en
Feedback
غزلهای ماندگار

غزلهای ماندگار

Open in Telegram

تبلیغات : https://t.me/+UxX9G5A0WT5dAu2J ارتباط با ما👈https://t.me/Reza20122 هرگونه استفاده، کپی و نطق برداری از تفاسیر و غزلها بدون عضویت در کانال مورد رضایت ایشان نمی باشد.

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel غزلهای ماندگار

Channel غزلهای ماندگار (@ghaz2020) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 11 714 subscribers, ranking 3 258 in the Books category and 27 133 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 11 714 subscribers.

According to the latest data from 06 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -195 over the last 30 days and by -6 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 11.84%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 2.75% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 1 387 views. Within the first day, a publication typically gains 322 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 25.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as مولانا, روانشناسی, شعر, کتاب, خودشناسی.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
تبلیغات : https://t.me/+UxX9G5A0WT5dAu2J ارتباط با ما👈https://t.me/Reza20122 هرگونه استفاده، کپی و نطق برداری از تفاسیر و غزلها بدون عضویت در کانال مورد رضایت ایشان نمی باشد.

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 07 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

11 714
Subscribers
-624 hours
-397 days
-19530 days
Posts Archive
نمی گردند ارباب بصیرت از خدا غافل محال است این که سوزن گردد از آهن ربا غافل چرا بی بوی پیراهن به کنعان باد مصر آید مشو در هر نفس زنهار از یاد خدا غافل بود باد مراد از ذکر حق دریانوردان را تو از کوتاه بینی نیستی از ناخدا غافل چو آهن پاره پرگار غافل نیست از مرکز شود در وجد چون صاحبدلان از یاد خدا غافل اگر چه روسیاهم گوش برآواز توفیقم که ره گم کرده گم می گردد از بانگ درا غافل چو آبستن که از فرزند خود غافل نمی گردد مشو مشغول هرکاری که باشی از خدا غافل به هر قفلی کلید صبح خیزان راست می آید مشو دلهای شب زنهار از دست دعا غافل به شکر این که هست از دستها دست تو بالاتر مشو تا ممکن است از دستگیری چون عصا غافل درین دریا که باشد هرکفش مشتی پراز گوهر نگشتی چون حباب پوچ از کسب هوا غافل گشایشهاست باد صبح را در آستین پنهان مشو چون غنچه گل زین نسیم آشنا غافل مکافات عمل از هیچ کس رشوت نمی گیرد گرفتم شد به فرض از ظلم ظالم پادشا غافل ندای ارجعی پیچیده در طاس فلک صائب ترا گوش گران دارد ازین صوت و صد غافل #صائب_تبریزی - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شمارهٔ ۵۲۳۸ @ghaz2020

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد چه زَهره دارد اندیشه که گِرد شهر من گردد که قصد مُلک من دارد چو او خاقان من باشد نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش بمیرد پیش من رُستم چو او دَستان من باشد بِدَرَم زَهره زُهره خراشم ماه را چهره بَرَم از آسمان مُهره چو او کیوان من باشد بِدَرَم جُبه مَه را بریزم ساغر شَه را وگر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد چراغ چرخ گردونم چو اِجری خوار خورشیدم امیر گوی و چوگانم چو دل میدان من باشد منم مصر و شکرخانه چو یوسف در بَرَم گیرم چه جویم ملک کنعان را چو او کنعان من باشد زهی حاضر زهی ناظر زهی حافظ زهی ناصر زهی الزام هر منکر چو او برهان من باشد یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد سر ما هست و من مجنون مجنبانید زنجیرم مرا هر دم سر مه شد چو مه بر خوان من باشد سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزی تو خامُش تا زبان‌ها خود چو دل جنبان من باشد #مولانا - دیوان شمس - غزلیات - غزل شمارهٔ ۵۷۸ @ghaz2020

