فلسفه ذهن
Open in Telegram
محتوای تخصصی در حوزه #فلسفه_ذهن معاصر و فلسفه #علوم_شناختی توسط: @M_HMZD مهدی همازاده ابیانه با همکاری هیئت تحریریه
Show more5 065
Subscribers
+124 hours
+67 days
+230 days
Posts Archive
5 065
📚#معرفی_کتاب
📒زوال ماتریالیسم توسط آکسفورد در سال2010 و 460 صفحه بچاپ رسیده است.
📕کتاب دارای4 بخش اصلیست. بخش1 (استدلالهایی با موضوع #آگاهی) حاوی 6مقاله است که با #برهان_معرفت، کوربینی، قیود فرگهای، فروپاشی محتوای #خودآگاهی و... در پی نشاندادن ناکارآمدی #مادی_انگاریست.
📙بخش2 (استدلالهایی با موضوع وحدت و هویت) شامل3 مقاله است که با ترکیبناپذیری فاعلان تجربهها، #وحدت_آگاهی، استمرار #هویت_شخصی موجودات خودآگاه و ... بدنبال تثبیت برخی نسخههای دوگانهانگارست.
📗بخش3 (#حیث_التفاتی، #علیت_ذهنی، و معرفت) از 5مقاله تشکیل شده که #برون_گرایی محتوا، همبستههای علی، #سوپرونینس درباره علیت ذهنی، #دوئالیسم نوظهوریافته، امکان معرفت ریاضیاتی و متافیزیکی و... را مبنای بحث قرار داده است.
📘بخش4 (جایگزینهای مادیانگاری) نیز سعی در پشتیبانی برخی دیدگاههای جایگزین ماتریالیستی دارد؛ مثل «#نوظهورگرایی حداقلی»، «#ماتریالیسم دوئالیستی»، «#طبیعی_گرایی لیبرال»، «دوئالیسم غیردکارتی» و ... .
📓مقالات بقلم آکادمیسینهایی مانند تایلر برج، چارلز سیورت، تیموتی اُکانر، تری هورگان، استفان وایت، ویلیام هسکر و... نوشته شده.
@PhilMind
5 065
♦️ند بلاک در گفتگویی که 11 روز پیش منتشر شده👆تبیینهای کاگنیتیو #اگاهی_پدیداری در قالب یکسری کارکردها یا بازنماییها را نوعی کنارگذاشتن مسئله اصلی میداند: جنبه پدیداری آگاهی (#کوالیا).
♦️این ترجمانی دیگر از مرور چالمرز بر تلاشها برای تبیین آگاهی (پدیداری) است:
1⃣ استراتژی اول، معضل #تجربه_آگاهانه را برای امروز بسیار دشوار و شاید بکلی خارج از قلمرو علوم خارج میداند.
2⃣ استراتژی دوم به انکار حالت پدیداری دست میزند و اعتقاد دارد وقتی کارکردها مانند دسترسیپذیری و گزارشپذیری را تبیین کردیم، پدیدهای بنام #تجربه_پدیداری باقی نمیماند تا توضیح بدهیم.
3⃣ در استراتژی سوم ادعای تبیین کامل این تجربه مطرح میشود. اما گام مربوط به این تبیین، بنوعی معجزهآسا خاتمه مییابد.
4⃣ استراتژی چهارم در پی تبیین «ساختار» تجربه آگاهانه است که برای بسیاری اهداف، مفید است، اما درباره اینکه چرا باید چنین تجربهای وجود داشته باشد، چیزی نمیگوید.
5⃣ استراتژی پنجم برای توضیح همبستههای نورونی تجربه است. این استراتژی نیز به ما نمیگوید چه فرآیندی به این تجربه آگاهانه ختم شده و چرا و چگونه؟ ( The Conscious Mind, pp.11-13)
@PhilMind
5 065
🖥 نول و سیمون در 1957 نسخه بهروز از برنامه کامپیوتری «نظریه منطق» را با نام «حل مسئله عمومی» عرضه کردند که تکنیکهای جستجوگر بازگشتی را برای حل مسائل ریاضیاتی به کار میگرفت. نظریه منطق و حل مسئله عمومی، توانایی یافتن اثباتهایی برای بسیاری قضایا در کارهای اولیه برتراند راسل و آلفرد وایتهد در نظریه مجموعهها را دارا بود.
🖥 این موفقیتها سیمون و نول را بر آن داشت تا در مقاله 1958 خویش با عنوان Heuristic Problem Solving بگویند: «هماینک ماشینهایی بر روی زمین وجود دارند که "فکر میکنند"، "یاد میگیرند" و "خلق میکنند". علاوه بر این، توانایی آنها برای انجام چنین کارهایی بسرعت در حال افزایش است، تا اینکه در آیندهای نزدیک، طیف مسائلی که میتوانند رسیدگی کنند، با طیف مسائلی که ذهن انسانی بکار گرفته، برابری خواهد کرد» و یک دهه بعد، سیمون پیشبینی کرد که تا سال 1985 «ماشینها توانایی انجام هرکاری که انسانها انجام میدهند را خواهند داشت» (Kurtzweil, 1999, The Age of Spiritual Machines; When Computers Exceed Human Intelligence, p. 58).
🖥 در طول دهه 60، حوزه آکادمیک #هوش_مصنوعی کار بر روی دستورالعملی را آغاز کرد که آلن #تورینگ برای نیم قرن بعدی پیشنهاد کرده بود. کارهایی که نتایجی بعضاً دلگرمکننده و بعضاً ناامیدکننده به دنبال داشت. برنامه دنیل بابرو میتوانست مسائل جبر را از زبان طبیعی حل کند و آزمونهای ریاضیات دبیرستان را بخوبی پشت سر بگذارد. مشابه همین موفقیت برای برنامه توماس ایونس گزارش شده که میتوانست مسائل قیاس هندسی را در آزمون آیکیو حل نماید. حوزه سیستمهای کارشناسی نیز با سیستم DENDRAL ساخته ادوارد فیجنبام آغاز شد که میتوانست پرسشها درباره ترکیبات شیمیایی را پاسخ گوید.
🖥 با فاصله کمی اما انتقادات گستردهای وارد شد که ناتوانی این برنامهها برای انجام واکنشهای بجا در محیطهای متنوع را هدف میگرفت. دیگر مشخص شده بود مسائلی که همگان فکر میکردند مشکل باشند، از حل قضایای ریاضیاتی و بازی ماهرانه شطرنج گرفته تا استدلال در حوزههایی مانند شیمی و داروسازی، آسان بودند و کامپیوترهای دهه 60 و 70 با چندهزار فرمان در ثانیه، غالباً میتوانستند نتایج رضایتبخشی را در این زمینهها فراهم آورند. مسئله گریزپا اما مهارتهایی بود که هر بچه پنجساله هم داراست؛ مثل درک یک کارتون انیمیشینی.
