پوئسیس
Open in Telegram
مهملاتِ گاه و بیگاه. Blog: https://poiesis.ir Email: info@poiesis.ir
Show more1 856
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
1 856
همداستانم با سوفوکل که میگفت: «بهترین بخت و اقبال شاید این بود که هرگز بهدنیا نمیآمدیم.» ولی خب حالا که هستیم. این حرفش پسنگریست. خیلی چیزها انتخاب ما نبوده. به قول امیل چوران «دردِ زاده شدن»، یا حتی زادهشدن در فقر یا ثروت یا سختی و خیلی اتفاقات دیگر در طول زندگی. اعتراف کنیم البته. جاهایی هم انتخاب یا اشتباه خودمان بوده. ولی حالا اینجاییم و مدتی بعد غباریم.
اینجا حرف پیرمرد را دوستتر میدارم:
non quid sed quemadmodum feras interest.
[مهم نیست چه باری بر دوش داری، مهم این است که چگونه حملش میکنی.]
هر اتفاقی افتاده، افتاده. زندهایم هنوز. ما و بارِمان.
@AmMedi
1 856
پیرمرد در یکی از نامههایش از هِکاتو، فیلسوف محبوبش، یاد میکند.
میگوید «میپرسی امروز چه پیشرفتی حاصل کردهام؟ کمکم دارم به دوستی برای خویش بدل میشوم». [amicus esse mihi coepi]
نمیگوید امروز معروفتر شدم یا راحتتر خوابیدم یا بحرانی را به خوبی از سرم گذراندم یا مالی افزودم. حرفش خیلی سادهتر از اینهاست. با خودش مهربانتر شده. در ادامه میگوید: «چنین آدمی هرگز تنها نیست. کلامم را باور کن که او دوستیست برای همهی ابناء بشر.» حرفش این است که آدمی که در تنهاییِ خاموشِ خود با خویشتن مهربان است با دیگران هم بیشتر قادر به همدلیست.
@AmMedi
1 856
جدا از اینکه در عمل سختتر از این حرفهاست، به نظرم مثال خوب و روشنی زد که میتواند به خیلیها در درک بهتر این موضوع و اهمیتش کمک کند.
به شکل دیگری هم میشود همین حرف را زد.
شاید خیال کنید یک بطری آب معدنی 200 گرمی وزنی ندارد، اما وقتی همین بطری را یک ساعت در دستتان نگاه دارید کمکم سنگینتر میشود. بطری آب همان بطری 200 گرمیست، اما خستگی شما بیشتر شده و حالا نگاهداشتنش برایتان دشوار شده. این کاغذهای مچالهشده هم هرقدر باز نشوند سنگینترو جاگیرتر میشوند. بار روانی و شناختی [cognitive load] روی مغز زیاد میشود و به اصطلاح فرصت نفسکشیدن پیدا نمیکنید. اما رفتن به سمتشان و حرف زدن از آنها و بازکردنشان هم جسارت میطلب و هم مهارت. اینجاست که تراپیست نقش مهمش را ایفا میکند.
