en
Feedback
هفت جوش

هفت جوش

Open in Telegram

من، عبدالرسول عمادی دوستدار ادبیات، فیزیک، فلسفه و تاریخ

Show more
594
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-430 days
Posts Archive
از شوش تا یوش(۱) عبدالرسول عمادی آقای بدوی و آقای شلاگه دو تن از کارکنان محموعه زیگورات چغازنبیل هستند که منتظرند تا ما بدانجا برسیم و از مجموعه بازدید کنیم. هنگام صلات ظهر روز دوشنبه است در آخرین هفته مهر ماه هزار و چهارصد و چهار خورشیدی و ما سه نفر هستیم. من و همسرم خانم‌ دکتر لاری دشتی و جناب آقای خلیل ناصری پور فعال اجتماعی و موسس مرکز خوزستان شناسی و همکار من در اداره کل آموزش و پرورش خوزستان در سال های دهه هشتاد. هم‌اکنون هر سه ما معلمان بازنشسته ای هستیم که در این ظهر جرینگ مهرماه که هوا همچنان عبوس و کمی گرم است به این زیگورات گاه آمده ایم. زیگورات چغازنبیل. این نام را همیشه شنیده ام و می دانستم که بنایی است در نزدیکی شهر باستانی شوش اما در طی دو سال خدمتم در خوزستان هیچ‌گاه اراده لازم برای رفتن به چغازنبیل را نداشتم و اکنون نیز به اراده همسر پژوهشگرم و به پیشنهاد ایشان به اینجا آمده ایم. خانم رشنویی که همکار اداره کل میراث فرهنگی خوزستان است و محل کارشان زیگورات چغازنبیل است و خودشان آن روز حضور ندارند همکاران شان را هماهنگ کرده اند تا پذیرای ما باشند. از ساعت یازده از اهواز خارج شده ایم و آقای ناصری پور که به همراه رانندگی آرام و متین و آسوده و آهسته شان گفت و گوی گرم و صمیمی خود را با ما انجام می دهند از سه راهی هفت تپه مابین اهواز و شوش می پیچند به دست راست و مسیری را میان کشت زارهای نیشکر  که به تشکیلات کشت و صنعت کارون مربوط است پی می گیرند. در دو طرف جاده نیزارهاست با بافه های در هم‌تنیده نیشکر که پیداست بسیار فشرده همدیگر را در آغوش گرفته اند چونان ید واحده و بنیان مرصوص! و جاده از میانشان مانند کسی که صف یک راهپیمایی فشرده را می شکافد تا سریع تر از دیگران برسد خود را باریک‌کرده و به سرعت ماشین آقای ناصری پور از میان نی ها می گذرد. گوشی مولوی وار می خواهد تا آوازها و‌حکایات این نی ها را پس از بریدن از نیستان بشنود و نی نامه آنان را بنویسد. نی هایی که‌چون در نیستان به بار می نشینند خود را مالک‌الرقاب و ساکن دائم نیزار تصور می کنند و ناگاه ساق هایشان قلم‌ می شود و در کامیون های حجیم حمل نیشکر به سمت کارخانه برده می شوند و هر روز آواز های حزین هجران از نیستان ببریدگان در این مسیر با صدای یکنواخت موتور کامیون در می آمیزد تا بروند و این آواز تلخ هجران از نیستان خود را به شیرینی شکری تحویل کنند که به شهادت مسیر نوشته ای در جاده آبادان اهواز به حجم صدها هزار تن رسیده است. ساقه های بریده نی را از شبکه های فلزی حصار کامیون ها می بینم و آواز تلخ جدایی آنان در دهان ذهنم مزمزه می شود و نی ها به سمت تقدیر شکرین خود می روند. از نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن‌نالیده اند در ادامه مسیر و در سمت راست کامیون های فراوانی را اطراف کارخانه می بینم که جا به جا پارک شده اند پس از ان‌که لشکر نی را به این پادگان شکر رسانده اند. در تداوم‌راه، تابلویی ما را متوجه چیزی باستانی می کند، می ایستیم تا از گورستانی بسیار قدیمی که تنها آثاری نیمه محو از دفن دسته‌جمعی یا تک‌تک شهروندان یا دیاروندان شهر باستانی شوش دارد بازدید کنیم. گذر هزاران ساله زمان از سر این سازه ها که نوعا از خاک و‌گل اند و فرسایش ناشی از باد و آب چیز دندان‌گیری باقی نگذاشته است و تنها چیزکی و آثارکی دلالت بر بودگی یا نابودگی جمعی یا فردی آدمیانی دارد. گفته اند: آن آثارنا تدل علینا فانظروا بعدنا الی الآثار و شوربختی در این است که آثار ما نیز مدت زمانی پس از خود ما محو می شوند و هر چه زمان بر زمان‌انباشته می شود محو آثار ما پر رنگ‌تر و خود آثار ما کم رنگ‌تر می شود. در آن زمین کمی آثار از آدمیانی رفته تا ناکجا در زمان هایی دور و دیر هست و ما با نظر به همین اندک آثار در می یابیم که هزاران سال قبل از ما آدم هایی در اینجا بوده آند و درگذشته اند و مگر نمی دانسته ایم؟ می دانسته ایم! اما دانسته های ذهنی مان را به مشاهدات عینی پشتیبانی می کنیم و می خواهیم به چشم خود ببینیم که آدم هایی بوده اند و درگذشته اند! آدم هایی که معلوم‌ نیست جد چندم ما زندگان تجربه گرای امروزین هستند. بر مزار آنان لختی درنگ می کنیم تا عکسی از خود برداریم به مدد فناوری زمانه خودمان که ساعتی بعد هم فراموشش می کنیم از کثرت عکس ها و فیلم‌ها که بر می داریم و پس از مدتی حافظه گوشی را خالی می کنیم تا آثاری هم نماند که بر ما دلالت کند که کثرت آثار ماحی آنهاست! و آثار ما به ماندگاری خود ما هم‌باقی نمی مانند در این روزگار کثرت ابزار.

.توانگران به دلیل احساس بی نیازی مغرور و متکبر هستند. درست است که درویشان قدرت توانگران را ندارند اما پای ارادت توانگران نیز سست است. .توانگران فقط به جمع مال و ثروت می اندیشند و فریفته مال و جاه هستند. .توانگران سخن از سر سفاهت و نادانی می گویند و به دلیل شدت توانگری از خرد بهره ای ندارند زیرا احساس نیاز به خردمندی نمی کنند. . توانگران ارزش علم و دانش را نمی دانند و علما را به گدایی متصف می کنند و درویشان را بی ارزش و بی سر و پا می دانند. . توانگران بندگان درم اند و چون چشمه آفتابند ولی بر کسی نمی تابند. . توانگران کاری را برای رضای خدا انجام نمی دهند و به هیج کس کمکی بدون منت و آزار نمی کنند. .توانگران مال را با سختی به دست می آورند اما به دلیل بخل و خست آن را خرج یا انفاق نمی کنند و با حسرت بر جای می گذارند. . سیم توانگران که آن را در خاک پنهان کرده اند زمانی به وسیله وراث و دیگران از خاک بیرون آورده می شود که خودشان در خاک شده باشند. چنان که ملاحظه می کنیم مدعی از فقر نسبی دفاع می کند نه فقر مطلق و بر توانگری مطلق می تازد نه توانگری نسبی و این‌نکته ای است که سعدی دانسته آن را مغفول می گذارد و چون داوری به قاضی می سپارند قاضی نیز به روشن کردن دقیق محل نزاع عنایتی نمی کند و در مجموع قضاوتی می کند که اگر چه هر دو راضی از نزد قاضی بیرون می آیند اما استدلال های سعدی با بیانی که آن را ساخته و پرداخته کرده است بیشتر در دل خواننده می نشیند و سعدی در نهایت برنده این‌جدال است که به دلیل ابهام در محل نزاع و تخریب شخصیت مدعی حاصل آمده است. نقد داوری داور از منظر واقعیت اجتماعی: قاضی مابین آن دو و در نهایت چنین حکم‌می کند که در میان هر دو قشر توانگر و درویش انسان های کفور و شکور پیدا می شود و لذا نمی توان حکم‌کلی کرد که توانگری بهتر است یا درویشی. باید توجه کرد که سعدی، مدعی و داور هر سه به درویشی و توانگری به عنوان ویژگی های افراد بشری نگریسته اند در حالی که توانگری توانگر و درویشی درویش ناشی از واقعیت فردی آنها نیستند و اصولا این دو عنوان یعنی توانگری و درویشی به عنوان واقعیت اجتماعی به شمار می آیند و چون به عنوان واقعیت اجتماعی هستند اگر نقدی بر هر یک از صفات وارد باشد متوجه نظام اجتماعی است و نه فرد. واقعیت اجتماعی چیست؟ واقعیت دو گونه است واقعیت عینی و واقعیت اجتماعی. خودکاری که در دست نگارنده است واقعیت عینی است اما نگارنده بودن من که نگارنده این سطور هستم واقعیت اجتماعی است. قدرت بر نوشتن در اثر زندگی در یک جامعه برای نگارنده حاصل شده است و اگر شرایط زندگی اجتماعی نگارنده به گونه ای دیگر بود ای بسا که توان نگارش نمی داشتم و توانایی دیگری در من پرورش می یافت و یا اصولا هیچ گونه توانایی نمی یافتم و فاقد هر گونه توانی می بودم. درویشی حاصل جامعه درویش پرور و فقیر کننده است و توانگری بی حد و حصر نیز حاصل جامعه بی قانون و بی در و پیکر است. در یک‌جامعه متعادل انسان ها به نحوی پرورش می یابند که به درویشی مطلق نیفتند و کاسه گدایی به دست نگیرند و به گونه ای آبرومندانه حداقل های کفاف را بدست آورند که مجبور به دریدن جامه عفاف نباشند و از سوی دیگر یک جامعه قانون مند چنان بر توانگری توانگران حد می زند که سهم‌جامعه را از آنان بستاند و جامعه را نیازمند نگاه به دست و به مال آنان نگه نمی دارد. اگر از این منظر به درویشی و توانگری بنگریم آن‌چنان درویشی و توانگری که سعدی از آن سخن می گوید هر دو حاصل ناترازی واقعیت های اجتماعی است و درویش مطلق و توانگر مطلق هر دو معلول های ناقص الخلقه یک‌جامعه نامتعادل هستند. در چنین شرایطی نه فقر مستحسن است و نه غنا. نه توانگری مطلق مطلوب است و نه فقر مطلق و اصولا در جامعه ای که واقعیت های اجتماعی به درستی ترازبندی شده باشند فاصله فقیر و غنی به حدی نیست که یکی را گدا منش و دیگری را معجب و مغرور و خودشیفته بار آورد. @haftjoosh