🖥 تأکیدی که یکی از مهمترین منتقدین - هیوبرت دریفوس - بر اهمیت «ارتباط» قائل بود، موضوعیت توانایی انسان در تشخیص امر ذاتی از غیر ذاتی را برجسته میکرد. اینکه انسانها میتوانند بدون زحمت براساس #تجربه_پدیداری خویش در هر موقعیت مرتبط، واکنشی درخور ارائه بدهند. #دریفوس میگفت قائلشدن به چنین تواناییای برای کامپیوترها، لغزشگاهی در برابر هوش مصنوعی قرار میدهد که او معضل بافتار کلگرا (holistic context) نامید. معضلی که همچنان بمثابه یک چالش کلیدی در برابر هوش مصنوعی – قوی و ضعیف – و نیز #علوم_شناختی محاسباتی باقی مانده است.
🖥 یک مربی مهدکودک یا یک مادر در مواجهه با رفتار لجبازانه یکی از بچهها در موقعیتی خاص، ممکن است واکنشی داشته باشد که با واکنش در برابر رفتار مشابه همان بچه در موقعیتی دیگر یا در برابر رفتار مشابه بچهای دیگر در همان موقعیت متفاوت باشد. این نوعی معرفت چگونگی است که از سنخ معرفت گزارهای و مفهومی نیست و بیشتر بر تجربیات پدیداری آن مادر یا مربی تکیه دارد و بسیار وابسته به کانتکست عمل میکند.
🖥 البته این ادعا که مردم در فعالیتهای روزمرهشان بدنبال پیروی از دستورالعملها نمیروند، همواره معضلی در برابر هوش مصنوعی و نظریه محاسباتی بوده است. این انتقاد در قالبهای متنوع از سوی فیلسوفان مختلف – از ویتکنشتاین و کواین تا دریفوس و سرل و دیگران - مطرح شده و بر تمایز بین توصیف و علیت، و همچنین بین پیشبینی و تبیین دست میگذارد.
🖥 یک دسته از قوانین (یا بنحو منطقیتر، یک برنامه کامپیوتری) باید یک پدیده شناختی را به اندازه کافی توصیف نماید. آنها باید تمامی دادههای تجربی را متناسبسازی کرده و پیشبینیهای درست را بسازند. اما این بدان معنا نیست که یک بازنمایی کدگذاریشده از قوانین (یا برنامه) درون سر ما وجود دارد که بنحوی علی درگیر تولید پدیده است.
برای مثال، گروهی از قوانین گرامری G میتوانند بنحوی درست، قیود خاص موجود در نحو زبان انگلیسی را توصیف نمایند. ولی این بدان معنا نیست که گویندگان زبان انگلیسی یک کدگذاری از قوانین G درون مغزهایشان دارند که باعث تولید سخن مطابق G از سوی آنها میشود. بنابراین با اینکه G میتواند بدرستی رفتار زبانی انسانها را پیشبینی نماید، اما ضرورتاً آن را توضیح نمیدهد.
@PhilMind
5 065
🔐سیستم #CHATGPT بر مبنای تمایزناپذیری خروجیها با یک انسان کارشناس، هوشمند نامیده میشود؛ یعنی میتواند مقالهای پیشرفته یا نقاشیای خلاقانه در هر موضوع تخصصی که سفارش بدهید، به شما تحویل دهد؛ بنحوی که از یک پژوهشگر برجسته انسانی یا هنرمند مجرب انسانی، تمایزناپذیر باشد.
این همان استراتژی و معیار آلن #تورینگ در طراحی آزمونی برای سنجش ماشین «تفکرکننده» بود؛ معیاری رفتارگرا و کارکردگرایانه که البته همواره مورد مناقشه بوده است.
🔐 به هرحال مادام که #هوش_مصنوعی، ساخت مصنوعات توانمند برای ارائه تمایزناپذیر یکسری خروجیها و کارکردها را هدف بگیرد، میتوان گفت اصطلاحا با #هوش_مصنوعی_ضعیف مواجهیم. این هوش البته کاربردهای فراوانی در تسهیل زندگی بشر دارد، اما ارائه خروجیهای غیر قابل تمایز با یک متخصص متبحر انسانی، بدان معنا نیست که ماشین درکی از معنا و حالتی سابجکتیو از اندیشیدن هم داشته باشد (تفکیک #آگاهی_دسترسی از #آگاهی_پدیداری). استدلالهایی مثل «اتاق چینی» جان سرل و «مغز چین» ند بلاک، برای نشاندادن همین خلاء ارائه گردیده است.
🔐 در پست بعد درباره رویکرد کارکردگرایانه جهت ارائه پاسخهای پیچیده خواهیم گفت:
@PhilMind
5 065
🟧 #ملاصدرا قوای #ادراک_حسی (بینایی، شنوایی، چشایی، بویایی، لامسه و حس مشترک) را با آنکه در زمره قوای حیوانی هستند، مجرد میداند. در عین حال به این تمایز شهودی مهم، اذعان دارد که صور حسی مشروط به تاثیرپذیری اندام حسی (چشم و گوش و بینی و ...) از ابژه مادی خارجی است. بنحوی که با حذف ابژه مادی خارجی، صورت حسی ادراکشده (تصویر یا صدا یا بو یا مزه یا ...) توسط قوای حسی هم از بین میرود. (اسفار، ج۹، ص۹۵)
🟫 برخی محققان #فلسفه_اسلامی اعتقاد دارند معنای این سخن #صدرالمتالهین آنست که صور حسی و در نتیجه، #قوای_حسی نفس، مادیاند. زیرا بدون وجود مادهای مانند اندام حسی و اثر حاصل از ابژه مادی در آن اندام، بقا ندارند. (عبودیت، نظام حکمت صدرایی، ج۳، ص۹۳)
🟧 از سوی دیگر صدرا به تفاوت خیال و ادراک حسی اشاره میکند که بقای صور خیالی، مشروط به وجود ابژه خارجی و تأثیر بالفعل آن بر اندام حسی نیست. او بنا به استدلالهایی - برخلاف #ابن_سینا و در تأیید نظر #سهروردی - اعتقاد به تجرد صور خیالی دارد. هرچند که تجرد صور خیال و #قوه_خیال نفس را از سنخ #تجرد_مثالی میداند که دارای جسمانیت و ابعاد و مکانمندی خاص خودش است اما جرم ندارد.
🟫 بدینترتیب طبق دیدگاه مؤسس #حکمت_متعالیه، فقط نفس آن دسته از حیوانات پس از مرگ و قطع ارتباط با ماده باقی میماند که دارای قوه خیال باشند. یعنی طبق نظر وی نفوس حیواناتی که صرفا ادراک حسی دارند، واجد بقای پس از مرگ نیستند. (اسفار، ج۸، ص۲۳۲)
🟧 شاید به نظر برسد ملاصدرا با توجه به اینکه اعتقاد به انقسامناپذیری قوای ادراکی و صور حسی دارد، باید نفوس حیوانی فاقد خیال را هم دارای #تجرد و حیات پس از مرگ بداند.
ولی به نظر برخی محققان فلسفه صدرائی، او معیار تجرد را نیاز یا عدم نیاز به ماده میداند، و در نگاه وی امتداد و انقسامپذیری را میتوان هم با مادیت و هم با تجرد سازگار دانست؛ انقسامپذیری نهایتا در شدت و ضعف مادیت یا تجرد تأثیر میگذارد (شدت در جواهر مادی و ضعف در جواهر مجرد).
