en
Feedback
یادداشت های م.احمدی

یادداشت های م.احمدی

Open in Telegram

خوش آمدید. اینجا خانه کوچک من است.پر از کلمه. گاهی می‌نویسم. نوشته‌هایم مخاطب خاصی ندارند. آیدی من @mahmadib اینستا: M.ahmadi50

Show more
663
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-130 days
Attracting Subscribers
May '26
May '260
in 2 channels
April '26
+1
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+30
in 6 channels
Get PRO
January '26
+8
in 2 channels
Get PRO
December '25
+28
in 5 channels
Get PRO
November '25
+25
in 10 channels
Get PRO
October '25
+47
in 8 channels
Get PRO
September '25
+59
in 8 channels
Get PRO
August '25
+55
in 8 channels
Get PRO
July '25
+41
in 7 channels
Get PRO
June '25
+20
in 5 channels
Get PRO
May '25
+40
in 8 channels
Get PRO
April '25
+51
in 10 channels
Get PRO
March '25
+28
in 5 channels
Get PRO
February '25
+69
in 6 channels
Get PRO
January '25
+75
in 7 channels
Get PRO
December '24
+76
in 5 channels
Get PRO
November '24
+78
in 8 channels
Get PRO
October '24
+79
in 4 channels
Get PRO
September '24
+39
in 4 channels
Get PRO
August '24
+42
in 5 channels
Get PRO
July '24
+26
in 4 channels
Get PRO
June '24
+13
in 2 channels
Get PRO
May '24
+8
in 2 channels
Get PRO
April '24
+3
in 1 channels
Get PRO
March '24
+14
in 2 channels
Get PRO
February '24
+12
in 2 channels
Get PRO
January '24
+17
in 3 channels
Get PRO
December '23
+5
in 3 channels
Get PRO
November '23
+2
in 0 channels
Get PRO
October '23
+9
in 2 channels
Get PRO
September '23
+5
in 0 channels
Get PRO
August '23
+4
in 0 channels
Get PRO
July '23
+10
in 0 channels
Get PRO
June '23
+6
in 0 channels
Get PRO
May '230
in 0 channels
Get PRO
April '230
in 0 channels
Get PRO
March '230
in 0 channels
Get PRO
February '23
+5
in 0 channels
Get PRO
January '23
+19
in 0 channels
Get PRO
December '22
+8
in 0 channels
Get PRO
November '22
+205
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
18 May0
17 May0
16 May0
15 May0
14 May0
13 May0
12 May0
11 May0
10 May0
09 May0
08 May0
07 May0
06 May0
05 May0
04 May0
03 May0
02 May0
01 May0
Channel Posts
‏اگر جنگ شد، اگر اینترنت قطع شد، اگر دیگر نتوانستیم از حال هم باخبر شویم، اگر برای هر کدام از ما اتفاقی افتادفقط این را به یا
+4
‏اگر جنگ شد، اگر اینترنت قطع شد، اگر دیگر نتوانستیم از حال هم باخبر شویم، اگر برای هر کدام از ما اتفاقی افتادفقط این را به یاد داشته باشیم: ما زندگی را دوست داشتیم. ما طرفدار مرگ، ویرانی و نفرت نبودیم. ما با استبداد مخالف بودیم چه آن‌که در داخل، نفس را تنگ می‌کند و چه آن‌که از بیرون، با بمب و تحریم و تهدید بر سر مردم آوار می‌شود. دل ما برای مردم ایران می‌تپید. برای کودکی که باید آینده داشته باشد، برای زنی که باید بی‌ترس زندگی کند، برای مردی که نباید زیر بار تحقیر خم شود.ما زندگی بهتر می‌خواستیم. برای همه. بی‌استثنا. شاید آرمان‌گرایانه بود. اما آرمانِ ما، زندگی بود نه ویرانی.اگر صدایمان قطع شد، بدانید که تا آخر سمت زندگی ایستاده بودیم. 🆔 @safar_chehelsalegi

