394
Subscribers
+124 hours
+67 days
+130 days
Posts Archive
394
در یکی از شبهای کارناوال ، با زنی خارقالعاده ، پرشور تانگو میرقصیدم ...
چنان چسبیده به هم میرقصیدیم که گردش خون در رگهایش را حس میکردم و گرمای نفسهای شتابزدهاش مرا به رخوتی لذتبخش فرو میبرد ...
در این حال خوش بودم که رعشه مرگ برای نخستین بار سراپایم را لرزاند و کم مانده بود نقش زمین شوم ،
پنداری پیامی پرخاشگرانه از غیب در گوشم پیچید :
هر کاری هم بکنی باز امسال یا صد سال دیگر ، بالاخره برای ابد خواهی مرد ...
زن وحشتزده از من فاصله گرفت و گفت چی شده ؟
گفتم هیچی ؛ و دستم را روی قلبم گذاشتم ...
از آن پس دیگر عمرم را با سال حساب نکردم ، بلکه به لحظه شمردم .
#گابریل_گارسیامارکز
📚خاطره دلبرکان غمگین من
@ON_zeroo
