قصه
Open in Telegram
با صدایی ناتوانتر زآنکه بیرون آید از سینه راویان قصههای رفته از یادیم.
Show more465
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+230 days
Posts Archive
465
رفقا در بین شما کسی هست که کتاب های سرگذشت فلسفه و الفبای فلسفه رو داشته باشه و فعلا نخواد؟
برای کاری پژوهشی میخوایم و قیمت جدید کتابها هم که نگم براتون :))
465
اول
ط، هیجده سالشه و از من میپرسه چجوری کراش تبدیل به پارتنر میشه؟
کوتاه ازش اطلاعات میگیرم.
ط مفصل توضیح میده، از اولین روز تا سفر و کافه و...
ذوق و شوقی رو در رفتار و حرف زدنش میبینم که خیلی وقته در کسی ندیدم. بش میگم از تجربه کردن نترس و تازه اول راهی و دل و بزن به دریا، تهش بگاییه دیگه.
دوم
باید سه متن بنویسم، دو نامه برای دو نفر و یک جستار برای یک پادکست با موضوع کتابفروشی به مثابه جایی برای زندگی. نامهها که ابدا چیز به ذهنم خطور نمیکنه تا به نوشتن کشیده شه، جستار هم چند خطی نوشتم اما باب میل نیست.
سوم
چند روزیه که عمیقا احساس غم میکنم. با همون حال تو کتابفروشی نشستم و به متنهای نانوشته فکر میکنم. به ط که چقدر بگایی منتظرشه. بارون، فضای غمناک و خستگی کتابفروشی رو تشدید میکنه. نوشتن هم نمیاد،خواندن هم همینطور.
مشتری کافه میاد و یه تست ژامبون سفارش میده و میگه لطفا پنیرش دوبل باشه و اینکه سیگار داری؟ امروز چیت دیمه و میخوام بترکونم.
میره زیر بارون، تست و براش میبرم و سیگار دوم و آتیش میکنه و میگه خوشبحالت که اینجا کار میکنی.
@Qessehh
465
سال قبل همین موقع، فکر میکردم اتفاقهای خوبی در حوزهی کاری و مالی قراره بیفته. اما نه تنها در ادامه شرایط بهتر نشد، فاجعه شد. فاجعهی فزاینده. بیپولی و بیانگیزگی و مکافات باعث شد کلا سمت عکاسی و تدوین و ساخت کلیپ نرم و یا خیلی کم برم.
بعد از عوض شدن مسیر کاری تو این یه سال، دوباره همون حس و حال سال قبل رو دارم، یعنی حس میکنم شرایط قراره بهتر بشه. خنده دار و مضحکه این ابتذال غم و تکرار و حتی امید داشتن به اینکه اینبار فرق میکنه و شاید بگا نری.
@Qessehh
465
من میدانستم نومیدی هست، اما نمیدانستم یعنی چه. من هم مثل همه خیال میکردم که نومیدی بیماری روح است. اما نه، بدن زجر میکشد. پوست تنم درد میکند، سینهام، دست و پایم. سرم خالیست و دلم به هم میخورد. و از همه بدتر این طعمی است که در ذهنم است. نه خون است، نه مرگ، نه تب، اما همۀ اینها با هم. کافیست زبانم را تکان بدهم تا دنیا سیاه بشود و از همۀ موجودات احساس نفرت کنم!
آلبر_کامو
کالیگولا
@Qessehh