@AmMedi
1 856
پنجرهای آن طرف کوچه. یک قابِ روشن. آشپزخانه. زن و مرد یک سال بیشتر است که چراغ طبقهی دومِ خانهی روبرویی را روشن کردهاند. هر دو شاید چهل ساله. توی تاریکیِ اتاق کارم مینشینم، لای در تراس را باز میگذارم که دود توی خانه نپیچید. بیفایده. بیاهمیت. گلها که خوشحال میشوند. در و دیوار ولی نه. گاهی نگاهشان میکنم. فاصله زیاد نیست، اما صورتشان را خودم در ذهنم میکِشم. مرد میآید داخل قاب. سرگرم میشود، شستن یا پختن. کمی بعد زن هم میآید. یا برعکس. همیشه. گاهی باهم غیب میشوند. باز سروکلهشان پیدا میشود. میآیند داخل قابِ من و محو میشوند. خیال میکنم الان حتماً نشستهاند پای تلویزیون یا سریالی چیزی. گاهی روزها که خانه باشم قاب را تماش میکنم. خالی. دلم میگیرد. صبح میروند. شب میآیند. زندگی. پشت پنجرهشان. گاهی وسوسه میشوم درِ خانهشان را بزنم. «من شما رو میشناسم، حداقل توی ذهنم. راستی، امشب شام چی دارین؟ مهمون نمیخواین؟» «برو دیوونه.» بعدش هم حتماً به پلیس زنگ میزنند. دیشب به حال همیشگی نشسته بودم. پرده را که زدم کنار دیدم برِ هم ایستادهاند. تیشرتشان را با هم ست کرده بودند. شاید تازه از سفر بازگشته. مرد آمد بوسهای نشاند پشتِ گردن زن، دستانش حلقه شد دور تنش و رفت پیِ کارش. گلو درد. شاید از دود سیگار. نفهمیدم. آن طرف همیشه روشن است. برعکسِ این طرف. انگار که بخواهی چیزهایی را کمتر بفهمی. دستِ روزگار و این حرفها. شاید روزی درشان را زدم. من شما رو میشناسم، حداقل توی ذهنم.
@AmMedi
1 856
Repost from پوئسیس
برای سال نو._ همچنان زنده میمانم، همچنان میاندیشم؛ هنوز باید زنده بمانم، هنوز باید بیندیشم. هستم، پس میاندیشم؛ میاندیشم، پس هستم. در این روز، همه آرزوهایشان را، و بهترین افکارشان را، بیان میکنند؛ پس من نیز امروز میگویم که در آرزوی چیستم و اولین اندیشهای که در این سال از ذهنم گذشت چه بود و کدام اندیشه زینپس دلیل و تضمین و شیرینیِ زندگیام خواهد بود:
میخواهم بیشازپیش بیاموزم که چطور امرِ ناگزیر در چیزها را زیبا ببینم، بنابراین، یکی از آن زیباسازان خواهم بود. عشق به سرنوشت (amor fati): زینپس عشق من این است! نمیخواهم به جنگ با زشتی بروم. نمیخواهم تهمت بزنم؛ نمیخواهم حتی به تهمتزننده تهمت بزنم. تنها انکارِ من رویبرتافتنِ من است! و روی هم رفته و بهطور کلی: میخواهم روزی فقط آریگوی باشم.
ترجمهای از «دانشِ شاد/ The Gay Science»، قطعهی ۲۷۶. فریدریش نیچه.
@AmMedi
1 856
«شباهنگام در خانهی مادرم توی سیاهی روی تخت دراز میکشیدم و باد در گوشم نجوا میکرد صدای خشخش برگهای خشکِ پیادهروِ خالی را، از دوردست میشنیدم سوار بر باد زوزهی سگان را، حس میکردم زمانِ سیاه را، زمانِ غریب را، زمانِ مرموزِ سیاه را، که از برم میگذشت، بهیاد میآوردم زندگیام را، این خانه را، و تمام هزاران چهرهی غریب و مرموزِ زمان را، خیال میکردم، حس میکردم، خیال میکردم:
«اکتبر باز آمده، باز آمده… باز آمدهام و پدرم را مُرده یافتهام… و زمان همان بود… زمان… زمان… اکنون به کدام سو بروم؟ چه باید کنم؟ چرا که اکتبر باز آمده، اما آن زندگی که میشناختیم اندکی از شکوهش را از دست داده، و ما سرگشتهایم.
«اکتبر باز آمده _ باز آمده» _ سیاهی را پهلویم حس میکنم، باورم نمیشود که پدرم مُرده، خیال میکنم: «روزگار غریب و تنهایی باز آمده… باز من به خانه آمدهام… باز به خانه آمدهام… و باز چون گذشته با ما نخواهد بود؟» _ حس میکنم سیاهی را که دوروبرم پرسه میزند، خیال میکنم: «همان سیاهیِ آشنای کودکیام نیست؟ قبلاً اینجا روی تخت نخوابیدهام و حس نکردهام این سیاهی را که دوروبرم پرسه میزند؟…
[...]
