پوئسیس
Open in Telegram
مهملاتِ گاه و بیگاه. Blog: https://poiesis.ir Email: info@poiesis.ir
Show more1 856
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
1 856
اگر تماشای ویدیو را دوست ندارید و خواندن زیرنویس برایتان دشوار است، همین متن را کمی تروتمیزتر روی بلاگ پوئسیس هم منتشر کردم.
لینکش هم این است:
https://poiesis.ir/blog/why-you-marry-wrong/
1 856
ویدیوی که تماشا میکنید سخنرانی آلن دوباتن است تحت عنوان «چرا با آدم اشتباه ازدواج خواهید کرد». این سخنرانی درواقع در رابطه با پیشفرضهای غلط دربارهی روابط بینافردی و عاشقانه است. دوباتن در این سخنرانی باورهای رایج و غلط را زیر سؤال میبرد و عشق را تمایل به تفسیر خیرخواهانهی رفتار دیگری و درک و پذیرش و سازش بازتعریف میکند.
این ویدیو را خودم ترجمه و زیرنویس کردم و طبعاً انتشارش با ذکر منبع مانعی که ندارد هیچ، خوب هم هست. دلیل این انتخاب، که شاید خیلی مرتبط با مطالب همیشگی نباشد، این بود که فکر میکنم دوباتن نگاه واقعگرایانه، نه لزوماً بدبینانه، به روابط دارد. لب لباب سخنش این است که باید بپذیریم که آدمیم و اشتباه میکنیم.
سپاس.
#مکتب_زندگی
@AmMedi
1 856
گفتوگو به سبک سقراط:
به جای: داری اشتباه میکنی/ حرفت غلطه.
- دیدگاه جالبیه. میتونم چندتا سؤال بپرسم؟
به جای: عجب احمقی هستی.
- مشخصه که از من خیلی باهوشتری.
به جای: واقعاً نمیفهمم چطور ممکنه به چنین چیزی فکر کنی.
- نکتهی خوبیه، اما میتونم سؤال دیگری ازت بپرسم؟
به جای: بهتره به جای خالی بستن کمی مطالعه کنی.
-استدلال جالبیه، اما تا حالا به این فکر کردی که...
به جای: انگار قرار نیست کلهی پوکت رو بهکار بندازی.
- دیگه باید بریم و وقتی جدایی رسیده.
از شوخی که بگذریم، فن بلاغتی که سقراط گاهی در دیالوگها بهکار میبندد به اصطلاح امروزی پایینآوردن گارد طرف مقابل است، چرا که تعصب را نمیتوان به راحتی درهم شکست. یا لوگوس [عقل] بدون پاتوس [فهم احساس مخاطب] راه به جایی نمیبرد.
پ.ن. زین پس به جای واژه غریب و نامأنوسِ «سشوار» هم از «دمش گرم» استفاده بفرمایید.
@AmMedi
1 856
در باب عشق، دیالوگ ضیافت افلاطون
آریستوفانس، کمدینویسِ همعصرِ سقراط، در دیالوگ ضیافت افلاطون شرح جالبی از عشق به دست میدهد. خطابهاش را با این سخن آغاز میکند که در روزگار پیشین به جز زن و مرد جنسی دیگری به نام آندروگونوس یا نرماده هم وجود داشت که نیرویی شگفتانگیز و غروری بیحد داشت و میخواست راهی به آسمان بیابد و به خدایان چیره شود. از این رو، زئوس و خدایان دیگر گردهم نشستند تا ببینند با او چه باید کرد و عاقبت زئوس آدمی را، همچون سیبی، از میان به دو نیم کرد تا از قدرتش بکاهد.
اما پس از آنکه آدمی بهدو نیم شد هر نیمی در آرزوی رسیدن به نیم دیگر بود. از این رو، آن دو نیم بازوان را به گرد یکدیگر حلقه میزدند و همدیگر را در آغوش میگرفتند و آرزوی بههم پیوستن و یکی شدن در آنان چنان بود که در آن حال میماندند و از گرسنگی میمردند و چون نیمی میمرد، نیمِ دیگر به جستوجوی نیمهی انسان دیگری میپرداخت و او را در آغوش میگرفت و آن دو در آن حال چندان میماندند تا جان میسپردند.