جدال با داور نقدی بر داوری در فرایند جدال سعدی با مدعی عبدالرسول عمادی مقدمه: سعدی علیه الرحمه در باب هفتم‌گلستان در بررسی تاثیر تربیت، گفت و گویی را تحت عنوان: "جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی" پیش می کشد. این‌گفت و گو میان سعدی به عنوان مدافع توانگری و یکی از مدعیان درویشی در نقد اخلاق توانگرانه و دفاع از مشی درویشانه در می گیرد. آنان به حدی در نقد یکدیگر می کوشند که هر دو از تداوم جدل نظری ناتوان می شوند و آنگاه دست به یقه شده و لاجرم داوری به قاضی مرضی الطرفین می برند و قاضی میان آنان بدین‌گونه داوری می کند که شخصیت آدمی اعم از آن است که با یک شاخص توانگری یا درویشی قابل قضاوت نهایی باشد و در میان هر دو طایفه توانگر و درویش انسانهای خوب و بد و شکور و کفور هست و لذا هر یک بخشی از ماجرا را در بحث خود دیده اند و اگر جامع بنگریم انسان هم‌در درویشی و هم‌در توانگری می تواند خوب یا بد باشد. در این نوشته تلاش می شود تا این داوری از منظر واقعیت اجتماعی نقد شود. بیان مساله: لازم است توضیح داده شود که‌منظور سعدی از فقر در اینجا فقر مطلق است. فقر مطلق بنا به تعریف فقدان حداقل های مورد نیاز برای زنده ماندن است و درویش مدنظر سعدی در این گفت و گو چنان در فقر مطلق است که بدون حمایت توانگران امکان ادامه حیات ندارد و توانگر نیز کسی است که چنان از نعمت و مکنت برخوردار است که علاوه بر تامین همه نیازهای خود قادر به رفع حاجات دیگران نیز هست و هر چه ببخشد از خوان نعمتش کاسته نمی شود یا چنان کاسته نمی شود که به فقر دچار گردد. اما منظور مدعی از درویشی با آنچه سعدی در ذهن دارد متفاوت است. درویش در بیان مدعی آدمی است که به حداقل های مورد نیاز برای گذران زندگی عادی خود دسترسی دارد و لذا به نظر نمی رسد که چشمش به دست توانگران باشد اگر چه سعدی او را متهم می کند که از فرط گدایی چشم به جیفه توانگران دوخته است. طبیعتا هیچ کس نمی تواند از فقر مطلق دفاع کند و مدعی نیز از این قاعده مستثنی نیست اما سعدی این باور مدعی را در لفافه بیان می کند تا بتواند به دلایل خویش مشروعیت ببخشد و در جدال با مدعی دست بالاتر را داشته باشد. به هر حال محل نزاع از طرف سعدی به خوبی معین‌نشده و دعوا در فضایی از بدفهمی و ابهام و ایهام پیش می رود و ویژگی یک جدال منطقی را ندارد. آمیخته شدن استدلال های منطقی با شیرین کاری های بیان ادیبانه این ابهام را پوشش داده و خواننده را در مسیر بحث با سعدی همدل تر می کند اگر چه سعدی در آخر به داوری داور که جمع هر دو دیدگاه را صورت بندی می کند رضایت می دهد اما این‌نقد بر نحوه ورود سعدی به گفت و گو وارد است. نقد دیگری که بر روش بحث سعدی از منظر اخلاق گفت و گو وارد است این است که او ابتدا به داوری ارزشی در باره شخصیت مدعی می پردازد و ذهن خواننده را دچار سو گیری می کند. آنجا که ادعا می کند مدعی در کسوت درویشان است و منش و مرام آنها را فاقد است. این داوری سعدی در ابتدای بحث قضاوتی شتابزده است. مدعی هر شخصیتی که داشته باشد سعدی در اینجا باید به جنگ استدلال های او برود و نه به تخریب شخصیت او اقدام کند که‌گفته اند انظر الی ماقال و لا تنظر الی من قال. این پیش‌داوری سعدی در باره مدعی ذهن‌خواننده را در بحث با سعدی همراه می کند و ناخواسته حق را به او می دهد و از مدعی فراری می کند. سعدی در دفاع از توانگری و در جدال با مدعی که در کسوت درویشان است و به قول سعدی اما سیرت آنان را فاقد است استدلال های زیر را بیان می دارد تا نشان دهد که انسان در توانگری اخلاقی تر و انسان تر است و حتی در بندگی خداوند نیز امکان اخلاص و تنزه بیشتری دارد. ابتدا استدلال های سعدی را خلاصه می کنیم و سپس به بیان دلایل مدعی در حمایت از مشی درویشان می پردازیم. خلاصه دلایل سعدی: . انسان برای انجام هر کار خیر و مفیدی باید از قوت لازم برخوردار باشد و انسان گرسنه و محتاج اصلا فاقد هر میزان از قوت و توانایی است و لذا با دست تهی نمی توان کاری کرد نه برای خود و نه برای دیگران هر انفاقی مستلزم حدی از توانایی است. از نظر سعدی پای آدم تشنه نای حرکت ندارد و از دست ادم‌گرسنه خیری بر نمی آید. .داشتن آرامش خیال که لازمه یک زندگی انسانی آبرومندانه است مستلزم داشتن حدی از توانایی مادی است و فراغت خیال آدمی با فقر قابل جمع نیست و انسان تنگدست پریشان خاطر است. . فقر موجب روسیاهی دو جهان است. . درویشی به کفر می انجامد و ایمان و فقر قابل جمع نیستند در عوض توانگران می توانند انسان های مومن واقعی باشند. . دشمنان توانگران گداصفت هستند و چون اخلاق گدایی دارند چشمشان به دست و به مال توانگران است. .اگر توانگران از درویشان دوری می کنند به این دلیل است که از تکدی گری و سماجت آنها به تنگ آمده اند و محال است اگر ریگ بیابان دُر شود چشم گدایان پر شود. خلاصه استدلال های مدعی:

دو. اگر هم این مداخلات هوچی گرانه و جنجالی ما عملا هیچ تاثیری در فیصله بخشی به این دعوا نداشته باشد این قدر هست که ما تعصب و غیرت خود را در جانبداری از ماه پرتو افشان که چراغ زندگی ماست آشکار کرده ایم و نشان داده ایم که در این جنگ میان حق و باطل بی تفاوت نیستیم و ما از سپاهیان جبهه حق هستیم و روحیه مبارزه جویی خود را در مقابل باطل نشان داده ایم. به هر حال ما روستاییان با اعلام موضع قوی و قاطع خویش اقدامات خودسرانه و غیر مسئولانه و بلکه ددمنشانه این دشمن نورافشانی ماه آسمانی را محکوم کرده و حمایت بی شائبه خود را از جبهه حق که همان نور موفور السرور ماه است بیان داشته و آمادگی خود را برای هرگونه جان فشانی در این راه نشان می دهیم و پس از پایان این‌نبرد و دفع خطر از ساحت ماه آسمانی به خانه بر می گردیم و به خوابی خوش فرو می رویم. @haftjoosh

