𝓦𝓱𝓲𝓼𝓹𝓮𝓻𝓲𝓷𝓰 𝓦𝓪𝓿𝓮𝓼
Open in Telegram
Longing for home Homesick for the stars ‧˚₊˗ˏˋ☆‿︵‧ ˚ ₊˚⊹ XNTP ┊ Scorpio If you wanna talk to me @deeeepblueebot http://t.me/HidenChat_Bot?start=1438236214
Show moreIran148 713The category is not specified
238
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
Repost from Timeless legacy
ببخشید اگه هر پنج دیقه تغییر مود میدم، متاسفانه در بحران هویتی وجودی به سر میبرم.
واقعاً خسته شدم از اینکه جالبترین چیز دنیا تو یه لحظه میتونه برام تبدیل به حوصلهسربرترین چیز دنیا بشه.
Repost from N/a
𝐅𝐨𝐫 𝐦𝐲 𝐝𝐞𝐚𝐫 𝐁𝐥𝐮𝐞
نقش تو داخل سوپرنچرال یه خدای باستانی(Pagan God) میشد. موجوداتی که از پرستش انسان ها قدرت میگیرن.
شکارچی ها متوجه این میشن که داخل یکی از شهرهای کم جمیعت آمریکا تعداد خودکشی بیشتر از حد معمول شده. خیلی ها معتقد بودن که به چیزهای ماوراء طبیعی مربوط میشه. این باعث شد که شکارچی ها بخوان اون شهر رو بررسی کنن.
برادرهای وینچستر این پرونده رو قبول کردن و سوار به ایمپالا وارد شهر شدن. با ورودشون به شهر؛ شروع به صحبت کردن با مردم و خانواده های قربانیها کردن و زندگی کسایی که خودکشی کردن رو بررسی کردن. و نکته عجیب تمام خودکشی ها این بود که تمام افرادی که مردن همگی زندگی شاد و خوشحالی داشتن. نه فقط در ظاهر بقیه مردم، بلکه خودشون این رو میگفتن. به گفته خانواده هاشون هیچ دلیلی برای اون کار نداشتن. و نکته جالب تر این تمام اونها، این بود که همگی قبل از خودکشی با یه دختر جوون و زیبا دیده شده بودن. و این نشونه دیگه ای بود که باعث میشد دین و سم مطمئن بشن که این پرونده قطعا جزو کار خودشونه. سم شروع به گشتن بین سایت ها و کتاب هایی که درمورد افسانه ها حرف میزدن کرد. در آخر پررنگترین حدس اون وجود یه خدا توی این شهر بود. و نه هر خدایی بلکه موت. خدایی که یک نگاه بهـش تمام امید و دلیل های ادامه زندگی رو از آدم میگیره و باعث مرگ انسان میشه؛ بدون اینکه حتی اونها رو اجبار به مردن کنه. این خدا از زندگی بیزاره، نه به خاطر کینه بلکه بخاطر پوچی. همه چیز رو نابود میکنه، نه برای قدرت بلکه به خاطر اینکه وجود هستی رو یه اشتباه میدونه. همه چیز به خوبی داشت جلو میرفت، دین و سم فهمیده بودن مرگ ها کار چه موجودیه. و الگوی انتخاب قربانی هم همینطور متوجه شده بودن. پس روز بعد مردی که قرار بود موت یا به عبارت دیگه تو به دیدنش بری رو تعقیب میکردن. دین دوباره کُلت رو آماده کرد. سم با دیدن نزدیک شدن دختری زیبا با چهرهای که آرامش ازش حس میشد به مرد؛ آروم به دین ضربهای زد و اشاره کرد به اونها. مرد نگاه کوتاهی به تو انداخت و بعد از چند دقیقه شروع به راه رفتن به سمت پلی که چند متر جلو تر بود کرد. تو هم با مکث کوتاهی پشت سر مرد شروع به راه رفتن کردی. هر دو برادر به آرومی شروع به تعقیب شما کردن. دیگه جمعیتی توی مکانی که مرد و تو وایستاده بودید وجود نداشت. دین بدون مکث بیشتر به سمت تو حمله کرد. مبارزه با تو درحالی که باید حواسشون میبود که به چشمات نگاه نکنن، سخت تر از چیزی بود که انتظار داشتن. اما دین با پرت کردن حواس تو باعث این شد که سم زمان و دقت کافی برای پرتاب گلوله رو به سمت تو داشته باشه. در آخر تو با نگاه پر از نفرت و خالی از زندگی به اونها نگاه کردی و آروم خودت رو به سمت پل قدم برداشتی و خودت رو پرت کردی.
برادرهای وینچستر تو رو با آخرین جمله هایی که به اونها گفتی به یاد میارن. " اینبار.. انات نبود که من رو کشت. شما بودید. انسان ها. تبریک میگم... اما میدونی که من برمیگردم؟ مرگ همیشه برمیگرده "
Repost from Timeless legacy
زبان عشق من تعریف و صحبت کردنه، اگه همیشه دارم یه چیزی تعریف میکنم یا حرف میزنم و ساکت نمیشم یعنی عاشقتم.
از کی تا حالا بچهی کوچیک خانواده به خواهر بزرگترش میگه تو رو از تو جوب پیدا کردیم؟