در آخر هم میگوید که هر یک از ما نیمهی انسان دیگری است و از این رو هر کسی همواره نیمهی دیگر خویش را میجوید. [...] «ما در آغاز چنان بودیم و همواره آرزو داریم که به صورت نخستین (یعنی وحدت و یکی شدن) بازگردیم و این آرزو همان است که به نام عشق میخوانیم.»
خب این شرح، اگر از نصف شدن آدم به دست زئوس صرفنظر کنیم، به اصطلاح کمی عشقولانه هم هست. اما خب، آریستوفانس کمدینویس است و رند. با این توصیفهایش کل اسطورهی آفرینش و باور یونانیان به خدایانشان را به سخره میگیرد.
@AmMedi
1 856
نیچه و فلسفهی او؛
ویدیوی خلاصه و مفید در باب معرفی نیچه و افکارش.
[منبع ویدیو: کانال یوتوب School of Life.]
مدتها پیش میخواستم این دست ویدیوهای School of Life را کمکم زیرنویس و پست کنم. الن دو باتن یکی از موسسان این مدرسه است و ویدیوهایشان محتوای خلاصه، مفید و جذابی دارد. با نیچه شروع کردم که غریبه هم نیست. اگر فرصتی دست بدهد، سعی میکنم بیشتر از این ویدیوها زیرنویس کنم.
#مکتب_زندگی
@AmMedi
1 856
پشت میز کارت نشستهای، ناگهان تباهی وجودت را میگیرد. همه چیز در یک آن معنایش را از دست میدهد: کار، زندگی، اهداف، علایق، روابط، تفریح، عقاید. در این چند سالی که گذشت سعی کردم خودم را عادت بدهم که به ارزشِ اینها فکر نکنم. سود که ندارد، ضرر چرا. هربار که کردم نتوانستم خودم را قانع کنم که فینفسه معنایی دارند. ندارند. اگر هم دارند به اصرار من است. اما مریضی همیشه در مراجعه است، هرقدر هم که پَسش بزنی. باید بنشینی کارت را بکنی، بیامید، بیتوقع. روز به روز. چیزی مال ما نیست. امروز هست، فردا نیست. بگذار امروز از داشتنت لذت ببرم. فردا اگر نداشتمت، غصهاش مال خودم تنها. گذشته هربار بخشی از وجود مرا کَند و بُرد. امروز زخمِ دیروزم را با دستِ خالی میفشارم، با کدام دست بر زخم فردا مرهم بگذارم؟ این چاه تَه ندارد. هیچ کس و هیچ چیز نمیماند. همه میرویم. غصههامان پشتِ سرمان. تنها زمین است که میماند، همین خیابان و کوه و آسمان. نور خورشید روی آب، صدای باد. که بود و نبودِ ما به تخمشان هم نیست.
@AmMedi
1 856
«فلسفه، آنگونه که من آن را فهمیده و زیستهام، زندگیِ داوطلبانه در یخبندان و کوهستانهای مرتفع است _ جستوجو در پیِ چیزهاییست که در {ساحتِ} وجودْ غریب و مشکوک است، جستوجو در پیِ تمام چیزهاییست که اخلاق تا به امروز آنها را طرد کرده.»
نیچه، اینک انسان، پیشگفتار.
[از ترجمهی من دینامیتم، سرگذشت فریدریش نیچه.]
@AmMedi
1 856
مشغول خواندن متنی بودم که به کنجکاوی در پارهمتنی دیگر و رسیدن به قیاسی از آنتیپاتر ختم شد. آنتیپاتر شاگرد و وصیِ ارسطو بود. بحث در باب هدف زندگی و اخلاقیات بود. مثالی زده بود از آدمی که عمری را صرف یادگیریِ هنر کمانگیری کرده. فرض کنید که سالها تمرین کردهاید تا یاد بگیرید که کمان را چطور و در چه زاویهای نگاه دارید و چله را چقدر بکشید و تیر را چگونه رها کنید. عاقبت، روز نبرد فرا میرسد و تیر را رها میکنید. بادی میوزد و تیر را از هدف دور میسازد.