چراغ های سیمی که الان هم گهگاهی در عتیقه فروشی ها و سمساری ها از آنان می توان دید چراغ هایی بودند از جنس پلیت به رنگ آبی که فتیله را در میان محفظه شیشه ای که به گویش ولایت ما چمنی نامیده می شد(بر وزن ضمنی ) نگه می داشت و نور ثابت زیبایی بیرون می داد که اگر می خواستی با آن‌کتاب بخوانی یا مشق بنویسی باید روی شکم می خوابیدی و کتاب و دفتر را در نزدیکترین فاصله به چراغ می نهادی و طوری که سایه مداد بر کاغذ نیفتد مشقت را می نوشتی یا درست را حفظ می کردی. خلاصه برای یک‌همچین زندگی شبانه تاریکی که چراغ سیمی ظلمت آن را تا شعاع بیش از دو سه متری نیمه روشن‌ نمی کرد و اگر یکی می خواست برود دست به آب بقیه باید در تاریکی مطلق می ماندند تا برگردد، شب هایی هم بود که ماه چنان نور می افشاند که می گفتی اگر کمی بیشتر روشن شود همان روز است و ماه کم از خورشید ندارد و تازه بهتر هم هست. خورشید در تابستان زندگی جنوبی یک‌موجود کلا عصبانی، افراطی، خطرناک و آدم کشی است که اگر سایه ای بالای سرت نباشد مغزت را آب می کند و این ماه در شب های نور افشانی بهترین فرصت بازی را فراهم می کند و بازی هایی در شب مجال پیدا می کند که در روز امکان یکی از آنها هم‌نیست. بچه ها بعد از شام با اجازه و بی اجازه از خانواده یکی یکی پیدایشان می شد در وسط آن زمین صاف و یکدست که به آن بسکی گفته می شد می نشستند و گاهی سراپا گوش می شدیم تا مثلا عباسقلی نامی که از آن حوالی رد می شد به جمع ما بیاید و با لحن شیوا و شیرین داستانی برایمان تعریف کند و ما سراپا گوش باشیم. مایی که رسانه ای نداریم و از دنیای خارج از روستا معمولا اطلاع چندانی حاصل نمی کنیم و این سخنان و تعریف ها برای ما به منزله آب حیاتی است که مغزمان را تازه می کند. یک بار هم می شود که‌ناگهان بگویند ماه درگیر دعوا مرافعه ای شده است و یک نانجیب پدرسوخته غوره بی سر و پایی ماه زیبای ما را به اسارت گرفته یا ناراحت کرده و چهره ماه از فرط عصبانیت برافروخته شده و خلاصه بزن بزنی شده تو آسمون و یقه ماه رو گرفته یه نفر فضول بی معنی و بی منطق که مادرم می گفت این موجود سه پل زنگی است. سه یعنی سیاه، پل یعنی گیسو و زنگی هم یعنی سیاه یعنی یک سیاه چهره ای که گیسوی سیاهی هم دارد ماه را به اسارت برده است. الان می شنوم که در بوشهر به این‌موجود افراطی دی زنگرو می گویند، من که همان سه پل زنگی را از مادرم در معرفی این موجود مشمئز کننده شنیده ام و نام و نام‌گذاری بسیار متنوع است. ما چه می توانیم بکنیم با این فاصله زیادی که با ماه داریم؟ و چطور می شود یقه ماه را از دست این سیاه کار بی معرفت رها کرد؟ ظاهرا راهی نداریم جز این‌که تهدیدش کنیم. خوب آیا او به تهدیدات ما اعتنایی می کند؟ او در آن فاصله زیاد و با آن‌جثه و توانایی که با ماه درافتاده چرا باید تره خرد کند برای غوغا و سر و صدای مایی که حداکثر توان مان دادن چهار تا فحش است که در این صحرای برهوت دور از محل دعوا به گوش آسمانی ها نمی رسد؟ مردم روستا جمع می شوند و چوب یا قاشق و کفگیری بر پشت دیگ ها و قابلمه ها می کوبند تا این مزاحم که لابد جن‌است و از فلز هم می رمد ول کند و برود و این کار بی حاصل هم‌ نیست چون بعد از مدتی که تهدید می کنیم و فحش و فضیحت راه می اندازیم ظاهرا دعوا به خیر و خوبی و با پیروزی ماه به پایان می رسد و همان ماه زیبا رو دوباره به چهره زمین و آدم ها لبخند می زند. یادمه که مردم با هیجان خاصی بر بدنه پاتیل ها ضربه می زدند و رجز هایی هم‌می خواندند مثل این که سه پل زنگی مه ول کن تا بیا غوره پلنگی مه ول کن تا بیا حاصل آن‌مقاومت ماهانه و جانانه ماه تابان و این‌کمک های دورادور رجز خوانانه بی دریغ که به تقویت روح جنگندگی ماه مدد می رساند و انرژی و توان مبارزه سه پل زنگی را می کاهد این پیروزی چشمگیر است که ماه را برای ماه‌ها بلکه سال ها بیمه می کند و کی بشود تا دوباره این فضول بی منطق و غوره دوباره بیاید و با ماه دست به یقه بشود. به ذهن هیچ‌کس هم نمی رسد که با خودش بگوید اگر ما ساکت و نظاره گر باشیم آیا این دعوا تمام نمی شود؟ اگر چنین سوالی هم به ذهن کسی متبادر شود احتمالا دو پاسخ قانع کننده برایش وجود داشته باشد. یک. ممکن است اگر ما هم‌مداخله ای در این مرافعه آسمانی نکنیم بالاخره این دعوا فیصله یابد زیرا هیچ جنگی که دائمی نیست و همه دعواها بالاخره روزی به مصالحه می انجامند اما اگر این رجز خوانی ها و خط و نشان کشیدن های ما برای این سیاه تیره گیسوان به اندازه خردلی توان و انرژی روانی ماه را بیفزاید و یا انگیزه وانرژی دشمن غدار را کم‌کند و دعوا زودتر ولو به قدر چند ثانیه تمام بشود یک‌کار درست و اصولی صورت گرفته است و

سه پل زنگی عبدالرسول عمادی ماه در آسمان درخشش ویژه ای داشت. بعضی شب ها کاملا روشن بود طوری که با خودت می گفتی خوب اصلا چرا الان شب شده، اگه هدف از شب تاریکی بوده که الان نقض غرض شده و همه جا روشنه. در منتها الیه روستا از خانه که می آمدی بیرون زمین صاف و یکدستی بود که محل بازی و جمع شدن حدود ده تا بچه هم سن و هم قد بود. در ذهن کودکانه یک بچه در روستایی که ابزار روشنایی در آن چراغ نفتی سیمی ای بود که در حدی نور می افشاند که چشم آدم راه ورود و خروج اطاق را پیدا کند این حد از روشنایی با چراغ ماه خودش چیزی از روز کم‌ نداشت. یک فتیله پارچه ای به عرض یک سانتی متر که دُمش در نفت نفت خانه چراغ بود و دّمش آتشین بود نفت را به آرامی در محفظه ای شیشه ای با حداقلی از اکسیژن چنان می سوزاند که بیش از آن که دود داشته باشد روشنایی بدهد، اگر چه به هر حال کربن های نیم سوز نفت هم از آن خارج می شد و مخصوصا وقتی سر فتیله می سوخت و نفت به خوبی از فتیله بالا نمی آمد یا اگر دوده جداره محفظه شیشه ای را کدر می کرد کارایی چراغ کاهش می یافت اما اگر فتیله اش تمیز بود و شعله اش پایین بود میزان روشنایی اش از گرما و دودش بیشتر می بود و شاید به اندازه بیست تا کرم شب تاب که با هم نور بدهند روشنی پدید می آورد. این چراغ نفتی سیمی جایگزین چراغ موشی شده بود. چراغ موشی مرکب بود از همین چراغ سیمی منهای محفظه شیشه ای که سوختن فتیله را به تاخیر اندازد و از دود و دم بکاهد. آن‌چراغ موشی وجدانا خیلی ابتدایی بود. نفت خانه و فتیله و دیگر هیچ. خود این تحول از چراغ نفتی موشی به چراغ نفتی سیمی مرحله ای از مراحل تکامل زندگی در روستا بود و نوعی تحول یا حداقل تغییر در سبک زندگی یا فناوری حیات به شمار می آمد. فتیله یا فیتیله یا به قول ابن سینا در دانشنامه علایی "پلیته" که یحتمل با آمدن عرب ها و معرب شدن گویش فارس زبان ها که هر چه واژه پ دار بود پ هايشان قلب به ف شده بود تبدیل شده بود به فتیله. کسی الان پلیته نمی گوید یعنی از زمانی که زبان‌پارسی فتیله پیچ زبان عربی شد آنها که می خواهند راحت تر باشند یک یای دیگری هم به تنگش می زنند و می گویند فیتیله. بعدها توی شهر بچه های رهیده از چاردیواری مدرسه شادمانه یا سرخوشانه یا الکی خوشانه روی کتاب هايشان می زدند در پایان سال تحصیلی که می دانستند تعطیلات تابستانی شروع شده و با کتاب و مدرسه تا سه چهار ماه دیگر کاری ندارند در کوچه و محل دم‌می گرفتند که مدرسه تعطیله فیتیله او تو پاتیله فیتیله (اّو همان آب و پاتیل هم قابلمه است) و به نظرم جمع احمقی می آمدند که جشن بطالت و ولگردی گرفته اند. بعد ترها فهمیدم که علیرغم ستایش هایی که در باب اشتغال و کار و مشغله به عمل آمده و شاعران در مدح کار بسیار گفته اند اما بطالت و بیکاری هم چیز چندان بدی نیست و شاید همان قدر که بتوان از مزایای روحانی و جسمانی کار گفت بتوان در منقبت بیکاری و فراغت هم داد سخن‌ داد و شاید بتوانیم از این هم فراتر برویم و بپرسیم که آیا فراغت از مشغله بهتر نیست؟ مگر نه این که مشغول بودن ذهن آدم را منفی تلقی می کنیم و فراغت ذهنی را مستحسن می دانیم. یادم هست یک توصیه عربی را از دوران مدرسه که می گفت اغتنم خمسا قبل خمس شبابک قبل هرمک و صحتک قبل سقمک و فراغک قبل شغلک و حیاتک قبل موتک یکی دیگه اش یادم‌نیست. که یعنی پنج‌چیز را قبل از پنج چیز مغتنم بدان که یکی اش هم‌این است که بیکاری ات را غنیمت بدان قبل از آن که به کاری مشغول بشوی. در کتاب درسی ما شعرهایی مانند این شعر را در تحسین کار به ما تفهیم می کردند که: برو کار می کن مگو چیست کار که سرمایه جاودانی است کار و بعد هم داستان دهقان دانا و نصیحت دم مرگش به فرزندان که زمین را بکاوند و گنجی را که او نیافت آنها بیابند و بعد هم‌نتیجه می گرفتیم که این گنج همان کار و تولید ناشی از کار است. کمتر کتاب درسی در میان ملل هست که در ستایش بطالت قلم فرسوده باشد اما آدمی مانند برتراند راسل فیلسوف و ریاضی دان بزرگ قرن بیستم کتابی هم نوشته "در ستایش بطالت" و بنابر این دست افشانی و پایکوبی بچه مدرسه ای های هم‌کلاس ما هم پر بیراه نبوده که از تعطیلی مدرسه به وجد آمده باشند و کتاب هایی را که در طی یک سال منشا انواع ترس و دغدغه و کتک خوردن و انجام‌تکلیف های ناخوش تر از خوردن روغن کرچک بوده با خیال آسوده برگ برگ‌ کنند و در مسیر کوچه و خیابان دمِ باد بدهند و به دست نیستی و فنا بسپارند. از قصه چراغ و ماه دور افتادیم. الکلام یجر الکلام و به قول مادرم گپ گپ می کشه دنگرو هم او می کشه وقت ترجمه و تفسیر ضرب المثل را هم نداریم!