من امروز، از میی مستم، که در ساغر نمی‌گنجد چنان شادم، که از شادی، دلم در بر نمی‌گنجد ز سودایت برون کردم، کلاه خواجگی، از سر به سودایت که این افسر، مرا در سر، نمی‌گنجد بران بودم که بنویسم، مطول، قصه شوقت چه بنویسم، که در طومار و در دفتر، نمی‌گنجد به عشق چنبر زلفت، چه باک، از چنبر چرخم سرم تا دارد این سودا، در آن چنبر، نمی‌گنجد همه شب، دوست می‌گردد، به گرد گوشه دلها که جز تو در دل تنگم، کسی دیگر، نمی‌گنجد حدیثی زان دهن گفتم، رقیبم گفت: زیر لب برو سلمان، که هیچ اینجا، حکایت در نمی‌گنجد #سلمان_ساوجی - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شمارهٔ ۱۱۸ @ghaz2020

در شهر اگر تو شاهدِ شیرین گذر کنی، شهری به یک مشاهده زیر و زبر کنی خوش آن که از کمین به درآیی کمان‌به‌دست، وز تیر غمزه کار مرا مختصر کنی شب گر به جای شمع نشینی میان جمع، پروانهٔ وجود مرا شعله‌ور کنی آگه شوی ز خاک ریاضت‌کشانِ عشق گر در بلای هجر شبی را سحر کنی گر بنگری به چاه زنخدان خویشتن، یعقوب را ز یوسف خود باخبر کنی بویت اگر به مجمع روحانیان رسد، آن جمع را ز موی خود آشفته‌تر کنی مُردند عاشقان ز نخستین نگاه تو حاجت بدان نشد که نگاه دگر کنی نبوَد عجب اگر به چنین چشمهای مست، آهنگِ خونِ مردمِ صاحب‌نظر کنی دیدی دلا که بر سر کوی پری‌وشان، نگذاشت آبِ دیده که خاکی به سر کنی ناوک‌زنان بتانِ کمان‌کش ز چابکی، فرصت نمیدهند که جان را سپر کنی گر کام خواهی از لب لعلش فروغیا، باید ز اشک، دامن خود پُرگهر کنی #فروغی_بسطامی @ghaz2020

ز همراهان جدایی مصلحت نیست سفر بی‌روشنایی مصلحت نیست چو ملک و پادشاهی دیده باشی پس شاهی گدایی مصلحت نیست شما را بی‌شما می‌خواند آن یار شما را این شمایی مصلحت نیست چو خوان آسمان آمد به دنیا از این پس بی‌نوایی مصلحت نیست در این مطبخ که قربانست جان‌ها چو دونان نان ربایی مصلحت نیست بگو آن حرص و آز راه زن را که مکر و بدنمایی مصلحت نیست چو پا داری برو دستی بجنبان تو را بی‌دست و پایی مصلحت نیست چو پای تو نماند پر دهندت که بی‌پر در هوایی مصلحت نیست چو پر یابی به سوی دام حق پر که از دامش رهایی مصلحت نیست همای قاف قربی ای برادر هما را جز همایی مصلحت نیست جهان جوی و صفا بحر و تو ماهی در این جو آشنایی مصلحت نیست خمش باش و فنای بحر حق شو به هنبازی خدایی مصلحت نیست #مولانا - دیوان شمس - غزلیات - غزل شمارهٔ ۳۴۳ @ghaz2020

آنکه جز نام نیابند نشان از دهنش بر زبان کی گذرد نام یکی همچو منش راستی را که شنیدست بدینسان سروی که دمد سنبل سیراب ز برگ سمنش هرکه در چین سر زلف بتان آویزد آستین پر شود از نافهٔ مشک ختنش گر چه از مصر دهد آگهی انفاس نسیم بوی یوسف نتوان یافت جز از پیرهنش هر غریبی که مقیم در مه رویان شد تا در مرگ کجا یاد بود از وطنش کشتهٔ عشق چو از خاک لحد برخیزد چو نکوتر نگری تر بود از خون کفنش من نه آنم که بتیغ از تو بگردانم روی شمع دلسوخته نبود غم گردن زدنش دوش خواجو سخنی از لب لعلت می‌گفت بچکید آب حیات از لب و ترشد سخنش #خواجوی_کرمانی - غزلیات - غزل شمارهٔ ۵۵۷ @ghaz2020

