en
Feedback
نگارش دهم تا دوازدهم

نگارش دهم تا دوازدهم

Open in Telegram

✓ درسنامه‌ها و تحلیل دروس نگارش سه پایه ✓ تولید متن‌ها و انشاهای ارسالی شما ✓ نمونه سوال و طرح درس نگارش ✓ مطالب مرتبط با نگارش، نویسندگی، املا https://t.me/joinchat/AAAAAE_DTFtS7eSeNt8xow ارتباط جهت ارسال متن‌های تولیدی و مطالب مرتبط: @MaryamBehvandi

Show more
5 919
Subscribers
+324 hours
-77 days
-9330 days
Posts Archive
#داستانک قیافهٔ من «مستقیم» تاکسی ایستاد. وقتی می‌خواستم سوار شوم، راننده چشمش به چشمم افتاد و گفت «برو پایین.» پرسیدم «چرا؟» گفت «جایی نمی‌رم… برو پایین.» گفتم «مستقیم نمی‌رید؟» راننده گفت «می‌رم، ولی تو رو نمی‌خوام ببرم.» پرسیدم «چرا؟» گفت «از قیافه‌ت خوشم نمی‌آد، دوست ندارم ببرمت.» و گاز داد و رفت. این هفته نمی‌توانم چیزی بنویسم، چون سوار تاکسی نشدم.

اول مهر خانمی با پسر هفت‌هشت‌ ساله‌اش عقب نشسته بود. مردی که کنار راننده بود از آینه نگاهی به پسربچه انداخت و گفت «تا چشم به هم زدیم اول مهر شد…» بعد مکثی کرد و گفت «اول سال،‌ اول تابستون، اول پاییز، اول زمستون… ماه‌ها تندتند می‌ان و می‌رن… هیچ‌کس هم حواسش نیست که این عمره… عمرمونه که داره عین برق‌و‌باد می‌گذره.» راننده که پا به سن گذاشته بود گفت «من حواسم بود… من هر روزی که از عمرم می‌گذشت حواسم بود.» پسربچه گفت: «ولی باز هم پیر شدید که…» بخشیده بودیم. و دیگر هیچ‌کدام‌مان حرفی نزد. از کتاب تاکسی‌سواری سروش صحت ‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10 ─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

#حکایت عصرِ خودت بی‌ریش می‌پسندند، ما ریش داریم! روزی احمدشاه قاجار از عضدالملک (نایب‌السلطنه) پرسید: «بگو ببینم، در ایامِ من تو را خوش‌تر است، یا در روزگارِ ناصرالدین‌شاه؟» عضدالملک سبیل‌های خود را تاب داد و گفت: «قربان، راستش را بخواهید هیچ کدام.» پرسید: «چرا؟» گفت: «در عهدِ پدرت دوره‌ی ریش‌دارها بود، که بدبختانه ما بی‌ریش بودیم، حالا که بی‌ریش می‌پسندند ما ریش‌دار شده‌ایم.» احمدشاه از این حرف بسیار خندید و هر وقت نایب‌السلطنه را می‌دید به یادِ این حرف، او را نوازش می‌کرد. ✍داستان‌های امثال، امینی، ص ۱۲۶

