437
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
شاید من اشتباه میکنم
اما من هیچوقت نتونستم خواسته ها و حس خودمو الویت قرار بدم وقتی میدیدم ممکنه باعث تغییر یه ادم بشه
چون همیشه به این فک کردم که اگه یه روز نقطه بخوره این قصه،
طرفم چقدر قراره گم بشه و خودشو پیدا نکنه؟
اما خب همیشه جور دیگه دیده شدم وهمین باعث شده فکر کنن مودی یا فیکم🤌🏻
نیاز دارم وایسم کنار و یکی به خاطر من شلوغش کنه؛ یکی سنگم رو به سینه بزنه و بشه کاسهی داغتر از آشم. مثل وقتی که بچه بودم اگر چیزی میخواستم و کسی پاسخگو نبود مامان زودی اعتراض میکرد «این بچه هلاک شد!» نیاز دارم یکی بیاد دستم رو بگیره بیافته جلو و سر زندگی داد و بیداد کنه بهش بگه این بچه هلاک شد.
از صفر و صد بودنم بخوام برات بیشتر بگم،
واسه داشتنت جونمم میدم و تو روی همه در میام بخاطرت
اما یه حرکت، فقط یه حرکت از طرف تو که باورامو خراب کنه
باعث میشه فردا صبح که بیدار شدم جوری رفتار کنم که انگار از اول وجود نداشتی، حتی غریبه ام نیستی برام
کلا وجود نداری
Repost from N/a
تو رفتن رو چجوری معنی میکنی؟
اینکه یکی دم دمای صبح بعد از خوردن صبحونه و ی فنجون چایی چمدونشو ببنده و بره؟
نه اینطور نیست.
من خیلی وقته ندارمت انکار نکن
میدونی چرا؟
چون حواسم بهت هست و حواست بهم نیست.
صدای احساست رو میشنوم اما تو چشمت رو بستی رو احساس و علاقم.
با حرفام خنده رو لبات میارم اما تو با حرفات به زخمای کهنسالم تازگی میبخشی.
حواست به تموم آدمای دورت هست جز من.
اره تو خیلی وقته از پیشم رفتی و حضورت رو حس نمیکنم.
