en
Feedback
Volupté(جستارهایی درباره‌ی هنر و فرهنگ)

Volupté(جستارهایی درباره‌ی هنر و فرهنگ)

Open in Telegram

"نقطه‌ی آغازين هميشه كامجویی(وولوپته) است؛ تكانه‌ی لذتی كه در رويارويی با اثر هنری به انسان دست می‌دهد. بعد منتقد گامی جلوتر می‌گذارد تا چرايی اين لذت را تحليل كند." اینستاگرام: @volupte_art_and_culture @hooman_honarmand_71 ادمین: @hoomi1371

Show more
1 259
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1130 days
Posts Archive
تنها در صورتی دیدگاه اخلاقی برگزیده‌ایم که (الف) حکم هنجاری درباره افعال، امیال، ملکات، نیت‌ها، انگیزه‌ها، اشخاص یا ویژگی‌های
تنها در صورتی دیدگاه اخلاقی برگزیده‌ایم که (الف) حکم هنجاری درباره افعال، امیال، ملکات، نیت‌ها، انگیزه‌ها، اشخاص یا ویژگی‌های منش داشته باشیم؛ (ب) بخواهیم حکم ما تعمیم یابد؛ (ج) ادلّه ما برای احکاممان در بردارنده واقعیت‌هایی باشد درباره آنچه متعلقات احکام از طریق ایجاد یا توزیع خیر و شر غیراخلاقی، با زندگی موجودات مُدرِک می‌کنند؛ و (د) هنگامی که حکم در مورد خود ما یا افعال‌مان باشد، ادلّه ما شامل واقعیت‌هایی شود در مورد آنچه افعال و ملکات ما با زندگی دیگر موجودات مُدرِک، از آن جهت که مُدرِک‌اند، می‌کند، [البته] اگر دیگران از آن متأثر شوند. تنها اگر از این دیدگاه احکام هنجاری بکنیم و با آنها هدایت شویم، به همان اندازه دارای اخلاقیات یا راهنمای عمل اخلاقی هستیم. متن: فلسفه اخلاق، ویلیام کِی. فرانکنا، ترجمه هادی صادقی #ویلیام_کی_فرانکا @volupte

کانت نخستین شکل امر مطلق را این گونه تعریف می‌کند: تنها بر اساس دستوری عمل کن که در همان حال بتوانی بخواهی که قانونی عمومی شو
کانت نخستین شکل امر مطلق را این گونه تعریف می‌کند: تنها بر اساس دستوری عمل کن که در همان حال بتوانی بخواهی که قانونی عمومی شود. بر این اساس، عامل مختار، همواره بر اساس اصل یا قاعده قابل تنسیق عمل می‌کند. عامل مختار، تنها دیدگاهی اخلاقی را انتخاب یا بر اساس آن حکم می‌کند که خواهان تعمیم آن باشد یا بعداً خواهان آن شود. عمل اخلاقی خوب و الزامی، تنها در صورتی است که انسان بدون تناقض خواهان آن باشد که هر کسی در اوضاع و احوال مشابه طبق آن قاعده یا اصلی که در کار است، عمل کند. کانت غایت‌گرا نیست، بلکه معتقد است عمل به پیمان فریب‌آمیز، نتایجی خودشکن به بار می‌آورد و خود پیمان را بی‌معنا و غیر ممکن می‌کند. متن: فلسفه اخلاق، ویلیام کِی. فرانکنا، ترجمه هادی صادقی #کانت #ویلیام_کی_فرانکا @volupte

