en
Feedback
پوئسیس

پوئسیس

Open in Telegram

مهملاتِ گاه و بی‌گاه. Blog: https://poiesis.ir Email: info@poiesis.ir

Show more
1 856
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive

«آدم باور دارد که در عشق به دنبال شادی‌ می‌گردد، اما اغلبِ اوقات واقعاً دنبال چیزی‌ست که برایش حسی آَشنا داشته باشد. عشقی که اغلبِ آدم‌ها در سن پایین تجربه می‌کنند گره‌خورده به چیزهای دیگر و مخرب‌تر است: مثلاً این احساس که بخواهی به بزرگتری که کنترل اوضاع را از دست داده کمک کنی، یا احساس محروم بودن از عشق و گرمای والدین یا نداشتنِ احساس امنیت برای بیان برخی آرزوها و خواسته‌ها. پس منطقی به نظر می‌رسد که ما خود در بزرگسالی دست رد به سینه‌ی کسانی بزنیم، نه چون بی کفایتند، بلکه چون با کفایتند، به این معنا که به نظرمان بیش از اندازه درکمان می‌کنند یا بیش از اندازه قابل اتکایند. در قلبمان احساس می‌کنیم که این اندازه کفایت برایمان بیگانه است و لیاقتش را نداریم. دست رد به سینه‌ی برخی آدم‌ها می‌زنیم، تنها به این دلیل که احساسِ خطر می‌کنیم که می‌توانند خوشحالمان کنند.» School of Life. @AmMedi

نقل قول سنکا از پوسیدینیوس در باب عصر طلایی یونان، یا همان دوران هفت فرزانه‌، از 7 تا 6 پیش از میلاد، که هفت حکیم و فیلسوف قا
نقل قول سنکا از پوسیدینیوس در باب عصر طلایی یونان، یا همان دوران هفت فرزانه‌، از 7 تا 6 پیش از میلاد، که هفت حکیم و فیلسوف قانون می‌نوشتند و حکومت می‌کردند. شاید بی ربط باشد، اما یاد حرفی از محمدعلی فروغی در خاطراتش افتادم. با رضاشاه سر اینکه املاک مردم را به زور می‌گرفتند بحثی می‌کند. به او می‌گوید که «اعلیحضرت، بسیاری از مردم را می‌بینم در دنیا که پادشاه ندارند، ولی هیچ پادشاهی را من نمی‌شناسم که مردم نداشته باشد. بنابراین اصول سلطنت شما روی مردم است.» و رضاشاه را مجاب می‌کند که هیئتی تعیین کند که اگر املاکی را باید از مردم گرفت، آنها را بخرند. [خاطرات فروغی، 1293 تا 1320. نشر سخن.] @AmMedi

https://poiesis.ir/blog/jesus-socrates/ مسیح و سقراط؛ محاکمه یا خودکشی. «کاش او در آخرین لحظه‌های زندگی‌اش سکوت می‌کرد تا شاید به مقام معنوی حتی والاتری دست می‌یافت. در آن آخرین لحظات چیزی، خواه مرگ، سم، تقوا یا زیرکی دهان‌اش را لق کرد و او را به ادای این جمله کشاند: «آه، کریتو، من به آسکلیپوسِ شفابخش یک خروس بدهکارم.» این آخرین کلام مضحک و وحشتناک برای آن کس که گوشی شنوا دارد به این معنی است که «آه کریتو، زندگی بیماری است». آیا امکان دارد مردی چون سقراط که شاد زیسته بود و از نظر همه به سانِ سربازی ساده زیسته بود بدبین بوده باشد! پس او در سراسر عمرش خویشتن‌داری به‌خرج داده بود و احساس درونی و قضاوت نهایی خویش درباره‌ی زندگی را کتمان کرده بود. پس سقراط، آری سقراط، از زندگی رنج می‌برد! او با آن جمله‌ی ترسناک، مرموز و کفرآمیز از زندگی انتقام گرفت. آیا باید انتقام می‌گرفت؟» @AmMedi

