مُبهَم
Open in Telegram
یه نقطهٔ مبهم بودم، نه سفید نه سیاه، شاید محض بودم از ریشهی پوچ.
Show more1 461
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-330 days
Posts Archive
1 461
سعی میکنم فکر نکنم،
یا اقلاً کمتر فکر کنم تا بتوانم زنده بمانم،
تا به سرم نزند و پاک خودم را نبازم.
نشستهایم و تماشا میکنیم.
میترسم که آخر کار، چیزی به اسم ایران فقط در تاریخ بماند و نه در جغرافیا.
روزها در راه، شاهرخ مسکوب
1 461
شب به گلستان تنها منتظرت بودم
باده ناکامی در هجر تو پیمودم
منتظرت بودم، منتظرت بودم
آن شب جان فرسا من، بی تو نیاسودم
وه که شدم پیر از غم، آن شب و فرسودم
منتظرت بودم، منتظرت بودم
بودم همه شب، دیده به ره، تا به سحر گاه
ناگه چو پری، خنده زنان، آمدی از راه
غم ها به سر آمد، زنگ غم دوران، از دل بزدودم
منتظرت بودم، منتظرت بودم.
1 461
تو خراب من آلوده مشو
غم این پیکر فرسوده مخور
قصه ام بشنو و از یاد ببر
بهر من غصه بیهوده نخور
1 461
به من دل ببند
ما هنوز عمق سبزِ بهاران را نزیستهایم
ما هنور به اوجِ شعر
به لحظهٔ نفسگیرِ رسیدن
نرسیدهایم
دوستم داشته باش
سر بر شانهٔ حوصله که بگذارم
تو را کنار هر واژه
به صراحت، میسرایم.
1 461
چون سایه های بیامان
بازیچه دست زمان
در این دنیا ماندم چنان
افسرده و حیران
سرگشته و نالان
چون آدمک زنجیر
بر دست و پایم
از پنجه تقدیر
من کِی رهایم؟