#داستانک چند سال بعد سوار تاکسی که شدم خشکم زد. راننده تاکسی آقای رضایی، معلم کلاس دوم دبستانم، بود. آقای رضایی پیر و فرتوت شده بود و صورت لاغر و استخوانی‌اش حالا پر از چین‌و‌چروک هم بود. نمی‌توانستم چشم از آقای رضایی بردارم. آقای رضایی که سنگینی نگاهم را احساس کرده‌ بود نگاهم کرد. گفتم: «سلام.» گفت «سلام علیکم.» گفتم «آقای رضایی، من رو نشناختید؟» گفت «نخیر، شما؟» گفتم «من کلاس دوم دبستان شاگردتون بودم.» این‌بار دقیق‌تر نگاهم کرد و شناخت. می‌دانستم آقای رضایی هر کسی را فراموش کند من را نمی‌تواند فراموش کند، چون من باعث اخراجش از آموزش و پرورش شده بودم… سر کلاس جباری، بغل‌دستی‌ام، صدای گربه درآورد، آقای رضایی فکر کرد من بودم و کشیدهٔ آب‌داری توی گوشم زد که جای انگشتانش تا چند روز روی صورتم ماند. پدر و مادرم از رضایی شکایت کردند و این‌قدر دنبال ماجرا رفتند تا حکم انفصال از خدمت رضایی را گرفتند. زن آقای رضایی چندباری آمد و با مادرم صحبت کرد،‌ ولی مادرم رضایت نداد و پدرم هم ول‌کن نبود… آقای رضایی گفت «خوبی؟» گفتم «بله، شما خوبید؟» گفت «نه، من مریضم… زانوهام داغونه.» گفتم «یواش‌یواش باید کار رو کمش کنید.» آقای رضایی نگاهم کرد و چیزی نگفت. گفتم «خانم‌تون حالش چه‌طوره؟» آقای رضایی گفت «فوت کرد.» گفتم « خدا رحمت‌شون کنه.» آقای رضایی گفت «پدر و مادر شما خوبند؟» گفتم «اون‌ها هم فوت کردند.» رضایی گفت «ای بابا.» مدتی سکوت شد. آقای رضایی مستقیم جلو را نگاه می‌کرد. چروک‌های دور چشمش عمیق‌تر شده بود. گفتم «آقای رضایی» گفت «بله؟» گفتم «ببخشید.» آقای رضایی پرسید «چی رو؟» گفتم «همه‌چی رو.» آقای رضایی جوابی نداد، ولی بعد از چند ثانیه گفت «تو هم ببخش.» زن آقای رضایی و مادر و پدر من مرده بودند و من و آقای رضایی همدیگر را بخشیده بودیم. و دیگر هیچ‌کدام‌مان حرفی نزد. از کتاب تاکسی‌سواری سروش صحت

بعد از منادا ویرگول می‌گذاریم، نه نشانۀ تعجب. بنویسیم خدایا، کمکم کن! آقای وزیر، لطفاً پاسخ‌گو باشید! ننویسیم خدایا! کمکم کن! آقای وزیر! لطفاً پاسخ‌گو باشید! #ویرگول #استادبهروزصفرزاده 🌸🌸 ‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10 ─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

ویرگولِ وسطِ جمله‌های شرطی در وسطِ جمله‌های شرطی مکثِ کوتاهی هست که جای ویرگول است: اگر قبول شوم، شیرینی می‌دهم. اگر فردا تو بیایی، من هم می‌آیم. سعی کنید عادت کنید این ویرگول را در وسطِ جمله‌های شرطی بگذارید. #ویرگول #استادبهروزصفرزاده 🌸🌸 ‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10 ─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