پاسخِ یک پرسش: روشنگری چیست؟ ایمانوئل کانت. در 1784 کانت جستاری نوشت که پاسخی بود به پرسشِ یوهان فریدریش تسولنر، یکی از مقامات دولت پروس، که از روشنفکرانِ آن زمان پرسیده بود شما اول مشخص کنید روشنگری چیست. جواب کانت این بود: «روشنگری خروج آدم از آن صغارتی‌ست که خود بر خویشتن تحمیل کرده است. صغارت ناتوانی آدم است در به کاربردن فهم خود بدون هدایت دیگری‌. این صغارت خودتحمیلی‌ست اگر علتش نه فقدان عقل و خرد، بلکه فقدان عزم و شهامت در به‌کارگیری فهمِ خویشتن بدون هدایت دیگری باشد. Sapere Aude، جرأتِ اندیشیدن داشته باش!» این است شعار روشنگری. دلیل اینکه بیشینه‌ی آدمیان، پس از آنکه طبیعت دیرزمانی آنان را به بلوغ جسمی رساند، همچنان با خرسندی تا دمِ مرگ صغیر می‌مانند تنبلی و بزدلی‌ست. همین است که باعث می‌شود دیگران چنان راحت زمامشان را به دست بگیرند. چه راحت است صغیر بودن، اگر کتابی داشته باشم که به جای من فهم کند، اگر کشیشی داشته باشم که جای وجدانم را بگیرد و اگر طبیبی داشته باشم که خوراکم را مقرر کند و الی آخر... چرا به خودم زحمت بدهم؟ نیازی به اندیشیدن نیست، اگر پولی بدهم دیگران زحمت این کارهای ملال‌آور را به عهده‌ می‌گیرند. آنان که از سرِ خیرخواهی قیمومیت و سرپرستی دیگران را به عهده گرفته‌اند، به نحوی عمل می‌کنند که بیشینه‌ی آدمیان، و نیز کلِ زنان، گام برداشتن در راه بلوغ را، که خود بسی دشوار است، خطرناک نیز بپندارند. قیم پس از آنکه رمه‌ی خود را رام کرد و مطمئن شد که این زبان‌بسته‌ها بی یوغی که بر گردن دارند گامی برنخواهند داشت، به آنان گوش‌زد می‌کند که چه خطراتی چشم‌انتظارشان است اگر بخواهند به تنهایی گامی به پیش بردارند. اما این خطر به راستی چندان بزرگ نیست؛ چرا که آدمی پس از اینکه چندبار زمین خورْد، عاقبت راه رفتن را فرامی‌گیرد. لیک این مثال‌ها آدمیان را چنان ترسان و هراسان می‌گردانند که از تلاش و کوشش دست می‌کشند. از این رو، برای شمار زیادی از آدمیان دشوار است که به تنهایی از این حالت صغارت، که دیگر کمابیش به سرشتشان بدل شده، بیرون بیایند. آنان حتی به این حالتشان دلبستگی دارند و به راستی در به‌کار بستنِ عقل و خردشان ناتوان‌اند، چرا که هرگز کسی مجال چنین کاری را به آنان نداده است. قاعده‌ها و فرمول‌ها، این ابزارهای مکانیکیِ استفاده‌ (یا به تعبیر دیگر سوءاستفاده‌) از استعدادهای طبیعی بشر، غل و زنجیرهای صغارتِ ابدی‌اند. هرکس که خویشتن را از این غل‌ و زنجیرها برهاند، باز با پایی لرزان از سرِ گودالی کوچک خواهد پرید، چرا که هنوز به این جست‌و‌خیزِ آزادانه خو نگرفته است. لیک هستند اندک کسانی که توانسته‌اند با به‌کار بستن عقل خود، خویشتن را از صغارت برهانند و با گام‌هایی استوار بردارند.» پ.ن. چند پاراگراف اول رو ترجمه‌ کردم. ترجمه‌ی فارسی کاملش تحت عنوان «روشنگری چیست» روی وب هست. @AmMedi

