𝐑𝐀𝐅𝐈𝐃𝐇𝐈|نمیدونم
Open in Telegram
876
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-930 days
Posts Archive
نقل میکردند : همسر یکی از علمای محترم نجف در منزل مجلس فرحة الزهراء (سلام الله علیها) داشته، آقا به منزل میآید میبیند هنوز مهمانها هستند. مشغول مطالعه میشود ولی سر و صدای مهمانها مانع بوده لذا صدایش را بلند میکند که مگر شما خانه و زندگی ندارید چرا به خانههایتان نمیروید! این سخن موجب میشود مهمانها متفرّق شوند و مجلس به هم بخورد. فردا صبح که خانوادهاش نزد او میآید که بپرسد چرا دیشب چنین گفتی؟ میبیند وضعش عوض شده میگوید : آری دیشب پس از این گفتار مشغول مطالعه بودم چرتم برد. بی بی عالمیان را در عالم رؤیا زیارت کردم که با ناراحتی و به صورت اعتراض به گفتار من فرمودند : من هنوز پهلویم درد میکند.
『@rafidhi_110』
خود آقای قاروبی نقل کرده است : من از نوار مرحوم آقای حلبی جریان را شنیده بودم، به مرحوم پدرم گفتم : جریان چه بوده؟ گفتند : ایشان چه گفتند؟ من نقل کردم. گفتند : آری، من در نجف در مجلس استفتای مرحوم سیّد شرکت میکردم که فحول علما مانند آقا شیخ موسی خوانساری، آقا شیخ محمد علی کاظمینی، آقا شیخ کاظم شیرازی حضور داشتند. شبی مرحوم سیّد گفت : بروید من با کسی قرار دارم، همه برخاستیم برویم، مرحوم سیّد به من گفت : شما بمانید. همه رفتند، من خدمت مرحوم سیّد ماندم که آقای حلبی آمدند، مطالبی به مرحوم سیّد گفتند و ایشان ساکت بود و گوش میکرد. وقتی حرفهای ایشان تمام شد و برخاست برود، مرحوم سیّد گفت : آن وقتی که شما را پشت خیمه آوردند، درون خیمه شما بودید یا من؟! تا این جمله را مرحوم سیّد گفتند، زانوهای آقای حلبی شروع کرد به لرزیدن و روی زمین نشست و حالش دگرگون شد!
『@rafidhi_110』
آقای محمدمهدی ابراهیمینژاد در کربلا از آقای قاروبی -آیت الله زادهٔ مرحوم آشیخ کاظم تبریزی- نقل کردند که ایشان از پدرشان نقل میکردند : که وقتی نجف خدمت مرحوم آیت الله سیّد ابوالحسن اصفهانی بودم، آقای حاج شیخ محمود حلبی آمدند و با لحن تند و شدیدی به مرحوم سیّد اعتراض کردند که چرا به وضع سامراء رسیدگی نمیکنید، آنجا خانهٔ امام زمان (عج) است، با این که ایشان خیلی تندی میکردند مرحوم سیّد ساکت بودند و گوش میدادند. چند نفری که در مجلس بودند همه رفتند، من هم احساس کردم شاید کار خصوصی داشته باشند، خواستم بروم مرحوم سیّد دست مرا گرفت و فرمود : تو بمان. بعد که آقای حلبی خوب حرفش را زد و اعتراضاتش را نمود، مرحوم سیّد گفتند : آقای حاج شیخ، آن روزی که شما را پشت خیمه آوردند من داخل خیمه بودم، تا این جمله را گفتند آقای حلبی وضعش عوض شد، رنگش تغییر کرد و دیگر هیچ حرف نزد. گویا ایشان توسلاتی داشته که توفیق شرفیابی نصیبش گردد و به این سعادت رسیده که ایشان را تا پشت آن خیام با احتشام بردهاند و به افتخار زیارت خیمهٔ آن حضرت نائل آمده در حالی که مرحوم سیّد درون خیمه حضور داشته است.
📚ما سمعت ممن رایت『@rafidhi_110』
عریان؛عطشان.
تو ببینیام مـرا بـس
اگر آدمی نبیند
رسـد آدمی به جـایی
که بهجز حسـین نبیند . . .
.
.
شنیدهای که قُل الله ثم ذرهم را؟
بگو حسین و رها کن؛ تمامِ مردم را.
مسلمانی که در این ایّام همراهی با کفّار میکند، همراهی با نواصب میکند، رضایت به تکه تکه شدن نوامیس شیعه میدهد، چه نام دارد؟
اگر تا امروز هرچه به حکومت تاختید غیر از کینه یا موج بوده است و حاصل از تفکر اصیل تشیعتان بوده چشم بر روی قتل مؤمنین نبندید :
این فاجعه با هیچ بهانهای پوشیده نمیشود
چه بهانهگیریهایِ “خب تقصیر خودمان است!”
