Youniverse (EhsanArzhang)
Open in Telegram
🏆💎رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت🔥💫 🎥📷اینستاگرام: @EhsanArzhang @EhsanArzhang1 پیج خاص با داستان های خاص نوشته اهسان ارژنگ عزیز: @LoveArzh لینک گروه تلگرام: https://t.me/+Z74aqYc418lmNjA0 لینک کانال یوتویوب https://yo
Show more1 546
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-230 days
Posts Archive
سمینار «گذر از ذهن» - مزدافر مؤمنی - قسمت نهم
این سمینار با هدف آشنایی با عملکرد ذهن، همچنین مشاهده و گذر از ذهن ارائه شده است.
https://t.me/mazdafarmomenie
#گذر_از_ذهن
سمینار «گذر از ذهن» - مزدافر مؤمنی - قسمت یازدهم
این سمینار با هدف آشنایی با عملکرد ذهن، همچنین مشاهده و گذر از ذهن ارائه شده است.
https://t.me/mazdafarmomenie
#گذر_از_ذهن
سمینار «گذر از ذهن» - مزدافر مؤمنی - قسمت اول
https://t.me/mazdafarmomenie
#گذر_از_ذهن
I'm listening to "Vraja
Sound beyond the time" by Vraja
Sound beyond the time.
🌱گفت دانایى که گرگى خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جارى است پیکارى بزرگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
اى بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوى گرگ خویش
اى بسا زور آفرین مردِ دلیر
مانده در چنگال گرگ خود اسیر
هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته مىشود انسان پاک
هرکه با گرگش مدارا مىکند
خلق و خوى گرگ پیدا مىکند
هرکه از گرگش خورد دائم شکست
گرچه انسان مىنماید، گرگ هست
در جوانى جان گرگت را بگیر
واى اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیرى گرکه باشى همچو شیر
ناتوانى در مصاف گرگ پیر
اینکه مردم یکدگر را مىدرند
گرگهاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست اینسان دردمند
گرگها فرمانروایى مىکنند
این ستمکاران که با هم همرهند
گرگهاشان آشنایان همند
گرگها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب
#مولانای جان🫶
شعر: حضرت مولانا🫶
غزل ۲۳۳۸ دیوان شمس حضرت مولانا
این جا کسی است پنهان دامان من گرفته
خود را سپس کشیده پیشان من گرفته
این جا کسی است پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده ایوان من گرفته
این جا کسی است پنهان همچون خیال در دل
اما فروغ رویش ارکان من گرفته
این جا کسی است پنهان مانند قند در نی
شیرین شکرفروشی دکان من گرفته
جادو و چشم بندی چشم کسش نبیند
سوداگری است موزون میزان من گرفته
چون گلشکر من و او در همدگر سرشته
من خوی او گرفته او آن من گرفته
در چشم من نیاید خوبان جمله عالم
بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته
من خسته گرد عالم درمان ز کس ندیدم
تا درد عشق دیدم درمان من گرفته
تو نیز دل کبابی درمان ز درد یابی
گر گرد درد گردی فرمان من گرفته
در بحر ناامیدی از خود طمع بریدی
زین بحر سر برآری مرجان من گرفته
کارگاه خودکاوی دو روزه با اهسان ارژنگ
تعداد: پنج نفر
محل برگزاری: تهران
برای اطلاعات بیشتر به پیج اینستاگرام سفرلازم پیام دهید.
https://instagram.com/safarlazem_?igshid=ZDc4ODBmNjlmNQ==
ماورای باورهای ما،
ماورای بودن ها و نبودن های ما
آنجا دشتیست..
فراتر از همه ی تصورات راست و چپ
تو را آنجا خواهم دید
"مولانا"
@lightside1
سلام عرض ادب خدمت جویندگان راه عشق و حقیقت
آخر هفته ازچهارشنبه تا ظهر جمعه یک سفر دوستانه به شمال کشور داریم
طبق روال همیشگی سفرهامون که هر کدوم روایت و داستان خاص و یونیک خودش رو داره، این سفر هم از مستثنی از این موضوع نیست.
در رویداد خاص، عمیقا با نیمهی تاریک وجود سر و کار داریم،
که پذیرش و آشنایی با این بخش وجودی که خود حقیقی ما رو تشکیل میده، از ملازمات این سفر خواهد بود
شما دوست عزیزم دعوتی به این رویداد بزرگ
جهت هماهنگی و اطلاعات بیشتر به پیج اینستاگرام سفر لازم پیام بده و آماده حرکت باش💚
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
https://instagram.com/safarlazem_?igshid=ZDc4ODBmNjlmNQ==
"حدیث شب راز"
☆ در شبی اسراری، کمیل از علی (ع) پرسید: حقیقت چیست؟!
علی (ع): تو را با حقیقت چکار؟!
کمیل: مگر من از یاران سرّ تو نیستم؟!
علی (ع): آخر تو را با حقیقت چکار؟!
کمیل: مگر من محرم سرّ تو نیستم؟!
علی (ع): آری، اما آنچه از من سرریز می شود، از تو می تراود!
کمیل: مگر ممکن است همچون تویی پرسش کننده ای را نومید کند؟!
علی (ع): حقیقت، کشف انوار درخشان جلال بدون اشارت است!
کمیل: برایم روشن تر گردان!
علی (ع): زدودن موهوم هنگام روشن شدن معلوم.
کمیل: برایم روشن تر گردان!
علی (ع): دریدن پرده به سبب غلبه ی سرّ.
کمیل: برایم روشن تر گردان!
علی (ع): نوری که از صبح ازل می درخشد، آن سان که آثار آن در کالبدهای توحید پدیدار می گردد!
کمیل: برایم روشن تر گردان!
علی (ع): چراغ را فرو نشان، که "صبح" سر زده است!
مجالس المؤمنین ج ۲ - ۱۰ ، ۱۱
@lightside1
پیش از اینَت بیش از این اندیشهٔ عُشّاق بود
مِهرورزیِ تو با ما شُهرهٔ آفاق بود
یاد باد آن صحبتِ شبها که با نوشین لبان
بحثِ سِرِّ عشق و ذکرِ حلقهٔ عُشّاق بود
پیش از این کاین سقفِ سبز و طاقِ مینا بَرکِشند
مَنظَرِ چشمِ مرا ابرویِ جانان طاق بود
از دَمِ صبحِ ازل تا آخرِ شامِ ابد
دوستی و مِهر بر یک عهد و یک میثاق بود
سایهٔ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
حُسنِ مَه رویانِ مجلس گر چه دل میبُرد و دین
بحثِ ما در لطفِ طبع و خوبیِ اخلاق بود
بر درِ شاهم گدایی نکتهای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بِنْشَستَم خدا رزّاق بود
رشتهٔ تسبیح اگر بُگْسَست معذورم بدار
دستم اندر دامنِ ساقیِ سیمین ساق بود
در شبِ قدر ار صَبوحی کردهام، عیبم مکن
سرخوش آمد یار و جامی بر کنارِ طاق بود
شعرِ حافظ در زمانِ آدم اندر باغِ خُلد
دفترِ نسرین و گُل را زینتِ اوراق بود