Antigone اخبار و اتفاقات این روزها بی شباهت به برخی تراژدی‌های یونانی نیست. یکی انگار بازنویسیِ بخش‌هایی از آنتیگونه‌ی سوفوکلس بود. آنتیگونه (آخرین تراژدی از سه‌گانه‌ی اودیپوس رکس، اودیپوس در کلونوس، و آنتیگونه) نخستین بار در 441 پیش از میلاد در جشنواره‌ی دیونوسوس در آتن روی صحنه رفت. کرئون، پادشاه تبای، دستور داده جنازه‌ی پولی‌نیکوس، فرزند اودیپوس، پادشاه پیشینِ شهر، به خاک سپرده نشود و کسی به سوگش ننشیند. مجازاتِ تخطی از حکم پادشاه سنگسار است. آنتیگونه، خواهر پولی‌نیکوس، قصد دارد نعش برادر را به خاک بسپارد. پس از اینکه مخفیانه و با دستان خالی به روی جسد او خاک می‌پاشد توسطِ سربازان دستگیر می‌شود. آنتیگونه در پیشگاه کرئون از کارش دفاعی پرشور می‌کند و در توجیه کارش خطاب به او چنین می‌گوید: «آنگاه که پدر و مادر در خاک سیاه خفته باشند، برادر شاخه‌ای‌ست که چون شکست دگرباره سبز نمی‌گردد.» پس از این قطعه است که از زبان همسرایان یکی از مهم‌ترین خطوط تراژدی را می‌شنویم: «شگفتی‌های جهان بی‌شمارند، لیک شگفت‌انگیزترینِ شگفتی‌ها همانا مردمان‌اند.» هایمون، پسرِ کرئون، عاشق و نامزد آنتیگونه است. می‌خواهد به پدرش یادآوری کند که رأی مردم شهر چنین نیست و او را راضی کند که دست از فرمانش بکشد. بین پدر و پسر جروبحثی درمی‌گیرد: «کرئون: مردی به سن و سال من باید از جوانی چون تو پند بیاموزد؟ هایمون: اگر نادرست می‌گویم سخنم مپذیر. اگر هم جوانم به اَعمالم نظر کن، نه به سال‌های عمرم. کرئون: حمایت از نابکاران عملی‌ست شایسته؟ هایمون: من از هیچ نابکاری حمایت نکرده‌ام. کرئون: نافرمانیِ آن دختر نابکاری نیست؟ هایمون: مردمانِ شهرَت چنین نمی‌پندارند. کرئون: من باید که از مردم فرمانروایی بیاموزم؟ هایمون: حال تویی که چون جوانان سخن می‌رانی. کرئون: پس باید به رأی و نظر دیگران فرمانروایی کنم؟ هایمون: هیچ شهری از آنِ یک تن نباشد. کرئون: زمام شهر در دست فرمانرواست. هایمون: وَه، فرمانروای یکه و تنها، در برّ بیابان.» در خطوط پایانیِ تراژدی، هایمون آنتیگونه را در گوشه‌ی غاری که قرار است در آن زنده‌ به گور شود می‌یابد. اما آنتیگونه خودش را با جامه‌اش حلق‌آویز کرده. کرئونِ پادشاه که از نظرش برگشته به غار رفته تا آنتیگونه را آزاد کند، اما از راه که می‌رسد هایمون را می‌بیند که گریان جنازه‌ی آنتیگونه را در آغوش گرفته. هایمون آب دهان به صورت پدر می‌اندازد و شمشیر می‌کشد. کرئون خود را عقب می‌کشد. هایمون خشمگین می‌شود و خود را روی شمشیر می‌اندازد و شمشیر سینه‌اش را می‌شکافد. هایمون و آنتیگونه در آغوش یکدیگر می‌میرند، نعشی نعش دیگری را در بر می‌کشد، اتفاقی که در ذهن تماشاچی و خواننده‌ی تراژدی هشدار پیشگوی نابینای پیر به کرئون در چند صحنه قبل‌تر را یادآور می‌شود: «پیشگو: تو نیز بدان، خورشید بسی برنخواهد آمد که ناچار شوی نعش به جای نعش و فرزند به جای فرزند بدهی. تو این جهان را با آن جهان درآمیخته‌ای. زنده‌ای را در گور کرده‌ای و مرده‌ای را از گور بیرون گذاشته‌ای. نه تو را، و نه هیچ‌یک از ایزدان جهان را، بر آن مرده حقی نیست.» پیشگو هشدار داده بود که ایزدان خشمگین‌اند از اینکه مرده‌ای خاک نشده و نیایش‌ها و قربانی‌های مردمان تبای را نمی‌پذیرند، اما کرئون او را فاسد خوانده بود. کرئون جسد پسرش را روی دستانش حمل می‌کند و به کاخ بازمی‌گردد. خود را مقصر می‌داند و پِی بُرده که همه‌ی این رویدادها نتیجه‌ی اقدامات خودش بوده. پیامرسانی پیش‌تر همه‌ی ماجرا را برای ائورودیکه، همسر کرئون، شرح داده و گفته که پسرشان خودش را کشته است. اکنون پیامرسان دیگری وارد کاخ می‌شود و به کرئون و همسرایان می‌گوید که ائورودیکه نیز خودش را کشته است. کرئون تقصیر می‌پذیرد و از ایزدان مرگی تند و آنی طلب می‌کند. [پ.ن.: آنتیگونه را سال 53 نجف دریابندری در نشر آگه ترجمه کرده و سال 52 شاهرخ مسکوب در خوارزمی.] @AmMedi