خلوت معنا به جهان‌ اندک و گفتار زیاد است گل گاه گهی می شکفد، خار زیاد است شاه است فراوان، همه بر تخت و کفن‌پوش ای عبرتیان فرصت دیدار زیاد است سر سلسله بسیار و همه سلسله پیچ‌اند با قافلگان قافله سالار زیاد است دستی ز سر مهر بیفشان و گذر کن هر چند در این دیر ستمکار زیاد است غوغای جهان یکسره بر محور هیچ است این ها همه هیچ است، مپندار زیاد است گاهی به بلندای فراغت سر خود گیر  حمال چو موران چو شوی کار زیاد است سر بر کن و اندیشه آزاد به سر گیر سر بایدت از خویش که دستار زیاد است شوقی به دل انگیز که دل مرده اسیر است با عشق برو مانده مردار زیاد است با چشم‌ خردمند به دیدار جهان باش تا درنگری عکس رخ یار زیاد است شاعر شو و از دامگه واژه رها شو در خلوت بی واژگی اشعار زیاد است  عبدالرسول عمادی بیست و چهارم شهریور چهارصد و چهار @haftjoosh

خیال خیال روی تو دارم، خیال خسته خام علی الدوام بر این بام‌ می روم آرام "صبا به تهنیت پیر می فروش آمد" که از خیال خوشم باز هم دهد پیغام "سری که عشق ندارد کدوی بازار است" سری که عشق ندارد پر است از سرسام دلم هوای تو می کرد و این هوا دم بود دلم هوای تو می کرد همچو بره رام شراب عشق تو دیشب در اندرون دادیم چه صبح دلکشی آمد در آبگینه جام بر آن سرم که بپیچم سر از تداوم هیچ و پا‌نهم به سر هر چه رفت در ایام مبین در آینه آیینه جز مجاز نبود رها کن این دف و چنگ هزار واژه نام "سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید" بهل مرا و خیالات خوش نشسته به کام عبدالرسول عمادی نهم شهریور چهارصد و چهار @haftjoosh

سکوت دوستان بسیار دیدم، دوستی اما نبود دل فراوان بود، در دل ها ولیکن جا نبود آدمی زادی اگر چه رسم رایج گشته ای است آدمیت، رایج اندر بین آدم ها نبود هر که را دیدم به سر تا استان نان دوید نان خدا بود و چنین طاعت گری ببجا نبود باغ را انواع و اقسام علف پر کرده بود مهلتی از بهر قد افرازی افرا نبود آشتی ها شکل مصنوع و موقت داشتند در عمل اما اصیل و ناب جز دعوا نبود آب آرامی ندیدم اندر آن تصویر ماه لطف هم‌ گر بود جز باران سیل آسا نبود شرح دنیاهای استاندارد را هم خوانده ام هر کجا باشد بگو باشد ولی اینجا نبود من دلی آزرده دارم از جهان رنگ رنگ این نفاق تو به تو حق خلوص ما نبود در سکوت خویش ایام خوشی سر کرده ام خوب حالی بود در بودش، یکی گویا نبود عبدالرسول عمادی بیست و پنجم تیر چهارصد و چهار @haftjoosh

همزیستی و توسعه معنای زندگی عبدالرسول عمادی معنای زندگی چیست؟ این‌که ما به دنبا آمده ایم این ماده زندگی است. آیا این‌ ماده معنایی هم دارد یا اگر ندارد آن را لازم دارد؟ این معنا خود به خودی و بر مبنای قوانین طبیعت حاصل می شود یا باید توسط ما به زندگی تزریق بشود؟ در طبیعیات قدیم جسم را مرکب از ماده و صورت می دانستند. ماده تعین نداشت و صورت به آن تعین می داد آیا معنای زندگی به منزله صورتی است که به این ماده یعنی بودن ما  تعین می دهد؟ ما هر روز صبح از خواب برمی خیزیم و ساعاتی را تا خواب بعدی در هوشیاری می گذرانیم. در این ساعات کارهایی را انجام می دهیم و افکاری را به مخیله مان خطور می دهیم و سخنانی را بر زبان می رانیم. به ما ایرانیان از قدیم گفته اند باید این سه چیز یعنی پندار، گفتار و کردارمان را نیک بگردانیم. این‌نیکی همان معنا دادن به زندگی است؟ نیکی چه‌معنایی دارد و چه مصادیقی دارد؟ ظاهرا سازنده معنا و مصداق نیکی هم خودمان هستیم. یعنی اول بابد به نیکی معنا بدهیم بعد هم با نیکو کردن پندار، گفتار و کردارمان معنای نیکی را به صورت مصداقی در زندگی مان وارد کنیم. پس ما دو مشکل داریم یکی ابن است که مفهوم‌نیکی را روشن کنیم و دیگر این که مصادیق نیکی را منطبق با این مفهوم پیدا کنیم و بر اساس آنها بیندیشیم، بگوییم و عمل کنیم. مثلا اگر مفهوم‌نیکی در نزد من جلب منفعت خودم باشد آن سه ابزار یعنی پندار، گفتار و کردارم را در خدمت آن در می آورم و همه چیز در خدمت جلب منفعت خودم قرار می گیرد. ممکن است شما نیکی را در جلب منفعت همگانی بدانید و این‌مفهوم شما را به سمت دیگر خواهی و توزیع منافع زندگی میان همگان سوق دهد آنگاه پندار، گفتار و کردار شما در خدمت یافتن مصادیق ان‌مفهوم می رود و اراده شما به آن سمت میل می کند. پس معنای زندگی ساخته ذهن ماست. هر کدام از ما معنای زندگی خودمان را می سازیم و از سوی دیگر می خواهیم اجتماعی زندگی کنیم جمع میان این دو مشکل است. مشکل از آنجا پیدا می شود که‌ چون معنای زندگی در نزد ما یکسان نیست و هر کدام بر مبنای معنای ساخته خودمان از زندگی، آن را تجربه می کنیم زیستن در جهان مادی یکسان و جهان های معنایی متفاوت حالتی تناقض آمیز به خود می گیرد. چه باید کرد؟ یک راه این است که بی خیال زندگی جمعی شویم و ارتباط با دیگران را به حداقل تقلیل دهیم و در جهان معنایی خودمان روزگار بگذرانیم. برخی این‌گونه زندگی می کنند. راه دیگر این است که جهان معنایی خود را شناور و ژله ای کنیم و هر لحظه در جهانی متناسب با تشخیص مخاطب ورود کنیم و با او در جهانش بزییم و چون از جهان مادی او(مجاورت با او) فارغ شدیم از جهان معنایی ذهن‌او هم‌خارج شویم. این روش مستلزم خروج از ماهیت راستین خود و فیلم بازی کردن است. راه سوم این است که جهان هایی معنایی را درخلال زیست جمعی به تضارب و تعامل واداریم و معنا را مشترکا در خلال گفت و گو و همزیستی بسازیم. آن قدر تعامل و تبادل تجربه معنایی کنیم تا معنای مشترک ما به الاتفاقی بسازیم و هر آن نیز آماده تغییر در جغرافیای معنایی خویش باشیم. در این سناریوی سوم ما مانند بازیگر فوتبالی هستیم که حرکات او را هم مهارت های خودش هم راهنمایی های مربی هم کیفیت بازی هم‌تیمی ها و هم تاکتیک ها و تکنیک های رقیب شکل می دهند. او نمی تواند و نباید یک نسخه واحد برای هر صحنه رویارویی در بازی داشته باشد بلکه باید آماده تغییر باشد. معنای زندگی ساخته خودمان است. اگر به چارچوب زندگی فردی خود بچسبیم تجارب محدود ما جغرافیای معنایی ما را شکل می دهد و اگر جهان مادی خود را در تعاملات با جهان و دیگران گسترش دهیم جهان‌معنایی ما گسترده و گسترده تر می شود. جنگ ها و تضاد و تقابل ها حاصل تصلب در معنا بخشی به جهان است. آنان که یک‌معنا را می چسبند و زندگی را تا آخر با همان تلقی به پیش می برند حتما به تعارض و جنگ و جدال با دیگران می رسند. معنای زندگی باید از رهگذر درک‌ متقابل در زندگی جمعی ساخته شود و هر چه دایره تعامل گسترده تر بشود معنای روشن تر و منعطف تری تولید می شود و هر چه بازیگران بیشتری در این زمین ورود کنند معنای زیباتر، با شکوه تر و پذیرفتنی تری برای زندگی به دست خواهد آمد. زندگی صورت متعین و معینی ندارد ماده زندگی را معنا بخشی ما به تعین می رساند و این صورت عینی هر روز ظریف تر و دقیق تر می شود اگر ما به جای جدال با خویشتن و جهان به همزیستی با خویشتن و جهان روی آوریم. @haftjoosh