دل به دنبال وفا رفت و من از دنبالش تا به دنبالهٔ این کار ببینم حالش جمعی افتاده به خاک از روش چالاکش خلقی آغشته به خون از مژه فتانش مژدهٔ قتل مرا داد و به تعجیل گذشت ترسم آخر گذرد عمر من از اهمالش گر بیاید ز سفر یار پری‌پیکر من می‌رود جان گران مایه به استقبالش دلم از نقطهٔ سودای غمش خالی نیست تا کشیدم به نظر صورت مشکین خالش هر دلیلی که حکیم از دم شب کرد بیان هیچ معلوم نکردیم ز استدلالش هر مریضی که طبیبش تو شکرلب باشی بهر آن است که بهتر نشود احوالش به امیدی ز چمن دستهٔ سنبل برخاست که سر زلف دراز تو کند پامالش زلف کوتاه تو از شوق همین گشت بلند که شبی دست کشد شاه بلند اقبالش مالک اختر فیروز ملک ناصردین که به هر کار خدا خواست مبارک فالش خسروان بهر سجودش همه بر خاک افتند هر کجا خامهٔ نقاش کشد تمثالش خسروا کام فروغی همه جا کام تو باد شکرلله که خدا داد همه آمالش #فروغی_بسطامی - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شمارهٔ ۲۸۶ @ghaz2020

تا با تو آرمیده‌ام از خود رمیده‌ام منت خدای را که چه خوش آرمیده‌ام روی تظلم من و خاک سرای تو دست تطاول تو و جیب دریده‌ام در اشک من به چشم حقارت نظر مکن کاین لعل را به خون جگر پروریده‌ام زان پا نهاده‌ام به سر آهوی حرم کز تیر چشم مست تو در خون تپیده‌ام گو عالمی به مهر تو از من برند دل زیرا که من دل از همه عالم بریده‌ام هر موی من شکسته شد از بار خستگی از بس به سنگلاخ محبت دویده‌ام آن بقاست زهر فنا در مذاق من تا شربت فراق بتان را چشیده‌ام کیفیت شراب لبت را ز من مپرس کاین نشه را شنیده‌ام اما ندیده‌ام گر بر ندارم از سر زلف تو دست شوق عیبم مکن که تازه به دولت رسیده‌ام آهی کشم به یاد بناگوش او ز دل هر نیمه شب که طالب صبح دمیده‌ام افتادم از زبان که به دادم رسید دوست رنجی کشیده‌ام که به گنجی رسیده‌ام طفلی به تیر غمزه دلم را به خون کشید کز تیر وی کمان فلک را کشیده‌ام تا گوش من شنیده فروغی نوای عشق باور مکن که پند کسی را شنیده‌ام #فروغی_بسطامی @ghaz2020

تا کفر سر زلفت زد راه دل و دینم جز عشق تو هر کیشی کفر است در آیینم هر صبح ز روی تو هم خانهٔ خورشیدم هر شام ز اشک خود همسایهٔ پروینم تو چشمهٔ خورشیدی من ذرهٔ محتاجم تو خواجهٔ مستغنی، من بنده مسکینم تا خط تو را دیدم، دادی رقم خونم تا مهر تو ورزیدم، بستی کمر کینم هم سلسله بر گردن زان کاکل پیچانم هم غالیه در دامن زان سنبل پرچینم هم سر دهانش را می‌جویم و می‌یابم هم عکس جمالش را می‌خواهم و می‌بینم هم بادهٔ عشقش را می‌گیرم و می‌نوشم هم دانهٔ مهرش را می‌کارم و می‌چینم از قامت موزونش در سایهٔ شمشادم وز عارض گلگونش در دامن نسرینم گر بر سر خاک من بنشینی و برخیزی تا محشر از این شادی برخیزم و بنشینم تا وصف لبت گفتم درهای دری سفتم الحق که در این معنی مستوجب تحسینم تا ماه فروغی رخ از کلبه من برتافت از آه سحر هر شب شمعی است به بالینم #فروغی_بسطامی @ghaz2020

