en
Feedback
View of Delft

View of Delft

Open in Telegram
1 563
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-1730 days
Posts Archive
سلام ( #برای _مامانه💙) خانمی هست به نام ماری، که مادر عزیزشون، مامان‌پروانه، دو سالی می‌شه دچار کنسر لنفاوی شدن امّا بعد از امتحان کردن همه‌ی درمان‌های موجود در ایران متوجه شدن تنها راه ادامه‌ی درمان car t cd30 در کشور چین یا اسپانیا هستش. موضوع اینه که دکترها به ایشون گفتن پروسه‌ی این درمانِ خاص باید تا دو سه هفته‌ی دیگه شروع بشه و هزینه‌ش سرسام‌آوره، طوری که به تنهایی جور کردنش غیرممکنه. ما دوست‌ها و آشنایان‌شون، ممبرهای چنلش و... از وقتی ماری راضی به دریافتِ کمک‌های مردمی شد، از چند شب تا به الآن با واریزی‌های کوچیک‌مون و نشر دادن موفق شدیم بیشتر از دو میلیارد و نیم  براش جمع‌آوری کنیم، ولی این هنوز حتّی نصف مبلغ موردنیاز هم نیست، برای همین داریم از کلِ اینترنت کمک می‌گیریم. چون من به چشم دیدم آدم‌های مهربون تو این دنیای مجازی همیشه دست به حقیقی کردنِ چه معجزاتی زده‌ان. https://t.me/mary_juaana/32992 💙💙 اینم چنل خودِ ماریه که توش شرح کامل ماجرا رو قرار می‌دن. لینک GoFundMe: https://www.gofundme.com/u/346bf62d-08de-4c09-be87-760816d23a68 از همگی‌تون از صمیم قلب ممنونم که از نجات جونِ یک مادر ساده رد نمی‌شین. و در صورت نیاز بررسی های لازم را جهت اطمینان حاصل فرمایید .💙 تموم اطلاعات لازم، مدارک و لینکهای همیاری‌تون رو تو سایت جمع کردیم. https://www.dimaan.ir/ با اپ کارت خودتون امتحان کنید یا بلو، بام، یا بله. متأسفانه «آپ»ارور میده 6104338663492375 6219861882668873 6219861026036888 6037991943553408 همه‌ی کارت‌ها به نام: مریم زارع صورمان آباد (لطفا حتما اسم صاحب کارت رو چک کنید، هیچ اسم دیگه ای نیست.)❗️❗️ میتونین از طریق پایا یا شبا هم اقدام کنید. شماره شبا 800120000000004797886473 روی هر عدد کلیک کنید عدد براتون کپی میشه خواهشاً ساده از این پیام رد نشید چون برای مامانه💙

“Disfigured by the salt sea he was a frightful sight for them to see, and they fled in all directions to the jutting banks. O
“Disfigured by the salt sea he was a frightful sight for them to see, and they fled in all directions to the jutting banks. Only the daughter of Alcinous stayed; for Athena put courage in her heart and took fear from her limbs. She stood face to face holding her ground…” ⸻ «چهره‌اش از نمکِ دریا درهم‌شکسته و کریه بود، و چون کنیزان او را دیدند، با هراس، به هر سو گریختند و خود را به ساحلِ برجسته پناه دادند. تنها دخترِ آلکینوس ایستاد؛ زیرا آتنا دلش را از بیم تهی کرده، و ترس را از اندامش زدوده بود. او ایستاد، روبه‌رو و استوار، بی‌آن‌که گامی واپس نهد…» (ادیسه جلد ششم، ۱۳۷-۱۳۹) نقاشی از: Valentin Serov اسم اثر: Odysseus and Nausicaa