کمانگیر عمری تلاش کرده که تیرش را به هدف بزند. هر کاری هم از دستش برمیآمده برای رسیدن به این هدف انجام داده. اما شادی، یا به اصطلاح فلسفیتر، سعادتِ کمانگیر گرهخورده به نشستنِ تیر بر هدف نیست. برایش اهمیتی ندارد که تیر به هدف میخورد یا نه. چیزی که مهم است خوب تیرانداختن است. چرا که پس از اینکه تیر «به درستی» رها شد، دیگر خوردنش به هدف از اراده و مهار او خارج است. هیچ تضمینی وجود ندارد. انگیزه و کیفیّت عمل در اختیار اوست. نتیجهی عمل نه. ممکن است عوامل خارجی، مثل باد یا هرچیز دیگری که بیرون از ارادهی کمانگیر است، مداخله کنند تا تیر به هدف نخورد. نتیجهی نهایی به دو عامل بستگی دارد: مهارت کمانگیر و عوامل خارجی.
شاید اگر این قیاس آنتیپاتر را به عرصهی گستردهترِ زندگی منتقل کنیم، وضع کمی روشنتر شود. بر این مبنا میتوان دو هدف برای زندگی تعیین کرد: نیک زیستن و تلاش برای نیک زیستن. زدن به هدف و تلاش برای زدن به هدف _که پیششرطش یادگیری هنرِ کمانگیریست. من دوست داشتم این را هم به قیاس آنتیپاتر اضافه کنم که کمانگیر در حین تمرین همواره آگاه است به این که احتمال شکست وجود دارد. یعنی با هربار رهاکردنِ تیر باختن را هم تمرین میکند و میداند که از لحظهای که تیر رها شود، هر چیزی ممکن است.
اپیکتتوس در خطابههایش میگوید: «هرگز خطاب به چیزی نگو «از دستش دادم»، بل بگو «آن را بازگرداندم». فرزندت مُرد؟ او بازگشته است. آنچه را به تو میدهند نگاه دار، لیک آن را داراییِ خود ندان، مسافر که مسافرخانه را داراییِ خود نمیداند». این حرفش تمرین باختن است. هیچکس دوست ندارد به باختن فکر کند. وقتی که غم و اندوهی بزرگ روی سَرِمان آوار میشود سراسر نابود میشویم، چون غافلگیر شدهایم. هدف این نیست که تمام احساسات و عواطف و حس تعلق و غیره را خشکاند و دور انداخت. این غیرممکن که نه، احمقانه است. پیرمردِ ما میگوید: «نزدِ من، یادِ رفتگان شیرین، حتی تسلیبخش، است. چرا که وقتی داشتمشان، چونان داشتمشان که گویی روزی میبازمشان؛ اکنون که باختمشان، چنانم که گویی هنوز میدارمشان.» با پشتکردن به زندگی نمیتوان به چیزی دست یافت. احمقانه است که از ترسِ از دستدادنِ چیزی خودت را از داشتنش محروم کنی. عاقبت همه بازندهایم، هنرِ داشتن را هم فقط بعضی میدانند. ببخشید که طولانی شد.
@AmMedi
1 856
نیچه، بهطور مشخص، واژهی فرانسویِ ressentiment یا کینهتوزی را برای توصیفِ بنیانِ اخلاقِ بردگان به کار بست. این واژه در مقایسه با صرفِ کینورزی یا حسادت معنای کاملتری دارد. کینهتوزی نوعی رواننژندی است، نوعی نیاز به تحمیلِ درد به خود و نیز دیگری است. کینهتوزی موقعیتِ فردِ فاقدِ قدرتِ کینورزی را در برمیگیرد که راهی برای زدودنِ کینورزیاش از طریقِ انتقام ندارد (یا لذت میبرد که چنین راهی ندارد).* و همچنین، کینهتوزی منجر شد بردگان ضعفشان را نیرومندی جا بزنند تا، با باژگونساختنِ اخلاقِ پیشینِ قدرت و برتری و جایگزینکردن آن با برتری اخلاقی قربانیبودن و تجلیل از ستمدیدگان، «از روم و از رواداری والامنشانه و سبکسرانهاش... انتقام» بگیرند.