"آلِ‌احمد در ده برداشت" ۱_ آل‌احمدِ داستان‌نویس: آل‌احمد در "مدیرِ مدرسه" و "نفرینِ زمین"، داستان‌نویسی مستندنگار است و در "نون والقلم" اندیشه‌گرایی تمثیلی‌نویس. او چند داستان کوتاهِ درخشان، به‌خصوص در مجموعه‌های "سه‌تار" و "پنج داستان" دارد. ۲_ آل‌احمدِ صاحب‌سبک: آلِ احمد بیش‌تر ازمنظرِ نثرِ داستانی‌اش صاحب‌سبک است. او در این حیطه پیروانِ فراوانی نیز دارد. به‌گمان‌ام براهنی از موفق‌ترین پیروانِ خلّاقِ نثر او است. البته فرم و اسلوب داستان‌پردازی‌ِ آل‌احمد نیز پیروانی یافت و جمال میرصادقی، به‌ویژه در نوشتن از عوالمِ کودکان و نوجوانان و نیز واقع‌نگری، از موفق‌ترینِ آنان است. به‌گمان‌ام از منظرِ بدعت و صناعت و نیز شخصیت و هویتِ نثر و هم‌چنین جریان‌سازی، هیچ نثرنویسِ معاصری به پای جلال نمی‌رسد. ۳_ آل‌احمدِ کنشگرِ سیاسی و اجتماعی: "غرب‌زدگی" باهمه‌ی اماواگرهایش گرچه از صدرِ مشروطیت منتقدانی داشت، اما اندیشه‌ای است که به نامِ جلال سکه‌خورده‌است. آل‌احمد هم‌چنین عضو حزب توده بود و نیز از موسسان "نیروی سوم" و باورمندان به خلیل ملکی. این جریانِ تجدیدنظرطلب، از خوشنام‌ترین احزابِ سیاسیِ ایران بود؛ جریانی که تلاش‌داشت عدالت‌خواهی مارکسیستی را با مطالباتِ ملی و ایران‌دوستانه جمع‌کند. ۴_ آل‌احمدِ ژورنالیست: آل‌احمد گرچه در مجلاتی هم‌چون "سخن" نیز اثر منتشرکرد اما عمده‌ی فعالیت‌هایش بر مجلاتِ چپ (ماهنامه‌ی مردم، علم و زندگی و کیهان ماه) متمرکز بود. او خود از گردانندگانِ این مجلات نیز بود و از این منظر فعالیت‌هایش تاحدی با شاملو سنجیدنی است. ۵_ آل‌احمدِ منتقدِ ادبی: گرچه او قلم‌انداز نقد‌می‌نوشت اما پاره‌ای از ماندگارترین مقالاتِ ادبی‌اش محصولِ همین ارزیابی‌های شتاب‌زده‌ی است. از آن جمله است، سه مقاله‌ی خواندنی‌اش دربارهٔ نیما و نیز یک بررسی کوتاه اما جامع و ماندگار از شخصیت و آثار هدایت. تاریخِ نشرِ این نوشته‌ها اهمیت فراوانی دارد. ۶_ آل‌احمد و جانِ جستجوگرش: منحنیِ زندگیِ سیاسی‌، اجتماعی و ادبیِ آل‌احمد و نیز تنوّع و تکّثرِ آثارش، درحالی‌که او چندان دیرسال نزیست و ناتمام ماند، حکایت از روحی پرسشگر و کنجکاو دارد. این نگاه، در جزئی‌نگری و عینیت‌گراییِ نثرش نیز آشکار است. ۷_ آلِ احمدِ خودافشاگر: صمیمیّت و صدقِ عاطفی از بارزترین مولفه‌های شخصیت و آثارِ او است. این صداقت جدااز سفرنامه‌ها و تک‌نگاری‌ها، آثارِ ادبی‌اش را نیز مستندنگارانه و باورپذیر گردانده‌است. اوجِ این روحیّه‌ی جلال، در "سنگی بر گوری" منعکس است. ۸_آل‌احمدِ تک‌نگاری‌نویس: آل‌احمد سه اثر تک‌نگارانه دارد که یکی از آن‌ها ("جزیره‌ی خارک") جدااز فضل تقدّم‌، ازمنظرِ شیوه‌ی پژوهشی، هم‌امروز نیز بسیار ارزشمند است. این سلسله‌آثار زیرِ نظر موسسه‌‌ای وابسته به دانشگاه تهران منتشرمی‌شد؛ موسسه‌ای که ساعدی، طاهباز و اسلام کاظمیه نیز با آن همکاری‌داشتند. ۹_ آل‌احمدِ مترجم: او مترجمی حرفه‌ای نبود و این‌گونه تجربه‌های گهگاهی بیش‌تر برای‌اش انگیزه‌ای وجودی داشت و از اندیشه‌‌‌های فلسفی و سیاسی‌اش مایه‌می‌گرفت. برگردانِ آثارِ سارتر و کامو مکّملِ نگرشِ غرب‌ستیزانه‌اش بود، و ترجمه‌ی "بازگشت از شورویِ" آندره‌ژید نیز گواهی بر تجدیدنظرش در شیفتگی‌‌ِ به مارکسیسمِ جزم‌اندیشانه‌ی استالینی‌اش، در عهدِ جوانی. ۱۰_ آل‌احمدِ همسرِ دانشور: آل‌احمد و "سیمین" از‌این‌منظر با سارتر و "سیمون" و نیز گلستان و فروغ سنجیدنی‌ اند. زوج‌هایی که آفرینش‌گر و صاحب‌اندیشه‌ بودند. پرهیبِ حضورِ آل‌احمد را در شخصیت معترض و غرب‌ستیزِ یوسف در "سو و شون" و نیز حضورِ شخصیّتِ واقعی‌اش را در "جزیره‌ی سرگردانی" می‌توان‌دید. و آن رابطه بهتر از هرجا در نامه‌های مفصّل‌ِ این زوج به یک‌دیگر منعکس است. به امیدِ انتشارِ بی‌کم‌‌و‌کاستِ یادداشت‌های روزانه‌ی جلال. 🌸🌸 ‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10 ─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

