en
Feedback
Dead thoughts!

Dead thoughts!

Open in Telegram

فکر میکنی به همین راحتی است،که برای درمان یک زخم آن را ببندی؟! _طهران ۱۳۹۷ https://t.me/paym_nashenasBot?start=kRSytqspJAL ناشناس @deejavow [چنل دوم]

Show more
3 900
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-1030 days
Posts Archive
حالا من یه ارزو دارم تو سینه، که دوباره چشم من تورو ببینه...

زندگی کوتاهه. با آدمایی بگذرونش که بخندوننت و باعث بشن که حس دوست داشته شدن بکنی !

پنداشتی که یادِ تو، این یادِ دلنواز، درتنگنای سینه فراموش می شود؟ فریدون مشیری

نهایتاً این عشـق نیست که آدم‌ رو نجات میده، "دوست داشتنِ اَمنِ مُداومِ بالغانه‌ست"

Repost from N/a
یلداتون مُبارک و به قِرمزی اَنار ..(:❤️🌞

بله دوستان من هم زمانی عاشقانه های عربی گوش نمیدادم اما بعد از زبان فارسی یکی از زیباترین زبان ها برای بروز اون حجم اندوه و غم عربیه کاشکی معنی هاشم میدونستید اما در کل پیشنهاد میدم این چند تا موسیقی رو به گوش هاتون هدیه بدید با اینکه ترجمه اش رو ندارید اما قول میدم خیلی حسش کنید

هیچکس نمی‌تواند غم دلِ دیگری را بفهمد! _داستایفسکی

یه شب مثل موج ،به دریا زدی ،میگفتی میام ..عجب اومدی!!!

اگه اینطوره که من خیلی خوشحالم بوس بهتون🪴🥹♥️ نه عزیزم داستانش به مشکل نخورد ولی ابلاغیه داشت یه بار که ۴ صفحه اش رو حذف کردن🥹 و اون بخش خیلی قشنگی بود از ارتباط یک زن و مرد ولی چون درحال رقص و حرف زدن بودن دم گوش هم بودن حذفش کردن تمام کلمات جام شراب هم شد نوشیدنی..😂

کتابت واقعا موضوع خاصی داره و دل تو دلم نیست بخونمش به عنوان کسی که سعی میکنه بنویسه یه سوال ازت داشتم اینکه داستانت داخل ایران و با کاراکترای ایرانی نبود واسه چاپ و نشر و مجوز و این چیزا واست مشکلی ایجاد نکرد؟؟؟؟

عزیزدلممممم خیلی خیلی برات آرزوی موفقیت میکنم خوشگل من🥹🍓♥️ امیدوارم قبول شی زودی و یه کافه ی خوشگل وسط تهران همو ببینیم🥰💋

ای خدااااااا😭😭😭😭❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ من کنکوری‌ام خیلیییی کم می‌تونم بیام سوشال‌مدیا الان اومدم پیامتو خوندم متاسفانه تهران نیستم ولی هدفم دانشگاه تهرانه اگه سال بعد قبول شدم میام اون‌جا دوس دارم ببینمت اون موقع😭

عزیزم کتابتون درمورد چیه؟ من نخوندم ولی وایبِ کتاب تکه‌هایی از کل یک منسجم می‌گیرم من می‌خوام کتاب جدید شروع کنم جلدش جذبم کرد و شخصیتِ خودتون‌ چون خیلی وقته تو چنلتونم✨🙂‍↔️