«در اکتبرِ پیر تمامِ زمینیان سر به سوی خانه دارند: ملوان به دریا، مسافر به دیوار و حصارها، شکارچی به دشت و وادی و زوزهی بلند سگانِ شکاری، عاشق به عشقِ رهاکرده _ هر جنبدهای روی این زمین باز میگردد، باز میگردد: پدر، آیا تو نیز باز میگردی؟
«کجایی حالا تو، کجایی حالا که تمامِ زمینیان بازمیگردند؟ اینها همه قبلاً اینجا نبودهاند؟ اینها را قبلاً به چشم ندیدهایم و به گوش نشنیدهایم و به دل نشناختهایم؟ و تنها اگر تو بازگردی بارِ دیگر چون گذشته جان نخواهند گرفت؟
«اینها همه روی زمین بودهاند و تا ابد دوام میآورند. اما تو رفتهای، زندگیمان شباهنگام فروریخته و ویران شده، رودْ زندگی را از زیرِ پایمان شُسته و بُرده و به گردابی در دلِ دریا و سیاهی افکنده، و ما سرگشتهایم، مگر تو بیایی و باز به ما جان ببخشی.
«پیشمان بیا پدر، شباهنگام بیا، چنان که همیشه میآمدی و دلگرمی تزلزلناپذیرت را میآوردی، و گنجینهی بیکرانِ گشادهدستیات را، و عظمتِ زندگیات را که میتوانست همهی سرگشتگیها و ویرانیهای زمین را باز در قالبی زرین از جنس سرمستی و شادی بریزد. پیشمان بیا پدر، حالا که باد در تاریکی زوزه میکشد بیا، بیا که اکتبر باز آمده و با خود پیشگوییِ مرگ و زندگی آورده، و آورده باروبنهی آدمیانی را که باز خواهند گشت. بیا که اگر نیایی خراب و سرگشته و ویرانیم، و زندگیمان، چون آواری پوسیده، در تاریکی به گردابی در دلِ دریا افکنده میشود.
سرگرم همین حس و خیال و حرفها در خانهی مادرم خوابیده بودم، اما در خانه چیزی نبود جز سکوت و سیاهیِ جنبنده: توفان خانه را لرزاند و باد به سمتمان حملهور شد، همان دَم بود که فهمیدم پدرم باز نخواهد گشت و تمام آن زندگی که میشناختم اکنون به رویایی گمشده و تباه بدل شده.
ناگهان فهمیدم هر انسانی که پا بر زمین گذاشته در جستوجوی پدرش بوده و هست، و حتی وقتی که پدر بمیرد هم فرزند در جستوجویش دیوانهوار سر به کوچهپسکوچههای زندگی میگذارد و هرگز نومید نمیشود، بل حس میکند که روزی باز چهرهی پدرش را خواهد دید.» [...]
[تام ولف]
@AmMedi
1 856
اولش تنها میخواستم همین را بنویسم که پروژهی ترجمهای که یکسال پیش شروع کردم عاقبت امشب به پایان رسید و حالا باید کمکم ویرایشش را تمام کنم. جزئیاتش بماند برای بعد، اما کار راحتی نبود. ترجمهی آثار کلاسیک هیچوقت راحت نیست. انگار که کپسول زمانی از دو هزار و چند سال پیش بهدستت رسیده و حالا نمیدانی چطور باید به اصل پیام برسی. زبان اصلی، یا مبدأ، لاتین است و ترجمههای انگلیسی هم کم نیستند، اما هر کدام راه خودشان را رفتهاند. خلاصه اینکه در ترجمهی این اثر سه ترجمهی انگلیسی متفاوت و متن لاتین همیشه جلو چشمم بود و گاهی هیچکدام شبیه هم نبودند. داستان انتخاب زبان فارسی درخور هم بماند برای بعد.