2
باز عید آمد و دلم خواست که آلزایمر بشم. یادم نیاد که چند عید اومد و گذشت اما توی کوچه قدری(به کسر قاف) ، بوی نون تنوری بلند نشد! یادم نیاد که باغ انار ، دلتنگ بابا موند و اونقدر وفا کرد که درختها یخ زد و پاجوش ها انار ندادند که ندادند. اصلا مگر قنات سرده آب دارد که درختی سبز مانده باشد؟ آلزایمر بشم و برم کوچه . درِ خونه معصومه رو بزنم که: همسایه. ما خمیر داریم. اگه دوس دارید یک‌تنور "شاخ" کنیم برا شما ! بعد معصومه دم گوشم ریز ریز حرف بزنه و حرص داداششو دربیاره. تنور اول رو که بابا هیزم ریخته و وقتی دیواره ش سرخ سرخ شد ، "شاخ"شده. سینی "زواله" رو از اتاق نون میاره و مادر روی رفوده پهنشون می کنه و یکی یکی میزنه به قلب تفیده تنور... مطبخ ، گوشه حیاط کنار اتاقیه که بهش میگیم اتاق صندوق نون!!! چه نونهایی داره این صندوق چوبی! نه که فک کنین به سردی نونهای فریزره. نه.!!! هروقت بری سرشو برداری نون بریون داره و نون تازه هم ؛ لپ مادر گل میندازه و چشماش رنگ آتیش میشه. یک،دو ، ده ، پونزده ، بیست قرص نان رو به یک تنور می زنه و بعد اون میره برای زواله های بعد ؛ این بار هیزم ریختن به تنور میرسه به ما بچه ها ؛ نه باید زیاد زیاد بریزیم و حروم کنیم هیزم ها و شاخه های خشک رو ، و نه اونقدر دیر دیر که سرد بشه تنور و آتیش خفه کنه ؛ توی اتاق مهمونی ، یک پارچه بزرگ پهن کردند تا نونها رو از "سفتقوت" یعنی همون سبد سیخی  دایره ای خیییلی بزرگ، سرد که شد منتقل کنیم روی شال ، بوی مست کننده نون می پیچه و با بوی عید ، قاتی میشه. کناره تک تک نونها رو مثل  موشها می کَنیم و می خوریم. انگار هر قرص نون ، مزه خودشو داره! مادر پنج قرص نان(پنج تَه) می ذاره توی پارچه تمیزی و میده ببرم برای همسایه .میگه: "بگو مامانم سلام رسوندند.اینم ۵ تَه نونی ک ازتون قرض کردیم " چقدررر شیرین بود این بده بستونهای اون کوچه ؛ عاشق یک پیاله "شیر"ی بودم که گاهی وقتها  مادر برای "مای" زدن (ماست درست کردن. اصطلاحا بهش می گفتند شیر دِ مای کردن ) دستم میداد ببرم از خانه همسایه ، همون پیاله رو "ماست " بگیرم که مادر ماست مای بزند! یا تخم مرغ محلی قرض دادنها که چقدر جالب بود ! اونوقتا چیزی دور نمی ریختند که. اسراف در کار نبود. مونده غذا رو اگه مرغ و خروس نداشتی می بردی برای مرغهای  همسایه؛ اونهم از تخم مرغهاشون حق این غذا رو ادا می کرد ! معصومه ؛ چقدر حرف زدم . یادم رفت یک تکه بزرگ نان کاملا بریون برداشتیم و از "مَشک " گوشه حیاط ، روش رو ماست مشک زدیم و میخوایم بریم کوچه ، بشینیم وسط جوی آبی که امروز آب نمیاد روی ریگهای تمیز و گاز ریز ریز بزنیم به نون. شکل درست کنیم و به هم نشون بدیم. روزای نون پزون ، مادر روی "والور" نفتی ، آبگوشت گذاشته از کله سحر ؛ ولی ما که اونقدر نون تازه خوردیم که دیگه بی خیال آبگوشت تازه ایم ! #محبوبه_احمدی
90
3
می‌گفت... امسال بهار، از خیابانهای وطن لاله می‌روید نه از دشت و دمن... #محبوبه‌_احمدی
153
4
آدمهای بعد از اندوه، بعد از درگیر بودن با چیزهایی بیش‌تر، _خیلی بیشتر_ از توان‌شان، بعضی‌هاشان دیگر به زندگی عادی‌شان برنمی‌گردند. بعضی برمی‌گردند ولی دیگر آن آدم قبلی نمی‌شوند. #محبوبه‌_احمدی
143
5