🟫 هرچند به نظر میرسد این سخن با قاعده اتحاد علم و عالم و معلوم که خود صدرا بسط داده و بر آن تأکید دارد، سازگاری نداشته باشد. بنا بر قاعده مذکور، نفس یک حقیقت بسیط مجرد است که در هنگام ادراک حسی، به یک اعتبار، قوه حاسه است و به اعتباری دیگر، صورت محسوس.
نفس به نظر او در عین وحدت و بساطت، کل قوا (از جمله قوای حسی) است و در هنگام ادراک حسی در مرتبه قوای حسی حضور و جلوه دارد.
بدینترتیب قوای حسی و صور حسی که مشروط به وجود ابژه مادی و نیازمند آن هستند را باید براساس یک معیار، مادی و براساس معیاری دیگر مجرد دانست.
@PhilMind
5 065
اصل انسجام بین ساختار آگاهی (Consciousness) و ساختار اطلاع (Awareness)
❓اطلاع (Awareness) برای ارجاع به پدیدههای کارکردی متنوعی استفاده میشود که با آگاهی در ارتباط هستند. محتواهای awareness باید بعنوان آن دسته از محتواهای اطلاعاتی درک شود که برای سیستمهای مرکزی قابل دسترسی است و به شیوهای گسترده در کنترل رفتار مورد استفاده قرار میگیرد. در واقع، اطلاع ارتباط نزدیکی با آگاهی دسترسی (access consciousness) دارد. پس این اصل دارد انسجام خاصی را بین ساختار آگاهی دسترسی و آگاهی پدیداری پیشنهاد میدهد.
❓در موارد آشنا، هرجا که آگاهی را مییابیم، اطلاع را هم خواهیم یافت. هرجا تجربه آگاهانه وجود دارد، برخی اطلاعات متناظر در سیستم شناختی هم وجود دارد که در دسترس کنترل رفتار و گزارش شفاهی است. بالعکس، بنظر میرسد هروقت اطلاعات برای گزارش و کنترل سرتاسری در دسترس باشد، یک تجربه آگاهانه متناظر نیز وجود دارد. بدین ترتیب تناظری مستقیم بین آگاهی و اطلاع وجود دارد.
❓این تناظر را میتوان پیشتر برد. این یک واقعیت محوری درباره تجربه است که ساختاری پیچیده دارد. برای مثال حوزه بینایی، هندسه پیچیدهای دارد. همچنین روابط شباهت و تفاوت در تجربیات، و نیز روابطی در شدت نسبی وجود دارد. تجربه هرشخص را میتوان لااقل تا حدی براساس این ویژگیهای ساختاری توصیف و تجزیه کرد: روابط شباهت و تفاوت، مکان ادراک، شدت نسبی، ساختار هندسی و غیره.
این نیز یک واقعیت اساسی است که برای هرکدام از این خصوصیات ساختاری، یک خصوصیت متناظر در ساختار پردازش اطلاعات وجود دارد.
❓بنحوی سرراستتر، هر رابطه هندسی متناظر با چیزی است که میتواند گزارش و در نتیجه بلحاظ شناختی، بازنمایی شود. اگر فقط جریان پردازش اطلاعات در سیستم بصری و شناختی یک عامل به ما داده شود، نمیتوانیم تجربیات بصری او را مستقیماً مشاهده کنیم؛ ولی با این وجود میتوانیم ویژگیهای ساختاری آن تجربیات را استنباط نماییم.
بطور کلی هر اطلاعاتی که بصورت آگاهانه تجربه میشود، بنحو شناختی نیز بازنمایی میگردد.
❓همین نکته در مورد سایر انواع تجربیات نیز صادق است. تصاویر ذهنی درونی، ویژگیهایی هندسی دارند که در پردازش اطلاعات بازنمایی میشوند. حتی عواطف هم دارای ویژگیهای ساختاری هستند؛ مانند شدت نسبی که مستقیماً با ویژگی ساختاری پردازش اطلاعات تناظر دارد: هرجا که شدت بیشتری وجود داشته باشد، تأثیر بیشتری بر پردازشهای بعدی مییابیم. بطور کلی، دقیقاً از آنجا که ویژگیهای ساختاری تجربه در دسترس و گزارشپذیر است، این ویژگیها در ساختار اطلاع نیز بازنمایی خواهند شد.
❓این همشکلی بین ساختار آگاهی و اطلاع است که اصل انسجام ساختاری را درست میکند. این اصل به ما اجازه میدهد که ویژگیهای ساختاری تجربه را از ویژگیهای پردازش اطلاعات بازیابی کنیم، ولی تمام ویژگیهای تجربه از سنخ ویژگیهای ساختاری نیستند. ویژگیهایی در تجربه وجود دارد – مانند ماهیت ذاتی ادراک حسی قرمزی – که نمیتواند بطور کامل در یک توصیف ساختاری ترسیم شود.
معقولیت سناریوهای طیف معکوس – که در آنها تجربیات قرمزی و سبزی معکوس هستند، اما تمام ویژگیهای ساختاری یکسان میماند – نشان میدهد که ویژگیهای ساختاری، تمامیت تجربه را استخراج نمیکند.
❓در عین حال، این واقعیت که وقتی تجربیات معکوس بین سیستمهای با کارکرد یکسان را تصور میکنیم، باید ویژگیهای ساختاری را بدون هیچ جایگزینی کنار بگذاریم، نشان میدهد چقدر اصل انسجام ساختاری در مفهوم ما از حیات ذهنیمان محوریت دارد. این یک اصل ضرورت «منطقی» نیست؛ چراکه با تمام این اوصاف میتوانیم همه پردازشهای اطلاعات را بدون هیچگونه تجربهای تصور کنیم. ولی با این وجود یک قید آشنا و قوی بر اتصالات روان-فیزیکی است.
گزیدهای از ترجمهی:
Chalmers, 2010, The Character of Consciousness, pp. 21-22.
@PhilMind
5 065
🟢 در این ویدیو که دوبلهی اختصاصی شده👆 استدلال کریپکی علیه اینهمانی ویژگی پدیداری با ویژگی نورونی توضیح داده شده است.
🟢 البته برای سادهسازی، صرفا مثال اینهمانی «شلیک اعصاب c» و «حالت پدیداری درد» در استدلال کریپکی ذکر شده. ولی این مسیر استدلال میتواند علیه انواع اینهمانی بین حالات ذهنی پدیداری و حالات نوروفیزیولوژیک بکار گرفته شود.
🟢 بعنوان مثال اینهمانی حالت پدیداری m با پردازش اطلاعات p در شبکه نورونها.
از این منظر چنانچه تئوری یکپارچهسازی اطلاعات (Integration Information Theory: IIT) را در قالب اینهمانی «تجربیات پدیداری» و «شدتی از اطلاعات یکپارچهشده» (Φ) تفسیر کنیم، با چالش فوق روبهرو خواهد بود.