خیلی دوست دارم بیشتر بنویسم اما حوصلهتان سر میرود. باران هم میبارد و هوایی شدهام که بزنم بیرون پیادهروی. اما ماجرایی بود برای خودش. گویی که هر شب با پیرمردی از دو هزار سال پیش به گفتوگو نشستهای و برایت قصههایی از هومر و هزیود و ویرژیل و بقیهی رفقایش نقل میکند. فقط برای تو. چه عیشی بالاتر از این؟ ناخوش نشستهای، زانوی غم بغل کردهای. انگار که میفهمد و میگوید بیا بنشین اینجا پسرجان، بیا تا بگویمت:
«بخت و اقبال سنگِ محکِ جان است. مشتزنی که هرگز درهمکوبیده نشده باشد بیپروا قدم به میدانِ مبارزه نمیگذارد. کسی که خونِ خویشتن به چشم دیده _صدای خردشدنِ دندانش زیرِ مشت شنیده_ کسی که پایش لغزیده و خویشتن را فتاده به زیر پای حریف دیده _کسی که تن باخته لیک هرگز جان نباخته، کسی که هر بار پس از افتادن قویتر برخاسته: این است آن کسی که با امیدی پا بهجای گام بر میدان میگذارد. به همین سان، بخت و اقبال اغلب بر تو دست یافته، اما سرِ تسلیم فرود نیاوردهای: از جا برخاسته و بیپرواتر قد برافراشتهای. چرا که شجاعت از ستیزِ مدام نیرو میگیرد.»
ترجمهی زندگینامهی نیچه دو سالی طول کشید. به گمانم پارسال همین روزها بود که چاپ شد و بعدش یکراست رفتم سراغ پیرمرد. این دو نفر، دستکم برای خودم، بههم ربط دارند. نیچه و فلسفهی آریگویش به زندگی، amor fati، عشق به سرنوشت، پذیرفتن هر آنچه رخ میدهد، کنار آمدن با دستِ روزگار. و این پیرمرد که لب لباب فلسفهاش همین است که خیلی چیزها از اختیار و مهار ما خارجند و چارهای جز تحملشان نداریم و چه بهتر که شجاعانه تحملشان کنیم. به قول اپیکتتوس، همهمان میمیریم، اما آیا واقعاً دوست دارید آن دمِ آخر به ضجه و زاری بروید؟ گاهی خیلی احمقانه تصور میکنم که این آدمها و کتابهایشان مرا انتخاب میکنند. یا به بیان دقیقتر روزگارم طوری رقم خورده که بر سرِ راهم سبز میشوند و دستم را میگیرند.
بگذریم. بعداً بیشتر مینویسم، اگر زنده بودم. این اولین کتابش که بیرون بیاید تازه کار شروع شده. آخر کاری جملهای از خودش وام میگیرم که اخیراً دوست دارم در آخر نوشتههایم استفاده کنم:
quidquid facies, respice ad mortem.
در همهی کارها، مرگ را درنظر آور.
[30 بهمن 1400]
@AmMedi
1 856
Lacrimae rerum.
این عبارتیست از خط 462 انهاید، حماسهی ویرژیل. معنای لفظیاش یعنی اشکهایی برای چیزها. آینیاس (همچنین اِنه و اینیوس) آن را به زبان میآورد. او از قهرمانان تروآ و پسرعموی هکتور بود. آینیاس هنگام ورودِ اسب به شهر و فروریختن دیوار حاضر بود و همه چیز را به چشم دید. در یکی از روایتها او رهبر بازماندگان تروآست.
آینیاس در این قطعهی اِنهاید خیره شده است به نقشهایی از جنگ تروآ و کشتهشدن یارانش به روی دیوار معبدی در کارتاژ . اشک از چشمانش سرازیر میشود و میگوید:
sunt lacrimae rerum et mentem mortalia tangent.
«اینها اشکهاییاند برای چیزها و چیزهای میرا ذهن را میآزارند.»
به نظر دیوید وارتونِ پژوهشگر، دو تفسیر از rerum یا «چیزها/جهان» دو ترجمهی متفاوت از حرف آینایس بهدست میدهند:
«جهان رنجِ آدمیان را احساس میکند»
و
«اشکهایی ریخته بر رنجهای جهان»
یعنی گریستن بر باری که آدمی باید بربتابد، شکنندگی و رنجِ همیشهحاضر، جوهر زندگیِ بشریست. و «چه اشکها که باید بر مصیبتهای آدمی فروریخت.»
