en
Feedback
قانون جذب ، متافیزیک ، مراقبه ، مدیتیشن ، پاکسازی هواوپونوپونو ، سابلیمینال ، بیوکنزی ،عباسمنش و صفر

قانون جذب ، متافیزیک ، مراقبه ، مدیتیشن ، پاکسازی هواوپونوپونو ، سابلیمینال ، بیوکنزی ،عباسمنش و صفر

Open in Telegram

﷽ برای خرید سابلیمینال و دوره های #قانون_جذب و #متافیزیک و...به آی دی زیر پیام بدهید 👇 ادمین @amirghasmi3 کانال نتایج #سابلیمینال 👇 https://t.me/joinchat/WNkjD_7matbuvpJQ تعرفه ی تبیلغات👇 @biosabetab1

Show more
1 706
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-230 days
Posts Archive
📚 ذهن و زمان ✍️ کرامت موللی کتاب ذهن و زمان شامل دو بخش جسم و جان ، خواب و رویا است. بخش اول متشکل از چهار فصل است. نویسنده در فصل نخست در باب موجود زنده بحث کرده است، در فصل دوم با عنوان موضوع علوم استعلامی، نظریه رفلکس‌ها و ذهن یا ادراک استعلامی را مطرح کرده است. در فصل سوم به رابطه جسم و جان پرداخته و در فصل چهارم پرسش از زمان را مطرح کرده است. بخش دوم نیز متشکل از چهار فصل است که در فصل اول فرایند رویا را توضیح داده در فصل دوم رویا و فیزیولوژی خواب را مد نظر قرار داده و در فصل سوم با عنوان رویا حریمی خصوصی برای نفس آدمی موضوعاتی چون جبر و اختیار، خواب به مثابه سرگرمی، سهم خاطرات و … را بررسی کرده است. در فصل نهایی با عنوان تصاویر در رویا رانش و روند معکوس آن در خواب، در خصوص وضوح تصاویر در رویا سخن گفته است. @biosabe

بعضی وقتا نمی‌دونیم چرا زندگیمون گره می‌خوره… وجود ۷ سد انرژی می‌تونه جلوی موفقیت، پیشرفت و حال خوبتو بگیره. وقتی این موانع رو بشناسی، مسیرت روشن‌تر می‌شه.⁩ @biosabe

