252
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-730 days
Posts Archive
252
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آن است و نه این
252
برای هانای آینده که بیکاره و ممکنه بیاد چنلش رو زیر و رو کنه:
صرفا خواستم بهت بگم امروز خودم رو وزن کردم،از اخرین بار هفت کیلو لاغر شدیم،یادته احتمالا،۱۳ ساله که بودی فکر میکردی اگه چاق نباشی دیگه خودت رو دوست داری،چقدر احمق بودیم!
میخوام بدونی،امروز خوشحال نیستی
میخوام بدونی،تا الان ۱۸ سال با این بدن زندگی کردیم،با این بدن آدم ها رو دوست داشتیم،با این بدن آدم بیشعوری بودیم،با این بدن حرفهایی شنیدیم که بیدار نگهمون داشته،حرفهایی زدیم که بیدار نگه داشته،با این بدن کنار آدمهامون نبودیم،اینه که توی آینه حالت رو به هم میزنه از خودت،وزن و بدنت رو بهونه نکن،ما میدونیم تو خودت رو نبخشیدی،بابت تمام وقتایی که ضعیف بودی،دلت شکست،دل شکوندی،ما جفتمون میدونیم تو ۸۰ کیلو باشی یا ۵۰ کیلو فرقی نمیکنه،چاق باشی،لاغر باشی،تو خودت رو نبخشیدی،امیدوارم امروز که روزی که به این بربخوری خودت رو بخشیده باشی.
252
“بیا مادر،اون روز اومدم خونتون دستبندت پاره شده بود ناراحت بودی رفتم یکی عیناش رو برات گرفتم دیگه نیومدی پیشم که بهت بدمش”
آخ.
252
هیچی از هانا باقی نذاشتی.
خسته تر از اینکه بترسم
خسته تر از اینکه حرفی بزنم
هیچی باقی نموند از هانای هشت ساله ای که زمین میخورد و میگفت”نزدیکم نیاین!خوبم!هیچیم نیست!”چون از گریه کردن میترسید ولی فکر میکرد تو امنی،فکر میکرد تو میدونی.
اشتباه میکرد،چون تو هم باورش نکردی.
252
هر چیزی که احساس میکنی،این طرف پل اگه بیشتر نه،به اندازهی تو داره احساس میشه،هرچیزی.
ولی من قول دادم،توام همینطور،زیر قولت نزن و فرار نکن.
252
تو بذار آسمون که افتاد رو زمین برو
اگر چنان گشت و چنان شد و چنین برو
با چشمای پف کرده و نمناک و حزین اگه بهتر از این شد و بدتر از این
تو بذار وقتی پاییز شد برو
دنیا خیلی غم انگیز شد برو
آب که یه وجب از سرت گذشت یا صد وجب
خبرا که ضد و نقیض شد برو
تو بذار وقتی که چیز شد برو
خون رقیقت که غلیظ شد برو
همسایه دیوار به دیوار به دیوار
همه رو ول کن، همه رو ول کن برو.
