آیههای تاریکی
Open in Telegram
تاریکترین نوشتههای یک روح تنها و باستانی #یاور_م
Show more363
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
🎥 ببینید
اجرای دو صدایی ترانه "خوب کردی" با صدای بانوی محبوبم شهره و زنده یاد فریدون فرخزاد
#خاطرات
@ehsas2ro
▪️جعلی
تصویری که ادعا شده مربوط به دو هنرمند فقید کشورمان "خواهران دده بالا" است. زنده یاد معصومه دده بالا ملقب به هایده متولد 1321 بود چهار سال از خواهرش زنده یاد افتخار دده بالا ملقب به مهستی بزرگتر بود.
@ehsas2ro
▪️چقدر بد میشود...
چقدر حال آدم بد میشود وقتی که تهمت میزنند. آنقدر بد که حتی نمیتوانی در موردش بنویسی... چرا باید با آدمهایی که با یک غوره سردیشان میشود با یک مویز گرمی ارتباط داشت؟ وقتی همه چیزشان روی هواست، عشقشان، اعتمادشان، صداقتشان و ... چرا آدم گاهی آنقدر احمق میشود که احساس میکند این جور آدمها را هم میشود دوست داشت، در وجود اینها هم عشق و احساس هست!
حالم دارد از این وضع به هم میخورد، به معنای واقعی کلمه حالم دارد به هم میخورد و دارم روی صفحه کلیدم بالا میاورم!
#تهوع
@ehsas2ro
▪️چقدر بد میشود...
چقدر حال آدم بد میشود وقتی که تهمت میزنند. آنقدر بد که حتی نمیتوانی در موردش بنویسی... چرا باید با آدمهایی که به غوره سردیشان میشود با یک مویز گرمی ارتباط داشت؟ وقتی همه چیزشان روی هواست، عشقشان، اعتمادشان، صداقتشان و ... چرا آدم گاهی آنقدر احمق میشود که احساس میکند این جور آدمها را هم میشود دوست داشت، در وجود اینها هم عشق و احساس هست!
حالم دارد از این وضع به هم میخورد، به معنای واقعی کلمه حالم دارد به هم میخورد و دارم روی صفحه کلیدم بالا میاورم!
#تهوع
@ehsas2ro
"زندگی ادامه داره"
با صدای "بابک جهانبخش"
این کار یکی از کارهای ممتاز بابک جهانبخش است
#بازپخش
@ehsas2ro
▪️یادداشتی از یک مرده
مدتهاست نه چیزی خوشحالم میکند نه ناراحت، هیچ احساس انسانی در وجودم باقی نمانده؛ انگار ته مانده های شاخصه های احساس نیز از وجودم رخت بر بسته است.
فقط گاهی احساس خشم میکنم؛ آری تنها حسی که برایم مانده همین احساس خشم است. فقط این موقع است که حس میکنم چیزی از احساسات انسانی در وجودم باقی مانده است. شاید اگر روزی این خشم نیز بمیرد دیگر چیزی از من باقی نماند.
کاملا از درون خالی شده ام، تمام آن احساسات گرم و عاشقانه و آرمانگرایانه از بین رفته است. احساساتی مانند عشق، شور و هر آنچه از من یک شاعر و نویسنده و نوازنده میساخت از بین رفته است.
هیچ، هیچ و هیچ، هیچ چیز از من باقی نمانده است جز پوستواره ای خالی و بی روح که حتی نمیداند چرا دارد این چیزها را مینویسد!