🌹 #یک_دقیقه_مطالعه 🔘 داستان کوتاه #یک_راز روزی از روزها در جنگلی سرسبز روباهی درصدد شکار یک خارپشت بود؛ روباه از خارهای خارپشت می ترسید و نمی‌توانست به خار پشت نزدیک شود. خارپشت با کلاغ نیز دوستی داشت، کلاغ هم به پوشش سخت خار پشت غبطه می خورد. روزی کلاغ به خار پشت گفت: پوشش تو بسیار خوب است؛ حتی روباه هم نمی تواند تو را صید کند. خار پشت با شنیدن تمجید کلاغ گفت: درسته اما پوشش من نیز نقطه ی ضعفی دارد. هنگامی که بدنم را جمع می کنم، در شکم من یک سوراخ کوچک دیده می شود. اگر این سوراخ آسیب ببیند، تمام بدن من شروع به خارش خواهد کرد و قدرت دفاعی من کم خواهد شد. کلاغ با شنیدن سخنان خار پشت بسیار تعجب کرد و در اندیشه نقطه ضعف خار پشت بود. خار پشت سپس به کلاغ گفت: این راز را فقط به تو گفتم. باید آن را حفظ کنی، زیرا اگر روباه این راز را بداند، مرا شکار خواهد کرد. کلاغ سوگند خورد و گفت: راحت باش، تو دوست من هستی، چطور می توانم به تو خیانت کنم؟ چندی بعد کلاغ به چنگ روباه افتاد، زمانی که روباه می خواست کلاغ را بخورد، کلاغ به یاد خار پشت افتاد و به روباه گفت: برادر عزیزم، شنیده ام که تو می خواهی مزه گوشت خار پشت را بچشی. اگر مرا آزاد کنی، راز خار پشت را به تو می گویم و تو می توانی خار پشت را بگیری. روباه با شنیدن حرفهای کلاغ او را آزاد کرد، سپس کلاغ راز خار پشت را به روباه گفت و روباه توانست با دانستن این راز خارپشت بینوا را شکار کند. هنگامی که روباه خار پشت را در دهان گرفت، خار پشت با ناامیدی گفت: کلاغ، تو گفته بودی که راز من را حفظ می کنی؛ پس چرا به من خیانت کردی؟! این داستان خیانت کلاغ نیست، بلکه خارپشت با افشای راز خود در واقع به خودش خیانت کرد. این تجربه ای است برای همه ی ما انسان ها که بدانیم رازی که برای دیگری افشا شد، روزی برای همه فاش خواهد شد. در واقع انسان ها هستند که باید رازدار بوده و راز خود را نگه دارند تا کسی از آن مطلع نشود و آن را در معرض خطر و آسیب قرار ندهد. ─┅─═इई 🌸🌺🌸ईइ═─┅─ #داستان_شب جعفر بن يونس، مشهور به شبلى از عارفان نامى و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجرى است. وى در عرفان و تصوف شاگرد جنيد بغدادى ، و استاد بسيارى از عارفان پس از خود بود. در شهرى كه شبلى مى زيست، موافقان و مخالفان بسيارى داشت. برخى او را سخت دوست مى داشتند و كسانى نيز بودند كه قصد اخراج او را از شهر داشتند. در ميان خيل دوستداران او، نانوايى بود كه شبلى را هرگز نديده و فقط نامى و حكايت هايى از او شنيده بود. روزى شبلى از كنار دكان او مى گذشت. گرسنگى ، چنان ، او را ناتوان كرده بود كه چاره اى جز تقاضاى نان نديد. از مرد نانوا خواست كه به او، گرده اى نان، وام دهد. نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت. شبلى رفت. در دكان نانوايى، مردى ديگر نشسته بود كه شبلى را مى شناخت. رو به نانوا كرد و گفت: اگر شبلى را ببينى، چه خواهى كرد؟ نانوا گفت: او را بسيار اكرام خواهم كرد و هر چه خواهد، بدو خواهم داد. دوست نانوا به او گفت: آن مرد كه الآن از خود راندى و لقمه اى نان را از او دريغ كردى، شبلى بود. نانوا، سخت منفعل و شرمنده شد و چنان حسرت خورد كه گويى آتشى در جانش برافروخته اند. پريشان و شتابان ، در پى شبلى افتاد و عاقبت او را در بيابان يافت . بى درنگ، خود را به دست و پاى شبلى انداخت و از او خواست كه بازگردد تا وى طعامى براى او فراهم آورد . شبلى ، پاسخى نگفت. نانوا، اصرار كرد و افزود: منت بر من بگذار و شبى را در سراى من بگذران تا به شكرانه اين توفيق و افتخار كه نصيب من مى گردانى، مردم بسيارى را اطعام كنم. شبلى پذيرفت. شب فرا رسيد. ميهمانى عظيمى برپا شد. صدها نفر از مردم بر سر سفره او نشستند. مرد نانوا صد دينار در آن ضيافت هزينه كرد و همگان را از حضور شبلى در خانه خود خبر داد. بر سر سفره، اهل دلى روى به شبلى كرد و گفت: يا شيخ! نشان دوزخى و بهشتى چيست؟ شبلى گفت: دوزخى آن است كه يك گرده نان را در راه خدا نمى دهد؛ اما براى شبلى كه بنده ناتوان و بيچاره او است، صد دينار خرج مى كند. بهشتى، اين گونه نباشد. منطق الطیر عطار @biosabe

آیا علف سبزه ؟ آیا زمین سفته ؟🔮 هیچ‌چیز اون‌طور که فکر می‌کنیم «واقعی» نیست... اما اصل ماجرا تویی... تو فکر می‌کنی حقیقت و واقعیت یکی‌ان؟ یا فرق دارن؟ 🤔 @biosabe