Repost from View of Delft
به‌ قولی، پرونده بسته شد. قایق عشق در طوفان روزمرگی شکست. حسابِ من و زندگی صاف؛ چه نیازی به برشمردنِ دردها، سیه‌روزی‌ها، رنجش‌هامان ــ از یکدیگر و با یکدیگر ــ؟ ولادیمیر مایاکوفسکی ———————————— پنداری همین دیروز بود که سطر نخستینِ «گورنوشته‌ها» را می‌نوشتم؛ سطری که می‌رفت تا از سوگ خاطرات ازدست‌رفته بلندم کند و از خالیِ وجودم قدری بکاهد. روزها پیش می‌رفت و من، دلخوش به این شفایِ رویاگون، از زندگی هرچه مرگ و ملال داشتم و می‌شناختم در این‌جا می‌نوشتم؛ از آن‌چه می‌دیدم، می‌خواندم و می‌نوشتم، از آن‌چه که قلبی را می‌فشرد و تنی را می‌آزرد، و اگر فرصتی دست می‌داد از آن‌ها که مرگی بر شانه‌ داشتند و در سایه‌ی سوگ و فقدانی خانه ساخته بودند، می‌گفتم؛ همان‌ها که همیشه می‌خواستم امن‌شان باشم و کنارشان بمانم. با این همه فکر می‌کنم بهتر است دست از وهمِ تسلی بردارم و به زندگی برگردم، جایی که بایستی میان گمگشته‌ها پیِ خودم بگردم و سرگشتگی‌ام در جهانِ اکنون را بپذیرم. [...] و به یاد می‌آورم که ماهی سیاه کوچولو به خودش می‌گفت: «مرگ خیلی آسان می‌تواند الآن به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی می‌کنم. نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبه‌رو شدم که می‌شوم مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.» [...] و به یادتان می‌آورم که زیباترین بوستان‌ها از دلِ تاریک‌ترین گورستان‌ها سربرآورده‌اند. ——————————— | ۲ آبان ۱۴۰۴، خانه‌ی دوست | | محمدحسن روستایی |

خطابۀ احیا محمد حیاتی کتابخانه‌ی کوچک من

به یادبود/گورنوشته‌ی سیکیلوس گوش می‌دهید، به قولی کامل‌ترین اثر موسیقایی اروپا که از قرن نخست میلادی در شهر ترالس به جا مانده است. این قطعه‌ي باستانی با عبارت Ὅσον ζῇς آغاز می‌شود که یعنی «تا آن‌وقت که زنده‌ای» و سپس علاوه مي‌کند "φαίνου" که یعنی "بدرخش". بعد ادامه می‌دهد: "اندوهی به دل راه نده، زندگی بس کوتاه است." این قطعه اینطور به پایان می‌رسد tò télos ho khrónos apaiteî که تقریبا به این معناست «زندگی باجَش را می‌ستاند» @Liszt0maniaa

تشییع جنازه بلیک ماریسن بازگردانیِ فرزانه طاهری هوا که رو به تاریکی می‌رود، همه آماده‌ی رفتن می‌شوند، بشقاب‌های کاغذی و لیوان‌های خالی را می‌گذراند، به دنبال پالتوهایشان می‌گردند. دمِ در دست می‌دهیم یا روبوسی می‌کنیم. می‌گویم: «به امید دیدار،» اما دفعه‌ی بعد کی خواهد بود - تشییع جنازه‌ی مادرم، تشییع جنازه‌ی خودشان؟ آدم کودکی‌ای دارد و بعد می‌رود به جایی دیگر و در ته ذهنش این فکر هست که اگر روزی دوباره به خانه برگردد، خانه همان‌جا هست دست‌نخورده، همان‌طور که ترکش کرده بود. از کودکیِ من همین شوی‌مردگان و زن‌مردگانِ نحیف مانده بودند که پا به درونِ برف می‌گذاشتند، به درون شبِ در راه. به اتاق نشیمن برمی‌گردم و دخترم و دخترعمه‌اش را می‌بینم که وسط لکه‌های شراب و خرده‌های چیپس، کاغذ و مدادرنگی جلوشان روی زمین نشسته‌اند. صمیمیت این دو بچه که سیصد کیلومتر دور از هم زندگی می‌کنند و به‌ندرت همدیگر را می‌بینند غریب است - یا شاید هم غریب نیست، چون در یک روز به فاصله‌ی چند ساعت از هم به دنیا آمده‌اند، تقارنی زمانی که یکی از فتوحات بزرگ پدرم شده بود («چندوقت یک‌بار ممکن است چنین اتفاقی بیفتد که دو نوه در این‌سر و آن‌سرِ کشور در یک روز به دنیا بیایند؟»). حالا هفت‌ساله‌اند. بازو به بازوی هم انداخته‌اند، دوزانو نشسته‌اند، قایقی کشیده‌اند و داستانی برایش نوشته‌اند. می‌دهند به من، شانزده کلمه است: «وقتی که حال یک کشتی بد می‌شود، می‌رود به بندر. بعد می‌میرد، بعد می‌میرد، بعد می‌میرد.»