#یاور_م
@ehsas2ro
▪️داستانی مربوط به دو دهه پیش
حرکت کردیم و سفارش آخر سهیلا را از بتول خانم گرفتیم! وقتی آن پیرزن مرا دید پرسید «تو پسر سهیلایی!؟» فکر کرده بود که آرمیتا همسرم است و دعوتمان کرد داخل و به زور برایمان چای و سرشیر و عسل و نان خانگی آورد. از آرمیتا خوشش آمده بود و به من میگفت که سهیلا بزرگترین آرزویش نوﻩدار شدن است و آرمیتا را هم نكوهش كرده و از وي میخواست که فكر خراب شدن هيكلش را نكند و بزاید! اما آرمیتا میگفت که من یعنی شوهرش بچه دوست ندارد وگرنه او خیلی دوست دارد که مادر بشود. بتول خانم هم اشاره میکرد و میخندید و میگفت که زن اگر عرضه داشته باشد خودش میزاید و وقتی که شکمش شد به قاعده یک بالشت این را به شوهرش میگوید. او میگفت اگر نزاید پیوندمان سست خواهد شد و این زنهای مداد رنگی (منظورش زنهای آرایش کرده و یا زنهای ولگرد بود) مرا از چنگ وی بیرون میآورند. پیرزن این را با سادگی خودش و از نظرِ ما خندﻩدار میگفت بعد از اینکه بیرون آمدیم مدتی آرمیتا حرفهای پیرزن را تکرار کرد و خندید.
یک گزاره از رمان دیوانه زانو میزند، فصل دوم، صفحه 83 نوشته: #یاور_م
گاهی فقط نوشته های قدیمی خودم است که میتواند تسلی دهنده روح زخم خورده ام باشد. نوشته هایی که از روزهای شکوهمند و زیبای پر احساس زندگیم میایند و به من یادآور میشوند که زمانی چقدر زنده بودم.
@ehsas2ro
▪️داستانی مربوط به دو دهه پیش
حرکت کردیم و سفارش آخر سهیلا را از بتول خانم گرفتیم! وقتی آن پیرزن مرا دید پرسید «تو پسر سهیلایی!؟» فکر کرده بود که آرمیتا همسرم است و دعوتمان کرد داخل و به زور برایمان چای و سرشیر و عسل و نان خانگی آورد. از آرمیتا خوشش آمده بود و به من میگفت که سهیلا بزرگترین آرزویش نوﻩدار شدن است و آرمیتا را هم نكوهش كرده و از وي میخواست که فكر خراب شدن هيكلش را نكند و بزاید! اما آرمیتا میگفت که من یعنی شوهرش بچه دوست ندارد وگرنه او خیلی دوست دارد که مادر بشود. بتول خانم هم اشاره میکرد و میخندید و میگفت که زن اگر عرضه داشته باشد خودش میزاید و وقتی که شکمش شد به قاعدهی یک بالشت این را به شوهرش میگوید. او میگفت اگر نزاید پیوندمان سست خواهد شد و این زنهای مداد رنگی (منظورش زنهای آرایش کرده و یا زنهای ولگرد بود) مرا از چنگ وی بیرون میآورند. پیرزن این را با سادگی خودش و از نظرِ ما خندﻩدار میگفت بعد از اینکه بیرون آمدیم مدتی آرمیتا حرفهای پیرزن را تکرار کرد و خندید.
یک گزاره از رمان دیوانه زانو میزند، فصل دوم، صفحه 83 نوشته: #یاور_م
گاهی فقط نوشته های قدیمی خودم است که میتواند تسلی دهنده روح زخم خورده ام باشد. نوشته هایی که از روزهای شکوهمند و زیبای پر احساس زندگیم میایند و به من یادآور میشوند که زمانی چقدر زنده بودم.
@ehsas2ro
▪️چنین گفت یاور
چند شبیست که در تب میسوزم، در میان شعله های درد که استخوانم را میسوزاند نیچه را در هیبت مسیح میبینم که با صدای اهورایی زردشت میپرسد «سرچشمه فضیلتت کجاست»
از درد میپیچیم، کتف و ران و کمرم میسوزد. ساکتی سردی گوشت تنم را میانبارد منقبضم میکند. چون کباب سوخته به استخوانهایم میچسبم و دود سیگارم فضا را آکنده میکند. دگربار نکوهشگرانه میپرسد: سرچشمه فضیلتت کجاست؟
درد و درد و درد
پاسخ میدهم: درد
درد
درد
آنگاه مسیح در هیبت زردشت و صدای خسته نیچه چنین میگوید: آری برادران، چنین گفت یاور
#یاور_م
@ehsas2ro