موهای تو فقط برای زیبایی نیستن، اون‌ها مثل یک آنتن برای روح تو عمل می‌کنن. 🌙✨ هر تار مو زنده‌ست و پر از انرژی، شهود و حافظه‌ست. در واقع، موهای تو ادامه‌ی دستگاه عصبی‌ت هستن — یعنی احساس‌ها و درک درونی‌ت از طریق اون‌ها جریان پیدا می‌کنه. یوگی‌ها، راهبان و جنگجویان قدیمی اینو می‌دونستن: موهای بلند و دست‌نخورده می‌تونن درک آدم رو قوی‌تر کنن، آگاهی رو بالا ببرن و تو رو با فرکانس‌های بالاتر هستی وصل کنن. هر تار مو خاطرات احساسی تو رو در خودش نگه می‌داره، و برای همینه که وقتی موهات رو کوتاه می‌کنی، یه حس رهایی، سبکی یا حتی تغییر درونی بهت دست می‌ده — چون در واقع داری یه بخش از انرژی‌هات رو رها می‌کنی. موهات حتی وقتی ذهنت چیزی رو فراموش می‌کنه، همچنان به احساسات و افکارت گوش می‌دن. اون‌ها با روحت در ارتباطن، مثل یه آنتن نورانی که با شهود، آرامش و یاد الهی تنظیم شده. پس قبل از اینکه موهات رو کوتاه کنی، ببافی یا رنگشون کنی، باهاشون حرف بزن، ازشون بپرس، بهشون گوش بده و با عشق ازشون مراقبت کن. @biosabe

اثر قایق خالی این ویدیو می تونه خیلی از مشکلات احساسیت رو برطرف کنه. @biosabe

هیچ‌کس را تغییر ندهید. هیچ‌چیز را تغییر ندهید. به هیچ‌کس واکنش نشان ندهید، به هیچ‌چیز واکنش نشان ندهید. در گذشته زندگی نکنید
هیچ‌کس را تغییر ندهید. هیچ‌چیز را تغییر ندهید. به هیچ‌کس واکنش نشان ندهید، به هیچ‌چیز واکنش نشان ندهید. در گذشته زندگی نکنید و نگرانی از آینده را نداشته باشید. در حال ابدی باقی بمانید، که همه چیز به خیر است. از همه این‌ها گذشته، شما من هستید و من شما هستم. هیچ تفاوتی وجود ندارد. به جهان واکنش نشان ندهید. حتی به جسم خودتان نیز واکنش نشان ندهید. حتی به فکرهای خودتان واکنش نشان ندهید. یاد بگیرید که شاهد باشید. یاد بگیرید که ساکت باشید. @biosabe