یادداشت‌های تمیز و بی‌خط‌‌ خوردگی جلال آل احمد همیشه چند دسته کاغذ بیاض‌مانند در جیب‌هایش داشت که برای نوشتن آنچه می‌خواست سریع بنویسد از آن‌ها استفاده می‌کرد. شب که به خلوت خود برمی‌گشت، در گوشه‌ای هر کدام از آن یادداشت‌ها را در کتابچه‌های مربوطه وارد می‌کرد و خاطراتش را با طرح‌ها مصور می‌کرد. طرح‌هایی که جلال می‌کشید به مناسبت در یادداشت‌ها می‌چسباند؛ مثلا گنبد کلیسایی را که در مسکو دیده، نقاشی کرده است. او در شروع کتابچه اول خاطراتش نوشته است: «شش و نیم بعدازظهر، تهران یعنی اندر خانه‌مان در تجریش، گویی درست دو سال پیش در چنین روزهایی بود که دفتر یعنی اوراق یادداشت‌هایم را دزد برد. در خانه موقتی کوچکی که پایین خانه فعلی‌ام در شمیران اجاره کرده بودم. ده - پانزده روزی بعد از مراجعت سیمین از آمریکا بود. سیمین تازه کیف کار برایم آورده بود. به قول خودش از پوست خوک بود و من تمام یادداشت‌هایم را مرتب در آن گذاشته بودم و چون زندگی به هم ریخته بود، شبی دزدی آمد و لباس‌هایی از من و او برد و کفش‌های مرا و آن کیف را. بیچاره لابد خیال کرده بود در آن کیف قشنگ اسکناس‌های قشنگی به دستش می‌رسد غافل از اینکه یک مقدار کاغذ پاره در آن بود که فقط به درد من می‌خورد. آنچه دزد برد از سال ۲۷ تا الان بوده است. در حدود ۴۰۰ صفحه بود، به هر صورت حیف بود. گور پدرش. نمی‌شود که عزا گرفت. از نو شروع می‌کنم.» منبع: کانال نویسندگی 🌸🌸

‍ ‍ پیش از آفتاب که برمی خیزی، انگار پیش از خلقت برخاسته ای. و هر روز شاهد مجددِ این تحول روزانه بودن، از تاریکی به روشنایی، از خواب به بیداری، از سکون به حرکت‌. و امروز صبح چنان حالی داشتم که به همه سلام می‌کردم. #جلال‌آل‌احمد خسی در میقات ،نشر معیار علم، ص ۲۸ #موسیقی #بی‌کلام خاص نگارش و نوشتن 🌸🌸 ‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10 ─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

واکنش هوشنگ مرادی کرمانی به تغییر متن کتابش توسط آموزش و پرورش؛ در داستان دست می‌برند و می‌خواهند بچه‌ها را نمازخوان کنند این داستان مانند خانه من است، انگار که آمده‌اند و بدون اجازه من در بخشی از خانه‌ام اتاق ساخته‌اند. آیا این کار درست است که بدون اجازه چنین کاری کنند؟ باید از من دو خط اجازه می‌گرفتند که با تغییر منتشر می‌کنیم. مجید به سنی نرسیده که نماز بخواند. در هیچ‌کدام از داستان‌ها هم نماز نخوانده است اما بی‌بی نماز می‌خواند و چندجای داستان سر سجاده است که کار خیلی خوبی هم هست. می‌توانند داستان را بردارند و داستان دیگری بگذارند. ««قصه‌های مجید» ۳۸ داستان است و زمانی که مخاطب این داستان را به همراه داستان‌های دیگر می‌خواند متوجه می‌شود با شخصیت داستان متضاد است.در داستان دست می‌برند و می‌خواهند از این راه بچه‌ها را نمازخوان کنند اما این کار تاثیر آموزشی و تربیتی برای بچه‌ها ندارد. این داستان، داستانی ادبی است. #منبع ایسنا 🌸🌸 ‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10 ─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

