Youniverse (EhsanArzhang)
Open in Telegram
🏆💎رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت🔥💫 🎥📷اینستاگرام: @EhsanArzhang @EhsanArzhang1 پیج خاص با داستان های خاص نوشته اهسان ارژنگ عزیز: @LoveArzh لینک گروه تلگرام: https://t.me/+Z74aqYc418lmNjA0 لینک کانال یوتویوب https://yo
Show more1 546
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-230 days
Posts Archive
مهم شدی، نشدی!؟ سایهات شده سنگین
بیا کمی تو کنار دل خودت بنشین
سرت شلوغ و دلت منزوی است فکری کن!
برای این دل تا خورده، این دل مسکین
شنیدهام که تو گم کردهای خودت را باز
و باد میبردت سمت «هیچ» بعد از این
دوباره جلوه دنیا گرفته چشمت را
دوباره کرده تجمل دل تو را تزئین
نشسته مثل مگس، روی نفس پروارت
غبار عافیتی زرد، کام او شیرین!
هنوز بر سر نفس تو شاخ شیطان است
شدی تو بنده این غول وحشی بیدین
زدی تو لاف «اناالحق» برادر شیطان!
شنیدهام که خدا را نمیکنی تمکین
زدی صلای «اناالحق»، تو خاک بیمقدار
خدا کجا، تو کجا، ای پدیده خود بین؟
دهن کجی به خدا کردی و نفهمیدی
که حک به روح تو شد، آیه «ولاالضالین»
به روی حضرت آیینه خاک پاشیدی
شدی تو مثل ابوجهل و بولهب، بیدین
مباد این که شوی گرم کار خود بینی
خدا کند که بیفتی ز تخت «من» پایی
تو خود حجاب خودی، از میان چو برخیزی
پرنده میشوی و میپری به «علیین»
خدا، فرشته، تبسم، بهشت، سیب سرخ
هبوط، وسوسه، شیطان ... کدام؟ آن یا این
بیا و بار دگر انتخاب کن «آدم»
تویی و برزخ این انتخاب، بعد از این
دو جهان در من میگنجند ، من در این جهان نمیگنجم≭✿
گوهرلامکان* منم ، در کائنات و مکانها نمیگنجم≭✿
دو جهان در من میگنجند ، من در این جهان نمیگنجم≭✿
گوهرلامکان منم ، در کائنات و مکانها نمیگنجم≭✿
تیر منم کمان منم پیر منم جوان منم≭✿
❁⦿◉⦿❁
دو جهان در من میگنجند ، من در این جهان نمیگنجم≭✿
گوهرلامکان منم ، در کائنات و مکانها نمیگنجم≭✿
ذره منم ، خورشید منم ، چهار و پنج و شش منم≭✿
صورتم را ببین و بیان کن ، چون که در بیان نمیگنجم≭✿
❁⦿◉⦿❁
دو جهان در من میگنجند ، من در این جهان نمیگنجم≭✿
گوهرلامکان منم ، در کائنات و مکانها نمیگنجم≭✿
شجری(درخت) که در آتش میسوزه منم≭✿
حجری (سنگ) که به چرخش در می آید منم≭✿
دو جهان در من میگنجند ، من در این جهان نمیگنجم≭
پیکان آسمان که به اسرار ما درند
ما را کشان کشان به سماوات میبرند
روحانیان ز عرش رسیدند، بنگرید
کز فر آفتاب سعادت، چه با فرند!
ما سایهوار در پی ایشان روان شویم
تا سایها ز چشمهٔ خورشید برخورند
زیرا که آفتاب پرستند، سایها
چون او مسافر آمد، اینها مسافرند
از عقل اولست در اندیشه عقلها
تدبیر عقل اوست که اینها مدبرند
اول بکاشت دانه و آخر درخت شد
نی، چشم باز کن، که نه اول نه آخرند
خورشید شمس دین که نه شرقی نه غربی است
پس سیر سایهاش در افلاک دیگرند
مردان سفر کنند در آفاق، همچو دل
نی بستهٔ منازل و پالان و استرند
خود چرخ چیست تا دل ما آن طرف رود؟!
این جسم و جان و دل همه مقرون دلبرند
لب خشک بود و چشم تر، از درد آن فراق
اکنون ز فر وصل نه خشکند و نه ترند
حضرت مولانا ☯️💜
دریایِ شورانگیزِ چشمانت چه زیباست!
