد و مانند دخترش به او علاقمند می شود . اما سروکله ژاور پیدا می شود. ژان و کوزت فرار می کنند و شش سال در صومعه ای زندگی می کنند و سپس به پاریس می روند. کوزت در پاریس با ماریوس آشنا می شود و تصمیم به ازدواج با او می گیرد؛ اما به زودی انقلاب بزرگ فرانسه شروع می شود و ماریوس به انقلابی ها می پیوندد و درجنگ زخمی می شود. ژان می خواهد ماریوس را نجات دهد که گرفتار تناردیه می شود، اما یک نفر دیگر او را نجات می دهد؛ بازرس ژاور ژان از ژاور می خواهد به او کمک کند تا ماریوس را نجات بدهند. ماریوس را به خانه پدربزرگش می برند، اما ژاور که به خاطر کوتاهی در دستگیری ژان عذاب وجدان دارد ، به داخل رودخانه می پرد و به زندگی اش پایان می دهد. ماریوس و کوزت با هم ازدواج می کنند و ژان مدتی تنها میشود و در پایان همگی به هم می رسند و ژان به ماریوس می گوید:حالا من خوشبخت می میرم . @biosabe

اگه ی چیز خیالی رو روی یه کاغذ بنویسی و اونو بارها و بارها بخونی، کم کم میبینی باورت میشه نوشتن باعث تفکر میشه تفکر، یه تصویری رو خلق میکنه، همینطور از نظر احساسی درگیر تصویر میشی اونو در هوش جهانی(ذهن ناخودآگاه) میکاری.. هوش جهانی نمیتونه خوب رو از بد تشخیص بده براش مهم نیست چی توش بکاری، همون رو بهت برمیگردونه ... اگه یه تصویری بسازی و در درونت باورش کنی، داری اونو داخل هوش جهانی میکاری هوش جهانی هم بر اساس همین قانون عمل میکنه⬇️ قانون اول تبدیل دائمی انرژیه، مجبوره یه شکلی بگیره نکته اصلی این ماجرا اینه که چقدر براش آماده هستی؟ اگه باور نداری، پس اماده نیستی میتونی باور داشته باشی که اونا میتونن انجامش بدن و هیچ ایده ای نداشته باشی که قراره چطوری اتفاق بیفته لحظه ای که باور تو با هر حالتی هماهنگ بشه باهاش یکی میشی.. این اتحاد باعث فعال شدن، انعکاس نقشه ها، برنامه ها، شرایط و حالات میشه مهم نیست قراره چطوری اتفاق بیفته این بخش هیجان انگیز سفره اینکه خودت بفهمی قراره چطور اتفاق بیفته کافیه باورش کنی♥️ ‌🩷🕊🩷🕊🩷🕊🩷 @biosabe

چگونه یوگا کمک می‌کند؟ یوگا با ترکیب حرکات بدنی، تمرینات تنفسی و مدیتیشن، استرس و اضطراب ناشی از تراما را کاهش داده و حس امنیت و آرامش را به بدن بازمی‌گرداند. این روش ساده و کم‌هزینه می‌تواند راهی موثر برای بازسازی ذهن و بدن باشد. 🧘‍♀️ اجازه دهید یوگا به شما کمک کند تا از حالت بقا خارج شوید و دوباره آرامش را احساس کنید. 💖 @biosabe