#یک_دقیقه_مطالعه 📖 زن و ببر در دهکده «دوالاهیه - Devalahia» شاه‌زاده‌ای به نام «راجه سینهه - Raga sinha» می‌زیست. زنی داشت بسیار نام‌آور، اما بداخلاق و تند خشم. روزی زن با شوهرش سخت مشاجره کرد و نتیجه آن شد که از خانه شوهر دل برکند و دو پسر خود را برداشت و به سوی خانه پدر خویش راه افتاد. از چندین دهکده و شهر گذشت و عاقبت به جنگل انبوهی رسید. نزدیکی‌های «مالایه». و در آن جنگل ببری دید. ببر هم او را دید. و دم جنبان به سوی او آمد. زن نخست ترسید. اما فوری رفتاری چون دلاوران به خود گرفت و چند بار پشت دست پسرها زد که: «چرا بر سر خوردن این ببر با هم مشاجره می‌کنید؟ فعلاَ همین یکی را دو نفری بخورید، بعد یکی دیگر پیدا خواهیم کرد.» ببر که این سخنان را شنید، با خود اندیشید که این زن حتماَ زنی دلاور است و از سر وحشت پا به دو گذاشت و گریخت. در چنین حالی، شغالی، ببر را دید و گفت: «عجب ببری که دارد از ترس می‌گریزد!» ببر گفت: «شغال عزیز! تو هم هر چه زودتر از این جا بگریزی، بهتر است. زیرا در این نواحی، آدمی‌زادی بس وحشتناک پیدا شده است. آدمی‌زادی ببرخوار. از آن آدمی‌زادها که فقط در داستان‌ها می‌نویسند. نزدیک بود مرا بخورد. تا چشمم به او افتاد از ترس گریختم.» شغال گفت: «عجب است! مقصودت این است که از یک تکه گوشت آدمی‌زاد می‌ترسی؟» ببر گفت: «من نزدیک او بودم و از آن چه گفت و کرد ترسیدم.» شغال گفت: «پس بهتر آن است که بر پشت تو سوار شوم و با هم برویم.» و جستی زد و بر پشت ببر سوار شد و راه افتادند. به زودی زن را با دو پسرش دیدند. زن باز اول اندکی یکه خورد، اما لحظه‌ای اندیشید و بعد گفت: «ای شغال ملعون! تو در روزگار پیش، هر بار سه ببر برایم می‌آوردی. حالا چه شده است که فقط یک ببر با خود آورده‌ای؟» ببر که این را شنید چنان ترسید که فوری پا به فرار گذاشت. شغال همچنان بر پشت او سوار بود. ببر همین‌طور می‌دوید و شغال سخت ناراحت بود و به تنها مطلبی که می‌اندیشید، رهایی از آن سوارکاری ناراحت بود. زیرا که ببر در اثر ترس عجیبی که داشت، از رودخانه و کوه و جنگل، چون باد صرصر، می‌گذشت. و هر دم خطر این بود که شغال درغلتد و زیر دست وپای او خرد بشود. این بود که شغال ناگهان به خنده افتاد. ببرگفت: «هیچ موضوعی برای خندیدن نیست.» شغال گفت: «اتفاقاَ موضوعی است که خیلی هم خنده‌دار است. زیرا که خوب کلاهی سر این آدمی‌زاده ببرخوار گذاشتیم و از چنگش گریختیم، اکنون من و تو در سلامتیم و او بی‌هوده منتظر است. اکنون مرا رها کن تا دست‌کم ببینیم کجا هستیم!» ببر بسیار خوش‌حال شد که از خطر جسته‌اند. ایستاد و شغال را رها کرد و خود از شدت خستگی افتاد و مرد. زیرا که گفته‌اند:" دانش از حیله‌های روزگار است و مرد را به جاه و جلال می‌رساند. اما کسی که از دانش بی‌بهره است، به فلاکت دچار خواهد شد. زیرا که نیروی جاهل، همیشه به دست دانشمند به کار می‌آید، هر چند نیرویی به سان نیروی فیل باشد." ترجمه و تحریر: #سیمین_دانشور ، #جلال_آل_احمد 🌹 چقدر این متن زیبااااااست👌 🔺آیا خدا واقعاً با ما حرف می‌زند؟ آیا واقعاً می‌توانیم صدای او را بشنویم؟ 🔹تا وقتی که راه‌های شنیدن صدای او را نفهمیم، هیچوقت باور نمی‌کنیم که می‌توانیم صدای او را بشنویم 🔹چطور می‌توانیم بفهمیم که خداوند با ما صحبت می‌کند؟ 🔸خیلی وقت‌‌ها خداوند برای وارد شدن به زندگی ما از آدم‌های دیگر استفاده می‌کند. آدمهایی را سر راه زندگیمان میگذارد که نشانه ی خداوند هستند. 🔸گاهی اوقات تنها راهی که خداوند می‌تواند به ما درسی بیاموزد این است که به شرایط زندگی ما اجازه دهد ما را به سمت چیزی که قرار است یاد بگیریم هدایت کند 🔸خیلی وقت‌ها خداوند از صدای بسیار آرامی در درون ما استفاده می‌کند تا به ما بفهماند که راه را اشتباه رفته‌ایم. بعضی‌ها به آن “صدای وجدان” می‌گویند. وقتی به موضوعی فکر می‌کنیم که سردرگممان کرده است، خیلی خوب است که مکث کنیم و به دقت به انتخاب‌هایی که پیش رو داریم فکر کنیم 🔸گاهی هم یکدفعه راهی پیش رویتان باز میکند که فکرش را هم نمی کردید. 🔹وقتی خدا حرف می‌زند، شما سکوت کنید و گوش دهید. در روز یک زمان مشخصی را برای حرف زدن با خدا کنار بگذارید. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ─┅─═इई 🍁🍂🍁ईइ═─┅─ @biosabe