گردهمایی عبدالرسول عمادی سابقا در روستاهای مناطق گرمسیری رسم شب نشینی رایج بود. برق نبود و مردم در روزهای گرم سال هر یک در خانه هایشان سعی می کردند به شکلی خود را از گرمای هوا و تابش خورشید در امان نگه دارند تا روز به سر آید و خورشید غضبناک دست از سر آنها بردارد و در مغرب خویش به آرامش برسد و زمین نفسی تازه کند و از زیر مشت و لگدهای این حاکم خشمگین موقتا بیرون آید. با غروب خورشید آدم ها هم مثل عقرب ها و مورچه ها و سایر جاندارانی که سایه ای در زیر زمین یا روی زمین‌جسته و در آن پناه گرفته بودند فرصتی می یافتند تا از پناهگاه خارج شوند و تحرکی بیابند. آدم ها که نیاز به حضور در جمع دارند در چنین شرایطی ناگزیر دید و بازدید و دیدارهای خانوادگی را به شب موکول می کردند. شب ها بر روی آب انبارها و یا در حیاط منازل فرش یا گلیمی پهن می کردند و‌آتش و آبی فراهم می شد و در زیر نور چراغ نفتی می نشستند به قلیان کشیدن و چای خوردن و گپ‌و گفتی حول هر چه که در روز و روزگار می گذشت. آنها از چه حرف می زدند؟ از آنچه در زندگی روزمره شان می گذشت. وقایع روزگار در ذهن آدم می نشیند و ذهن با آنها کلنجار می رود یافته هایش شکل جملات پیدا می کند و در حین گفت و گو بین هم رد و بدل می کنند. باید مراقبت هم‌ می شد که در آن هنگامه چای خوردن و قلیان کشیدن عقربی از گوشه ای سر نرسد که اگر می رسید و نیشی نه از سر کین به جای نرمی از بدنی فرو می کرد جان به دربردن به سختی بود. باری شب نشینی در مناطق گرمسیر هم در تابستان بود و هم در زمستان و بیشتر در تابستان که زمان بیکاری بود و می شد دور هم جمع شد. زمستان های مناطق گرمسیری زمان‌کار و بار و کشت و زرع است و آدم ها که روزها را در کار و تحرک بودند شب ها را به خواب می گذراندند و شب نشینی های زمستانی کمتر رایج بود. اصطلاح شب نشینی از ابن رو بیشتر با مناطق گرمسیر  تناسب دارد. گرمسیر نشینان با ترکیب "روز نشینی" آشنایی ندارند. روز نشینی مخصوص مناطق سردسیر و برف گیر است. سردسیر نشینان بر عکس در تابستان مشغول کارند و فرصت نشست و برخاست خانوادگی و گعده کردن ندارند و زمستان که سرما و برف آنها را خانه نشین می کند فرصت بازدید از هم‌ پیدا می کنند اما نه در شب که در روز. زیرا شب ها بسیار سرد است و برف و آب ها یخ می زند و نمی شود از خانه خارج شد شاید خطر حمله گرگ و کفتار هم باشد که‌مانع خروج از خانه شود. کی می شود به خانه دوست و رفیق و هم ولایتی رفت؟ در ساعات روز زمستانی. این دید و بازدید را می گویند روز نشینی. هدف از دید و بازدیدها و شب نشینی و روز نشینی ها هم وقت گذرانی و لذت بردن از هم صحبتی و گفت و گوست. هدف دیگری ندارد. نه مساله ای وجود دارد تا نیاز به هم‌ فکری و پیدا کردن راه حل داشته باشد و نه اقدامی جمعی لازم است انجام بشود تا دستی به هم بدهند و کاری را راه بیندازند. اتفاقا علت عمده این نشستن ها و برخاستن ها همین بیکاری و داشتن اوقات فراغت است. در کف هر یک اگر کاری بدی این نشستن ها  همه ول می شدی! شب نشینی و روز نشینی از فرط بیکاری را اگر در دستگاه‌های دولتی بیکار ردیابی کنید نامش می شود گردهمایی! گردهمایی ها در دستگاه‌ها هدفی جز گرد هم آمدن ندارد. چند وقتی یک بار مسئولان یک دستگاه دولتی عوامل خود را از استان ها و مناطق به تهران دعوت می کنند تا دور هم جمع بشوند و گپ و گفتی کنند. وزیر و معاون و دستیار و قائم مقام و این ها بالاتر می نشینند و مابقی به ترتیب مقام در پلکان های پایین تر جا داده می شوند و خلاصه مباحث این‌گونه جلسات که با هزینه های رفت و برگشت و ماموریت و خورد و خوراک سر به میلیاردها می زند این است که آن وزیر به این مابقی یاد آوری کند که او وزیر است و دیگران زیر دست اویند. چه می گویند در این گردهمایی ها؟ حرف هایی از جنس کلیات ابوالبقا و هر بار هم همان ها را تکرار می کننند. حرف هایی که متر و معیاری برای سنجش آنها هم‌ وجود ندارد. مثلا: ایجاد تحولات بنیادین و زیر بنایی بر مبنای اسناد بالادستی کیفیت بخشی به فعالیت ها ارتقای جایگاه منابع انسانی در سازمان تلاش در جهت جلب مشارکت های بین بخشی و فرابخشی در جهت تسهیل انجام‌امور معمولا هم همان شخص وزیر که به دلیل قرار گرفتن در بالاترین پست دستگاه احساس خود برتر بینی و خود دانشمند انگاری می کند بیشترین زمان را به حرف های خودش اختصاص می دهد و مابقی از معاونان و مشاوران هم به نسبت دوری یا نزدیکی به این هسته نیمه سخت قدرت وقت هایی برای افاضات خود پیدا می کنند و برخی از مدیران استانی هم گاهی میکروفون ثابت یا سیاری به دست می آورند تا از زحمات وزیر محترم تشکر کنند و گردهمایی یک یا دو روزه به پایان می رسد تا دوباره دلتنگ گردهمایی بشوند و باز هم گردهم آیند تا گردهمایی کرده باشند! @haftjoosh

مرثیه هزار تیغ تباهی هزار دست سیاه گرفته بود سرِ راه کاروانی ماه سپاه کوچک‌ تو فاتح جهان ها شد که عشق فاتح رزم است بی سلاح و سپاه هزار چشمه حکمت ز جان من جوشید از اشک ها که چکاندم به روی آتش آه نه مقصدی و نه منزل تو راهی و راهی که مقصدی نبود راهی تو را جز راه دلم میان جماعت چو بچه گنجشکی است که پر ندارد و می جوید از در تو پناه زبان الکن دنیا نخوانده مرثیه ات که دست طفل نیارد رسد به دامن شاه پر است کیسه خشمم ولی تو آرامی که می وزی چو نسیم سحر ز بام پگاه گذشت قافله ات باز و ما نفهمیدیم مخواه درک سخن های خود ز کشته جاه عبدالرسول عمادی شانزدهم تیر چهارصد و چهار @haftjoosh

سرود آزادی دیروز عاشورا بود معشر بزرگ محشر بزرگ روزی که لشکری از مجبورها بود و ۷۲ تن مختار ۷۲ تن آزاد مجبورها در اجبار نام و نان و کت بسته ترس و حقارت صفی بسته بودند از سیاهی و تباهی و در آن سوی نسیم آزادی می ورید و ۷۲ آزاده مرد سرود آزادی می خواندند عبدالرسول عمادی شانزدهم تیرماه چهارصد و چهار @haftjoosh