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش بیان کند که چه بودست ناشکیبا را بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی چرا نظر نکنی یار سروبالا را شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش مجال نطق نماند زبان گویا را که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد خطا بود که نبینند روی زیبا را به دوستی که اگر زهر باشد از دستت چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را کسی ملامت وامق کند به نادانی حبیب من که ندیدست روی عذرا را گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی چو دل به عشق دهی دلبران یغما را هنوز با همه دردم امید درمانست که آخری بود آخر شبان یلدا را #سعدی - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شمارهٔ  ۴ @ghaz2020

تا به تسلیم و رضا قانع دل خودکام شد موجه بیتابی من لنگر آرام شد کعبه جویان را اگر گردید بی چشمی حجاب دیده ما را سفیدی جامه احرام شد برد اوج اعتبار آرام و آسایش ز من خواب شیرین تلخ بر من زین کنار بام شد روی سرخ خویش را کرد از تهی مغزی سیاه چون عقیق ساده دل هر کس که صاحب نام شد آتش آسوده می گردد ز دامن شعله ور اشتیاق من فزون از نامه و پیغام شد غافل ای خورشید طلعت از سیه روزان مشو چون زخط صبح بناگوش تو خواهد شام شد می کند وحشت سگ لیلی همان از سایه اش گرچه هر جا بود آهویی به مجنون رام شد شد مهیا نقل شیرین و شراب تلخ من تا لب شکر فشان یار خوش دشنام شد پاس وقت از تیغ خونریزست حصن عافیت غوطه در خون می زند مرغی که بی هنگام شد از سفر هر چند گردد پخته هر خامی که هست نفس سرکش از دویدنهای بیجا خام شد دشمنان خویش را خوش وقت کردن سهل نیست کامیاب از عمر گردد هر که دشمنکام شد بر نمی آید ز فکر صید، باز بسته چشم می خورد در خواب خون چشمی که خون آشام شد مشت خاکی کز سرکوی تو بر سر ریختیم خشکی سودای ما را روغن بادام شد علم رسمی گشت صائب مانع پرواز من نقش بر بال و پرم از ساده لوحی دام شد #صائب_تبریزی - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شمارهٔ ۲۴۲۴ @ghaz2020

تا کفر سر زلفت زد راه دل و دینم جز عشق تو هر کیشی کفر است در آیینم هر صبح ز روی تو هم خانهٔ خورشیدم هر شام ز اشک خود همسایهٔ پروینم تو چشمهٔ خورشیدی من ذرهٔ محتاجم تو خواجهٔ مستغنی، من بنده مسکینم تا خط تو را دیدم، دادی رقم خونم تا مهر تو ورزیدم، بستی کمر کینم هم سلسله بر گردن زان کاکل پیچانم هم غالیه در دامن زان سنبل پرچینم هم سر دهانش را می‌جویم و می‌یابم هم عکس جمالش را می‌خواهم و می‌بینم هم بادهٔ عشقش را می‌گیرم و می‌نوشم هم دانهٔ مهرش را می‌کارم و می‌چینم از قامت موزونش در سایهٔ شمشادم وز عارض گلگونش در دامن نسرینم گر بر سر خاک من بنشینی و برخیزی تا محشر از این شادی برخیزم و بنشینم تا وصف لبت گفتم درهای دری سفتم الحق که در این معنی مستوجب تحسینم تا ماه فروغی رخ از کلبه من برتافت از آه سحر هر شب شمعی است به بالینم #فروغی_بسطامی @ghaz2020