چه بهانههای “والا فُلانی در فُلانجا گفته ج.ا هم طاغوت است! مگر ائمه در درگیری بنیامیه و بنیالعباس طرفدار هیچیک بودند؟!”
آیا این دو بهانه که یادتان دادهاند باعث چشمپوشی از کشته شدن شیعیان و مؤمنین میشود؟
سابقاً مطالب وجوب دفاع (روایت امام رضا صلواتاللهعلیه) / (کلام شهید ثانی) گذاشته شد :
🔎 | حضرت (علیهالسلام) در جواب اینکه آیا شخص در حمله روم جهاد کند، میفرمایند : «إلا أن یخاف علی ذراري المسلمین» مگر وقتی که خوف آسیب به فرزندان مسلمانان باشد، دیگر نمیدانم وقتی بمب و موشک بر سر مؤمنین و زنان و بچههایشان ریخته میشود آیا آقایان باید همچنان به این بهانه ها و “آقا تقصیر خودمونه!” بچسبند یا خیر؟دیگر حضرت جای شک و تردید گذاشتهاند؟
📝 | نقل شده است از امام کاظم (علیهالسلام) که فرمودند : صلاحکم فی صلاح سلطانکم؛ صلاح شما در صلاح سلطانتان است :
پس سعی نکنید با احساسات، منافع خودتان و دیگر مؤمنین را روی هوا بین کفار غربی و جمهوریاسلامی ایران بگذارید و بگویید : خب به ما که ربط ندارد! ما که آسیب نمیبینیم! [؟؟]
ان شاءالله خداوند تمام مؤمنین را از تمام بلایا حفظ بفرماید. الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم.
2:01
جانم جانم جانم؛ بر رزم قاسم
جانم جانم جانم؛ شاگرد عباس
جانم جانم جانم؛ دلدارِ نجمه :)
شیر نجمه مدد
﴿ وقتِ رزمِ تو، نجمه میگه ای جان
ماشاء الله قاسم . . . ﴾
4:17
الله الله الله؛ زیبا نگارا
الله الله الله؛ شمس دلآرا
الله الله الله؛ تمثال حیدر
الله الله الله؛ علی اکبر
علیاکبر مدد . . .
﴿ اللهُ اکبر، به جمال علی اکبر
ماشاءالله عـلی
برده عقل و هوش، مرا آن گیسویِ زیبایِ علی
دل به چشم و ابرویِ اکبر بستم
من مستِ مستم
خرابِ علی اکبر هستم . . . ﴾
『@rafidhi_110』
به چشمونت گرفتارم
فقط آقا تورو دارم :)
به زلفونِ اجلوارت
بیا قاسم؛ بزن دارَم . . .
2:12
¹¹⁰ | زنازاده باشد عدویِ حیدر،
مُحبش سرمست از سبویِ حیدر
دلش از شوقِ منیمت بیتاب است،
بهامید دیدار رویِ حیدر
2:40
¹²⁸ | ﴿ من پریشانِ سرِ زُلفِ پریشانِ توام، سالها در طلبِ برقِ دو چشمان توام
دل ربودیُ ز من، حالِ دلم ریخت بههم
کافرم کردی و من، عبدِ مسلمان توام ﴾
4:29
²⁰¹ | دل از جامت خبر دارد، که می بر ما نظر دارد
بنوش از جام اعلایش، می قاسم اثر دارد …
زدم نامت را سر در میخانه
که ره پیدا باشد برا دیوانه
به نام قاسم آن شهِ بی همتا
بهپا گردد بزمی چنان مستان
『@rafidhi_110』
+1
“طرهٔ موی تو ، چشم و ابروی تو ، فلقة القمر روایت شده از رویِ تو 🍯”
سپس از عمو جدا شده و در حالی که اشک از گونههایش جاری شده بود به سمت میدان نبرد رفت و چنین رجز خواند :
“إن تَنکرونی فأنا ابنُ الحسنِ سِبطُ النَّبیِّ المُصطفی المؤتَمَن
هـذا حسینٌ کالاَسیر المُرتَهن بینَ اُناسٍ لاسُقوا صوبَ المُزن”
و کان وجهه کفلقة القمر؛ و چهرهٔ او مانند پارهٔ ماه بود و قتالی شدید کرد.
📚بحار الأنوار ؛ تألیف : العلامة المجلسي ، جلد ۴۵ ، صفحه ۳۴
『@rafidhi_110』
إن تنکرونی، پسر حیدرم
فاطمهست مادرم، توی کربلا منم که فاتح خیبرم
إن تنکرونی، صوت تکبیر من برق شمشیر من
جونِ دشمنُ گرفت، نعرهٔ چون شیر من
2:27
﴿ طُرهٔ موی تو
چَشم و اَبرویِ تو
فلقة القمر روایت شده از رویِ تو
زیبایِ نجمه
شاخِ شمشادِ حق
شاه داماد حق
شاه داماد حق … ﴾
『@rafidhi_110』