اما بسیار دیده شده که عدم رعایت آداب میان دوستان یکدل هم ایجاد اختلاف و شکاف کرده است زیرا هر چه دو نفر با هم دوست و نزدیک باشند در هر حال امکان سوء تفاهم هست و هیچ‌کس نمی تواند به طور مطلق از ذهن دیگری و کیفیت تعبیر او از سخن ها و‌کردارها اطلاع حاصل کند تا بگوییم که گفتن هر حرفی یا انجام هر رفتاری مجاز است زیرا ما کاملا دوستانمان را نمی شناسیم و هبچ‌گاه شناخت مطلق از دیگری به دست نمی آید. تدوین پروتکل های رسمی ارتباطی برای ایجاد ارتباط توام با حسن‌تفاهم است و چون رفتار رسمی از طریق نمادهایی است که معنای متفق علیه معینی دارند انجام آن رفتار معنای روشنی را به مخاطب منتقل می کند و رابطه را در فضای ابعام‌و سوء ظن شناور نمی کند. داشتن رفتار و سخن رسمی و توام با رعایت قواعد مشخص اخلاقی و منطقی به نظرم در هر ارتباطی ضروری است و رابطه رسمی بر رابطه دوستانه ارجح است به عبارت دیگر باید در روابط دوستانه نیز رعایت آداب بشود و این ضرب المثل که عندالاحباب تسقط الآداب را باید این‌گونه تعبیر کرد که: عند الاحباب تسقط بعض الآداب و به هر حال در رفتار و در سخن باید جنبه های بلاغي رعایت شود و هر سخنی قابل گفتن‌نیست و هر رفتاری قابل تایید نیست. برخی گفتارها و رفتارها خلاف اخلاق و منطق هستند و رابطه دوستانه نمی تواند بهانه ای برای بیان آن سخنان و انجام آن رفتارها باشد. بهتر است ما خود را در دوستانه ترین ارتباط ها نیز مقید به آداب و ترتیب و پروتکل بدانیم و اگر کسی با ما رسمی برخورد کرد آن را غیر دوستانه یا خصمانه تلقی نکنیم. رسمیت اقتضای رعایت اصول اخلاق و قواعد منطق است. @haftjoosh

رسمیت یا بی رسمی عبدالرسول عمادی هیچ آدابی و ترتیبی مجو هر چه می خواهد دل تنگت بگو همه ما داستان موسی و شبان را از مثنوی معنوی خوانده و یا شنیده ایم. موسی در راه به چوپانی برخورد می کند که دارد بدون‌حفظ پروتکل ارتباطی میان عبد و مولا و به زبان دوستانه ای با خدا گفت و گو می کند و می خواهد بداند خدا منزلش کجاست تا بیاید خدمت کاری او را بر عهده بگیرد. دست و پای او را مالش دهد و شپش های میان موهای او را بیابد و بکشد. موسی که این‌گونه سخن گفتن با خدا را واجد نوعی بی رسمی می یابد به چوپان اعتراض می کند که این‌چه کفرگویی است که پیشه کرده است؟ این حرف ها در شان خدا نیست و او پاک‌کافر شده است. چوپان از گفته هایش پشیمان می شود و از این که کفر ورزیده از خود بی خود شده و سر به بیابان می نهد. در آن حال به موسی علیه السلام وحی می‌رسد که چرا بنده ما را از ما جدا کرده ای؟ وظیفه تو ایجاد وصل میان بندگان و خداوند است و نه ایجاد فاصله و جدایی و موسی در نهایت با جستجو چوپان را می یابد و به او می گوید که دنبال هیج رسمیت و آداب و ترتیبی نباشد و با همان ادبیات سابقش هر چه دل تنگش اقتضا می کند بگوید و خدا هم‌همان را می پسندد. من وقتی داستان موسی و شبان را می خواندم از سویی لحن و گفتمان چوپان را ناپسند می دیدم زیرا خداوند نه دست دارد و نه پا و نه موهایی تا از شدت ناتمیزی لانه شپش ها شده باشد و از سوی دیگر این که چوپان تا این‌حد احساس دوستی و نزدیکی با خدا داشته لذت می بردم. موسی از او درخواست نزاکت و رسمیت و رعایت پروتکل ارتباطی استاندارد برای گفت و گو با خدا می کند و خدا از این‌ تذکر موسی در خشم می شود او را عتاب می کند و رفتار چوپان را بی اشکال و مطلوب می یابد. از گوشمالی ای که موسی می خورد لذت می بردم و در عالم‌دانش آموزی با چوپان همذات‌پنداری می کردم و خوشحال بودم که این مرافعه به نفع چوپان و با عذر خواهی حضرت موسی ختم به خیر شده است. اما اگر در این داستان حق با چوپان بوده و انسان هر گونه که دلش بخواهد می تواند با مخاطب سخن‌بگوید تکلیف سوء برداشت هایی که از این بی رسمی بر می خیزد چه می شود؟ اگر بنا باشد آدم هر چه دل تنگش بخواهد بگوید ممکن است مخاطب را برنجاند و گفته ها باب طبع مخاطب نباشد. می توان در پاسخ این سخن‌گفت که در فقره چوپان چون او با خدا سخن‌می گفته که خدا نیت بنده را می فهمد و عالم اسرار است با هر زبانی می توان با خداوند سخن گفت و اشکالی هم‌ندارد و در ارتباط با خدا هیچ رسم و ترتیب و آدابی مورد نیاز نیست. اما وقتی مخاطب همگنان انسانی باشند وضع فرق می کند و شما با مخاطب انسانی نمی توانید هر گونه که بخواهید سخن‌بگویید و باید قواعد و ترتیب را رعایت کنید. این‌پاسخ هم با این جواب مواجه می شود که اتفاقا در ادیان و مذاهب چگونگی ارتباط با خدا نیز تابع مناسک و آدابی است و شما برای سخن‌گفتن با خدا هم‌ باید تابع قواعد باشید و فقه ادیان بر مبنای همین ترتیب جویی و جست و جوی روش تدوین شده است و اگر روش چوپان را اتخاذ کنیم مناسک منتفی خواهدشد و هر کس هر گونه بخواهد رفتار خواهد کرد. در زندگی عرفا و متصوفه از این خرق عادات و آداب فراوان بوده و گریز آنها از رسمیت و آداب دانی مبنای مشی عرفانی و سلوک صوفیانه است. هر یک‌ از ارباب عرفان برای خود خرق عادتی داشته و روشی جدا از روش معمول اتخاذ می کرده اند و شاید از روش به طور کلی گریزان بوده اند. ممکن‌است کسی آداب فقهی برای ارتباط با خداوند را امری زائد بشمارد و در ارتباط با خداوند قائل به اصالت سلیقه شخصی باشد. به این بحث کاری نداریم و بحث رسمیت یا بی رسمی را در روابط انسانی پی می گیریم. آیا در ارتباط با مخاطبان داشتن پروتکل ارتباطی و رسمیت اصالت دارد یا می توان هیچ آدابی و ترتیبی نجست و با هر مخاطبی هر چه دلمان خواست می توانیم بگوییم؟ به نظر می رسد می توان مخاطبان را دو دسته کرد الف. دوستان دو. سایر مخاطبان در مورد دوستان می گویند بین الاحباب تسقط الآداب. یعنی وقتی مخاطب از دوستان شماست می توانید با او غیر رسمی رفتار کنید و روش و ترتیب را به‌کناری نهید و آداب و رسمیت را بگذارید برای ارتباط با مخاطبانی که به صفت دوستی با شما آراسته نیستند. اما سوالی که در این جا مطرح است این‌است که دوست تعریف روشنی ندارد و دوستی امری مشکک و مدرج است. در بین دوستان ما هم‌تفاوت بسیار است و با هر کسی به نوعی و تا درجه ای دوستی داریم. ممکن است گفته شود هر چه دوستی عمیق تر باشد می توان بیشتر از آداب و ترتیبات و رسمیت ها کاست زیرا رسمیت برای جلوگیری از سوء تفاهم است و وقتی دوستی عمیق شود و طرفین رابطه دوستی یکدیگر را کاملا بشناسند امکان سوء تعبیر یا برداشت نادرست از رفتار یکدیگر کم‌می شود و لذا می توان غیر رسمی برخورد کرد و اشکالی هم پیش نمی آید.

خدای روستا جنگ شد تا کودکی گردم برای روستا جای کرده خوش در آغوش خدای روستا زاغکی امروز بین برگ های سبز سرو با صدای بال خود می زد نوای روستا نغمه محوی است اینجا در پساپشت سکوت عو عو یک سگ که آید از سرای روستا گاه گاهی هم سکوت شب کمی زخمی شود از شغالان نهان در بیشه های روستا اغلب اوقات اما نیست آوازی مگر آنچه می خواند خدا از راه نای روستا  این خدای روستا جا کرده در متن سکوت می نوازد تار دل در ربنای روستا اهل اینجا هم به مانند ده پایینی اند روستا را می توان دیدن به جای روستا خانه های خشت و گل چون پیرمردانی صبور همچنان هستند اندر جای جای روستا من غریبانه دوباره روستایی گشته ام بعد پنجاهی که بنمودم جلای روستا در شبی آشفته دل دل ماند و من راهی شدم بودم اندر شهر اما در هوای روستا صلح را در کارزار شهرها سر کرده ایم در هراس از جنگ در رفته به پای روستا برگ‌برگ این درختان را سخن های نویی است بر فراز شاخه ها در کوچه های روستا جوجه گنجشکی، کلاغی، زاغکی و این‌مورها با تواند همسایگان با وفای روستا من‌که در شهر از زبان کودکی الکن شدم باز جستم این زبان را در هجای روستا عبدالرسول عمادی یازدهم تیر چهارصد و چهار    @haftjoosh