فرمول ۵ قدمی ساخت واقعیتت هرچیزی که می‌خوای بسازی از همین پنج قدم شروع می‌شه: اشتیاق، حرکت، بدون انتظار نتیجه، مثبت ماندن، رها کردن باورهای ترس‌محور. وقتی این فرمول رو زندگی کنی، مسیر خودش جلوت باز می‌شه. ✨ داریل آنکا (بشار) @biosabe

هفت نياز اساسي زندگي شاید براتون سوال پیش بیاد که مگه نمیگه همیشه بر اساس بیشترین اشتیاقت عمل کن. خب مگه میشه بدون خواسته داشتن اشتیاق داشت؟ بله تاکید می‌کنه اشتیاق برای انجام عمل برای خود عمل بدون انتظار رسیدن به هیچ نتیجه‌ای، این با خواستن و تمنا فرق داره. بشار @biosabe

فکر چیست؟ - این ویدئوی کوتاه، گزیده‌ای از قسمت چهارم سمینار «موج سواری بر امواج زندگی» است @biosabe

📚 هیجانات چگونه ساخته میشوند «حیات اسرارآمیز مغز» ✍️ فلدمن بارت آیا احساسات فراتر از واکنش های خودکار است؟ آیا واقعا فکر منطقی احساسات را کنترل می کند؟ احساسات چگونه بر بیماری تأثیر می گذارد؟ چگونه می توانید فرزندان خود را از لحاظ عاطفی باهوش تر کنند؟ چگونه احساسات ساخته می شوند ؟ کتاب چگونه هیجانات ساخته می شوند جدیدترین تحقیقات و کاربردهای عملی جذاب علم جدید احساسات ، ذهن و مغز را نشان می دهد. @biosabe

🔻 وقتی چاکرای ریشه‌ (Muladhara) ناهماهنگ یا مسدود باشد: احساس می‌کنی زمین زیر پاهات لغزنده‌ست. امنیت درونی‌ت از بین می‌ره؛ ن
🔻 وقتی چاکرای ریشه‌ (Muladhara) ناهماهنگ یا مسدود باشد: احساس می‌کنی زمین زیر پاهات لغزنده‌ست. امنیت درونی‌ت از بین می‌ره؛ نگرانی‌های مالی، ترس از آینده یا نداشتن حس تعلق شدید می‌شن. ذهن دائم دنبال بقائه، آرامش و ثبات سخت پیدا می‌شن. بدن هم واکنش نشون می‌ده— درد در پاها، لگن یا کمر، خستگی مزمن و بی‌خوابی ممکنه ظاهر بشن. وقتی این چاکرا پاکسازی بشه، انرژی اعتماد، آرامش و ثبات دوباره برمی‌گرده. ریشه‌هات محکم، حضورت قوی و ظاهر زندگی‌ت متعادل می‌شه 🌳❤️ @biosabe

🔘 داستان کوتاه #زنجیره_عشق "زنجیره عشق با مهر و محبت محکم و باثبات می‌مونه... " تظاهر به مهربانی" هرگز به دل کسی نمی‌نشینه!! چرا که، هر آنچه از دل برآید بر دل نشیند..." یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از سرِکار بر می گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. زن برای اسمیت دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودش رو معرفی کرد و گفت: من اومدم کمکتون کنم. زن گفت: صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست. وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: «من چقدر باید بپردازم؟» اسمیت به زن چنین گفت: «شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یک نفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهی‌ات رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی؛ نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه.!!» چند مایل جلوتر، زن کافه کوچکی رو دید و داخل شد تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که احتمالا هشت ماهه باردار بود و به خاطر تامین نیازهای زندگی و کمک به همسرش کار می کرد و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.! وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلارش رو بیاره، زن مسن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می‌خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: «شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یک نفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی؛ نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!» همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت: «دوستت دارم اسمیت خدا رو شکر همه چیز داره درست میشه...» * سعی کنیم تا جایی که امکان داره به دیگران کمک کنیم بدون هیچ چشم داشتی... و قول بدیم که نگذاریم هیچ وقت زنجیره عشق به ما ختم بشه...*👌 ─┅─═इई 🍁🍂🍁ईइ═─┅─ @biosabe

