آیههای تاریکی
Open in Telegram
تاریکترین نوشتههای یک روح تنها و باستانی #یاور_م
Show more363
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
▪️اخلاقهای غیر اخلاقی!
وقتی محدودههای اخلاق تنگ شوند ممکن است حتی موجهترین و برجستهترین اخلاق جامعه امروز تبدیل به ضد اخلاق و حتی رفتاری شنیع یا مستهجن تبدیل شوند. در جوامعی که چهارچوبهای قانونی با شعار اخلاق گرایی چفت و بست میشوند، رقابتی غیر اخلاقی بر سر اخلاق گرایی و اخلاق مداری به وجود میآید و این رقابت بر سر اخلاقمداری میتواند آن جامعه را به ورطه بی اخلاقی، سقوط و نابودی بکشاند.
#یاور_م
@ehsas2ro
▪️اخلاقهای غیر اخلاقی!
وقتی محدودههای اخلاق تنگ شوند ممکن است حتی موجهترین و برجستهترین اخلاق جامعه امروز تبدیل به ضد اخلاقی و حتی رفتاری شنیع یا مستهجن تبدیل شوند. در جوامعی که چهارچوبهای قانونی با شعار اخلاق گرایی چفت و بست میشوند، رقابتی غیر اخلاقی بر سر اخلاق گرایی و اخلاق مداری به وجود میآید و این رقابت بر سر اخلاقمداری میتواند آن جامعه را به ورطه بی اخلاقی، سقوط و نابودی بکشاند.
#یاور_م
@ehsas2ro
▪️راز...
هرگز به زنی اهمیت نده، حتی اگر مهمترین فرد در زندگیت باشد.
#یاور_م
@ehsas2ro
▪️سپیده دم پس از مرگ
درست با دمیدن پگاه مرد جوان از میان خاکستر بپا خواست. نمیدانست چرا و چگونه اما دیگر میتواست سراغ پیر زن برود. پیرزنی که در صدها سال گذشته پنهانی میپاییدش. اما چه زشت بود بازی سرنوشتی که ایشان را نوشته بودند. گورزاد فریاد برآورد «آی ... مرگ. کجایی مرگ .... با من بگوی سیرانوش کجاست؟»
سالها بود که گورزاد راستای نهر را که دیگر تا ناپیدای دوری روان بود میپیمود. در چند روز نخست ردِ پای سیرانوش را میدید اما در یکجا رد پاهایی که کمرنگ شده بودند نیز ناپدید شد اما گورزاد اعتنایی نکرد و همچنان ادامه میداد بیآنکه بداند برای چه میرود و پیِ چه میگردد تنها راهی را که سالها پیشتر ، گرفته بود میرفت! دهها سال گذشت تا اینکه نهر به رودی پیوست و رود از کنار دهکدهای گذشت و گورزاد دیگر فراموش کرده بود هتا سیمای سیرانوش را.
دهکده پر از مردان بود. مردان بسیار اما زنی در میان ایشان نبود. گورزاد نشان از سیرانوش پرسید و مردان به سُخرهاش گرفتند زیرا نمیدانستند زن چیست و آیا زنی میتواند با آن شاخصهها که گورزاد میگوید باشنده باشد یا نه. آنها هزاران هزار سال بود که همانگونه زیسته بودند ، بیآنکه نامی بر باهماد خویش و دهکدهشان گذاشته باشند. ده سال گذشت و گورزاد در میان ایشان زیست اما همواره غمگین بود او بیوسندهی رویدادی بود تا شاید بتواند دگرباره روی دلدار ببیند اما مردان آن ده موجب این پریشانی را در نميیافتند که چرا او همواره در اندیشهی لبخند دخترکیست که به گفتهی خودش یک شب او را باد با خود برد.
پس از روزها که گذشتند مردان آن ده گورزاد را در میان خویش پذیرفتند و وی را دوست داشتند زیرا چیزی در باشای باشندگی گورزاد بود که هر باشندهای پس از چند برخورد به وی مهر میورزید و دوستش ميداشت.
یک روز مردان آن سرزمین گِرد آمدند و وی را گفتند «ای برخاسته از خاکستر، ای فرزند گور، گورزاد گرامی، ما این پریشانی که توراست را تاب نمیآوریم هرچند که دوستر میداریم نزدِ ما بمانی اما میخواهیم برای یافتن آن باشنده که گُمش کردهای و میپنداریم بسیار ارزشمند است تو را رهسپار کنیم و به دیدهی ما بهتر است تو پی دلدارت بروی و بدان هر آن هنگام که به یاری و همراهی ما نیاز داشتی در کنارت خواهیم بود تنها بایست مارا فرا بخوانی و بخواهی که مردان سرزمین خاموشی کنارت باشند.
▫️این بخش از داستان مربوط به زندگی در دنیای خدایان است، مردی که به واسطه عشق بی کران خود به دختر میترا، زندگیش را فدا کرده بود. شرط خدایان در این بود که تنها پس مرگ میتواند به وصال سیرانوش "دختر میترا" برسد. اما خدایان نگفته بودند که این زندگی غم انگیز و تنها هزاران سال به درازا خواهد کشید و نگفته بودند که سیرانوش سالهاست که مرده است...
بخشهایی از فصل دوم رمان #فسانه نوشته #یاور_م
@ehsas2ro
▪️خداحافظی نویسنده
خدا نگهدارت
ای پاک ترین احساس
ای سبز ترین امید
ای زیبا ترین لبخند
ای دورترین خاطره
گزندگی شیرینت را هرگز فراموش نمیکنم؛ مثل طعم فلفل قرمز به روی شکلات داغ
#یاور_م
@ehsas2ro
"سوال"
با صدای زنده یاد "بهنام صفوی"
عشق یعنی تو رو هر شب دیدن
بین این همه غم تکراری...
#بازپخش
@ehsas2ro