می‌گفت از تندتند تمام شدن ظرف چای خشک خونه، میشه فهمید چقدر غم می‌خوریم. اینروزا خیلی خیلی تندتند خالی میشه... #محبوبه‌_احمدی
141
6
🩶 بهار هم که بیاید پاییز های ِ مانده را چه کنم؟ { #معصومه_صابر }
🩶 بهار هم که بیاید پاییز های ِ مانده را چه کنم؟ { #معصومه_صابر }
136
7
آفرین بر تو اگر توانسته ای آدم بی تفاوتی نباشی یا بهتر بگویم آنقدر آدمی که درد آدمها درد توست. آدم‌ها بی‌تفاوت که شدند، انگار مرده‌اند. از شوق‌شان برای زندگی، چیزی نمانده. در باغچه‌شان گل و سبزی نمی‌کارند. برای گلدان‌هایشان آواز نمی‌خوانند. غذایشان از روی مهارت خوب هست بی‌آنکه عطر و طعم خاص‌تری داشته باشند. آدم‌های بی‌تفاوت، برای گل‌فروش سر چهارراه، شیشه‌ها را می‌دهند بالا و اخم می‌کنند. آدم‌های بی‌تفاوت، هم را نمی‌بینند. با هم حرف نمی‌زنند. چه خوب که بی‌تفاوت نیستید. چه خوب که دوام آوردن‌تان هم گرما دارد و امید... طبع بی‌تفاوتی، سرد است. خبر خوب اینکه، آدم‌های بامحبت، با کمی دوباره ذوق و دوباره اشتیاق، طبع گرم دلشان برمی‌گردد. تا بهار نیامده امید بکاریم... #محبوبه‌_احمدی
141
8
طبع بعضی روزها، سرد است. بستگی به فصل هم ندارد. بستگی‌اش بیشتر به اوضاع دل و پیرامون دل است. دل که نازک می‌شود، کلمات هم سردند برایش؛ برای همین فیتیله عشق و محبت بالا می‌رود تا آدمها دل‌گرم شوند. طبع محبت و عشق گرم، طبع آغوش و کلمات پرمهر، گرم گرم اند. اگر عشق‌ورزی را گذاشته ایم برای بعد، برای مبادا، بعدتر از این روزها و مباداتر ازین فصل و روز، نداشته‌ایم. حالا همان بعد است. هیچ‌کس بهتر از خودت، نمی‌تواند این کرختی و حال بدی را علاج کند. آنها که با رنج‌شان در رقص آمده‌اند، چه روح بزرگ و وسیعی دارند. زندگی همه‌اش سراسر، یک صحنه رقص آدمهاست... #محبوبه_احمدی
127
9
دقت کرده‌اید خبرها هم طبع گرم و سرد دارند! خبرهایی هستند چنان خون در رگ‌های آدم، زندگی تزریق می‌کنند. گرم و شادی‌بخش‌ند. خبره
دقت کرده‌اید خبرها هم طبع گرم و سرد دارند! خبرهایی هستند چنان خون در رگ‌های آدم، زندگی تزریق می‌کنند. گرم و شادی‌بخش‌ند. خبرهای تلخ و سرد هم با روح آدم همان می‌کنند که یخ؛ گاهی یک حرف قشنگ، یک عکس، یک خبر کوتاه، می‌تواند دلگرم‌مان کند به تاب‌آوری، به زندگی؛ ما به قصه‌هایی با پایان خوش، شعرهای دلنشین، خبرهای پرامید، نیاز داریم تا حال‌مان خوبتر بشود. #محبوبه_احمدی
115
10
‍ 📝بنویس… روانت را به داروی نوشتن التیام ببخش. کلماتت را، نه؛ جانت را، از زیر دست و پا و‌ لگدکوب خشم و خشونت نجات بده. نگذار تو را به چماق و‌ چکش و سنگ و مشت بدل کنند. نگذار واژگانت را چرک و‌ چروک کنند، و گلویت را از عفونتِ نفرت، آکنده. نگذار دهانت بوی دشنام بگیرد. تنت را به دژخیمی و دشمنی خوگر نکن. بنویس… جهانِ کلمات گسترده است. آزادی، درهای بسیار دارد، در زندانِ اندوه خویش نمان… 📝یک نامه از گلوی هزاران نفر… ✉️ نامه زینب را برایتان می خوانم 📃 او نامه اش را خطاب به درماندگی نوشته #نامه_بنویس #التیام_نوشتن @erfannazarahari 📝
105
11
شمشاد های خیابان ما سرتاسر جوانه زده‌اند و جوان شده‌اند. بی‌خیالِ این‌همه دود و بوق و درد و آه و استرس و ناامنی. درختهای سیب
