قانون جذب ، متافیزیک ، مراقبه ، مدیتیشن ، پاکسازی هواوپونوپونو ، سابلیمینال ، بیوکنزی ،عباسمنش و صفر
Open in Telegram
﷽ برای خرید سابلیمینال و دوره های #قانون_جذب و #متافیزیک و...به آی دی زیر پیام بدهید 👇 ادمین @amirghasmi3 کانال نتایج #سابلیمینال 👇 https://t.me/joinchat/WNkjD_7matbuvpJQ تعرفه ی تبیلغات👇 @biosabetab1
Show more1 706
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-230 days
Posts Archive
اگر به میدان کوانتومی و به منبع وصل بشید انرژیهای قدرتمندی دریافت میکنید که حتی نمیدونید از کجا میاد 💫
هر چقدر فرکانستون بالاتر باشه،
به میدان متصلتر خواهید بود
و در نتیجه زمان رسیدن به خواستههاتون کوتاهتر و کوتاهتر میشه
چون امضای این میدان وحدته و جدایی نیست
@biosabe
#یک_دقیقه_مطالعه
💕داستان واقعی بسیار زیبای حکمت روزگار❗️
اسمش فلمینگ بود. کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید. اونجا، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد. نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.
نجیب زاده گفت: میخواهم از تو تشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید. کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام وپیشنهادش رو رد کرد.
در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله. "من پیشنهادی دارم، اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم. اگر پسربچه، مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین" و کشاورز قبول کرد.
بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.
سالها بعد، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین. اسم پسر نجیب زاده چه بود؟ وینستون چرچیل
🍃🍃🍃
@biosabe
اینجا، اینجا رازیست که هیچ کسی نمیداند.
همه چیز اینجاست.
این ، آگاهی است.
آگاهی زیرلایه همه چیز در این جهان است.
آن ، تو، در تمام اتمهای تمام مولکولهاست.
فضا و زمان وجودشان را از آن میگیرند.
تو آن هستی.
تمام انجام دادنها و ندادنها، تمام این تکثر و یگانگی.
قید و بند انکار این است و آزادی، دانستنش.
تو آن هستی.
تو آن هستی.
@biosabe
📚 دنیای شگفت انگیز بعد چهارم
✍ رودی راکر
کتاب دنیای شگفتانگیز بُعد چهارم نوشته رودی راکر یکی از آثار برجستهای است که به بررسی مفاهیم پیچیده و جذاب بُعد چهارم میپردازد. نویسنده و ریاضیدانی که علاقهمند به ترکیب علم و تخیل است، در این کتاب خوانندگان را به سفری ذهنی دعوت میکند که در آن مرزهای ادراک و تصور به چالش کشیده میشوند.
@biosabe
#تلنگر
خاطره بسیار جالب توسط یک دانشجوی پزشکی
زماني كه ما دانشجوي پزشكي بوديم در بخش قلب استادي داشتيم كه از بهترين استادان ما بود.او در هر فرصتي كه بدست مي آورد سعي مي كرد نكته جديدي به ما بياموزد و دانسته هاي خود را در بهترين شكل ممكن به ما منتقل مي كرد.او در فرصتهاي مناسب،ما را در بوته تجربه و عمل قرار مي داد.
در اولين روزهاي بخش ما را به بالين يك مرد جوان كه تازه بستري شده بود برد.بعد از سلام و اداي احترام، به او گفت:اگر اجازه مي دهيد اين همكاران من نيز قلب شما را معاينه كنند.مرد جوان نيز پذيرفت.سپس رو به ما كه تركيبي از كارآموز و كارورز بوديم كرد و گفت:هر يك از شما صداي قلب اين بيمار را به دقت گوش كنيد و هر چه مي شنويد روي تكه كاغذي يادداشت كنيد و به من بدهيد.نظر استاد از اينكه اين شيوه را بكار مي برد اين بود كه اگر كسي از ما تشخيص اش نادرست بود از ديگري خجالت نكشد.
هر يك از ما به نوبت،قلب بيمار رامعاينه كرديم و نظر خود را بر روي كاغذي نوشته،به استاد داديم.
همه مايل بوديم بدانيم كه آيا تشخيصمان درست بوده يا خير؟استاد نوشته هاي ما را تك تك مشاهده و قرائت كرد.جوابها متنوع بودند.يكي به افزايش ضربان قلب اشاره كرده بود،يكي به نامنظمي ريتم آن،يكي نوشته بود ضربانات طبيعي هستند،يكي ريتم گالوپ ضعيف شنيده بود،يكي اظهار كرده بود كه بيمار چاق است و صداهاي مبهم شنيده ميشوند و يكي به وجود صداي اضافي در يكي از كانونها اشاره كرده بود.
استاد چند لحظه اي سكوت كرد و به ما مي نگريست،منتظر بوديم تا يكي از آن نوشته ها را كه صحيح تر بوده معرفي نمايد.اما با كمال تعجب استاد گفت:متاسفانه همه اينها غلط است.و در حاليكه تنها كاغذ باقيمانده دردست راستش را تكان مي داد،ادامه داد: تنها كاغذي كه مي تواند به حقيقت نزديك باشد اين كاغذ است كه نويسندة آن بدون شك انساني صادق است كه
مي تواند در آينده پزشكي حاذق شود نوشته او را مي خوانم،خودتان قضاوت كنيد.