مجرمان و قاتلانی که قرار بود کشته شوند در پیشگاه سزار کلودیوس در نبردی دریایی به جان هم انداخته می‌شوند. اینان دو دسته بودند، رودسی‌های یونانی و سیسیلی‌ها. سوئتونیوس نوشته که هر گروه 12 کشتی داشته. کاسیوس دیوس نوشته که هر گروه 50 کشتی داشته. تسیتوس که از این دو متقدم‌تر است نوشته که 19 هزار نفر در نبردی دریایی به جان هم افتاده‌اند و پیرامونِ دریاچه را هم نیروهای نظامی و دریایی کلودیوس محاصره کرده بودند تا کسی فرار نکند و هر چند وقت یک بار با منجنیق هم به کشتی‌ها حمله می‌کردند که شاید به هیجان ماجرا اضافه کنند. ابتدا همه‌ی محکومان در یک صف گردهم می‌آیند و رو به کلودیوس می‌گویند: Ave Imperator, morituri te salutant. (Hail, Emperor, those who are about to die salute you) امپراتورا، اینان که رهسپار مرگند سلامت می‌دهند. کلودیوس در جواب می‌گوید: Aut nón. یا نه [یعنی شاید رهسپار مرگ نباشید]. مجرمان خیال می‌کنند که این سخن کلودیوس به معنای عفو آنهاست و از مبارزه سرباز می‌زنند. اما کلودیوس با تهدید و وعده‌ی آزادی به مبارزه وادارشان می‌کند و پس از این که دریایی از خون راه می‌افتد و عملاً دریاچه به رنگ خون درمی‌آید، کلودیوس دستور می‌دهد که زندگان عفو شده‌اند. @AmMedi

این جمله گلادیاتور را که شنیدم امروز، یاد چیزی افتادم که پایین کامل‌تر می‌نویسم. we, who are about to die, salute you. به لاتین: morituri te salutant. ما که رهسپار مرگیم سلامت می‌دهیم. در سال 52 پس از میلاد نبردی درمی‌گیرد که سه تاریخ‌نگار رومی، تسیتوس، کاسیوس دیو و سوئتونیوس آن را گزارش کرده‌اند؛ نبردی دریایی در دریاچه‌ی فوچینه در مرکز ایتالیا که روزگاری سومین دریاچه‌ی بزرگ ایتالیا بود و امروز دیگر اثری از آن نیست. داستان از این قرار است که کلودیوس کانال‌هایی ساخته و دریاچه را به رود لیریس متصل کرده. حالا ساخت کانال تمام شده و می‌خواهد بازکردن کانال را به سبک رومی جشن بگیرد: نبرد گلادیاتوری دریایی. سزار دوست دارد نبردی دریایی تماشا کند. دور دریاچه حصاری چوبی می‌کشند و سکو می‌سازند تا کلودیوس، همسرش آگرپینا و نوه‌اش و امپراتور بعدی نرون، به تماشا بنشینند. مردمان اطراف و شهرهای دیگر هم از راه می‌رسند و دور دریاچه به سالن تئاتری بزرگ بدل می‌شود. @AmMedi