چنانکه آگوستین قدیس گفته است، کینورزی بهسانِ این است که شوکران بنوشی و امیدوار باشی آن دیگری بمیرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* «برده خواهانِ مطلق است، و تنها چیزی را درمییابد که استبدادگرانه باشد. همچنین در زمینهی اخلاق مهرورزیدنش به کینورزیدناش میماند، بیهیچ کموزیاد، تا رگوریشه، تا پای درد، تا پای بیماری. رنجِ نهانی بسیارش بر ضدِ آن ذوقِ والاتبارانه سر به شورش برمیدارد. زیرا که آن ذوق گویا وجودِ رنج را انکار میکند. شک در وجودِ رنج، در بن یک دید اخلاقی والانژادانه است» (قطعهی ۴۶، فراسوی نیک و بد، ترجمهی داریوش آشوری). ـــ اشاره از مترجم
◾️من دینامیتم! (سرگذشت فریدریش نیچه)
◾️◾️سو پریدو
◾️◾️◾️ترجمهی امین مدی
| تاریکجا |
1 856
در باب سوگواری:
«از اینکه دوستت درگذشته است اندوهگین گشتم، اما از تو میخواهم که در سوگواری افراط نَوَرزی.
پس هیچ به سوگ ننشینم؟ اگرچه این را بهتر میدانم، جسارت طرح چنین خواستهای را ندارم. ضمیری چنین تزلزلناپذیر فقط متعلق به کسیست که بر شوربختی چیرگی یافته است. لیک چنین واقعهای حتی بر سازِ دلِ او نیز زخمهای میزند. ما نیز این اشکها را بر خود میبخشیم، اگر زیاده نباشند، اگر مهار در دستمان باشد.
آنگاه که دوستی از دست رفت، چشم نباید خشک باشد، اما در گریه نیز نباید غرقه گشت؛ باید گریست، اما زاری نباید کرد.»
@AmMedi
1 856
امشب با رئیس سابق حرف میزدم. دلگیر بودم، دلگیرتر شدم. پیرمرد از ایران که رفت تنهاتر شد. حالا زن و دخترش در یک شهر زندگی میکنند و خودش در شهری دیگر. در خانههای سازمانی دانشگاه. ثروتمند بود. هست. مسئله این نیست. چیزی که به زبانِ انگلیسیِ سختِ خودش میگفت نشان از رضایت داشت، اما همینها ناگفتههایی را که آرام جلوی دوربین قورت میداد عیان میکرد. تو گویی میخواست دلش را راضی کند. «دیگری نیازی به من ندارند. من اینجا هستم و آنها آنجا. سرشان گرمِ کار خودشان است. نیازی به من ندارند. اوضاع خوب است. من اینجام. ببین چه خانهی قشنگیست. دفترم هم همینجاست. خانهی چند هزار متری را فروختیم. دارند میروند. رنگ دیوارها را دوست دارم.» آبیِ روشن بود. «تو هم آنجایی. چند هزار کیلومتر فاصله داریم. هر دومان تنهاییم. غصه نخوریها. غصه نخوری. زندگی همین است. خودت که میدانی.» گفتم که بله، میدانم. و تو گویی چیزی را قورت دادم. با من حرف میزد، ولی با خودش حرف میزد. اینجا که بودند دور و برشان را شلوغ نگاه میداشتند. وقتی که رفتند انگار همه چیز از هم پاشید. هر تکه به گوشهای پرتاب شده بود. جمعنشدنی.
وسط حرفهایش به این فکر فرو رفتم که آدمهایی را میشناسم همه شبیه به هم. همه در اتاقهای آبی و سفید. نشسته. خوابیده. تنها. جلوی دوربین. غمگین. این چه بساطیست آخر؟ به خودم آمدم و دیدم که دارد عذرخواهی میکند. درِ اتاقش را زدند. برایش شام آورده بودند. غذا را گرفت و گفت: «البته خودم آشپزی میکنم. غذا میپزم. تو هم آشپزی میکنی امین؟ غذا میخوری؟ الان وقت شام شده. چرا قهوه میخوری. برو شامت را بیاور. تو هیچوقت غذا نمیخوردی. ببین من چه چاقم.» گفتم که حالا زود است. اینجا ما کمی عقبتر از شماییم. زیاد حرف زدیم. دلم نمیآمد خداحافظی کنم. حس کردم نمیخواهد بروم. خودش بحث را پیش میبُرد و من ادامه میدادم. بیشتر ماندم. دلگیر بودم. دلگیرتر شدم. گفتم هروقت دوست داشتی زنگ بزن. گفت حتماً. قطع کرد. صدایش در اتاقِ آبیاش ماند. و این طرف در گوش من.