‍ هوشو زادروزت مبارک! هوشنگ مرادی کرمانی را در ایران بسیاری از مردم و همه‌ی اهل قلم می‌شناسند. بچه‌ای که قدیمی‌ها به نادرست « سرخور" - و به قول کرمانشاهی‌ها و همدانی‌ها «سره خور» - می خواندند؛ آن هم به گناه آنکه او مادرش و مادرش او را ندیده! در داستان « نخل »  شرح درد هجران  هوشو را برای مادر می‌توان خواند و در « شما که غریبه نیستید » درد مضاعف او از مشکل عدم تعادل روحی روانی پدر و فقر و نداری را؛ « شما که غریبه نیستید» رمانی است اتوبیوگرافیک، به عبارتی « زندگی نامه‌ی خود نوشت داستانی ». هوشو نامی است که پدر بزرگ و مادربزرگ او از باب « تحبیب» صدایش می کنند و مردم روستای زادگاهش « سیرچ » نیز همین طور.این رمان در سال ۱۳۸۶ در دوره‌ی چهارم جشنواره « رمان نوجوان مهرگان» به داوری دوستان عزیزم ، رضی هیرمندی و  چیستا یثربی و آخرین دوره‌ی دبیری من، جایزه‌ی نخست رمان نوجوان را از آن خود کرد. از آشنایی و سلام و علیک رسمی که بگذریم،  مقاله‌ی انتقادی من با عنوان « نقد ادبی: علم یا هنر؟»* در نیمه دوم دهه ۷۰، زمینه ساز دوستی پایدار و ویژه‌ام با هوشنگ مرادی کرمانی شد.خاطرم هست که محمد هادی محمدی، پژوهشگر برجسته و سخت کوش و داستان نویس خوب ادبیات کودک( و دوست دانا و کم نظیر من )، در نقدی ساختارگرا و خوب - که جایزه ی بهترین نقد سال را از آن خود کرد - سخت به داستان « خمره » به عنوان روایت عقب ماندگی تاخته بود؛ در بخشی از مقاله‌ی « نقد ادبی: علم یا هنر؟» به نقد چنین رویکردی پرداخته و آن را نوعی نگاه پوزیتیویستی شمرده بودم. باری، در نشستی همراه با محمدرضا گودرزی، رمان « شما که غریبه نیستید » را از گونه‌ی « رشد و کمال » به طور اعم، و « رمان رشد هنرمند» به صورت اخص شمردم.آثار مرادی کرمانی « سهل ممتنع» هستند و ساده و روان روایت می شوند و به ظاهر به امور روزمره می پردازند، اما در لایه‌های زیرین آن به نقد فقر و نابسامانی اجتماعی و فرهنگی می‌پردازند،  این گونه داستان‌ها، به قول گئورگ لوکاچ نظریه‌پرداز ادبی « ارتقاء روایت روزمره به سطح هنر هستند.». روایت‌های او هرچند از فقر هم سخن می‌گویند، اما درگونه‌ی « ادبیات فقر نگار » قرار نمیگیرند؛ هرچند داستان سیاهی‌ها و تلخی‌ها را بازگو می‌کنند، اما تلخ نیستند و روزگار خواننده را تلخ و سیاه نمی‌کنند؛ او تلخی‌های زندگی را شیرین بیان می‌کند؛ بی‌آنکه بر تیرگی‌ها و تباهی‌های اجتماعی سرپوش بگذارد.ابزار کارای او زبان گیرای طنز است؛ کاربرد گسترده و بجای ضرب المثل ها و زبانزدهای عامیانه از دیگر شگردهای روایی دلنشین و صمیمی کردن آثارش است... #شهرام‌اقبال‌زاده 🌸🌸

باران می‌آید حیف نیست تو نباشی و بر درکوفتن‌های باران دری نگشایی؟ #صدیق #موسیقی #بی‌کلام خاص نگارش و نوشتن 🌸🌸 ‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10 ─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