اعزاز گر چه گه با اختلاسی مختصر دمساز بود پیر ما صوفی وشی بالمره عرفان باز بود خویشتن داری زبانزد بود در افواه لیک در مسیر خویشتنداری غلط انداز بود پیر ما آواز ها می داد و اشک و آه داشت لیک در پشت نگاه خسته اش طناز بود پیر ما هی بانک می زد پشت بانک سابقش لامروت در سخن ها پشت هم انداز بود پیر اگر چه بود با ما، فرق ها بسیار داشت زان همه یک‌ نکته ات می گویم اهل راز بود رازهای او اگر هم گاه‌ گاهی درز کرد غصه کمتر داشت چون با دوستان انباز بود پیر ما کلا همان رویین تن‌ یکدانه بود او همان اسفندیارِ از همه ممتاز بود زاهدانه روی می گرداند از دنیا ولی شام زاهد گونه اش اغلب کباب غاز بود خانه دنیای خود را وقف عقبا کرده بود این قلیل اسباب در حکم پرِ پرواز بود اشک‌ می بارید در فصل توسل، گونه هاش اغلب از این اشکریزان نرم‌گون و ناز بود پیر ما از دار دنیا غیر از این قالی نداشت بر همین قالی هم اندر کار سوز و ساز بود گاه اشکالی اگر هم بود در احوال پیر نقش ما در مقدمش تکریم بود، اعزاز بود عبدالرسول عمادی نوزدهم خرداد چهارصد و چهار @haftjoosh

کیومرث نوه ای به نام هوشنگ داشت که پسر سیامک‌بود و جایگاهی ارزشمند در حد وزیر و مشاور  نزد پدر بزرگ خود داشت. کیومرث به کسی جز او اعتماد و اتکا نداشت و چون قصد جنگ‌کرد هوشنگ را فراخواند و در ضمن انتقال تجارب خود به او یاد آوری کرد که من دیگر پیر شده ام و توان‌جنگیدن ندارم و تمام امیدم در جنگ با سپاه دیو به همت و توان توست. پری و پلنگ انجمن کرد و شیر ز درّندگان گرگ و ببر دلیر سپاهی دد و دام و مرغ و پری سپهدار پرکین و کنداوری پس پشت لشکر کیومرث شاه نبیره به پیش اندرون با سپاه به دنبال این هماهنگی لشکری از فرشتگان و شیر و ببر و آدمیان فراهم شد که پشتیبانی آن بر عهده کیومرث و فرماندهی و طلایه داری آن بر عهده هوشنگ قرار گرفت. بیامد سیه دیو با ترس و باک همی بآسمان بر پراگند خاک ز هرّای درّندگان چنگ دیو شده سست از خشم کیهان خدیو به هم برشکستند هر دو گروه شدند از دد و دام دیوان ستوه بیازید هوشنگ چون شیر چنگ جهان کرد بر دیو نستوه تنگ کشیدش سراپای یک‌سر دوال سپهبد برید آن سر بی‌همال به پای اندر افگند و بسپرد خوار دریده بر او چرم و برگشته کار جنگی در گرفت که در آن دیو سیاه از شدت ترس و بیم بر آسمان خاک‌می پاشید و از شدت نعره و نهیب درندگان سپاه هوشنگ، چنگ دیو بی جان شده و از کار افتاد و هوشنگ او را گرفت و سرش را برید و او را خوار و زار پیش پای افکند . چو آمد مر آن کینه را خواستار سرآمد کیومرث را روزگار برفت و جهان مردری ماند ازوی نگر تا که را نزد او آبروی وقتی دیو سیاه کشته شد عمر کیومرث نیز به پایان رسید و چشم از جهان فرو بست و همه گیتی چونان میراثی از او برای ماند جهان فریبنده را گرد کرد ره سود بنمود و خود مایه خْوَرد کیومرث همه جهان را تحت سیطره خود آورد و رسم کشور گشایی و مال اندوزی را در جهان نهاد اگر چه خود از مایه خورد و با مرگ مایه های او به پایان رسید. این بیت به بهترین وجهی فریبندگی و بی بهایی و ناپایداری زندگی ما آدمیان را تصویر می کند و در آخر زیان کاری ما را یادآور می شود. جهان سر به سر چو فسانست و بس نماند بد و نیک بر هیچ‌کس فردوسی داستان زندگی کیومرث را با این بیت شاهانه به پایان می برد و نشان می دهد که جهان چونان خواب و افسانه ای است و خوب و بد آن برای کسی باقی نمی ماند. خلاصه داستان: آغاز پادشاهی در جهان شاهنامه با پادشاهی کیومرث است. کیومرث در کوهستان تاجگذاری کرد. لباسی از پوست پلنگ می پوشید. به غیر از آدمیان دد و دام نیز در خدمت او و تحت قیمومیت او بودند و از او فرمان می بردند. کیومرث پسری به نام سیامک داشت که نزد پدر بسیار عزیز بود و در مقابل دستگاه سلطنت کیومرث دیو سیاهی هم بود که پسری به نام خورزان داشت و این پسر با سپاهی از دیوان به جنگ با سپاه کیومرث به فرماندهی سیامک آمد و سیامک در این جنگ شکست خورد و کشته شد. سیامک‌پسری به نام هوشنگ‌ داشت که نزد پدر بزرگ خود بسیار عزیز و محترم بود و در جایگاه وزیر او قرار داشت. کیومرث سپاهی به فرماندهی هوشنگ برای جنگ با دیو سیاه برانگیخت و در جنگ با سپاه هوشنگ دیو سیاه شکست خورد و کشته شد. با پیروزی سپاه کیومرث بر سپاه دیو سیاه و کشته شدن او عمر کیومرث نیز به سر آمد و از دنیا برفت و پادشاهی ایران به هوشنگ رسید. کیومرث در آخرین سخنش با هوشنگ می گوید: جهان سر به سر چون فسانه است و بس نماند بد و خوب بر هیچ کس آیا این داستان و داستان های مشابه واقعیت دارد؟ معلوم‌است که واقعیت ندارد! هیچ‌مستند یا قرینه تاریخی وجود ندارد تا نشان دهد که‌چنین شخصیت هایی در بازه زمانی معینی در جغرافیای مشخصی از زمین زیسته اند. اگر این گونه است این داستان ها چه ارزشی دارند؟ این داستان ها اسطوره اند. اسطوره یعنی چه؟ اسطوره واژه ای معرب است که ریشه آن در واژه یونانی "ایستوریا" ست که از آن دو واژه  history یعنی تاریخ و story یعنی داستان استخراج شده است. قبلا گفتیم در رویکرد تاریخ گرایی نوین تاریخ و داستان با هم در آمیخته اند و هیچ تاریخی که ریشه در داستان و تخییل و تخیل نداشته باشد و هیچ تخیلی که ریشه در واقعیت نداشته باشد وجود ندارد. ارزش این داستان های اسطوره و افسانه سرشت به این است که ان‌چنان که فردوسی در آخرین بیت بیان می دارد این داستان ها به یاد ما می آورند که جهان یکسره افسانه مانند است، افسانه ای پایان پذیر که خوب و بد آن پایدار نیست اما در این فرایند افسانه سازی و افسانه پردازی که خوب و بدش پایدار نیست و چونان خوابی از سر زندگان می گذرد و به کاروان مرگ می پیوندد می توان افسانه خوب بود و یا افسانه بد و به قول بابا افضل کاشانی: یکسر چو فسانه می شوی ای بخرد افسانه خوب شو نه افسانه بد. @haftjoosh