حرفِ تامس ولف توی ذهنم میچرخید: «اکنون همهی اعتقاد من در زندگی متکی بر این باور است که تنهایی، که بههیچوجه پدیدهای نادر و شگرف نیست که مختص من و عدهای انسانِ تنهای دیگر باشد، واقعیت اصلی و ناگزیر زندگیِ انسان است.» به هر سو که سر میگردانم انسانهای تنها را میبینم. شاید دنبالش میگردم که میبینم. شاید خودشان هم نمیبینند. واقعیت زندگی همین است. تنهایی. اتاقهای آبی. اتاقهای سفید. فاصلههای دور. غذاهای حاضری. خندههای الکی. به خلوتی و شلوغی دور و برمان هم ربطی ندارد. کافیست یکبار در خیابان به آدمها دقت کنید. انگار همهشان فریاد فروخوردهای دارند. حتماً خفاشها با آن گوشهایشان میشنوند. شبها که خلوتتر است بیرون میآیند که کمتر اذیت شوند. انسانها را تنهاییشان به هم پیوند میزند. نزدیک میکند. سپس احساساتِ دیگر، هر کوفتی که باشند، شکل میگیرند. اگر بگیرند. آدم خودش را خوب گول میزند. هر کاری که میکند نوعی تلاش برای فرار از تنهاییست. اما درست همینجاست که همهچیز خراب میشود. چاه و چاله. چاله و چاه. فاضلاب. ضایعات. ولی چرا فرار؟ بودید حالا. یک لقمه زهرمار بود کنار هم میخوردیم. والا. به جان شما.
@AmMedi
1 856
و ادامه میدهد: «تاب خویشتن ندارید و خود را چندان که باید دوست نمیدارید. حال میخواهید همسایه را به دام محبت کشانید و خود را با خطای او زَراندود کنید.»
نیچه اینجا اصلِ همسایهدوستیِ مسیحی (Thou shalt love thy neighbor) را خطاب قرار میدهد و آن را فرار از خویشتنِ خویش میداند. به راستی هم کسی که در دوستداشتنِ خود ناتوان است، چگونه میتواند دیگری را دوست بدارد؟ چیزی را که خودت نداری چگونه میتوانی نثار دیگری کنی؟ مسئله اساساً همین است. دوستت دارم تا دوستم بداری. حرفش این است که اگر سرشار از شور و شوق تظاهر به عاشقی میکنید، دلیلش این است که میخواهید معشوق نیازتان را برطرف سازد، عطشتان را بنشاند. در واقع، وظیفهی دوستداشتنِ خودتان را بر دوش دیگری مینهید.
@AmMedi
1 856
امروز سالگرد مرگ نیچه است.
نیچه در صفحههای ابتداییِ «چنین گفت زرتشت» از زبان زرتشت خطاب به بندبازی که افتاده و رو به مرگ است شاید یکی از پیشگویانهترین جملههای تاریخ را میگوید:
«... نه شیطانی هست و نه دوزخی. روانات از تنات نیز زودتر خواهد مُرد.»
و روانِ خودش هم ده سال زودتر از تنش مُرد. پس از اینکه روانش در تورین فروپاشید _بنا بر مشاهدات شاهدان و حاضران، به سبب دیدن تازیانهخوردن اسبی نحیف و ضعیف در خیابان_ و راهی آسایشگاههای مجانین شد، ده سال دیگر زنده ماند، اما حیات فکریاش همانجا تمام شد.
این صحنهی تازیانهخوردن اسب و فروپاشی نیچه آدم را یاد رؤیای راسکولنیکف در «جنایات و مکافاتِ» داستایفسکی میاندازد، آنجا که راسکولنیکف اسبی نحیف را میبیند که به گاری سنگینی بسته شده که توان کشیدن بارش را ندارد و صاحبش مدام تازیانهاش میزند. آخر نیچه داستایفسکی خوانده بود و خیلی هم دوستش داشت. جایی نیز با شیطنت اشارهای به زندانیشدن او در سیبری میکند و مینویسد که اگر مسیح امروز زنده بود، به سیبری تبعید میشد.