همه سر پا گوش بوديم تا استاد آن نوشته صحيح را بخواند.ايشان گفت: در اين كاغذ نوشته متاسفانه به علت كم تجربگي قادر به شنيدن صدايي نيستم و در حاليكه به چشمان متعجب ما مي نگريست ادامه داد:من نمي دانم در حاليكه اين بيمار دكستروكاردي دارد، و قلبش در طرف راست قرار گرفته شما چگونه اين همه صداهاي متنوع را در طرف چپ سينه او شنيده ايد؟ بچه هاي خوب من ،از همين حالا كه دانشجو هستيد بدانيد كه تشخيص ندادن عيب نيست ولي تشخيص غلط گذاشتن بر مبناي يك معاينه غلط،عيب بزرگي محسوب ميشود و مي تواند براي بيمار خطرناك باشد.در پزشكي دقت،صداقت،حوصله و تجربه حرف اول را مي زنند.سعي كنيد با بي دقتي براي بيمار خود،تشخيص نادرستي ندهيد و يا براي او تصميمي ناثواب نگيريد.
در هر موردی تشخیص منصفانه باید داشته باشیم در این صورت قضاوت کمتری خواهیم داشت پس مطلب فوق یک درس انسانی است نه فقط پزشکی
بیاییم انصاف را بیاموزیم تا انسانیت را در زندگی جاری کنیم.
@biosabe
\t✨ دوش گرفتن: یک نیایش آرامشبخش ✨
هر بار که زیر دوش آب میایستیم، این فقط شستن بدن نیست؛ بلکه فرصتیه برای پاک کردن انرژیهای منفی، استرسها و تنشهایی که در طول روز جذب کردیم. 🌿💧
دوش گرفتن مثل یک مدیتیشنه که نه فقط جسم، بلکه هاله انرژی و روح ما رو تازه میکنه. وقتی آب از روی بدنتون میریزه، تصور کنید که تمام افکار و احساسات منفی هم باهاش میرن. این لحظه، فرصتیه برای قدردانی از بدن و آرام کردن ذهنتون.
@biosabe
بسیار مهم -
اگه میخواید یک زندگی جدید بسازید در واقع باید خودتون تغییر کنید. تا خودت و انرژیت تغییر نکنه هیچی توی زندگیت عوض نمیشه
اگه همچنان همون شخصیت قبل رو داری انتظار نداشته باش که چیزی تغییر کنه. چون با انرژی قدیمیت همین چیزایی که الان داری رو دوباره خلق میکنی (دوباره بخون)
باید قبل از اینکه تجربهای اتفاق بیفته، احساسات مربوط به اون رو حس کنی تا انرژیت رو تغییر بدی و دست به آفرینش کوانتومی بزنی ✨
@biosabe
#یک_دقیقه_مطالعه
داستان کوتاه👌
روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد کدخدای ده رفت و گفت: کدخدا فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچههایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست… پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانوادهام حاصل شود.
کدخدا پرسید: از مال دنیا چه داری؟
روستایی گفت: همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است. کدخدا گفت: من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی.
روستایی که چارهای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد….
کدخدا گفت: امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که: من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانوادهام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟!
کدخدا گفت: فراموش نکن که قول دادهای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی.
صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد کدخدا رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد.
کدخدا یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت: امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری.
چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد کدخدا می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانوادهاش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد کدخدا رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست!
کدخدا دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختیها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد!
ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد کدخدا می رفت، این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد.روز بعد وقتی روستایی نزد کدخدا رفت، کدخدا از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند ، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم و این است حکایت حال و روز ما آدمها
🧡
@biosabe
كساني كه تو را ميخوان کنترل کنند احساسات تو را برانگيخته ميكنن !
وقتي احساساتي ميشی دیگه خودت نیستی
و اینجا با ذهن بقا محور ميري و تحت کنترل یک سیستم در میایی
@biosabe
خطاهای کوچک زمینهساز مشکلات بزرگ هستند.
باید نسبت به رفتار خود آگاه باشید. زمانی که مرتکب خطا میشوید، به سادگی از کنار آن نگذرید. بسیاری از بحرانهای بزرگ، از بیتوجهی به اشتباهات جزئی آغاز شدهاند.
وقتی متوجه اشتباهی میشوید، حتی اگر کوچک و بیخطر به نظر برسد، واکنشی آگاهانه نشان دهید. زیرا اگر این خطاها بدون پاسخ بمانند، ذهن شما بهتدریج تصور میکند میتواند آنها را تکرار کند، بدون اینکه با پیامدهایشان مواجه شود.
ذهن ما از تکرار رفتارها الگو میسازد. هر بار که اشتباهی را نادیده میگیریم، درواقع به ذهن خود این پیام را میدهیم که «اشکالی ندارد». این فرایند بهمرور زمان میتواند ما را نسبت به اشتباهات حساسیتزدایی کند و در نهایت، ما را از مسیرمان دور نماید.
خودآگاهی، نخستین گام در اصلاح رفتار است. اگر بهموقع متوجه خطا شویم و آن را بپذیریم، میتوانیم با اصلاحی کوچک، از آسیبی بزرگ جلوگیری کنیم. واکنش شما به اشتباهاتتان نشان میدهد چقدر به رشد شخصی و مسئولیتپذیری متعهد هستید.
پس از هر لغزش، لحظهای مکث کنید، دلیل آن را پیدا کنید و تصمیمی آگاهانه برای تغییر بگیرید. این عادت ساده، میتواند تفاوت میان پیشرفت و پسرفت باشد.
@biosabe