🟢 نکته مهم اینست که درد (یا هر حالت پدیداری دیگر) را با خصیصه پدیداری مختص آن میشناسیم و آنچه ذاتیِ درد بنظر میرسد، همان خصیصه آزاردهندگی پدیداری است و نه شلیکهای نورونی متناظر با آن.
اما مثلا در اینهمانی آب با آرایش مولکولی H2O آنچه ذاتیِ آب است، همین آرایش مولکولیست.
و از قضا همین اختلاف منظر اولشخص و سومشخص است که دانش آگاهی (Science of Consciousness) را ویژه و دور از دست مینماید.
@PhilMind
5 065
📚 #معرفی_کتاب
📙مجموعه بزرگ 6 جلدی تاریخ #فلسفه_ذهن (انتشارات راتلج)، موضوعات و صاحبنظران کلیدی در این حوزه از یونان باستان تا عصر حاضر را پوشش میدهد. ادیت هرجلد برعهده یکی از پژوهشگران معتبر بوده و مقالات آن توسط گروهی بینالمللی از اساتید شناختهشده به رشته تحریر درآمده است.
📕جلد ششم این مجموعه با عنوان «فلسفه ذهن در قرون 20 و 21» مشتمل بر 350 صفحه میباشد که در سال 2019 بچاپ رسیده است. عناوین فصول جلد 6 عبارتند از:
فلسفه ذهن در سنت #پدیدارشناسی،
مسئله ذهن-بدن در فلسفه قرن 20،
تاریخچهای کوتاه از نظریات فلسفی #آگاهی در قرن 20،
نظریههای #هویت_شخصی در قرن 20،
#درون_نگری در قرن 20،
مباحث #علیت_ذهنی در قرن 20،
#حیث_التفاتی از برنتانو تا #بازنمودگرایی،
#ویتگنشتاین و میراث او،
مرزهای ذهن،
ظهور #علوم_شناختی در قرن 20،
فلسفه ذهن چگونه میتواند آینده را شکل بدهد؟
📗مجموعه تاریخ فلسفه ذهن علاوه بر دانشجویان و پژوهشگران فلسفه، برای سایر علاقمندان از رشتههای مرتبط مانند #روان_شناسی، علومشناختی، ادبیات، ادیان و ... نیز کارآمد بنظر میرسد.
@PhilMind
5 065
🟥قبلا درباره رابطه #سوپرونینس (#ابتناء / #فرارویدادگی) سخن گفتیم. رابطهای وجودشناختی بین ویژگیهای الف (بعنوان ویژگیهای پایه) و ویژگیهای ب (بعنوان ویژگیهای ابتناءیافته؛ بدینترتیب که ویژگی ب از ویژگی الف پدیدار میشود و هر تغییری در ویژگی ب مستلزم تغییر در ویژگی الف است و نه بالعکس. یعنی ویژگی ب (مثلا ویژگیهای آگاهانه) میتواند بر چند نوع ویژگی پایه الف (مثلا ویژگیهای نوروبیولوژیک) ابتناء یابد/ سوپروین شود، ولی اگر ویژگی ابتناءیافته آگاهانه تغییر یابد، حتما ویژگی پایه نوروفیزیولوژیک آن هم تغییر داشته است.
🟧در اینجا میخواهیم اضافه کنیم که در یک تقسیمبندی باید بین سوپرونینس طبیعی (قانونی) و سوپرونینس منطقی (مفهومی) تمایز گذاشت.
ویژگیهای ابتناءیافته ب بر ویژگیهای پایه الف بنحوی منطقی سوپروین میشوند اگر بلحاظ منطقی هیچ دو جهان ممکنی وجود نداشته باشد که ویژگیهای الف یکسان ولی ویژگیهای ب متفاوت باشند.
بعنوان مثال ویژگیهای ماکروسکوپی فیزیک (مانند شکل اشیاء) بطور منطقی بر ویژگیهای میکروسکوپی فیزیک (مانند تنوع و آرایش ذرات بنیادین) مبتنی میشود. در نتیجه منطقا جهان ممکنی قابل تصور نیست که ویژگیهای میکروسکوپی ذرات بنیادین این میز بدون تحقق ویژگی ماکروسکوپی شکل آن تحقق یابد.
🟨ولی سوپرونینس طبیعی (قانونی) ضعیفتر است. در چنین وضعیتی ویژگی ابتناءیافته ب صرفا در جهانهای ممکنی با #قوانین_طبیعی مشابه جهان ما بر ویژگی پایه الف ابتناء مییابند. مثلا یک مول گاز با حجم و دمای یکسان در جهانهای ممکن دارای قوانین طبیعی مشابه جهان ما، فشار یکسانی خواهند داشت. ولی منطقا جهانهای ممکنی با قوانین طبیعی متفاوت تصورپذیر (conceivable) هستند که مثلا ثابت K گاز در pV=KT کمتر یا بیشتر باشد و در نتیجه یک مول گاز با حجم و دمای یکسان، فشار متفاوتی خواهد داشت. هرچند که K متفاوت در جهان طبیعی شبیه ما وقوع نمییابد، ولی بلحاظ منطقی در جهانهایی با قوانین طبیعی متفاوت، امکانپذیر است.
🟨در مورد ویژگیهای آگاهانه اگر دو موجود بلحاظ فیزیکی کاملا یکسان باشند، شاید بتوان گفت تا جایی که قوانین طبیعی یکسانی برقرارند، #تجربه_آگاهانه یکسانی هم خواهند داشت. بدینترتیب میتوان نتیجه گرفت که #آگاهی بطور طبیعی (قانونی) بر فیزیک (نوروفیزیولوژی) سوپروین میشود/ ابتناء مییابد.
ولی این امکان منطقی وجود دارد که موجودی بلحاظ فیزیکی با موجودی دیگر که هیچ تجربه آگاهانهای ندارد یا دارای #کوالیا ی متفاوتی است، یکسان باشد. یعنی منطقا تصورپذیر است که موجودی با فیزیک کاملا یکسان در جهان ممکنی با قوانین طبیعی متفاوت، ویژگیهای آگاهانه متفاوتی هم داشته باشد (یا فاقد ویژگی آگاهانه باشد).
🟧مدعای #ماتریالیسم و #فیزیکالیسم نیازمند سوپرونینس منطقی است و نه صرفا طبیعی. #مادی_انگاری زمانی صادق است که اطمینان حاصل کند ویژگیهای آگاهانه با ضرورت منطقی بر ویژگیهای نوروفیزیولوژیک سوپروین میشوند و در نتیجه، بازاء هر جهان ممکن منطقی W که بلحاظ فیزیکی با جهان ما یکسان باشد، همه پدیدههای آگاهانه که در جهان ما صادقاند، در W هم صادق باشند. این با تعریفی که فرنک جکسون (۱۹۹۴) از فیزیکالیسم ارائه کرده، انطباق دارد.
🟥اما بنظر میرسد بلحاظ منطقی تصورپذیر است (بلحاظ مفهومی دربردارنده تناقض و عدم انسجام نیست) که در جهانهای ممکنی با قوانین طبیعی متفاوت، موجودات دارای فیزیک کاملا یکسان با ما، ویژگیهای آگاهانه کاملا متفاوتی داشته باشند.
