1 241
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
1 240
.
این گلها🙋♂🙋♀
تقدیم بہ اعضاے گل
ـ👏👏👏👏
ـ👏👏👏
ـ👏👏
ـ👏
ـ👏👏
ـ👏👏👏
ـ👏👏👏👏
ممنون از حضورتون
مرسـے ڪ هستـین
وجودتون مثل همیشہ
سبز و ماندگار✨🌹🌸🌹
.
1 240
🌸عصرتون بخیرو عالی
🌸امیدوارم امروز عصر
🌸دلتون پر از شادی باشه
🌸وخونه هاتون پراز عشق
🌸و زندگيتون پرازصمیمیت
🌸و عمرو عاقبتتون بخیرباشه
🌸عصرتون گل بارون☕️
1 240
در این عصر زیبا
امیدوارم
چشمانتون بدرخشد
از بارقه های امید
و لبانتون با لبخند مهر
گشوده شود
و کلامتون
آراسته به مهربانی
و نگاهتون به سمت
محبت باشد
زندگی به
کامتون شیرین و گوارا
عصر زیباتون بخیر
1 240
انسانیت یعنی...
به کسایی احترام بذاری که
نه برات کاری کردن
نه قرار کاری کنن
وگرنه همه به آدمهایی که
بهشون نیاز دارن احترام میذارن
سلام صبحتون بخیر
1 240
کانال نبض آرامش
@nabZ21
بر تو
ای ناب ترین
واژه سلام !
ای دل انگیز ترین خاطره
ای دوست سلام !
روزت آکنده به بوی
خوش یار
دلت اندوخته با بذر نشاط
در نگاه تو
الهی بزند نور امید
تا لبت غنچه لبخند بریزد
همه عمر !
آسمان دلت ای کاش
ببارد گل عشق
و زمین از نفست
سبز و سراسر گل یاس ...
درود همراهان عشق
روزتون پر از شور و شوق زندگی ...
1 240
⭐️🌙کانال نبض آرامش
@nabZ21
📕 _داستان_کوتاه_شب
زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد. بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند. شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش را دید از کار خود پشیمان شد و سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرد تا شاید بتواند این کار خود را جبران کند.
حکیم به او گفت: «به بازار برو و یک مرغ بخر آن را بکش و پرهایش را در مسیر جاده ای نزدیک محل زندگی خود دانه به دانه پخش کن.» آن زن از این راه حل متعجب شد ولی این کار را کرد.
فردای آن روز حکیم به او گفت حالا برو و آن پرها را برای من بیاور آن زن رفت ولی 4 تا پر بیشتر پیدا نکرد.
مرد حکیم در جواب تعجب زن گفت انداختن آن پرها ساده بود ولی جمع کردن آنها به همین سادگی نیست همانند آن شایعه هایی که ساختی که به سادگی انجام شد ولی جبران کامل آن غیر ممکن است.
✿⃟🌹♥️
1 240
َکانال نبض آرامش
@nabZ21
🌿💐♥️ چشــم غـزل گـو
تا صبا آرد سحر عطری ز گیسوی تو را
دیده دارد حاجت چشم عزل گوی تو را
در گلستان ها ندیدم لاله ای مانند تو
در رخت محراب دیدم طاق ابروی تو را
این تن بی جان چه ارزد یار قربانت کنم
جان فدا شد تا بدید چشمان آهوی تو را
طاقتم برده فراقت، دردمند و عاجزم
رخ نمایان کن ببینم یار ،دارویی تو را
عشق ما را میکشاند بر در امید تو
درسرای دل بجستم نقشه ی کوی تو را
نِه قدم درخواب گر خوابی بسر آید دمی
حاجتم باشد ببینم خال هندوی تو را
در لبان ما دعائی جز ثنای یار نیست
اشک یارم نیست بينم روی نیکوی تو را
خانه بوی گل گرفت یادِ تو آمد برسرم
من کدامین گل بچینم تا دهد بوی تو را
ازشکر ریز لبت جاری نما حرفی ز عشق
جاودان گردم چونوشم جرعه ازجوی تو را
در خزانِ معنوی ، بادِ بهار آورده ای
در خيالم آمدی،، بگرفت دل خوی تو را
_اسدالله بابایی(معنوی)
✿⃟🌹♥️