به غم خویش چنان شیفته کردی بازم کز خیال تو به خود نیز نمی‌پردازم هر که از نالهٔ شبگیر من آگاه شود هیچ شک نیست که چون روز بداند رازم گفته بودی: خبری ده، که ز هجرم چونی؟ آن چنانم که ببینی و ندانی بازم عهد کردی که: نسوزی به غم خویش مرا هیچ غم نیست، تو می‌سوز، که من میسازم بعد ازین با رخ خوب تو نظر خواهم باخت گو: همه شهر بدانند که: شاهد بازم آن چنان بر دل من ناز تو خوش می‌آید که حلالت نکنم گر نکشی از نازم اگر از دام خودم نیز خلاصی بخشی هم به خاک سر کوی تو بود پروازم اوحدی گر نه چو پروانه بسوزد روزی پیش روی تو چو شمعش به شبی بگدازم #اوحدی - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شمارهٔ ۵۲۷ @ghaz2020

چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم بدان شه که مرا آورد کلی روی آوردم وزان کو آفریدستم هزاران آفرین دارم گهی خورشید را مانم گهی دریای گوهر را درون عز فلک دارم برون ذل زمین دارم درون خمره عالم چو زنبوری همی‌گردم مبین تو ناله‌ام تنها که خانه انگبین دارم دلا گر طالب مایی برآ بر چرخ خضرایی چنان قصری است حصن من که امن الؤمنین دارم چه باهول است آن آبی که این چرخ است از او گردان چو من دولاب آن آبم چنین شیرین حنین دارم چو دیو و آدمی و جن همی‌بینی به فرمانم نمی‌دانی سلیمانم که در خاتم نگین دارم چرا پژمرده باشم من که بشکفته‌ست هر جزوم چرا خربنده باشم من براقی زیر زین دارم چرا از ماه وامانم نه عقرب کوفت بر پایم چرا زین چاه برنایم چون من حبل متین دارم کبوترخانه‌ای کردم کبوترهای جان‌ها را بپر ای مرغ جان این سو که صد برج حصین دارم شعاع آفتابم من اگر در خانه‌ها گردم عقیق و زر و یاقوتم ولادت ز آب و طین دارم تو هر گوهر که می بینی بجو دری دگر در روی که هر ذره همی‌گوید که در باطن دفین دارم تو را هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من که از شمع ضمیر است آن که نوری در جبین دارم خمش کردم که آن هوشی که دریابد نداری تو مجنبان گوش و مفریبان که چشمی هوش بین دارم #مولانا - دیوان شمس - غزلیات - غزل شمارهٔ ۱۴۲۶ @ghaz2020

رنگ گندم باز دارد خود نمایی میکند باز پرسیدش چرا ما را هوایی میکند؟ ای خدا ما قدر فهم خویش آدم بوده ایم زلف گندم زارها اینجا خدایی می کند من غریب افتاده ام بین زمین وآسمان چرخ گردون با صلابت آسیایی میکند خرد شد ارکان صبرم در مسیر اشتیاق دردِ دوری با غریبان آشنایی می‌کند تیغ ابروی کمان و تیر مژگان دراز می زند هرشب شبیخون و جدایی میکند این دل ویران مگر باشد مکان سلطنت؟ عشق را نازم، کجا فرمانروایی می کند! بینوا گشتم در این دولت سرای بی کسی آه از درد درونم همنوایی میکند ای دل بیچاره چشم از روی گلها باز دار لاله با طرز نگاهش دلربایی میکند بخت مجنون را ببین از بعد لیلی باز هم چشم آهو با دلم بخت آزمایی می کند #محمدعلی کریمی مجنون 1305/04/07 @ghaz2020

آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم خاک می‌بوسم و عذر قدمش می‌خواهم من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا بنده معتقد و چاکر دولتخواهم بسته‌ام در خم گیسوی تو امید دراز آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم صوفی صومعه عالم قدسم لیکن حالیا دیر مغان است حوالتگاهم با من راه نشین خیز و سوی میکده آی تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم خوشم آمد که سحر خسرو خاور می‌گفت با همه پادشهی بنده تورانشاهم #حافظ - غزلیات - غزل شمارهٔ ۳۶۱ @ghaz2020

