581
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
581
حال و حوصلهی اینجارو هم ندارم. دیگه رمقی برای نقاشی دیدن و کشیدن و نوشتن نیست. اهل کسشعر گفتن در لحظات پایانی هم نیستم. آره مقدار کمی دنبال جلب توجهم ( غمگینم ) و بیشتر حس تموم کردن چیزی که دوسش دارم بهم دست داده. شاید اینجا تنها جاییه که واقعن حس اتاقمو بهم میده. مهم نیست. اگه چیزی اینجا هست که خوشتون میاد بردارید. چون تا چند روز آینده کانالو پاکش کنم.
اینجام اولشه:
https://t.me/naghashineveshte/3
581
وانموده هرگز حقیقت را پنهان نمیکند-این حقیقت است که خود را پنهان میکند.
وانموده حقیقت دارد.
کتاب جامعه
۱۷ شهریور
581
سالومه از دروازهی مردگان عبور میکنه تا نقابِ ( صورت ) یحیی رو نشونِ مادرش مرگ بده و یحیی تعمید بشه.
581
درخت لحظهی میخکوب شدن یک رؤیاست که از دل زمین زبانه زده تا به تصویر از دست رفتهی یک آذرخش خیره بشه.
581
گناه نخستین:
به جنایتی فکر میکنم که در آینده رخ داده و هیچوقت یادم نمیاد. واسه همین مجبورم تجربش کنم. اما فقط یه رد ازون توی حافظم باقی میمونه و بازم باید به جنایتی فکر کنم.
581
ماه با چرخیدن دور زمین، زمین رو اغوا میکنه تا به دور خورشید بگرده. اونی که به دور خورشید میگرده محکوم به حیاته. خورشید گرفتگی وقتیه که ماه مجبوره ورقی که دستشه رو بازی کنه. واسه همین ما به زبان نیاز داریم تا بفهمیم اون موقع که ماه داره با خورشید دیل میکنه چی ردو بدل میشه؟
581
میل-اندام-موجود شبیه یه انگله که باید به زندگی بچسبه و شروع کنه به ساختن و تجزیه کردن ( عمل کردن ). ما بر اساس نیازمون آگاهی پیدا میکنیم و شروع میکنیم به برطرف کردن نیازهامون و خودمون رو تقویت کنیم. ما فکر میکنیم همش همینه که به ما مربوطه. اما زندگی فقط مشغول دستکاری کردن مادهی خودشه و خیلی هم براش مهم نیست ما چی به سرمون بیاد. زندگی ( دیگری ) ریشه در دریای ناآگاهیِ ما داره.
581
یه صدف دریایی صدایی رو ذخیره میکنه که یه سیب قبل از گاز خوردن قاچش کرده. چشمای تخم مرغیتو بچرخون و به گردش خون توی دستت گوش بده. با یه پرگار چیکار میخوای بکنی؟ فکر کردی ترسیم یه دایره قفل این اتاق رو باز میکنه و از خوابش بیرون میای تا خفش کنی؟ درختا دارن پیام عصبی مغزتو به کف اتاق مخابره میکنن تا شانست واسه بردن این بازی بالا بره. تو اونجا نیستی و با یه ورق پوست ماهیتو قلفتی میکنی. اینجا یه سرزمین هرز برای بازیه که جنایاتتو توش خیال میکنی. هیچوقت هیچی از کاری که کردی رو یادت نمیارن اما بالاخره به عنوان یه بیگناه تورو توی یه نقاشی زندانی میکنن تا آدما از شرت خلاص شن. شایدم میخوان بفهمن چی تو سر عنت میگذره. چندنفر میتونن هر روز به تو فکر کنن که یه موش کوچولوی بوگندو رو توی انباری ذهنت خفه کردی. من دلم نمیخواد صداتو بشنوم اما تو داری مغز منو قلقلک میدی تا به رؤیای پوچ و بامزهت گوش بدم. میخوای بگی منم وجود دارم و باید ازین نقاشی بیارمت بیرون؟ اونی که این نقاشی رو برام فرستاد از اسباببازیاش نمیترسید. فکر میکرد تو یه خدای مهربونی اما نمیدونس تو خیلی باهوشتر ازین حرفایی که بخوای یه خواب خوب باشی.
581
ما در دوستی و غیریت به مدد تخیل کردنِ رنج مشترکی که مرزهای محکم میلِ خودخواهمان را سست میکند با دیگری پیوندی حیوانی برقرار میکنیم. از راه شرمی که در هستهی ناانسانی وجود ما میدرخشد. وقتی در برزخ بیرحم جهان، بیپناهی را همچون ستارهای درخشان در چشمان دیگری میرنجیم. اکنون این شهوت و خورشید نیست که ما را به هم پیوند میزند، بلکه در تاریکی چشمان کمفروغ آدمی و دستان ناتوانش به هم پیوند میخورند تا در برابر گردبادی که این جهان است شرم شکفتن موجودی ضعیف و گرسنه به نام انسان ایستادگی کند.
581
فعلیت به مثابه خلأ
فعل برای توصیف جوِ دورِ سوژههاس که یکی رو به یکی دیگه بند میکنه. فعل جو انجام جملهست. فاعل و مفعول فقط در قرارداد وجود دارن. اما در موسیقی دو چیز در هم آمیخته میشن و زبان متولد میشه. پس باید به فعل نگاه کرد و گردش جَو بین چیزها.
581
حیوانات با چیزی که میخورن تفکر میکنن. با بو و مزه و صدا و لمس شکار به روح در ماده دست پیدا میکنن. برخلاف انسانِ هایدگری دست رو لازمهی تفکر و مختص به انسان میدونه میشه گفت برای حیوان تفکر کار دهانیست.
581
اینکه هیچکی نیومد بخره خوشحالم میکنه. نشون میده دارم درست پیش میرم. منو چه به فروختن من از گرسنگیم تغذیه میکنم.