شنبه بود، روزی که فهمیدم تنهای تنها هستم. چند ماه گذشته بود و من مدام شیون و زاری کرده بودم و نمی‌دونستم چرا نبودنشون اینقدر سختمه. چون خیلی وقت بود از همدیگه جدا بودیم و هر کدوممون زندگی خودشو می‌کرد. ما زندگی مشترک یا همچین چیزی نداشتیم که. بعد شستم خبردار شد که تنها شده‌م، تنها مونده‌م. دیگه کسی نمونده که بین من و مردنم قرار بگیره. یتیم بودن همچین چیزیه. کسی جلوت نیست. خودت نفر بعدی هستی. نوبت خودته. خوآن گابریل واسکز - صدای افتادن اشیا - ونداد جلیلی درنگ

.

گمنام ............................................. دانه‌ای‌ بود این‌ تن که به خاک خوابیده‌ست تو مپندار که امیدِّ به خاک افتاده‌ست قطره اشکی به محبت تو مهمانش کن تا ببینی یک‌روز سرو از آن روییده‌ست

Repost from Bal
https://youtu.be/yHaDGpoVcBI «گرگ هار» برداشتی از شعر اخوان ثالث

Just remember that death is not the end

مرده‌های قدیم باید برای مرده‌های جدید جا باز کنند میلان کوندرا بازگردانیِ فروغ پوریاوری و زمان بسرعت می‌گذشت و یک روز که جلوی آینه‌ی بیضی‌شکل بالای لگن دستشویی حمام ایستاده بود، با دست راست آینه‌ی دستی گرد خود را مدتی بالای سرش نگه داشت و حیرتزده گله‌ی طاسی را که شروع به ظاهرشدن کرده بود، معاینه کرد؛ این منظره ناگهان (بدون آمادگی قبلی) این واقعیت پیش‌پا‌افتاده را به یادش آورد که آنچه را از دست داده است دیگر نمی‌تواند جبران کند. حالت بدخلقی شدیدی در خود احساس کرد و حتا فکر خودکشی به سرش زد. (از آن‌جا که نباید او را آدمی سودایی یا احمق تصور کنیم لازم است بر این امر تأکید کنم که البته) جنبه‌ی خنده‌دار این فکرها را درک کرد، و فهمید که هرگز آن‌ها را عملی نخواهد کرد (در دل به نامه‌ی مربوط به خودکشی‌ خودش خندید: نتوانستم گله‌ی طاس‌شده‌ی سرم را تحمل کنم، خداحافظ!)، اما همین بس که این فکرها هرچند غیرعملی، مختصری هم که شده به خود مشغولش کرد. سعی کنیم بفهمیم: شاید رسوخ این افکار در درون او مانند وضعیت دونده ماراتونی بود که چون در میانه‌ی مسیر، با شرمندگی (و بعلاوه به دلیل تقصیر و اشتباه خودش) پی می‌برد که دارد می‌بازد، میل شدیدی به دست‌کشیدن از مسابقه پیدا می‌کند. او هم عقیده داشت مسابقه را باخته و دیگر دلش نمی‌خواست بدود.

