People crying every night 🌧
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
462
Subscribers
-224 hours
-47 days
-830 days
Posts Archive
خیلی خسته و غمگینم. خیلی خیلی. مثل آبان. توی تاریکی مطلقم. تاریک تاریکه دنیام. نمی تونم نفس بکشم و حس خفگی دارم. انگار تو یه اتاق شیشه ای خفه افتادم که همه ی صداها و تصویرها رو از توی اون اتاق دارم می بینم و می شنوم. همه چی نزدیکه ولی دوره. حتی صدای مامان و بابا. صدای راه رفتن شون. صدای استکان و بشقاب. صدای بوق و رفت و آمد ماشین ها. تمام صداهای آشنای زندگیم هم از دور می شنوم انگار.
یک هفته سرکار نخواهم رفت. روزهای آخر همین هفته همه چی مثل کابوس هایی بود که پارسال می دیدم. من یه معلم بودم تو ساختمون قدیمی مدرسه. جنگ بود. بچه ها ترسیده بودن. منم ترسیده بودم. مامان باباها میومدن دنبال بچه هاشون. من گریه می کردم و می خواستم هزارتا بچه رو از بمبارون هواپیماها نجات بدم. این هفته که توی مرکز شهر سر کلاس هام بودم تا ده شب. مثل آبان سال ۹۸. چیزی شبیه کابوس های آذر و دی وبهمن سال ۹۸ ام روتجربه کردم باز هم. دلم خیلی خیلی گرفته.
اصلا دیگه به App Store هم کانکت نمیشیم که بخوایم وی پی ان ازش دانلود کنیم. حداقل من که نمیشم
دارم خفه میشم. بغض توی گلوم داره خفه م می کنه. با اینکه هزاربار شکستمش.
هیچی نمی تونم بنویسم.
هیچی مطلق
بهت زده و عمیقا غمگینم. می دونم که بعضی از دوستای تهرانم امروز خونه نمونده بودن. مراقب خودتون باشید.🥺خیلی خیلی زیاد.
بعدتر که پامو دراز کرده بودمو داشتم قهوه میخوردمو استراحت می کردم که کلاسم شروع بشه خواهرم اومد توی اتاقم که کمی حرف بزنه. بیچاره کمی حرف زد و من دیگه ادامه دادم و رفتم سرموضوعخودم (و بین حرف هام حتی نفس هم نکشیدم که اون چیزی بگه) و انقد ادامه دادم که به گریه کردن با صدای بلند و هق هق من رسید. بعدشم کلاس داشتم که شاگردم نیومد بدون اینکه از قبل بگه و عصبانی شدم.
امروز از اونروزهای خیلی پایین و غمگینمه. صبح زود بیدار شدم خودمو رسوندمکلاس یوگام. مثل همیشه اون که کم حرف می زنه. اساسا اون که اصلا حرف نمی زنه و قیافش هم بد عنقه و لبخندهای زوری میزنه من بودم. دوست همیشگی یوگام که از اول باهم یوگاروشروع کردیم و تا همین الآنشم باهم ادامه دادیمش رفته مسافرت و جاش خالیه پیشم. اون دوتا خانم هم که جدیدن ها باهامون یوگا می کنن خانم هایی هستن که از مامانم هم بزرگ ترن و من اصلا نمی تونم باهاشون ارتباط بگیرم (همسن خودم هم بودن حوصله نداشتم ارتباط بگیرم) و البته توی تمرین ها هم تعداد و فشار و هرچیزی مون باهم متفاوت هست و کمی جداطورم ازشون. اونا می خندن، حرف می زنن و من یه دختر ساکت بداخلاقم اون گوشه که حوصله نداره کوچکترین صدایی بشنوه.
Repost from کوکو برای زرافهاش مینویسد
رفتم کمی وبلاگ خوندم بعد یهو حس پاییز دویید زیر پوستم.سرده هوا زود تاریک شده.چای ریختم با شیرینی آردی لپتاپو گذاشتم رو پام.گودرمو باز میکنم تا وبلاگایی نوشتن بخونم....
کیکم داره می پزه. دو تا رسپی رو با هم قاتی پاتی کردم و از هر کدوم اون قسمت که آسون تر بود رو انجام دادم و همین طور باز هم آسون ترش کردم. می تونم بگم بهتون که همین جور واسه خودم هرچی داشتمو نداشتمو قاتی کردن تو هم. بدون کوچیکترین رعایت نکاتی که ذکر شده بود😂😂 آشپزی آسان با نیگولی
داره میپزه
همچنان ایده ای ندارم
لباس پوشیدم برم مغازه چیز میز بخرم ببینم می تونم کیک کرم دار آلبالویی درست کنم. تازه آلبالو ندارم. باید کمپوت آلبالو بگیرم. اصلا هیچ ایده ای ندارم (سلام پری سا 😅) میشه با کمپوت کیک کرم دار آلبالو درست کرد؟ (مسئولیتش با پرستو که همش عکس کیک کرم دار البالو میزاره) بعد تیپم زدم استوری گذاشتم ویکند. مثلا دارم می رم یه وری و ویکند رو قراره بترکونم. قرار نیست برم تا مغازه پنیر و آرد و آلبالو بخرم😂
بیخود و بی جهت رو انتخاب کردم برای خوندن. چند تا کتاب نصفه نیمه هم روی زمین کنار تختم دارم ولی فعلا حوصله ی ادامه دادن اون هارو ندارم. این کتابو اصلا من نمی دونستم وجود داره. خواهرم خریده بود و وقتی خونده بودش بهم گفت فکر کنم تو هم خیلی دوسش داشته باشی. ( کم پیش میاد خواهرم نتونه حدس بزنه من چی دوست خواهم داشت یا نخواهم داشت. بالاخره اون شبیه ترین ترین آدم تموم این دنیا به منه). خواستم بگم این رو هم خیلی دوست دارم و با اینکه هنوز تموم نشده اومدم پیشنهادش بدم. وودی آلن زندگیشو نوشته و اونجوری که داره قصه رو میبره جلو و جزئیاتی که ازشون میگه دقیقا همون جور مورد علاقمه.