در اینصورت انگارههای فیزیکالیستی تقلیلگرایانه درباره آگاهی با چالش فلسفی جدی روبهرو هستند. آنها اگر مثلا قائل به #اینهمانی ذهن و مغز هستند، باید بتوانند ثابت کنند این رابطه اینهمانی در تمام جهانهای ممکن بلحاظ منطقی برقرار است (مثل اینهمانی آب با آرایش مولکولی H2O که ضرورت منطقی دارد).
یا اگر از سوپرونینس ذهن فیزیکی بر مغز دفاع میکنند، باید بتوانند نشان دهند که ابتناء مذکور در تمام جهانهای ممکن برقرار است. این اگر نگوییم محال، بسیار دشوار بنظر میرسد.
@PhilMind
5 065
🌕 یکی از اعتراضات به رویکرد #بازنمودگرایی درباره #خصیصه_پدیداری درد، بر تفاوت منظر سوّمشخص بین ادراکات حسی و #احساسات_بدنی استوار شده است. #پدیدارشناسی تجربه درد نمیتواند با مشاهده آسیب بافتی در پای شخصی دیگر تحصیل شود، ولی تجربه ادراک قرمزی جعبه گوجه فرنگی، با مشاهده آن از سوی هر ادراککنندهای احساس میشود.
محتوای بازنمودی #ادراک_حسی مشاهده آسیب بافتی در پای شخص دیگر، دقیقاً یکسان یا دستکم بسیار شبیه به محتوای بازنمودی "درد" اوست: هر دو، «آسیب بافتی» را بازنمایی میکنند. حال آنکه #حس_پدیداری این دو تجربه، کاملاً با هم متفاوتند.
🌖 چرا وقتی من رنگ فیروزهای را روی دست شما میبینم، همان حس پدیداری را تجربه میکنم که خود شما از دیدن آن تجربه مینمایید؛ اما وقتی آسیب بافتی را روی دست شما میبینم، حس پدیداری درد شما از آن را ندارم؟
🌗 استراتژی مایکل تای در پاسخ به اشکال فوق اینست که تجربه "درد"، بنحوی غیرمفهومی "آسیب بافتی" را بازنمایی میکند و نه شکل و رنگ بدن را. در حالی که تجربه "ادراک حسی" پای مجروح شخص دیگر، بنحو غیر مفهومی "شکل و رنگ پا"ی او را بازنمایی میکند و نه آسیب بافتی را. بنابراین محتوای بازنمودی ادراک حسی با محتوای بازنمودی درد، متفاوت هستند. (See: Tye, 2000, PP. 60-62.)
🌘 ولی پاسخ تای ابهامآمیز بنظر میرسد. واقعاً چه تفاوتی میان «رنگ» و «آسیب بافتی» (در عضو بدن شخصی دیگر) در ادراک حسّی وجود دارد که اوّلی، بنحو غیرمفهومی بازنمایی میشود و دوّمی نه؟ چگونه است که «رنگ» چه بر عضو بدن شخصی دیگر باشد و چه بر عضو بدن خودم، بنحو غیرمفهومی و بگونهای یکسان برای همه بازنمایی میشود؛ اما «آسیب بافتی» اگر در عضو بدن شخصی دیگر باشد، بازنمایی غیرمفهومی برای سایرین ندارد و آنگاه که در عضو بدن خود شخص رخ بدهد، دارای بازنمایی غیرمفهومی خواهد شد؟
🌗 فرض کنید یک جراحت و بریدگی شدید در پای من وجود دارد و شما این بریدگیها و ورمها را مشاهده میکنید. آسیب بافتی دقیقاً چیست؟ غیر از همین بریدگیها؟ هر تعریف دیگری که از آسیب بافتی داشته باشیم و هر چقدر که آن را تخصّصیتر و میکروسکوپیتر در نظر بگیریم، باز بنظر میرسد همین اختلالات ریزبافتی را در آزمایشگاه و زیر میکروسکوپ هم میتوان مشاهده کرد.
در اینصورت فرق گذاشتن بین محتوای بازنمایی ادراک حسی آسیب بافتی و محتوای بازنمایی احساس بدنی آسیب بافتی، دشوار بنظر میرسد.
🌖 استراتژی بهتر شاید این باشد که اختلاف پدیداری بین ادراک حسی و احساس بدنی را به تفاوت در مودالیتی ارجاع بدهیم؛ محتوای یکسان یکبار از طریق ادراک حسی و بار دیگر از طریق احساس بدنی تجربه میشود.
در تعریف بازنمودگرایی غیرخالص، علاوه بر محتوای بازنمودی، عوامل دیگری از جمله مودالیتی یا حامل بازنمایی را هم دخیل در تجربه میدانند؛ حال آن که بازنمودگرایی خالص فقط بر محتوای بازنمایی تأکید دارد و نقش سایر موارد را نفی میکند. بدین ترتیب رویکرد بازنمودگرایی غیرخالص میتواند پاسخی روشن به اشکال مذکور داشته باشد.
🌕 البته تای و درتسکی از چهرههای شاخص بازنمودگرایی خالص هستند که بر تأثیر انحصاری محتوا – و نه هیچ عامل دیگر – تأکید دارند. با توجّه به این مطلب، تلاش تای برای توجیه مسئله براساس صِرف محتوا، قابل درک است؛ هرچند که قانعکننده بنظر نمیرسد.
@PhilMind
5 065
⛄️ مثال ماشین عمه برتا (Aunt Bertha) توسط ندبلاک در مقاله Psychologism and Behaviourism (1981) علیه تعریف تورینگی از هوش ارائه شده است. بلاک این ماشین را با حافظهای عظیم در نظر میگیرد که تمام پاسخهای عمه برتای واقعی برای پرسشهای مختلف در طول یک زمان مشخص (مثلا یکساعت) در آن برنامهنویسی شده باشد. لذا ندبلاک استدلال میکند که #آزمون_تورینگ شرط کافی برای هوش نیست.
⛄️ چنین ماشینی - بنا به فرض - خواهد توانست آزمون تورینگ را با پاسخهای کاملا شبیه انسان پاس کند. اما پاسکردن #تست_تورینگ توسط این ماشین نمیتواند شاهدی بر هوشمندی آن باشد. درستی پاسخهای این ماشین به سؤالات آزمون، از آنجا ناشی میشود که پاسخهای عمه برتای واقعی درست و بجا هستند و این ماشین صرفا برای ذخیره و تکرار آن پاسخها برنامهنویسی شده است.
⛄️ باید توجه داشت که ماشین عمه برتا یک ماشین فرضی (و نه واقعی و کاربردی) است که حتی اگر امکان تحقق عملی نداشته باشد، اما صرف امکان منطقی آن برای هدف بلاک کفایت میکند. در واقع این استدلال در سطح مفهومی طراحی شده و میخواهد تحلیل مفهومی تست تورینگ از هوش را به چالش بکشد.