به امید دیدار در آن دنیا پی‌یر لومتر بازگردانیِ مهستی بحرینی آلبر واژه‌ی «خسته‌روانی» را می‌شناخت و با پرس‌وجو از این‌جا و آن‌جا اطلاعاتی درباره‌ی «سودازدگی»، «افسردگی» و «یأس» نیز اطلاعاتی به دست آورد اما هیچ‌یک از این‌ها فایده‌ی چندانی برایش نداشت. اصل قضیه جلو چشمش بود: ادوارد منتظر مرگ بود و این مرگ، هر زمانی که از راه می‌رسید، تنها راه‌حل ممکن بود. تغییر نبود، بلکه گذار از حالتی به حالتی دیگر بود، گذاری که با شکیبایی آمیخته به تسلیم پذیرفته می‌شد، همچون سالمندان علیل و خاموشی که پس از مدتی دیگر نمی‌بینمشان و تنها در روزی که می‌میرند غافلگیرمان می‌کنند.

روح پدرم در باران صعود می‌کند پاتریسیو پرون بازگردانیِ بیتا ابراهیمی آن روز عصر کنارش ماندم. بی‌آنکه بدانم چرا به او نگاه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم اگر چشمانش را باز کند یا حرف بزند چه خواهد شد. برای لحظه‌ای فکر کردم که کاش تا وقتی آنجا هستم چشمانش را باز نکند. بعد به خودم گفتم چشمانم را می‌بندم و تا ده می‌شمارم و وقتی بازشان کنم، هیچ‌کدام از این چیزها واقعیت نخواهد داشت؛ هیچ‌کدام اتفاق نیفتاده است؛ مثل وقتی که فیلمی تمام می‌شود یا کتابی را می‌بندیم. اما بعد از اینکه تا ده شمردم، وقتی چشم باز کردم، پدرم هنوز آنجا بود و من هنوز آنجا بودم و تار عنکبوت‌ها هنوز آنجا بودند، و صداهای بیمارستان و هوای سنگینی که بوی مواد ضدعفونی‌کننده می‌داد و امیدهای باطلی که بدتر از مرگ و بیماری هستند، احاطه‌مان کرده بودند. تا به حال در بیمارستان بوده‌اید؟ خب، پس همه‌ی این چیزها را دیده‌اید. شاهد مرگ کسی هم بوده‌اید؟ هربار فرق می‌کند. گاهی اوقات بیماری کورکننده است، چشمان‌تان را می‌بندید و حس می‌کنید که انگار در یک شب عادی در یک جاده‌س معمولی ماشینی با بالاترین سرعت به سمت‌تان می‌آید. وقتی دوباره چشم باز کردم، خواهرم کنارم بود و شب شده بود و پدرم هنوز زنده بود و تلاش می‌کرد و می‌باخت، اما هنوز زنده بود.

گورنوشته‌ چارلز بوکفسکی «نَکوش» ............................................. The epitaph Charles Bukowski Don't try

«اکنون تو مرده‌ای و زمستان شکوفه‌های تازه‌ای بر درختان افزوده است» گورنوشته‌یِ مسعود شهریاری ............................................. نفر اول نشسته از راست مسعود شهریاری نفر اول نشسته از راست؛ سعی می‌کند هنوز زنده به‌نظر برسد؛ مثل غواصی که با لوله‌های نامرئیِ اکسیژن به جهانی دیگر متصل است نفر دوم ایستاده از چپ؛ نان را هم‌چون جنازه‌ی کودکی که هنوز داغ است در آغوش گرفته است و سیب‌ها در عکس خوب افتاده‌اند قلب شکسته‌ی زنی در انتهای کادر عکس قدیمی را ترک انداخته است و گربه‌ای این جلو دارد با ارواح پرندگانِ مرده بازی می‌کند عمارت پشت سر تا حالا حتماً باید خراب شده باشد و از رادیو دارد آهنگی پخش می‌شود که خواننده‌اش تا حالا حتماً مرده است این یک عکس دسته‌جمعی نیست، این یک گور دسته‌جمعی است.