کیومرث پسری به نام سیامک داشت که همچون پدرش زیبا روی و هنرمند و نام جو بود و همه امید کیومرث به این پسر رشید بود. کیومرث همیشه در هراس و نگرانی بود که نکند این فرزند عزیز را از دست بدهد. سال هایی به همین سیاق گذشت و ستاره بخت پادشاهی او همچنان در بلندی بر جهان می تابید. به گیتی نبودش کسی دشمنا مگر بدکنش ریمن آهرمنا به رشک اندر آهرمن بدسگال همی رای زد تا ببالید بال یکی بچه بودش چو گرگ سترگ دلاور شده با سپاه بزرگ جهان شد بر آن دیو بچّه سیاه ز بخت سیامک و زان پایگاه سپه کرد و نزدیک او راه جست همی تخت و دیهیم کی شاه جست همی گفت با هر کسی رای خویش جهان کرد یک‌سر پر آوای خویش آیا حاکمیت کیومرث دشمن و بدخواهی نیز داشت؟ بله اهریمن فریبکار دشمن و بدخواه سلطنت او بود و به دیده رشک و حسد به سلطنت کیومرث می نگریست. این دیو فرزندی گرگ صفت داشت که در میان سپاه بزرگ شده و خوی جنگاوری داشت اما روزگار خود را با وجود و حاکمیت کیومرث و سیامک تیره و تار می دید به همین دلیل لشکری فراهم کرد و به جنگ‌ سپاه کیومرث به فرماندهی سیامک شتافت و در این مسیر بسیاری را نیز با خود هم راه و هم رای کرد. کیومرث زین خود کی آگاه بود که تخت مهی را جز او شاه بود یکایک بیامد خجسته سروش به سان پری پلنگینه پوش بگفتش ورا زین سخن در به در که دشمن چه سازد همی با پدر سخن چون به گوش سیامک رسید ز کردار بدخواه دیو پلید دل شاه بچّه بر آمد به جوش سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش بپوشید تن را به چرم پلنگ که جوشن نبود و نه آیین جنگ پذیره شدش دیو را جنگجوی سپه را چو روی اندر آمد به روی سیامک بیامد برهنه تنا بر آویخت با پور آهرمنا بزد چنگ وارونه دیو سیاه دوتا اندر آورد بالای شاه فکند آن تن شاهزاده به خاک به چنگال کردش کمرگاه چاک سیامک به دست خروزان دیو تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو کیومرث از این اندیشه بدخواهانه بی خبر بود اما فرشتگان پلنگینه پوشی سیامک را از این امر آگاه کردند و غیرت او بجنبید و سپاهی را آماده جنگ با پسر دیو نمود و خود به این دلیل که رسم کلاهخود و زره هم‌نبود با تنی پوشیده به چرم‌پلنگ به جنگ پسر دیو رفت. آن دو با هم گلاویز شدند اما فرزند دیو سیامک را بر زمین زد و‌ کمر او را چاک‌ زد و کشت. این‌گونه بود که سیامک پسر کیومرث به دست خروزان پسر دیو به هلاکت رسید. چو آگه شد از مرگ فرزند شاه ز تیمار گیتی بر او شد سیاه فرود آمد از تخت ویله کنان زنان بر سر و موی و رخ را کَنان دو رخساره پر خون و دل سوگوار دو دیده پر از نم چو ابر بهار خروشی بر آمد ز لشکر به زار کشیدند صف بر در شهریار همه جامه‌ها کرده پیروزه رنگ دو چشم ابر خونین و رخ بادرنگ دد و مرغ و نخچیر گشته گروه برفتند ویله کنان سوی کوه برفتند با سوگواری و درد ز درگاه کی شاه برخاست گرد کیومرث چون از مرگ پسرش آگاه شد سوگوارانه روی خراشید و موی کند و از تخت سلطنت به زیر آمد و از شدت سوگواری همگان، گرد از زمین برخاست. نشستند سالی چنین سوگوار پیام آمد از داور کردگار درود آوریدش خجسته سروش کز این بیش مخروش و باز آر هوش سپه ساز و برکش به فرمان من بر آور یکی گرد از آن انجمن از آن بد کنش دیو روی زمین بپرداز و پردخته کن دل ز کین یک سال از سوگواری سیامک گذشته بود که پیامی از جانب خداوند به کیومرث رسید که سوگواری را بس کنید و به جنگ با دیو ستمگر بشتابید و روی زمین را از لوث وجود این دیو پلید پاک و پیراسته کنید. کی نامور سر سوی آسمان بر آورد و بدخواست بر بدگمان بر آن برترین نام یزدانش را بخواند و بپالود مژگانش را کیومرث پس از دریافت این پیام سر سوی آسمان کرد و از خداوند برای پیروزی بر دیو کمک خواست. او خداوند را با برترین نام ها ستایش کرد و در لابه و انابه به درگاه خداوند اشک فراوان از مژگان فرو ریخت. و زان پس به کین سیامک شتافت شب و روز آرام و خفتن نیافت پس از این نیایش الهی کیومرث برای انتقام خون سیامک قیام کرد و شبها و روزها را در طراحی و برنامه ریزی این انتقام گذراند. خجسته سیامک یکی پور داشت که نزد نیا جاه دستور داشت گرانمایه را نام هوشنگ بود تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود به نزد نیا یادگار پدر نیا پروریده مر او را به بر نیایش به جای پسر داشتی جز او بر کسی چشم نگماشتی چو بنهاد دل کینه و جنگ را بخواند آن گرانمایه هوشنگ را همه گفتنی‌ها بدو بازگفت همه رازها بر گشاد از نهفت که من لشکری کرد خواهم همی خروشی برآورد خواهم همی تو را بود باید همی پیشرو که من رفتنی‌ام تو سالار نو

شرح شاهنامه فردوسی(۱۲) کیومرث، سیامک، هوشنگ عبدالرسول عمادی سخن‌گوی دهقان چه گوید نخست که نام بزرگی به گیتی که جست که بود آن که دیهیم بر سر نهاد ندارد کس آن روزگاران به یاد مگر کز پدر یاد دارد پسر بگوید تو را یک به یک در به در که نام بزرگی که آورد پیش که را بود از آن برتران پایه بیش پژوهندهٔ نامهٔ باستان که از پهلوانان زند داستان چنین گفت کآیین تخت و کلاه کیومرث آورد و او بود شاه فردوسی اولین داستان شاهنامه را با این پرسش آغاز می کند که اولین کسی که در جهان اراده سروری بر دیگران کرد که بود؟ به عبارت دیگر داستان سلطه و سلطنت و پادشاهی از کجا شروع شد؟ چه کسی برای اولین بار در جهان تاج پادشاهی بر سر نهاد؟ او می گوید هیچ کس آن روزگاران را در یاد ندارد. گویا از نظر فردوسی هر چه عقب تر برویم نمی توانیم به مبدا پیدایش پادشاهی و سلطانی در جهان برسیم! طرح چنین دیدگاهی در اولین ابیات داستان های شاهنامه حاکی از واقع گرایی در اندیشه فردوسی است. او می گوید هر پسری که از پدرش بپرسد او نردیکترین حکایت های تاریخی را در مورد شاهان خواهد گفت و همین طور که به عقب برگردیم پسرانی خواهد بود و پدرانی که مورد این سوال و جواب واقع خواهند شد و این سیر حد یقفی نخواهد داشت. فردوسی می گوید اما پژوهشگری که داستان زندگی شاهان را نوشته چنین آورده است که اولین‌پادشاه در جهان کیومرث بوده و او آیین شاهی را در جهان بنیان نهاده است. فردوسی خود نیز بنا را بر همین داستان نهاده و ساختمان حماسه شاهنامه را بر همین سنگ بنا پایه گذاشته است. دقت کنیم که در اینجا کیومرث اولین‌حاکم کل جهان است و سخنی از ایران به عنوان یک‌مرز جغرافیایی معین یا قطعه ای مجزا از جهان زندگی آدمیان‌نیست. به عبارت دیگر اولین حاکم در سر تاسر گیتی کیومرث بوده است. از این‌ رویکرد چنین‌استنباط می شود که گویا مادر همه کشورهای جهان همین جاست و کشور سازی و سلطنت پردازی در این گوشه از جهان پا گرفته و به سر تا سر گیتی تسری یافته است. گویا پادشاهی سنتی بوده که در این جا پایه گذاری شده و سپس به تقلید از شاهان این سرزمین در همه جای گیتی لوای سلطنت افراشته شده و شاهانی تاج سلطنت بر سر نهاده اند. چو آمد به برج حَمَل آفتاب جهان گشت با فرَ و آیین و آب بتابید از آن سان ز برج بره که گیتی جوان گشت از آن یک‌سره کیومرث شد بر جهان کدخدای نخستین به کوه اندرون ساخت جای سر بخت و تختش بر آمد به کوه پلنگینه پوشید خود با گروه از او اندر آمد همی پرورش که پوشیدنی نو بُد و نو خورش به گیتی درون سال سی شاه بود به خوبی چو خورشید بر گاه بود همی تافت زو فرّ شاهنشهی چو ماه دو هفته ز سرو سهی می گوید در فروردین ماه بود که کیومرث پادشاهی بر جهان را آغاز کرد. همان گونه که‌جهان در فروردین و در شرایط اعتدال بهاری نو می شود و تازگی می یابد کیومرث نیز به همراهی نوشدن لباس طبیعت لباسی از مشی و مرام و آیین و سبک زندگی با پادشاهی خویش بر تن ساکنان طبیعت اعم از انسان و حیوان می پوشاند. او بنای سلطنت خود را در کوه گذاشت. کوه نماد بلندی است و همان گونه که خورشید از فراز کوه بر جهان تابیدن آغاز می کند کیومرث نیز اریکه سلطنت خویش را در بلندی کوهستان قرار داد. او و همه کسانی که تحت سلطه او بودند لباسی از پوست‌پلنگ پوشیدند و گویا آغاز سلطنت کیومرث آغاز پوشش بر تن آدمیان بوده است. فردوسی به تلویح می گوید که از طریق آموزه های کیومرث بود که پوشش و خورش آدمیان تغییر یافت و به سبک زندگی جدیدی روی آوردند. کیومرث را هم به خورشید تشبیه می کند هم به ماه. او سی سال پادشاهی کرده است و در این سی سال چونان خورشید بر درگاه زندگی مردمان تابیده و روشنی داده است و هم مانند ماه شب چهارده که از پشت شاخه های درخت سرو به زیبایی و شاعرانگی دیده می شود در زندگی ساکنان جهان زیبایی آفریده است. دد و دام و هر جانور کش بدید ز گیتی به نزدیک او آرمید دوتا می‌شدندی بر تخت او از آن بر شده فرّه و بخت او به رسم نماز آمدندیش پیش و ز او برگرفتند آیین خویش هم آدمیان و هم جانوران و وحوش تحت فرمان کیومرث بودند و در سال های سلطنت او در آرامش زندگی می کردند. همگان او را ستایش می کردند و عرض نیاز و ارادت به درگاه او می آوردند و آیین و مشی و مرام و به تعبیر امروزی ایدئولوژی و مکتب راهنمای زندگی خود را از کیومرث به دست می آوردند. پسر بد مر او را یکی خوب‌روی هنرمند و همچون پدر نامجوی سیامک بُدش نام و فرخنده بود کیومرث را دل بدو زنده بود به جانش بر از مهر گریان بدی ز بیم جداییش بریان بدی بر آمد بر این کار یک روزگار فروزنده شد دولت شهریار