آن جا که باید دل به دریا زد، همین جاست
در من طلوعِ آبیِ آن چشمِ روشن
یاد آور صبحِ خیال انگیزِ دریاست
گل کرده باغی از ستاره در نگاهت
آنک چراغانی که در چشم تو برپاست
بیهوده میکوشی که راز عاشقی را
از من بپوشانی که در چشم تو پیداست
ما هر دوان خاموش خاموشیم، اما
چشمان ما را در خموشی گفتوگوهاست
حسین منزوی💜
اهسان ارژنگ 💜
هادی عشق 💜
اگر چه شرط نهادیم و امتحان کردیم
ز شرطها بگذشتیم و رایگان کردیم
اگر چه یک طرف از آسمان زمینی شد
نه پاره پاره زمین را هم آسمان کردیم
اگر چه بام بلندست آسمان مگریز
چه غم خوری ز بلندی چو نردبان کردیم
پرت دهیم که چون تیر بر فلک بپری
اگر ز غم تن بیچاره را کمان کردیم
اگر چه جان مدد جسم شد کثیفی یافت
لطافتش بنمودیم و باز جان کردیم
اگر تو دیوی ما دیو را فرشته کنیم
وگر تو گرگی ما گرگ را شبان کردیم
تو ماهیی که به بحر عسل بخواهی تاخت
هزار بارت از آن شهد در دهان کردیم
اگر چه مرغ ضعیفی بجوی شاخ بلند
بر این درخت سعادت که آشیان کردیم
بگیر ملک دو عالم که مالک الملکیم
بیا به بزم که شمشیر در میان کردیم
هزار ذره از این قطب آفتابی یافت
بسا قراضه قلبی که ماش کان کردیم
بسا یخی بفسرده کز آفتاب کرم
فسردگیش ببردیم و خوش روان کردیم
گر آب روح مکدر شد اندر این گرداب
ز سیلها و مددهاش خوش عنان کردیم
چرا شکفته نباشی چو برگ می لرزی
چه ناامیدی از ما که را زیان کردیم
بسا دلی که چو برگ درخت می لرزید
به آخرش بگزیدیم و باغبان کردیم
الست گفتیم از غیب و تو بلی گفتی
چه شد بلی تو چون غیب را عیان کردیم
پنیر صدق بگیر و به باغ روح بیا
که ما بلی تو را باغ و بوستان کردیم
خموش باش که تا سر به سر زبان گردی
زبان نبود زبان تو ما زبان کردیم
حضرت مولانا
گر از این منزلِ ویران به سویِ خانه رَوَم
دگر آن جا که رَوَم عاقل و فرزانه رَوَم
زین سفر گر به سلامت به وطن باز رَسَم
نذر کردم که هم از راه به میخانه روم
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک
به درِ صومعه با بَربَط و پیمانه روم
آشنایانِ رَهِ عشق گَرَم خون بخورند
ناکَسَم گر به شکایت سویِ بیگانه روم
بعد از این دستِ من و زلفِ چو زنجیرِ نگار
چند و چند از پِیِ کامِ دلِ دیوانه روم
گر ببینم خمِ ابروی چو محرابش باز
سجدهٔ شُکر کنم و از پِیِ شُکرانه روم
خُرَّم آن دَم که چو حافظ به تَوَلّای وزیر
سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم
حضرت حافظ🫶
اهسان،ارژنگ ♥️
و به مهر قلبها سوگند ، که هرگز دستان خداوند دستان کسی را رها نکرده است ......
اهسان ارژنگ 🫶
سلام و درود خدمت همه عزیزان دلم انرژی عشق الهی رو به یاری پروردگار ساعت:۱۲ ۱۲نیمه شب. جاری میکنم بر کل سیطره هستی به نیت پاکسازی ۷ کالبد ایدا پینگالا نادی ها سوشومنا هاله ها و پاکسازی جهان هستی مادر زمین گایا سلامتی امام زمان روح های اگاه و. ابر اگاه برقراری صلح جهانی عشق فراوان در کل گیتی گسترش اگاهی وفرا قطبیت شدن و در مرحله نهایی عشق قرار گرفتن شفای تمامی بیماران سرازیری ثروت های هنگفت الهی برای جهان و سرزمینم ایران زمین برای اموات و گذشتگانمان و برای نیت همه عزیزانم در گروه عشق الهی به یاری حق جاری میکنم 😍😍😍😍😍😍♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️
روزِ هجران و شبِ فُرقَتِ یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تَنَعُّم که خزان میفرمود
عاقبت در قدمِ بادِ بهار آخر شد
شُکرِ ایزد که به اقبالِ کُلَه گوشهٔ گُل
نَخوَتِ بادِ دی و شوکتِ خار آخر شد
صبحِ امّید که بُد معتکفِ پردهٔ غیب
گو برون آی که کارِ شبِ تار آخر شد
آن پریشانیِ شبهایِ دراز و غمِ دل
همه در سایهٔ گیسویِ نگار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصهٔ غصه که در دولتِ یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پُر مِی باد
که به تدبیرِ تو تشویشِ خُمار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شُکرْ کان محنتِ بیحدّ و شمار آخر شد
عجب راهیست راه عشق
هرگز دو را آنجا جای نیست
تا من بودم ، خدا نبود
حالا او هست و من نیستم
گفت اکنون چون منی ای من در آ
نیست گنجایش دو من در یک سرا
«حضرت مولانا»
سخن عشق جز اشارت نیست
عشق در بند استعارت نیست
دل شناسد که چیست جوهر عشق
عقل را ذرهای بصارت نیست
در عبارت همی نگنجد عشق
عشق از عالم عبارت نیست
هر که را دل ز عشق گشت خراب
بعد از آن هرگزش عمارت نیست
عشق بستان و خویشتن بفروش
که نکوتر ازین تجارت نیست
گر شود فوت لحظهای بی عشق
هرگز آن لحظه را کفارت نیست
عطار 💚
و خدایم بر همه چیز کافیست 🪷
اهسان ارژنگ 👑