«بودن یا نبودن؟ مسئله این است: آیا شریف‌تر آنست که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شویم و یا آنکه سلاح نبرد به دست گرفته با دریای مشکلات بجنگیم تا آن ناگواری‌ها را از میان برداریم؟ مردن ... خفتن ... همین و بس؟ اگر خواب مرگ دردهای قلب ما و هزاران آلام دیگر را که طبیعت برجسم ما مستولی می‌کند پایان بخشد، غایتی است که بایستی البته البته آرزومند آن بود. مردن ... خفتن ... خفتن [و شاید خواب دیدن. آه، مانع همین جاست].» [اجرای اندرو اسکات، هملت شکسپیر، ترجمه‌ی مسعود فرزاد] @AmMedi

‌ گفت‌وگوهای اپیکتتوس را همراهم آورده‌ام و ورق می‌زنم. برای ادامه‌ی درمان حبسم در اتاقی و کار بیشتری نمی‌شود کرد. اپیکتتوس، اورلیوس و سنکا اثرگذارترین‌ رومی‌های مکتب رواقی‌اند، شاید چون از آثارشان چیزی به‌جا مانده. البته بزرگشان موسینیوس روفوس است که استاد همین اپیکتتوس بوده و چندان اثری از آثارش نمانده. اپیکتتوس یا اپیکتت برده به‌دنیا آمده و اربابش اجازه داده در بردگی شاگردیِ روفوس را بکند و سپس آزاد شده. در بین این سه نفر تنها کسی که رسماً معلمی کرده همین اپیکتتوس است که اخلاقیات و طبیعیات و منطق و برخی دیالوگ‌های سقراطی را درس می‌داده. ‌ دیسکورس‌ها یا گفت‌وگوها موضوع اصلیِ درس اپیکتتوس نبوده، بلکه گفت‌‌وگوهای غیررسمی با شاگردان در هوای آزاد و پس از کلاس درس بوده. خودش هم چیزی ننوشته. شاگردش آریان گفت‌وگوهای او را در هشت کتاب گردآوری کرده که فقط چهارتاش به دست ما رسیده. این پایین هم قطعه‌ای‌ست که حین خواندن خوشم آمد و به سرم زد ترجمه کنم شما هم بخوانید: «لیک تو دل و دماغ نداری و ناخشنودی، و اگر تنها باشی آن را فلاکت می‌خوانی. و اگر همرهانی داشته باشی، آنان را دزد و حیله‌گر می‌خوانی و خویشانت را و همسایگانت را نکوهش می‌کنی. درحالی که اگر تنهایی، به‌راستی باید آن را آرامش و رهایی بخوانی و خویشتن را در میانه‌ی خدایان بپنداری. و اگر خود را در میان توده‌ی مردم یافتی، روا نیست اینان را عوام و منشأ غوغا و مزاحمت بخوانی، که باید آن را ضیافت و بزم عمومی بپنداری. همه چیز را با خشنودی بپذیر. چیست مجازات کسانی که چیزها را با چنین روحیه‌ای نمی‌پذیرند؟ این که همان که هستند بمانند. از این که خود را با خویشتنِ خویش تنها می‌بینی ناخشنودی؟ پس تنهای تنها بمان در ناخشنودی. از فرزندانت ناخشنودی؟ پس پدری بد باقی بمان.» [ص ۳۲، پاره‌ی ۲۰ به بعد.] @AmMedi

photo content

«اما بالاتر از تمام این ابداعات عجیب، چه ذهن والایی داشته آن کسی که آرزو داشته وسیله‌ای برای انتقال عمیق‌ترین افکارش به دیگران پیدا کند و فاصله مکانی و زمانی هم در این برقراری ارتباط دخالتی نداشته باشد تا بتواند با کسانی که در هند هستند یا با کسانی که هنوز به دنیا نیامده‌اند و تا هزار یا ده هزار سال دیگر هم به دنیا نمی‌آیند حرف بزند. آن هم با کدام وسیله؟ فقط با ترکیب بیست و اندی حرف در یک صفحه!» [گالیله، درباره‌ی الفبا در «گفت‌وگو در باب دو نظام عمده‌ی عالَم»] این قطعه نقل‌قولی‌ست از کتاب «شش یادداشت برای هزاره‌ی بعدی»، ایتالو کالوینو، ترجمه‌ی لیلی گلستان، ص ۴۲. @AmMedi