نیچه در کتاب «اینک انسان» مینویسد:
«از تقدیرم آگاهم. روزی نام من با یاد و خاطرهی چیزی هراسانگیز همراه خواهد شد_با بحرانی بیسابقه در زمین، با ژرفترین درگیری وجدان، با تصمیمی فراخواندهشده علیه همهی چیزهایی که تا آن زمان متعلقِ باور و طلب و تقدیس بودهاند. من انسان نیستم، من دینامیتم.»
این قسمت از پادکست بیوگو دربارهی زندگی نیچه و کتاب «من دینامیتم» بود.
@AmMedi
1 856
سپس در آن حال که آگاهی بر مرگ در یک طرف من گام برمیداشت،
و اندیشهی مرگ در طرف دیگر دوشادوش من میآمد،
و من در میان آن دو، گویی که با یاران خود راه میسپردم و گویی دست در دست یاران خود داشتم،
به سوی شب خاموش که پناه میدهد و پنهان میکند گریختم،
به کنار آب، به کورهراه تاریک کنار مرداب،
به سوی سروهای مهیمن تاریک و کاجهایی که چون اشباح خاموش بودند.
[والت ویتمن، سیروس پرهام]
@AmMedi
1 856
در آخرین بندهای پردهی چهارم تراژدیِ زنان تروآ، گروه همسرایان آوازی سر میدهد: زنانِ تروآ را سوار بر کشتی به اسارت میبرند و خاک میهن را به سوی یونان ترک میگویند. میهن اندک اندک از دیدههایشان پنهان میشود و:
[…]
پس مادر کودک را در آغوش میگیرد
و با چشمانی به حسرت نشسته نشان میدهد
آنجا را که ویرانههای دودخیزِ ایلیون خفته است
در دوردست آب، زیر آسمان مشرق
«نگاه کن فرزندم، خاکستر تروآی ما تابناک است
بنگر آن دودپیچان را در ابرهای ظلمانی
بنگر به آفاق دوردست، بنگر
این تنها نشانه از سرزمین ما خواهد بود.»
از عظمت تروآ تلی خاک مانده و آسمانی سیاه. در آن روز، تنها نشانه از سرزمین ما چه خواهد بود جز ویرانی و سرگردانی؟ فرزندانِ رفته، مادرانِ مانده، خاکِ سوخته، آفتابِ خاموش.
«دریغا ما، بدین تقدیر شورانجام
دریغا ما، بدین بخت واژگون.
ندانیم که آفتاب را گم کردهایم
یا خود از این عالم بیرونش راندهایم.»
@AmMedi
1 856
«دوازده بود، نیم شد. چه لحظهها که گذشت!
دوازده بود، نیم شد. چه سالها که گذشت!»
این روزها که نه، مدتهاست انگار، آفتاب که میزند تا دمِ غروب چشمانتظار شبیم و تاریک که میشود در انتظارِ صبح. گویی به هیچکدام امید نداریم، فقط از یکی به پناه موقتِ دیگری میگریزیم. شاید هم خودمان را روزی نیموجب اینطرف آنطرف میکشیم که دلمان خوش شود کاری میکنیم. اما دیرزمانیست نشستهایم صُمّ بُکم، خیره به دری، دیواری، دفتری.
@AmMedi
1 856
بازی فوتبال فلاسفه، ۱۹۷۲، از سریِ مانتی پایتن.
از اتفاقات مهم بازی یکی کارت زرد نیچه است که دلیلش اعتراض به داور بازی، کنفوسیوس، به خاطر نداشتن ارادهی آزاد است. کمکداورها هم آگوستین قدیس و تامس آکویناس قدیسند.
البته وقتی ژرمنها بازی را با گل سقراط به یونانیانی که دفاعیتر بازی میکنند میبازند، هگل به گل اعتراض میکند، بر این مبنا که واقعیت صرفاً ضمیمهی پسینیِ ناطبیعتگراییِ اخلاقیست. کانت هم برمبنای مفهوم امر مطلق میگوید که گل از لحاظ هستیشناختی تنها در خیال آدمی موجودیت دارد. مارکس هم که به عنوان ذخیره در دو دقیقهی آخرِ بازی به میدان آمده باور انضمامیتری دارد که گل اساساً آفساید بوده. فقط اینکه معلوم نبود بکنباوئر چرا در ترکیب قرار گرفته.
@AmMedi