شمشاد های خیابان ما سرتاسر جوانه زده‌اند و جوان شده‌اند. بی‌خیالِ این‌همه دود و بوق و درد و آه و استرس و ناامنی. درختهای سیب باغ ملک‌آباد هم، رخت شکوفه صورتی به تن کرده‌اند. دنیا قشنگی‌هایش را دارد و برایش مهم نیست، تو بار اندوه با خودت می‌کشی یا لبخند می‌زنی و با غمت در رقصی. همه‌چیز انتخاب توست. تماشای شکوفه‌ها یا چشم‌بستن به روی آنها... غم، باید از تو، توی بهتری بسازد. مثل زمستان از درخت‌های گیلاس. #محبوبه‌_احمدی
133
12
این روزها خیلی‌ها ممکنه تبدیل شده باشن به دو نفر: یکی که صبح از تخت بلند میشه، سر کار میره، جلسه میره، خرید می‌کنه، کافه میره، معاشرت می‌کنه، و… و یکی که درونش پر از غم، اضطراب و بلا تکلیفیه شب‌ها با فکرهاش تنها می‌مونه، کابوس می‌بینه،گریه می‌ کنه و ‌به خستگی های ذهنی دچار شده. @paradoooo📚
89
13
با خبر شدیم *" خُسرو فرشیدوَرد"* شاعر و نویسندۀ گرانقدر در خانۀ سالمندان نیکان‌به دیار باقی شتافتند شعر زیبای *"این خانه قشنگ است ولی خانۀ من نیست"* از سروده های این بزرگمردِ وطن پرست است که پس از سفرهای خارج ازکشور ، از ذهن پرمسئولیت او تراوش کرده است و تلنگری  گزنده است بر وضعیت امروز "تمایلات متداول درجامعه" جا دارد که هریک به نوبۀ خویش ، خبر این سوگ را به دوستان خود در درون و بیرون کشور برسانیم !           روانش شاد و یاد و تفکر جاری در این اثرش همواره زنده باد !     *این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست؛*     *این خاک چه زیباست ولی خاکِ وطن نیست؛*     آن دختـــــــــــرِ چشم آبیِ گیسوی طلایی،     طنازِ سیه چشــــــــــم، چو معشوقۀ من نیست؛     آن کشور نو، آن وطــــنِ دانش و صنعت،  هرگز به دل انگیــــــــــزیِ ایرانِ کهن نیست؛     در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان،     لطفی است که در "کَلگَری" و " نیس" و "پِکَن" نیست؛     در دامن بحر خزر و ساحل گیلان     موجی است که در ساحل" دریای عَدَن" نیست در پیکر گلهای دلاویز شمیران     عطری است که در نافه ی "آهوی خُتَن" نیست؛     آواره ام و خسته و سرگشته و حیران     هرجا که رَوَم، هیچ کجا خانۀ من نیست؛     آوارگی وخانه بِدوشی چه بلایی ست ؟     دردی است که هَمتاش در این دیرِ کهن نیست !     من بَهرِ کِه خوانم غزل سعدی و حافظ ؟     در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست؟     هرکس که زَنَد طعنه به ایرانی و ایران     بی شُبهِه که مغزش به سر ، و روح به تن نیست !     " پاریس" قشنگ است ولی نیست چو تهران ...       " لندن" به دلاویزی شیرازِ کُهن نیست؛     هر چند که سرسبز بُوَد دامنۀ " آلپ"     چون دامنِ البُرز ، پُر از چین وشکن نیست؛ این کوه بلند است ولی نیست دماوند .... این رود چه زیباست ولی رود تَجَن نیست؛ این شهرعظیم است ولی شهرغریب است، این خانه قشنگ است ولی خانۀ من نیست! *یاد ونامش جاودان*🖤
83
14
#کوبایاشی چقدر خوب می‌گوید آنجا که گفته: «دنیا پر از رنج است، با این حال درختان گیلاس شکوفه می‌دهند.» یا آنجا که خانم توران میرهادی عقیده دارد که: رنج بزرگ را باید به کاری بزرگ تبدیل کرد. و خانمی زیر عکس بافتنی هایش نوشته: «توران میرهادی جان! من این روزها دارم غم و ناامیدی بزرگم روبه پتویی بزرگ تبدیل می‌کنم!» آدم‌های بزرگ بلدند از رنج‌های‌شان نور ببافند. #محبوبه_احمدی #محبوبه_احمدی
168
15
تلخ... خواندنی و بسیار قابل تأمل؛
151
16
توی کتاب اوضاع خیلی خراب است، نوشته بود : چیزی به اسم تغییر بدون درد و رشد بدون ناراحتی وجود ندارد.