داستان کوتاه «خوشحالی» آنتوان چخوف حدود نیمه‌های شب بود. دمیتری کولدارف، هیجان زده و آشفته مو، دیوانه وار به آپارتمان پدر و مادرش دوید و تمام اتاق‌ها را با عجله زیر پا گذاشت. در این ساعت، والدین او قصد داشتند بخوابند. خواهرش در رختخواب خود دراز کشیده و گرم خواندن آخرین صفحه‌‌ی یک رمان بود. برادران دبیرستانی‌اش خواب بودند.پدر و مادرش متعجبانه پرسیدند: تا این وقت شب کجا بودی؟ چه ات شده؟ وای که نپرسید! اصلاً فکرش را نمی‌کردم! انتظارش را نداشتم! حتی … حتی باور کردنی نیست! بلند بلند خندید و از آنجایی که رمق نداشت سرپا بایستد، روی مبل نشست و ادامه داد: باور نکردنی! تصورش را هم نمی‌توانید بکنید! ایناهاش، نگاش کنید!خواهرش از تخت به زیر جست، پتویی روی شانه‌هایش افکند و به طرف او رفت. برادران محصلش هم از خواب بیدار شدند. آخر چه ات شده؟ رنگت چرا پریده؟ از بس که خوشحالم، مادر جان! حالا دیگر در سراسر روسیه مرا می‌شناسند! سراسر روسیه! تا امروز فقط شما خبر داشتید که در این دار دنیا کارمند دون پایه‌ای به اسم دمیتری کولدارف وجود خارجی دارد! اما حالا سراسر روسیه از وجود من خبردار شده است! مادر جانم! وای خدای من!با عجله از روی مبل بلند شد، بار دیگر همه‌‌ی اتاق‌های آپارتمان را به زیر پا کشید و دوباره نشست. بالاخره نگفتی چه اتفاقی افتاده؟ درست حرف بزن؟ زندگی شماها به زندگی حیوانات وحشی می‌ماند، نه روزنامه می‌خوانید، نه از اخبار خبر دارید، حال آنکه روزنامه‌ها پر از خبرهای جالب است! تا اتفاقی می‌افتد فوری چاپش می‌کنند. هیچ چیزی مخفی نمی‌ماند! وای که چقدر خوشبختم! خدای من! مگر غیر از این است که روزنامه‌ها فقط از آدم‌های سرشناس می‌نویسند؟… ولی حالا راجع به من هم نوشته اند! نه بابا! ببینمش!رنگ از صورت پدر پرید. مادر نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد. برادران دبیرستانی‌اش از جای خود جهیدند و با پیراهن خواب‌های کوتاه به برادر بزرگشان نزدیک شدند. آره، راجع به من نوشته‌اند! حالا دیگر همه‌‌ی مردم روسیه مرا می‌شناسند! مادر جان، این روزنامه را مثل یک یادگاری در گوشه‌ای مخفی کنید! گاهی اوقات باید بخوانیمش. بفرمایید، نگاش کنید!روزنامه‌ای را از جیب در آورد و آن را به دست پدر داد. آنگاه انگشت خود را به قسمتی از روزنامه که با مداد آبی رنگ، خطی به دور خبری کشیده بود، فشرد و گفت: بخوانیدش!پدر عینک بر چشم نهاد. معطل چی هستید؟ بخوانیدش!مادر باز نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد. پدر سرفه‌ای کرد و مشغول خواندن شد: «در تاریخ ۲۹ دسامبر، مقارن ساعت ۲۳، دمیتری کولدارف …» می‌بینید؟ دیدید؟ ادامه‌اش بدهید!«…دمیتری کولدارف کارمند دون پایه‌‌ی دولت، هنگام خروج از مغازه‌‌ی آبجو فروشی واقع در مالایا برونا (ساختمان متعلق به آقای کوزیخین) به علت مستی…» می‌دانید با سیمون پترویچ رفته بودیم آبجو بزنیم… می‌بینید؟ جزء به جزء نوشته اند! ادامه‌اش بدهید! ادامه! «…به علت مستی، تعادل خود را از دست داد، سکندری رفت و به زیر پاهای اسب سورتمه‌‌ی ایوان دروتف که در همان محل متوقف بود، افتاد. سورچی مذکور اهل روستای دوریکین از توابع بخش یوخوسکی است. اسب وحشت زده از روی کارمند فوق الذکر جهید و سورتمه را که یکی از تجار رده مسکو به اسم استپان لوکف سرنشین آن بود، از روی بدن شخص مزبور، عبور داد. اسب رمیده، بعد از طی مسافتی توسط سرایدارهای ساختمان‌های همان خیابان، مهار شد. کولدارف که به حالت اغما افتاده بود، به کلانتری منتقل گردید و تحت معاینه پزشکی قرار گرفت. ضربه وارده به پشت گردن او…» پسِ گردنم، پدر، به مال بند اسب خورده بود. بخوانیدش؛ ادامه‌اش بدهید!«… به پشت گردن او، ضربه‌‌ی سطحی تشخیص داده شده است. کمک‌های ضروری پزشکی، بعد از تنظیم صورت جلسه و تشکیل پرونده، در اختیار مصدوم قرار داده شد» دکتر برای پس گردنم، کمپرس آب سرد تجویز کرد. خواندید که؟‌ها؟ محشر است! حالا دیگر این خبر در سراسر روسیه پیچید!آن گاه روزنامه را با عجله از دست پدرش قاپید، آن را چهار تا کرد و در جیب کت خود چپاند و گفت: مادر جان، من یک تک پا می‌روم تا منزل ماکارف، باید نشانشان داد… بعدش هم سری به ناتالیا ایوانونا و آنیسیم واسیلیچ می‌زنم و می‌دهم آنها هم بخوانند… من رفتم! خداحافظ!این را گفت و کلاه نشاندار اداری را بر سر نهاد و شاد و پیروزمند، به کوچه دوید.