ممکن است استدلال بلاک را (که ابتدای دهه 80 نیز ارائه شده)، مربوط به استراتژی کلاسیک و قدیمی در #هوش_مصنوعی تلقی کنیم که براساس ذخیرهسازی و حافظه #برنامه_نویسی پیش میرفت. حال آنکه #یادگیری_ماشین در دهههای اخیر اساسا برپایه ذخیرهسازی در حافظه نیست. بلکه ماشین در دوره کارورزی (training) یکسری موقعیتها را تمرین میکند و پاسخهای بهینه برای هر موقعیت را در مییابد. او آنگاه در موقعیتهای جدید براساس تمرینهایی که در دوره کارورزی گذرانده، پاسخ درست و بجا را بیرون میدهد.
⛄️ مسئله اما اینجاست که چنین ماشینی کماکان از وابستگی به هوش انسانی برنامهنویس و از معیار تشخیص نوع موقعیت جدید خلاصی نمییابد. او همچنان در نحوه مراجعه به ورودی و خروجیهای دوره کارورزی برای پاسخدهی به موقعیت جدید، از نوعی برنامهنویسی پیروی میکند که هوش انسانی برایش ریلگذاری کرده است.
و از آن مهمتر، تشخیص اینکه موقعیت جدید از نوع کدام موقعیتهای تمرینشدهی پیشین است، خود نیازمند معیاری بسیار پیچیده و گاه منحصر بفرد است.
⛄️ ممکن است ماشین قبلا موقعیت زیادی را تمرین کرده و پاسخهای درست و بجا برای هریک را دستهبندی کرده باشد. ولی اکنون با موقعیت جدیدی مواجه شده که به آسانی قابل تطبیق با موقعیتهای (ولو پرشمار) دوره کارورزی نباشد. او با چه معیاری باید موقعیت جدید را در دستهبندی خود بگنجاند و تشخیص دهد؟ این موقعیت جدید میتواند - همانطور که دریفوس توضیح داده - کاملا منحصر بفرد و وابسته به کانتکست باشد. تطبیق ماشینی چنین وضعیتی بر موقعیتهای تمرینشدهی قبلی، صرفا به خروجی نادرست و نابجا (irrelevant) خواهد انجامید.
علاوه بر این حتی در مواردی که به دستهبندی درست موقعیت جدید دست یابد، تازه به پاسخهای ذخیرهشده در دوران کارورزی مراجعه و آنها را بنحوی متناسب تکرار میکند که باز در برابر استدلالهایی نظیر ند بلاک (آزمون عمه برتا) و جان سرل (آزمون اتاق چینی) قرار میگیرد.
⛄️ بدینترتیب رویکردهای محاسباتی - چه رویکرد کلاسیک (#GOFAI) و چه رویکرد پیوندگرایی (#Connectionism) - در ساخت هوش مصنوعی با چالشهای جدی نظری روبهرو هستند. هرچند که در واقع بخش عظیمی از لابراتوارهای هوش مصنوعی را در تسخیر خود داشته و دارند.
@PhilMind
5 065
💥دونالد هافمن - استاد #علوم_شناختی ایروین کالیفرنیا - در این گفتگو👆 که 10 روز پیش منتشر شده، از تلفیق #ایده_آلیسم و بنیادین بودن #آگاهی دفاع میکند.
ایدهآلیسم در نسخه رادیکالش البته وجود هر ابژه خارج از ذهنمان را نفی میکند. اما ایدهآلیستهای متأخر در #فلسفه_ذهن، وجود ابژههای خارجی را پذیرفته و بعضا حتی گونهای دسترسی هم بدان در نظر میگیرند.
💥هافمن ادراکات حسی را با رویکردی ایدهآلیستی، مخالف واقع (هرچند کاربردی) میداند و آگاهی را #ویژگی_بنیادین در واقعیت تعریف میکند. آگاهی البته در ردیف سایر ویژگیهای بنیادین نیست. در نگاه او حتی ویژگیهای بنیادین علم #فیزیک (مانند فضا-زمان و جرم و ...) در واقع بنیادین نیستند و این آگاهی است که بنیاد جهان را شکل داده است.
💥نکته اینجاست که بدینترتیب هرچند در #ادراک_حسی با محتوایی غیرواقعی سر و کار داریم، اما از طریق آگاهی خودمان میتوانیم به بنیاد واقعی جهان دسترسی داشته باشیم.
این دیدکاه را میتوان نسخهای از #پنسایکیزم دانست که - برخلاف چالمرز - نظریات پایه علوم طبیعی و سیستم ادراکی ما را گمراهکننده میداند و تلاشی برای سازگاری با #طبیعی_گرایی ندارد.
@PhilMind
5 065
📚 #معرفی_کتاب
📒هندبوک آکسفورد درباره #فلسفه_ذهن سال 2009 و به سرپرستی مکلافلین بچاپ رسیده است.
📗طیف وسیعی از مباحث اصلی فلسفه ذهن که در این کتاب پوشش داده شده، حاصل اجازه ناشر برای فراروی از حجم رایج چنین منابعی بوده و با بیش از 900 صفحه، هندبوکی فراهم آورده که به قول مکلافلین باید آن را با دو دست نگه داشت.
مجموعه مسائلی مانند جایگاه ذهن در طبیعت، ماهیت آگاهی، ماهیت حیث التفاتی، رابطه بین #آگاهی و #حیث_التفاتی، #علیت_ذهنی، محتوای ذهنی، گرایشات گزارهای، نیاز تفکر به زبان، دسترسی معرفتی به خودمان، #اذهان_دیگر، #هویت_شخصی، وحدت آگاهی و ... را میتوان در این منبع یافت. همچنین #دوئالیسم، ایدهآلیسم، #فیزیکالیسم، #کارکردگرایی و #پنسایکیزم و بررسی میشوند.
📘تمام مقالات این هندبوک برای اوّلینبار منتشر میشوند. اغلب نویسندگان نیز از چهرههای برجسته فلسفه ذهن در دنیا هستند: برایان مکلافلین، دیوید چالمرز، دنیل دنت، فرد درتسکی، جان هیل، کالین مکگین، جوزف لوین، جگوان کیم، ترنس هورگان، کریستوفر پیکوک، دیوید پاپینیو، مایکل تای، ویلیام زیگر، آلکس بایرن، دیوید رزنتال، گلن استراوسن، رابرت ونگولیک و ... .
@PhilMind
5 065
📌در پست قبل به نقل از دیوید چالمرز درباره اعتبار دادههای اولشخص در مطالعه علمی آگاهی نکاتی را ذکر کردیم. چالمرز با اذعان به اینکه راهی برای صحتسنجی گزارشات شفاهی در باب تجربیات درونی افراد در اختیار ما نیست، تکیه بر دو پیشفرض زیر را تأیید میکرد:
۱) افراد واقعا این حالات آگاهانه را تجربه میکنند،
۲) گزارش شفاهی آنها بازتاب صادقانه و درستی از تجربیات درونیشان ارائه میدهد.
📌از نظر چالمرز این دو پیشفرض در سایر علوم (مثلا فیزیک) هم جریان دارد. فیزیکدانان از ادراک حسی برای جمعآوری داده از جهان خارج استفاده میکنند که خود در بردارنده دو پیشفرض خواهد بود:
۱) این ابژهها در جهان خارج وجود دارند،
۲) ادراک حسی ما وضعیت جهان خارج را بدرستی بازتاب میدهد.