134
17
زندگی وقتی به تو می‌فهماند که خیلی چیزها در کنترل تو نیست و نباید باشد، تو قادر به کنترل و تغییر چیزهای زیادی نیستی و نخواهی
زندگی وقتی به تو می‌فهماند که خیلی چیزها در کنترل تو نیست و نباید باشد، تو قادر به کنترل و تغییر چیزهای زیادی نیستی و نخواهی بود، بهتر است درس این نکته را بگیری و رها کنی. کنترل کردن را، تلاش برای تغییر دادن را و عصبانی بودن و سرزنش کردن را و حتی فکر اینکه من قربانی و نگون‌بختم و این چیزها را؛ خیلی چیزها هست که اگر طور دیگری بود، بهتر می‌شد. اما ما نمی‌دانیم صفحه بعدی و فصل بعدی قصه مان چیست!؟ پس دست از کنترل که برداری صلح درونی نجاتت می‌دهد. #محبوبه_احمدی
150
18
اسفند، چون بانویی با موی جوگندمی، چمدان بدست ایستاده در آستانه بهار؛ از خواب زمستانی اش بسیار آموخته. بیدار شده تا از نو شود. اسفند مانده تا بهار را دست‌به‌دست کند با باغ و برود. اسفند را بیشتر از بهار دوست دارم. چون دامنش یک‌سو نقل برف دارد و یکسو شکوفه گیلاس؛ حرف اسفند این‌ست: رنج هست. غم و اندوه هست. اما درخت گیلاس شکوفه می‌دهد، پس زندگی هنوز هست. می‌شود با تمام دغدغه ها و آشوب‌ها، لبخند زد و به عابران کوچه، سلام کرد. اینروزها، خیلی مراقب خودتان باشید. آدمها، دل‌نازک شده‌اند. دل‌نازک شده‌اید. مراقب خودتان باشید. سرپرستی گلدانی را برعهده بگیرید. گلدانهای قدیمی و خشک را جانی دوباره ببخشید. ببینید هر جور حالتان خوب می‌شود، خوبش کنید. مراقب بودن برای هر کسی، طوری‌ست. فرق دارد. .. زن‌ها، با مرتب کردن خانه، بهم‌ریختگی ذهن‌شان، را مرتب می‌کنند. مردها را نمی‌دانم. فکر می‌کنم بحث‌های سیاسی و تاریخی آرام‌شان می‌کند... از من می‌شنوید، وقت‌هایی که دل‌نازک می‌شوید، خودتان را ببخشید، دیگران را هم؛ چیزهای آزاردهنده را از ذهن‌تان دور بریزید. عینک «قشنگ دیدن» بزنید. چون یادآوری چیزهای خوب و قشنگ، دوباره آن را در ذهن‌تان می‌سازد و خوش‌حالتان می‌کند. #محبوبه_احمدی
134
19
راستش، بعضی وقتها، وقتهایی که دردی در وطنم می‌پیچد و زخمی می‌شود، دلم می‌خواهد فرار کنم بروم یک جای خیلی دور، ولی نمی‌دانم چطور وطن را با خودم ببرم. تنها که نمی‌شود رفت. به سرم می‌زند مثل عزیز نسین: «يک روز بر گونه ی اين مملكت يک بوسه و بالای سرش يک يادداشت می گذارم و می روم : آنچنان زيبا خوابيده ای كه دلم نيامد بيدارت كنم» بروم یک جای خیلی دورتر از اینجا. اما فکر می‌کنم درختهای کوچه‌مان، نانوایی، کتابفروشی، کوچه‌ی خانه‌ی پدری، ایوان همسایه‌ها، درخت‌های باغستان انار، درخت‌های توت و شاتوت، جاده مشهد_بجستان، تابلو بجستان ۵ کیلومتر، کوه قلاوور، دماوند، سبلان، اصلا همین بازار میدان امام اصفهان، مرودشت، سرعین، کارون، تنگه قاسمی سد دز، اینها را، اینها را چه جوری ببرم؟ همین یاکریم‌ها، قلعه‌رودخان، غارمغان، جنگل‌ها و دریاچه‌هایم را چطور؟.... اصلا مادر جانم را، خاک بابا را، آن همسایه روبرویی، زری خانم که در پارک با دست و پای حنازده، می‌بینمش،  آدمها، آدمهایم را، بگویید آنها را چطور باید ببرم؟ چطور... یا همین گنجشک‌ها را؛ اینها که در چمدان من جا نمی‌شوند. من که زبان گنجشک‌های جاهای دور را بلد نیستم... راستش، بعضی وقتها، دلم می‌خواهد فرار کنم بروم یک جای خیلی دور، ولی نمی‌دانم چطور وطن را با خودم ببرم. تنها که نمی‌شود رفت. #محبوبه_احمدی #محبوبه‌_احمدی
119
20
📝 یک پتوس جدید قلمه می‌زنم. برگ‌های خشک حسن‌یوسف را جدا می‌کنم. چای می‌ریزم و می‌نشینم به ورق‌زدن دفتر یادداشت‌های امسالم. احمد کایا با صدای محزونی می‌خواند. از اواسط فروردین سال گذشته نوشته‌ام. گاهی با حوصله و خوش‌خط همهٔ ماجراها و اتفاقات را برای مخاطب نامعلومی تعریف کرده‌ام؛ گاهی هم نه. نوشته‌ها از مهرماه کوتاه‌کوتاه و بریده‌بریده شده‌اند. در حد چندخط و چندجملهٔ کوتاه؛ دکتر امروز گفت که آزمایش‌ها نشان می‌دهند ضعف سیستم ایمنی ندارم، تمام نتیجهٔ حرف‌های روانکاوم این بود که خودت را دوست داشته باش، سیتالوپرام را قطع کردم، خواندن آناکارنینا تمام شد، بعد از سه روز گفتند که هواپیما...، کرونا به ایران هم رسید و... امروز روز آخر است. باید چیزی بنویسم. به صفحه‌های نوشته‌‌شده که نگاه می‌کنم می‌بینم، «حسرت‌ها» و «از دست‌ دادن»ها کلیدواژهٔ تمام نوشته‌ها و روزهایی است که از سر گذراندم و احتمالا همهٔ ما از سر گذراندیم. کنار همهٔ این دردها و غم‌هایی که از زندگی‌ اجتماعی نصیب‌مان شد، حتما همهٔ‌مان رنج‌های شخصی زیادی را هم متحمل شدیم که یواشکی برایشان گریه کردیم و به روی خودمان نیاوردیم که تا مبادا خاطر عزیزمان را مکدر کنیم. حالا که مرور دفترم تمام شده، توی آخرین برگهٔ دفتر تقویمی‌ام می‌نویسم: «ما طاقت آوردیم عزیزم!» و چه چیزی مهم‌تر از همهٔ این‌ها که من/ما طاقت آوردیم، خم شدیم و گاهی شکستیم، اما مثل همهٔ وقت‌ها خودمان را تکان دادیم و به زندگی که گاهی با ما نامهربان است، برگشتیم. ما طاقت آوردیم و با همهٔ تاب‌آوری‌مان نشان دادیم، ما برندگانِ همیشهٔ تاریخ هستیم که به زندگی برمی‌گردیم و در انتظار بهار می‌مانیم. بهار، باز هم هدیهٔ ناقابل کوچکی به همهٔ ماست که زمستان سخت و پرغصه‌ای را طاقت اوردیم. #فاطمه_بهروزفخر #پای_قلم_دیکران
129