قطعه‌ی بی‌کلام اسفند • آهنگساز : سهراب پورناظری

جناب مجابی ، روشنفکری که قلم پر جاذبه وشیرین داشت. دوسال پیش ،درتهران درمنزل پسرم کتابی دیدم به نام ( نام ها بین سکوت وصدا) در موضوع شناخت بزرگان ادبیات معاصر ایران،از دید جواد مجابی. از انتشارات افراز ۱۳۹۷ در ۳۵۰ صفحه چ اول. در این کتاب مقالات تحلیلی ویادداشت هایی درباره نامداران فرهنگ ادب معاصر ایران آمده،بزرگانی چون ،منوچهر آتشی، فریدون آدمیت،داریوش آشوری، نادر ابراهیمی، رضا براهنی،سیمین  بهبهانی، سیمین دانشور، محمود دولت آبادی، عمران صلاحی ،احمدشاملو، شجریان ،بهرام صادقی و... چند برگ آن را مطالعه کردم ناگهان دیدم کتاب نثر قوی وشیرین و تندرستی دارد وبه زوایایی نگریسته و پرداخته که لازم است هرچند زمانی دوباره خوانی شود ، پس نسخه ای از آن راخریدم وصمیمانه خواندم وبه یکی دوتن دوست اهل ، مطالعه آن را سفارش کردم که شیرینی نوشته ها مانع از خستگی و شلیک خمیازه ها بود. برای مثال: مجابی ، درقسمتی از مقدمه کتابش درباره خود نوشته: ...همشهری " عبید" است و" دخو" و تاحدودکمی " عارف". کم وبیش درسکی خوانده، که نه خود وجداناً بدان می نازد ونه کسی را قانوناً یارای آن هست که بدان بتازد، گاهگاه سر کلاس های حقوق واقتصاد ومجسمه سازی وبشریت حاضر می شده که از آن مکتب رفتن ها طرفی نبسته، جز این که عادت چرت زدن از آن ایام برایش باقی مانده : یک وسیله دفاعی که آدم را از شرکلام اساتید مصون می دارد. پدرشدنش" عیالوار بودن"  رابرایش به صورت صفت ثبوتیه در آورده و صفت سلبیه اش کارمندی دولت است که نانش بیعاری می آورد وخدمتش عین بیگاری است... ص۱۰ ..‌. افتخار این موجود شریف آن که ، در رده حشرات الارض، دم بر می آورد و های و هویی می کند. هرجا که دمش را قیچی می کنند از جایی دیگر " دالی موشی" می کند... " او کمتر حرف می زند وبیشتر می نویسد. شاید با نوشتن او زندگی حقیقی اش را آشکار می کند،نخست برای خودش، بعد شاید نوشتن خطابی باشد بی مخاطب،به هیچ وپوچ.".ص ۱۱ این همشهری عبید   درباره " ریا" می نویسد: ریا بدان  معنا که خاص وعام،شنیع ترین اعمال را به رغبت و لذت  تمام البته دزدکی و دور از نظر محتسبان عصر،مرتکب می شوند واز این فضایح و قبایح خود ککشان هم نمی گزد اما اگر دیگری همان عمل - از شکنجه و قمار و زنا گرفته تا بهره کشی وستم پذیری  وبلاهت شعاری را انجام  دهد سعی می کنند یک دور اخلاق ناصری بر اوفرو خوانند...ص۲۰۶ یا درص ۲۳۰ کتاب مقایسه ای زیرکانه وشیرین بین  " علی اشرف درویشیان و عمران صلاحی" کرده که بایدخواند لذت برد وبسیار نکات خواندنی  دیگر ... یادش مانا باد و روانش شاد با سپاس از #استادمسعودتاکی 🌸🌸 ‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10 ─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