خلاصه کتاب

سطر های نوشته شده در این کتاب درمورد رنجی است که حاکی از عشق است رنجی که از عمیق ترین لایه های ما برون ریخته فارق از جنسیت،این داستان خیالی در کنجی از قلب همه ی ما دیده میشود رها شدن،تنهایی،غم عشق و سرکوب طرد شدن..این سطر ها دقیقا همان رنج هاییست که در عین تلخی و سنگینی در تب و تاب اندوه نشسته و عشق درون آن موج میزند سرگذشت این کتاب با زندگی زنی آغاز می‌شود به نام ویکتوریا؛ زنی آرام، نجیب ،زیبا و خسته از سال‌هایی که بی‌آنکه خودش بفهمد، از درون تهی‌اش کرده‌اند. زندگی مشترکش با مردی به نام ارنست سال‌هاست در سردی و سکوت فرو رفته؛ سکوتی که نه جدالی دارد، نه دلخوری، اما سنگین‌تر از هر جروبحثی بر شانه‌هایش نشسته. ارنست، مردی سخت‌گیر و خشک، که بعد از بازگشت از جنگ بیش‌ازپیش از او فاصله گرفته. انگار که چیزی از آن سال‌های دور، هنوز در وجودش زنده مانده است؛ چیزی تاریک که اجازه نمی‌دهد دوباره با ویکتوریا حرف بزند، نگاه کند، یا حتی نزدیکش شود. خانه‌ی آن‌ها بیشتر به موزه‌ای خاموش و بدون بازدید می‌ماند تا خانه‌ی دو عاشقِ روزهای گذشته. ویکتوریا تمام زندگی اش تلاش کرده بود که با حرف، با صبر، یا با سکوت ،همه چیز را حل کند اما دیگر چیزی از عشق سابقشان در دلش روشن نیست. دردناک‌تر اینکه نمی‌داند چرا؛ چرا ارنست انقدر دور شده، چرا نگاهش سرد است، و چرا هرچه بیشتر می‌خواهد نزدیک شود، آن مرد از او بیش تر از بیش عقب میرود با این‌حال، گوشه ایی از دلش هنوز امیدی هست؛ امیدی کمرنگ اما زنده، که شاید روزی ارنست دلیل این دوری را بگوید… یا شاید خودش دوباره همان مرد روزهای خوش گذشته شود. اما درست در میان این روزمرگی فرسوده، اتفاقی کوچک، ظاهر زندگی‌اش را می‌شکند: سقف اتاق زیر شیروانی مدت هاست که شروع به چکه کردن کرده... باران چند روزی هست که بند نیامده، اما این چکه‌ها از چیزی بیشتر از رطوبت خبر می‌دهند. ویکتوریا ،این باز خودش سطل آهنی همیشگی را زیر سقف می‌گذارد، اما آن صدای نامنظم قطره‌ها مثل ضربان قلبی آشفته، شبش را ناآرام می‌کند. اما آنجا، در نور کم‌رنگ شمع و ماه، در میان سرمای باران و بوی نمِ دیوارها، با چیزی یا بهتر بگویم کسی روبرو می‌شود که مسیر زندگی‌اش را برای همیشه تغییر می‌دهد. مردی ژنده‌پوش. لاغر، خسته، با چشمانی روشن ،عمیق و زخمی. اما در آن لحظه، برای ویکتوریا فقط یک غریبه‌ی مرموز است که بی‌دلیل روی پشت‌بام خانه‌اش زندگی می‌کند و سکوتش هزار سؤال را در دل زن می‌نشاند. لحظه‌ای کوتاه، اما سنگین، که ویکتوریا نمی‌داند باید بترسد… یا دلش بخواهد بداند که پشت این نگاه آرام و غمگین، چه اتفاقی درحال رخ دادن است. و این‌جا، درست همینجا جایی‌ست که این داستان نفس خواننده را می‌گیرد. چون از این لحظه به بعد، هیچ‌چیز دیگر در زندگی ویکتوریا به شکل قبل باقی نمی‌ماند…

اولا که قربون شما برم بابت محبتت عزیزدلم☘️♥️ دوما اینکه الان خلاصه ی کتابو براتون میذارم^^ این رمان کوتاه سال ۱۸۶۰ زمان جنگ داخلی آمریکا داره اتفاق می افته ..

عزیزم کتابتون درمورد چیه؟ من نخوندم ولی وایبِ کتاب تکه‌هایی از کل یک منسجم می‌گیرم من می‌خوام کتاب جدید شروع کنم جلدش جذبم کرد و شخصیتِ خودتون‌ چون خیلی وقته تو چنلتونم✨🙂‍↔️