درآ که در دلِ خسته توان درآید باز بیا که در تنِ مُرده رَوان درآید باز بیا که فُرقَتِ تو چشمِ من چُنان در بست که فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ دل بگرفت ز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زُدایَد باز به پیشِ آینهٔ دل هر آن چه می‌دارم بجز خیالِ جمالت نمی‌نماید باز بدان مَثَل که شب آبستن است روز از تو ستاره می‌شِمُرَم تا که شب چه زاید باز بیا که بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظ به بویِ گُلبَنِ وصلِ تو می‌سُراید باز #حافظ - غزلیات - غزل شمارهٔ ۲۶۱ @ghaz2020

به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را که تا هستیم بشناسیم از کافر مسلمان را به کوی می‌فروشان با هزاران عیب خوشنودم که پوشیده‌ست خاکش عیب هر آلوده دامان را تکبر با گدایان در میخانه کمتر کن که اینجا مور بر هم می‌زند تخت سلیمان را تو هم خواهی گریبان چاک زد تا دامن محشر اگر چون صبح صادق بینی آن چاک گریبان را نخواهد جمع شد هرگز پریشان حال مشتاقان مگر وقتی که سازد جمع آن زلف پریشان را دل و جان نظر بازان همه بر یکدیگر دوزد نهد چون در کمان ابروی جانان تیر مژگان را کجا خواهد نهادن پای رحمت بر سر خاکم کسی کز سرکشی برخاک ریزد خون پاکان را گر آن شاهد که دیدم من ببیند دیدهٔ زاهد نخست از سرگذارد مایهٔ سودای رضوان را من ار محبوب خود را می‌پرستم، دم مزن واعظ که از کفر محبت اولیا جستند ایمان را دمی ای کاش ساقی، لعل آن زیبا جوان گردد که خضر از بی‌خودی بر خاک ریزد آب حیوان را فروغی، زان دلم در تنگنای سینه تنگ آید که نتوان داشت در کنج قفس مرغ گلستان را #فروغی_بسطامی - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شمارهٔ ۲۸ @ghaz2020

تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است هر نگاهی می تواند خلوتم را بشکند کوزه ی تنهایی روحم سفالی تر شده است آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب ماه در مرداب این شب ها هلالی تر شده است گفت تا کی صبر باید کرد؟ گفتم چاره چیست؟ دیدم این پاسخ از آن پرسش سوالی تر شده است! زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن تازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده است ماهی کم طاقتم! یک روز دیگر صبر کن تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است #فاضل_نظری @ghaz2020

چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم بدان شه که مرا آورد کلی روی آوردم وزان کو آفریدستم هزاران آفرین دارم گهی خورشید را مانم گهی دریای گوهر را درون عز فلک دارم برون ذل زمین دارم درون خمره عالم چو زنبوری همی‌گردم مبین تو ناله‌ام تنها که خانه انگبین دارم دلا گر طالب مایی برآ بر چرخ خضرایی چنان قصری است حصن من که امن الؤمنین دارم چه باهول است آن آبی که این چرخ است از او گردان چو من دولاب آن آبم چنین شیرین حنین دارم چو دیو و آدمی و جن همی‌بینی به فرمانم نمی‌دانی سلیمانم که در خاتم نگین دارم چرا پژمرده باشم من که بشکفته‌ست هر جزوم چرا خربنده باشم من براقی زیر زین دارم چرا از ماه وامانم نه عقرب کوفت بر پایم چرا زین چاه برنایم چون من حبل متین دارم کبوترخانه‌ای کردم کبوترهای جان‌ها را بپر ای مرغ جان این سو که صد برج حصین دارم شعاع آفتابم من اگر در خانه‌ها گردم عقیق و زر و یاقوتم ولادت ز آب و طین دارم تو هر گوهر که می بینی بجو دری دگر در روی که هر ذره همی‌گوید که در باطن دفین دارم تو را هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من که از شمع ضمیر است آن که نوری در جبین دارم خمش کردم که آن هوشی که دریابد نداری تو مجنبان گوش و مفریبان که چشمی هوش بین دارم #مولانا - دیوان شمس - غزلیات - غزل شمارهٔ ۱۴۲۶ @ghaz2020