❓ چرا ما همیشه باید از چیزی بترسیم؟ چون ترس، ابزار کنترل‌ه. اگه آدم‌ها نترسن، نمی‌شه باهاشون بازی کرد. نمی‌تونی وادارشون کنی که کاری بکنن، یا نکنن. حاکمیت‌ها، سیستم‌های مالی، حتی بعضی باورهای دینی، سال‌هاست با یک ابزار کار می‌کنن: ترس. ترس از مرگ، ترس از فقر، ترس از طرد شدن، ترس از خدا… وقتی تو بترسی، قدرتت رو می‌دی به بیرون. وقتی آگاه باشی، هیچ‌کس نمی‌تونه بهت فرمان بده. ⸻ ❓ چرا با جمعیت جهان این کار رو می‌کنن؟ چون جمعیت زیاد + آگاهی کم = کنترل آسان. وقتی مردم زیادن، ولی بهشون یاد نمی‌دن خودشون فکر کنن، راحت‌تر می‌تونی رسانه، ترس، بحران یا دین رو بهشون قالب کنی و بگی: «این راه نجاته.» 🔍 سیستم‌های قدرت علاقه ندارن که تو باطنتو بشناسی، چون اگر بدونی چه نوری درونته، دیگه هیچ سیستمی بر تو حکومت نمی‌تونه بکنه. ⸻ ❓ چرا همه‌ی انرژی ما صرف چاکرای یک (ریشه) می‌شه؟ چون اگر تو همیشه درگیر... @biosabe

🌹 #یک_دقیقه_مطالعه داستان کوتاه “طعم هدیه” روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید. آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت. اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد. شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است. ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید: آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟ استاد در جواب گفت: تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم. این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد. ─┅─═इई 🌸🌺🌸ईइ═─┅─ #داستان_شب 🌙 سربازی از کنار یک ستوان جوان گذشت و به او سلام نظامی نداد. ستوان او را صدا کرد و با حالتی عبوس به او گفت: «تو به من سلام ندادی. برای همین حالا باید فوراً دویست بار سلام بدی.» در این لحظه ژنرال از راه رسید و دید سرباز بیچاره پشت سر هم در حال دادن سلام نظامی است. ژنرال با تعجب پرسید: «اینجا چه خبره؟» ستوان توضیح داد: «این نادان به من سلام نداد و من هم به عنوان تنبیه به او دستور دادم دویست بار سلام دهد.» ژنرال با لبخند جواب داد: «حق با توست. اما فراموش نکن آقا، با هر بار سلام سرباز، تو هم باید سلام بدی.» گاهی مجازات دیگران، در واقع مجازات خودمان است! @biosabe

سنکا، فیلسوف رواقی روم، در نامه‌هایش به دوستش لوسیلیوس نوشته است: «آنچه بر تو رخ می‌دهد، هیچ تاثیری بر تو ندارد مگر اینکه تو به آن اجازه دهی. اگر قدرت ذهن خود را حفظ کنی، هیچ شرایطی نمی‌تواند تو را به زانو درآورد. پس تمرین کن که خود را از وابستگی به بیرون آزاد کنی و آرامش را درون خود جستجو کنی.» سنکا، نامه‌ها به لوسیلیوس @biosabe

📝 چگونه قراردادهای روح را خاتمه دهیم ❏❐❑❒"می بخشمت. آزادت می کنم میگذارم که بروی. تو راه خودت را خواهی رفت، با عشق راهم را می روم ما دیگر نیازی به اتصال نداریم.» اگر می خواهید به قراردادهای روح پایان دهید، در تکامل خود بسیار مهم است که از چیزی که دیگر به شما خدمت نمی کند جدا شوید. این به شخص مقابل اجازه می دهد تا به سفر خود برود و به شما امکان می دهد سفر خود را ادامه دهید، همه اینها به قصد رشد و تکامل هر دو طرف است❗️ ☜ مانترای بریدن طناب وقتی می خواهید از انرژی منفی جدا شوید، می توانید طناب ها را قطع کنید. چشمان خود را ببندید و به صورت بصری تصور کنید که این طناب ها به هر چیزی یا هر کسی که انرژی منفی از آن نشات می گیرد وصل شده اند. (به آنچه می بینید اعتماد کنید). سپس دست خود را به آن بگیرید و طناب را ببرید. انرژی خود را در حال بهبودی و بازگشت به سوی خود ببینید و عشق را به کسی یا از چه چیزی که جدا کرده اید بفرستید. یک نفس عمیق بکش. تو شفاف، پاک و عاری از همه چیز هستی❗️» قطع لینک اتری @biosabe