از مستند Meeting the Man: James Baldwin، نویسنده‌ی اثرگذار آمریکایی که اینجا از تبعیض نژادی حرف می‌زند. «در هر عصری و در خیابان‌های هر شهری قدم بزن و دوروبرت را تماشا کن. فقط یادت باشد آدم‌هایی که می‌بینی خود تو اند، هر کسی که می‌بینی خود توست. تو هم می‌توانی آن آدم یا هیولا باشی، و باید در درونت تصمیم بگیری... که نباشی.» @AmMedi

عده‌ای‌تان خبردار شدید این روزها، چندنفری‌تان هم که همراهم بودید و حسابی اذیت شدید. جراحی حدوداً پنج ساعتی طول کشید. خلاصه‌اش این که فعلاً زنده‌ام و مرخص. بدخیمی‌ها کمی پخش‌وپلاتر بودند و دستکاری‌ها بیشتر شد، ‌ولی گویا همه بیرون کشیده شدند و بعد از مدتی باید پیگیر بقیه‌ی کارهای پس از جراحی باشم. هستم فعلاً، بی‌ صدا، نصفه‌نیمه‌‌تر، خل و چل‌تر. این هم گذشت‌. تا ببینیم بعدش چطور می‌شود. Vivus sum [still alive].

از ترجمه‌های من این دوتا در نمایشگاه امسال هستند. بقیه‌شان، تا جایی که می‌دانم، چاپ تمامند. «مصائب زندگی صادقانه» را که نشرگم
از ترجمه‌های من این دوتا در نمایشگاه امسال هستند. بقیه‌شان، تا جایی که می‌دانم، چاپ تمامند. «مصائب زندگی صادقانه» را که نشرگمان همین هفته‌ی قبل منتشر کرد و چاپ چهارم «من دینامیتم» هم قبل از نمایشگاه پخش شده بود. بهتره کتاب‌ را به جای نمایشگاه از کتاب‌فروشی‌ها بخرید. معمولاً همه‌شان هم در طول نمایشگاه تخفیف دارند.

این اجرا دوتارنوازی درخشانی‌ست از عبدالرحیم هیئیت [Abdurehim Heyit] به نام Uchrashqanda یا «رویارویی با تقدیر». هیئیت موسیقیدان و خواننده‌ی فولک اویغوری‌ست. در سال 2019 مقامات ترکیه گفتند که در بازداشت چینی‌ها به سر می‌برده و کشته شده، اما بعد چینی‌ها این ادعا را رد کردند و گفتند که تحت بازداشت خانگی‌ست. بعد هم خبرنگاری ترک با او در خانه‌اش مصاحبه‌ای ترتیب داد. اما از سال 2021 به بعد دیگر خبری از او نیست. در این ترانه شاهدختی مقابل شاعر پدیدار می‌شود و او را در زیباییِ خود غرقه می‌کند. شاعر سپس از مرگ و تقدیر و وطن می‌پرسد. - به ماه گویمت می‌مانی. - صورتم را می‌گویی؟ - درخشان چون ستاره‌ها. - چشمانم را می‌گویی؟ ترجمه‌ی انگلیسی دقیق‌ترش را می‌توانید اینجا بخوانید. @AmMedi

فلمینگ گفت: «سپس ساعات غم‌افزا فرامی‌رسند، آنگاه که نه در اجاق آتشی می‌سوزد و نه در دل؛ و همه چیز در درون و بیرون سرد و سیاه
فلمینگ گفت: «سپس ساعات غم‌افزا فرامی‌رسند، آنگاه که نه در اجاق آتشی می‌سوزد و نه در دل؛ و همه چیز در درون و بیرون سرد و سیاه است و اندوهناک. باور کن سخنم را، در هر دل اندوهی‌ست نهان و دنیایی از آن بی‌خبر. و بسی اوقات آدمی را سرد و بی‌مهر می‌خوانیم، لیک فقط غمی در دلش دارد.» [هیپریون، هنری لانگفلو] @AmMedi

از کتاب «در باب دوستی»، میشل دو مونتنی، ترجمه‌ی لاله قدکپور. @AmMedi
از کتاب «در باب دوستی»، میشل دو مونتنی، ترجمه‌ی لاله قدکپور. @AmMedi