جواد مجابی از روزهای نوشتنش روایت می‌کند. یک شب از شدت سردرد از خواب پریدم. سابقۀ سردرد شبانه نداشتم اگرچه هجوم پیاپی دردسرهای شبانه‌روزی در این سال‌ها هیچ‌گاه رهایم نکرده بود. بی‌خواب شده بودم. از اینکه نمی‌توانستم راحت بخوابم تا فردا شعری و داستانکی به فراغت بنویسم، عصبانی بودم. در تخت‌خواب نشستم، سعی کردم فکرم را به بدترین اوضاعی که این اواخر تحمل کرده بودم مشغول کنم تا در مقایسه با آن، سردرد گورش را گم کند که نکرد. عاقبت گفتم بروم کامپیوترم را روشن کنم و با نوشتن هرچه باشد سرگرم شوم و با تقلایی بیشتر، درد را پس برانم. شب‌ها چیزی نمی‌نویسم چون از صبح آن‌قدر نوشته‌ام که حوالی عصر چیزی برای گفتن نمی‌ماند، اگر هم مانده باشد حواله‌اش می‌دهم به فردا صبح. بلند شدم گیج‌گیج‌خوران به کتابخانه رفتم، مونیتور را روشن کردم. شروع کردم بی‌هدف سطرهایی را نوشتن. در آن ساعت دیر و کلافگی درد، کی به فکر معنا و مضمون است؟ یک ساعتی نوشتم و تثبیتش کردم و سردردم تا حدی برطرف شده بود. گرفتم خوابیدم. فردا صبح که صفحه را باز کردم با حیرت دیدم آن خیالات پریشان و عجایبی که بی‌اختیار نوشته بودم با ویراستاری مکرر، می‌تواند فصل اول رمان تازه‌ای باشد. بعدها وقتی ادامه دادمش و تمام شد کتاب «گفتن در عین نگفتن» نام گرفت. این اولین آبستنی ناخواسته بود که ذهن عملا آن را دردسر می‌شمرد و با سردرد آغازید. هر اثر هنری نوعی دردسر است، بیشتر برای آفریننده‌اش و گاهی جهت مخاطبان. به گمان من رمان یا هر اثر هنری مثل فیلم و موسیقی در ذهن، دور از آگاهی ما زاده و پرورده می‌شود و وقتی در بخش مرموز مغز، ساختار نهایی گرفت به حوزۀ خودآگاه علامت می‌دهد و تازه شخص به صرافت آفریدن آن (پیش آفریده) می‌افتد. البته این حالت برای هر نوآمدۀ متوهمی رخ نمی‌دهد بلکه بیشتر برای هنرمندانی اتفاق می‌افتد که سال‌ها به‌طور مستمر و متمرکز خود را وقف یک رسانۀ هنری کرده‌اند. حوزهٔ خلاق شخص در روند فعالیت مدام، با آفریده‌های درهم‌تنیده و آلیاژ از هرچه ترکیب یافته‌اش، به بخش آگاه مغز، چیزهایی می‌بخشد که سبب حیرت خوشایند او می‌شود و هنرمند در این فضای تازه با لذتی تمام، شایق دیدن و دانستن روایت متحرک و پیوستۀ ناخودآگاهش می‌گردد. رمانی که خود را بر من تحمیل کرد #دکتر‌جوادمجابی 🌸🌸 ‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10 ─━━━━⊱🖋⊰━━━━─