توضیح تصویر: آینایس پدرش آنخیسس را بر دوش گذاشته و از تروآ، شهر سوخته، دور میکند.
@AmMedi
1 856
مصاحبهای جالب با سالوادور دالی:
دالی میگوید ابتدا برای شکلدادن به سبیلم از محصولی طبیعی استفاده میکردم: در آخرِ شام خرما میخوردم و انگشتهایم را به سبیلم میمالیدم و تمام شب همینطوری میماند. بعد میگوید که حالا از مومی معروف استفاده میکند که مارسل پروست هم از همان استفاده میکرده.
مجری میپرسد «اما سبیلهای پروست نوکتیز بود و اینطوری شکوهمند بالا نرفته بود».
جواب دالی جالب است. میگوید «سبیلهای پروست حالتی افسرده و غمزده داشت، ولی سبیل من نوکتیز و شاد و بیباک است».
@AmMedi
1 856
چند سخن از باستانیان:
- نیکی نیکیست، حتی اگر کسی در پیاش نرود؛ بدی بدیست، حتی اگر همه در پیاش بروند. _ آگوستین.
- صبور و راسخ باش؛ روزی این درد بهدردی خواهد خورد. _اووید.
- هیچچیز لاعلاج نیست، باید امید بست. _ ائوریپیدس.
- آن کس که به پیشباز رنج میرود، بیش از اندازه رنج میبَرَد. _ سنکا.
- آنچه را که زنی به عشقِ آتشینِ خود میگوید باید بر باد و بر آبِ روان نوشت. _ کاتولوس.
- آنچه بر زبان نیاید گریسته خواهد شد._ سافو.
- رؤیاها افسونگران بزرگند._ لوثین.
- آن کس که به خود میخندد، هرگز برای خندیدن چیز کم نمیآورد. – اپیکتتوس.
- زمانی هست که باید بسی سخن گفت، و زمانی هم هست که باید به خواب رفت. _ هومر.
- اکنون زمان نوشیدن است! _ هوراس.
@AmMedi
1 856
«دلی را کز آسمان و دایرهی افلاک بزرگتر است و فراختر و لطیفتر و روشنتر، بدان اندیشه و وسوسه چرا باید تنگداشتن و عالم خوش را بر خود چو زندان تنگکردن؟ چگونه روا باشد عالمِ چو بوستان را بر خود چو زندان کردن؟ همچو کرم پیله، لعابِ اندیشه و وسوسه و خیالات مذموم بر گردِ نهادِ خود تنیدن و در میان زندانیشدن و خفهشدن! ما آنیم که زندان را بر خود بوستان گردانیم. چون زندان ما بوستان گردد، بنگر که بوستان ما خود چه باشد!»
[مقالات شمس]
@AmMedi
1 856
جهتِ آزار بیشتر، آخر سال میلادی این اجرای زندهی لنارد کوهن از Famous Blue Raincoat را هم بشنوید/ببینید.
It's four in the morning, the end of December
I'm writing you now just to see if you're better
New York is cold, but I like where I'm living
There's music on Clinton Street all through the evening
I hear that you're building your little house deep in the desert
You're living for nothing now, I hope you're keeping some kind of record
https://www.youtube.com/watch?v=tAmQgI_Mun4
1 856
سوزان سونتاگ در یادداشتهای 1976 مینویسد که «خوب حرفزدن، فصاحت، به شکلی جذاب و شیوا سخنگفتن «طبیعی» نیست. مردمانی که زیستشان گروهی، خانوادگی و قبیلهایست کم میگویند، مکنتِ لغویِ اندکی دارند. فصاحت _وَررفتن/اندیشیدن با کلمات_ پیامد انزوا، جدایی از ریشهها و فردیتِ افراطیِ دردناک است. در گروهها، آوازخواندن، رقصیدن و نیایش طبیعیترست: مفروض این است، نه سخنبافیِ فردی.»
@AmMedi