🖊 ﻧﯿﻤﻪ شبی تعدادی دوست برای تفریح ﺑﻪﻗﺎﯾﻖ ﺳﻮﺍﺭﯼ رفتند. ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺳﻮﺍﺭ شدن ﻣست كردند، ﻭﺍﺭﺩ ﻗﺎﯾﻖ ﺷﺪﻧﺪ، ﭘﺎﺭﻭﻫﺎ ﺭﺍﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﭘﺎﺭﻭ ﺯﺩﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﺪﺕ ﻫﺎﯼﺯﯾﺎﺩ ﭘﺎﺭﻭ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ . ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﭙﯿﺪﻩ ﺯﺩ ﻭ ﻧﺴﯿﻢ ﺧﻨﮑﯽ ﻭﺯﯾﺪ ﻗﺪﺭﯼ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﭼﻘﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯾﻢ، ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻭ ﺯﺩﻩ ﺍﯾﻢ ! ﻭﻟﯽﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺏ ﺍﺯ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪﺩﺭﺳﺖ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎﯾﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺷﺐ ﭘﯿﺶﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ : ﺁﻧﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻭ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻭﻟﯽﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻃﻨﺎﺏ ﻗﺎﯾﻖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺎﺣﻞ ﺑﺎﺯﮐﻨﻨﺪ ! ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ ﺑﯽ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻫﺴﺘﯽ، ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪﻗﺎﯾﻘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺣﻞ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭﻫﻢ ﮐﻪ ﺭﻧﺞ ﺑﺒﺮﺩ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﺪ، ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺠﺎﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ . ﻗﺎﯾﻖ ﺁﮔﺎﻫﯽ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟ ﺁﯾﺎ ﺑﻪﺑﺪﻧﺖ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ؟ ﺑﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭﺕ؟ ﻭ ﯾﺎ ﺑﻪ ﻋﻮﺍﻃﻔﺖ؟ ﺑﺪﻥ، ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻭ ﻋﻮﺍﻃﻒ، ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺳﺎﺣﻞ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻨﺪ @biosabe

✨ ارتباط بین روح و ذهن ✨ روح و ذهن دو نیروی شگفت‌انگیز در درون ما هستند که هر کدام به شکلی بر دیگری اثر می‌گذارند. ذهن با افکار، باورها و برداشت‌ها مسیر زندگی را شکل می‌دهد و روح با انرژی، شهود و حس درونی به آن عمق و معنا می‌بخشد. وقتی این دو در هماهنگی باشند، آرامش، وضوح فکری و رشد معنوی را تجربه می‌کنیم. اما اگر یکی بر دیگری غلبه کند، تعادل زندگی از بین می‌رود. کلید موفقیت در درک این ارتباط و پرورش هر دو است. 🌱💫 @biosabe

📚 مغزی که خود را تغییر می‌دهد ✍️ نورمن دویچ در کتاب مغزی که خود را تغییر می‌دهد، نورمن دویج با معرفی پدیده‌ی «نوروپلاستیسیته» به‌عنوان یکی از مهم‌ترین کشفیات علوم اعصاب، نشان می‌دهد که مغز می‌تواند در هر سنی خودش را بازآفرینی کند. این کتاب نخستین‌بار در سال ۲۰۰۷، به زبان انگلیسی و در کشور کانادا منتشر شد و خیلی زود به یکی از آثار مرجع در حوزه‌ی علوم اعصاب تبدیل شد. کتاب پر از روایت‌های مستند از بیمارانی‌ است که با روش‌هایی مثل تصویرسازی ذهنی، تمرین‌های تکراری و تکنیک‌های نوین توانسته‌اند از فلجی، وسواس فکری و دردهای عصبی رها شوند. زبان کتاب برای عموم قابل فهم است، اما هم‌زمان برای متخصصان علوم اعصاب نیز ارزش علمی بالایی دارد. @biosabe