📌اما بنظر میرسد یک تفاوت مهم بین دادههای اولشخص در مورد تجربیات آگاهانه با دادههای سومشخص درباره جهان خارج وجود دارد. همگی ما در علم فیزیک میتوانیم از طریق ادراک حسی (بصری، شنوایی، ...) رویدادها و ابژههای خارجی را درک کنیم و معمولا راهی برای سنجش ادراک هرکس در اختیار ماست: اینکه ادعای او درباره اوضاع جهان خارج را معمولا دیگران هم میتوانند امتحان کنند. مثلاً اگر مشاهده چیزی در صدمتری روبرو را گزارش کرده، دیگران هم میتوانند از همان طریق ادراک بصری، مشاهده آن چیز را امتحان کنند.
📌این شرایط اما در مورد تجربیات آگاهانه هرکس برقرار نیست و دیگران راهی برای صحتسنجی ادعای او ندارند.
بله؛ از این لحاظ که ممکن است ابژهها و رویدادهای جهان خارج بکلی متفاوت از واقعیتی که دارند، برای همگی ما انسانها بنظر برسند، مشابهتی در عدم قطعیت گزارشات برقرار است. اما این عدم قطعیت از جهتی کاملا متفاوت ناشی میشود
📌عدم قطعیت گزارشات در علم فیزیک، از خطاپذیری ادراک حسی همگانی نشأت میگیرد (ولو اینکه امکان صحتسنجی و امتحان وجود دارد)، و عدم قطعیت گزارشات اولشخص در علم آگاهی از عدم امکان صحتسنجی و امتحان دادهها ناشی میشود (ولو اینکه چنین ادراکی برای خود آن شخص خطاناپذیر است).
📌بدینترتیب وقتی عدم قطعیت در دادههای یک علم، حاصل احتمال خطا در تمامی مشاهدات انسانی باشد، معقولتر و پذیرفتنیتر بنظر میرسد تا اینکه عدم قطعیت برخاسته از احتمال عدم صداقت یا عدم دقت مشاهدهکنندهای باشد که راهی برای امتحانش از سوی دیگران وجود ندارد.
ممکن است در نهایت ناگزیر از پذیرش این عدم قطعیت در علم آگاهی هم باشیم، اما قاعدتاً قیاس آن با علم فیزیک چندان درست بنظر نمیرسد.
@PhilMind
5 065
🤔 دانش تجربی آگاهی علاوه بر دادههای سومشخص که از مشاهده رفتار موجودات دارای تجربیات آگاهانه و نیز مطالعات فعالیتهای مغزی آنها بدست میآید، بر دادههای اولشخص حاصل از گزارشات شفاهی اشخاص آگاه نیز تکیه دارد. اما میزان اعتبار علمی این دست دادههای اولشخص چقدر است؟ دیوید چالمرز در اینباره مینویسد:
🔹"در اکثر حوزههای دانش، دادهها بصورت بینالاذهانی در دسترس هستند؛ یعنی به یک اندازه برای طیف وسیعی از ناظران قابل دسترسیاند. اما در مورد #آگاهی، #داده_های_اول_شخص مربوط به #تجربیات_درونی فقط برای سوژهای که آن تجربیات را دارد، مستقیماً در دسترس است. برای دیگران، این دادههای اوّلشخص صرفاً بنحوی غیرمستقیم در دسترس هستند، که بواسطه مشاهده رفتار شخص یا فرآیندهای مغزی او انجام میشود.
🔸اگر یک «آگاهیسنج» داشتیم که میتوانست به سمت یک شخص جهتگیری کند و تجربیات درونی او را برای همگان آشکار سازد، مسائل ساده میشد. اما چنین آگاهیسنجی در دسترس نیست. این محدودیت عمیقی بر دانش تجربی آگاهی تحمیل میکند، هرچند که محدودیت فلجکنندهای نیست.
🔹... اگر پژوهشگر دلیل مثبتی برای باور به غیرقابل اعتماد بودن گزارش شخص داشته باشد، قضاوت در مورد آن را به حالت تعلیق در میآورد. اما در غیاب چنین دلیلی، پژوهشگران #گزارش_شفاهی شخص از یک #تجربه_آگاهانه را دلیل خوبی برای این باور میدانند که او تجربهای آگاهانه بنحوی که گزارش کرده، دارد.
🔸بدین ترتیب پژوهشگران به گنجینهای غنی از دادههای اوّلشخص دسترسی دارند که بنحوی بینالاذهانی در دسترس آنها قرار گرفته است. البته دسترسی ما به این دادهها بستگی به فرضیات خاصی از طرف ما دارد: بویژه این فرض که دیگران واقعاً تجربیات آگاهانه دارند و گزارشهای شفاهی آنها بطور کلی منعکسکننده این تجربیات آگاهانه است. ما نمیتوانیم این فرضیات را مستقیماً صحتسنجی کنیم؛ در عوض اینها بمثابه فرضیات پسزمینه در تحقیقات این حوزه عمل میکنند.
🔹ولی این وضعیت در تمامی حوزههای علمی دیگر هم وجود دارد. برای مثال، وقتی فیزیکدانان از #ادراک_حسی برای جمعآوری اطلاعات در مورد جهان خارج استفاده میکنند، بر این فرض تکیه میورزند که جهان خارجی وجود دارد و ادراک حسی، وضعیت جهان خارج را بازتاب میدهد. آنها نمیتوانند این فرضیات را مستقیماً صحتسنجی کنند. در عوض، بعنوان نوعی پیشفرض در پسزمینه کل این حوزه عمل میکند. با این حال بنظر میرسد این یک فرض معقول باشد و #علم_فیزیک را ممکن میسازد.
همین امر در مورد فرضیات ما پیرامون تجربیات آگاهانه و گزارشهای شفاهی دیگران صدق میکند. بنظر میرسد اینها فرضیات معقولی هستند و #علم_آگاهی را ممکن میسازند".
Chalmers, 2010, The Character of Consciousness, pp. 49-50.
@PhilMind
5 065
☀️#فلسفه_اشراق در مورد رابطه نفس- بدن، دیدگاه #فلسفه_مشاء را با تغییراتی بازسازی کرده است. وجه مشترک #سهروردی و #ابن_سینا اینست که هر دو قائل به #تجرد_نفس هستند که با پیدایش بدن و استعداد آن، حادث میشود. این #حدوث_نفس به تعبیر سینوی از عقل فعال و به تعبیر اشراقی از نور قاهر عرضی انجام میشود.
☀️بدن ازآنرو که جسم آلی و دارای قوای حساسه و نامیه است، بعد از تعلّق تدبیری نفس در دسترس آن قرار میگیرد و قوههای حیوانی و گیاهی بدن توسط نفس بکار میافتد. بکار انداختن این قوهها در راستای تدبیر بدن، فعل ذاتی #نفس_ناطقه است. اما پیش از تعلّق نفس به بدن، جسم کانی از طریق قوۀ مولّده لقاح پیدا کرده و تبدیل به جسم گیاهی شده و قوههای مختلف نامیه در جسم گیاهی تکمیل شدهاند. سپس این جسم گیاهی با قوای حساسه حیوانی به جسم حیوانی تبدیل شده و مستعد دریافت نفس مجرد میشوند.
☀️قوای گیاهی و حیوانی که پیش از تعلّق نفس بصورت گیاهی و حیوانی عمل میکردند، بعد از تعلق نفس به بدن در دسترس نفس قرار میگیرند و تحت تدبیر نفس قرار میگیرند و قوای نامیه و حساسه بصورت قوای بشری در میآیند.
☀️ولی در دیدگاه اشراقی همۀ قوا - چه قوۀ نامیه گیاهی، چه قوۀ حساسۀ حیوانی - مثل قوۀ ناطقه به نفس ناطقه (که به نور اسفهبد در #حکمت_اشراق موسوم است) اختصاص دارد. نور اسفهبدی همۀ این قوهها را داراست و از همان ابتدا تحت سلطۀ آنست.
آنچه در بدن (صیصیه) در اجزا و عضوها پدید میآید، سازههایی هستند که بمنزلۀ ابزار نسبت به قوههای مختلف در نور اسفهبد عمل میکنند. بعد از اینکه نور اسفهبد به بدن تعلّق گرفت، این سازهها را بعنوان ابزار بر حسب یکی از قوای نفس مجرد یا نور اسفهبدی بکار میگیرد.
☀️بدینجهت هر گاه در یکی از سازهها (مثلاً در شبکیه چشم یا پرده گوش یا ...) ناهنجاری رخ دهد، عمل قوهای که به آن سازه تعلق دارد تعطیل میشود یا به اختلال میافتد. به همین منوال هرگاه دگرگونی یا ناهنجاری در یکی از قوای نور اسفهبد روی دهد، کارکرد بدنی در سازه متناظر آن دچار اشکال یا تغییر میشود.
☀️اما صیصیهای (بدنی) که پیش از حدوث نور اسفهبد (نفس مجرد) به وساطت قوۀ نامیه رشد یافته و به وساطت قوۀ حساسه برای حدوث نور اسفهبد آماده گشته، چگونه و از چه طریقی اداره شده است؟ اگر قبل از تعلق نفس مجرد این قوای گیاهی و حیوانی در بدن بودهاند، پس مدبر بدن چه نفسی بوده و این مراحل گیاهی و حیوانی چگونه در بدن اداره شده است؟ این از مشکلات درونپارادیمی فلسفه مشائی و اشراقی است که در آثار نظریهپردازان این دو دیدگاه به چالش و بحث گذاشته شده است.
@PhilMind
5 065
📚 دیود چالمرز در مقدمه کتابی که 14 سال پس از The Conscious Mind به چاپ رسانده، میگوید این کتاب جدید (The Character of #Consciousness) میتواند به نوعی دنباله کتاب قبلیاش – ذهن آگاه – به حساب آید که توجّهاتی بسیار بیش از انتظارش را برانگیخته.
📗 وی در عین حال اذعان میدارد که:
«آن کتاب از یک اثر کامل در این زمینه، فاصله زیادی دارد و بیشتر در قالب پایاننامه دکتری من پس از چهار سال مطالعه فلسفه نوشته شده بود. به گونهای که اگر امروز میخواستم آن را بنویسم، بسیاری از مطالبش را تغییر خواهم داد. ضمن اینکه مباحث مرتبط متعدّدی وجود دارد که در آنجا دنبال نشده است و دوست دارم چنین بیندیشم که در سالهای طیشده، برخی از موضوعات مهم بحث را نسبت به آن روز بهتر میفهمم. در این کتاب جدید – خصیصه آگاهی - میخواهم #آگاهی را با تصویری واضحتر، کاملتر و متناسبتر از تصویری که در کتاب ذهن آگاه وجود داشت، ارائه دهم».
📘 کلیت تصویری که در کتاب سال 2010 وجود دارد البته بسیار با آنچه در کتاب سال 1996 بود، سازگار است و همانطور که خودش تصریح کرده، دیدگاهش نسبت به آن روز، تحوّل گستردهای نداشته است. اگرچه کمابیش تغییراتی به چشم میخورد:
«مثلاً نسبت به آن موقع، کمتر با شبهپدیدارانگاری (Epiphenomenalism) و بیشتر با ترسیم ارتباطات نزدیک بین آگاهی و #حیث_التفاتی، همدلی دارم».
📕 برخی از فصول کتاب خصیصه آگاهی، استدلالهایی را در همان راستا که قبلاً در کتاب ذهن آگاه مطرح شده، ارائه میدهند. به طور خاص، فصول 1 و 5 و 6 و 7 ... همچنین در برخی از این فصول به انتقادات مختلف از کتاب قبلی پاسخ دادهام.
فصول بخشهای 2 و 4، موضوعاتی را در ارتباط با علم آگاهی و مفاهیم آگاهی ارائه میکنند که به نحوی بسیار خلاصه در کتاب ذهن آگاه مطرح شده بود و در عین حال، بخشهای 5 و 6 در مسیری جدید حرکت میکنند که اساساً در کتاب قبلی پیگیری نشده بود».
📙 هنوز ترجمهای از کتاب خصیصه آگاهی منتشر نشده، هرچند ترجمه آن از سوی برخی کارشناسان در دست انجام است.
@PhilMind
5 065
♦️هیوبرت دریفوس - استاد فلسفه دانشگاه برکلی - از پروژه #هوش_مصنوعی میگوید (2022)👆
🔺دریفوس پایهگذار اشکال حس عمومی علیه رویکردهای محاسباتی در AI است که بازنمایی مفهومی از جهان را برای تولید حس عمومی، ناکام میداند. بنظر وی رفتار هوشمند انسانی منبعث از معرفت گزارهای نیست؛ بلکه از انباشت تجربیات آگاهانه درونی ناشی میشود که در هر موقعیت خاص، ممکن است واکنشی منحصربهفرد را اقتضا نماید.
🔻به اعتقاد او رویکرد کلاسیک مفهومی و بازنمایانه در تلقی دوهزارساله فیلسوفان از ساختار معرفت ریشه داشته که در قرن بیستم توسط #هایدگر و ویتگنشتاین به انتهای خط رسیده.
اما مهندسان هوش مصنوعی ابتدا بدون توجه به این شیفت پارادایمی در فلسفه، برنامه تحقیقاتی خود را بر پایه تلقی کلاسیک بنیان نهاده و وقتی در دهه هشتاد (زمستان هوش مصنوعی) با شکست مواجه شدند، با درکی سطحی از دیدگاه هایدگری، #رویکرد_محاسباتی را به سمت #بدن_مندی تغییر دادهاند. تغییری که به اعتقاد دریفوس، همچنان رفتارگرایانه و فارغ از نکته هایدگر است و حتی در ساخت #هوش_مصنوعی_ضعیف (رفتار هوشمندانه) هم ناکام بوده، تا چه رسد به ساخت #هوش_مصنوعی_قوی (#آگاهی_مصنوعی).
@PhilMind