شمن یا جادودرمانگر می‌تواند متولی امر قدسی معرفی شود یعنی فردی که کامل‌تر یا جدی‌تر یا صادقانه‌تر از مردم دیگر در امر قدسی شرکت و دخالت می‌کند. شمن، چه از سوی موجودات فوق‌بشری برگزیده شده باشد و چه خودش بخواهد توجه آن‌ها را به خود جلب کند و مورد لطف و عنایات آن‌ها قرار گیرد، فردی است که توانسته تجربیات باطنی رازورانه (عرفانی) داشته باشد و موفق شده به چنین تجربیاتی برسد. در حوزه‌ی آیین شمنی به معنای دقیق کلمه، تجربه‌ی باطنی رازورانه در حالت جذبه و خلسه‌ی شمن _ واقعی یا ساختگی _ نمود پیدا می‌کند و ظاهر می‌شود. شمن اصولاً و اساساً، بیش از هر چیز، فردی است که اغلب در حالت جذبه و خلسه به سر می‌برد. اینک، در سطح ادیان ابتدایی، حالت جذبه و خلسه دلالت دارد بر پرواز روح به آسمان یا گشت و گذار روح در اطراف و اکناف روی زمین و یا نهایتاً پایین رفتن و فرودآمدنش در دنیای زیرزمینی در میان مردگان. شمن انجام این سیر و سفرهای خلسه‌ای را به چهار دلیل بر عهده می‌گیرد: اول، برای دیدار رودررو با خدای آسمانی و اهدای پیشکش و نذورات از طرف جامعه و قبیله‌اش؛ دوم، برای جستجو و یافتن روح یک فرد بیمار که می‌پندارند از بدنش خارج و آواره و سرگردان شده یا به دست اهریمنان و ارواح خبیثه ربوده و برده شده است؛ سوم، برای هدایت و راهنمایی روح فرد متوفی به خانه و سکونتگاه تازه‌اش؛ چهارم، برای افزودن به دانش و آگاهی‌اش از طریق رفت و آمد با موجودات برتر و فوق‌بشری. متن: آیین‌ها و نمادهای تشرف، میر چا الیاده، ترجمه مانی صالحی علامه، نشر نیلوفر #میرچاالیاده @volupte

صعود به آسمان نمایانگر یکی از قدیمی‌ترین ابزار برای برقراری ارتباط شخصی با خدایان و بنابراین دخالت و شرکت کامل در امر قدسی اس
صعود به آسمان نمایانگر یکی از قدیمی‌ترین ابزار برای برقراری ارتباط شخصی با خدایان و بنابراین دخالت و شرکت کامل در امر قدسی است به منظور ارتقاء وضعیت بشری. صعود به آسمان و پرواز در آسمان، برهان‌های تمام عیاری بود برای اثبات تقدس و الوهی شدن انسان. استادان و متولیان امر قدسی _ جادودرمانگران، شمن‌ها، اهل باطن و رازوران _ برترین و نخستین انسان‌هایی هستند که تصور می‌شد به آسمان می‌روند و پرواز می‌کنند؛ در عالم خلسه یا حتی با جسم خاکی‌شان. ... اکنون در موقعیتی هستیم که درک کنیم چرا این مضمون در بعضی آیین‌های رازآموزی و تشرف به سن بلوغ مشاهده می‌شود و نیز در مراسم آیینی برای تشرف و ورود به انجمن‌های سرّی: فرد داوطلب به آسمان صعود می‌کند تا به سرچشمه یا منبع اصلی امر قدسی برسد، تا ماهیت وضعیت و پایه‌ی هستی‌شناختی خود را تغییر دهد، و تا خود را همانند الگوی مثالی (کهن‌الگوی) انسان دینی _ یعنی شمن _ بسازد. متن: آیین‌ها و نمادهای تشرف، میر چا الیاده، ترجمه مانی صالحی علامه، نشر نیلوفر #میرچاالیاده @volupte

همه‌ی آزمون‌های آیینی و محدودیت‌ها و ممنوعیت‌ها، با تعلیم و راهنمایی از طریق اسطوره‌ها، رقص‌ها و نمایش‌های صامت همراه است. این آزمون‌های جسمانی در مراسم تشرف و رازآموزی دارای هدف و مقصودی روحانی است: آشنا کردن جوان نوآموز با فرهنگ قبیله‌ای و او را «پذیرای» ارزش‌های روحانی ساختن. قوم‌شناسان تأکید کرده‌اند که جوانان نوآموز برای شنیدن سنت‌ها و روایات اساطیری و شرکت‌کردن در زندگی آیینی قبیله‌شان علاقه و توجه شدیدی از خود نشان می‌دهند. نورمن بی. تیندال می‌نویسد: «آن علاقه و اشتیاقی که جوان تازه تشرف‌یافته برای ورود به حیات دینی و مراسم آیینی و درک و دریافت معنای پنهان در سنت‌ها و روایات اساطیری و اعمال و رفتارهای سنتی قبیله‌‌اش از خود نشان می‌دهد بسیار جالب توجه و چشمگیر است.» قبل یا بعد از اجرای عمل ختنه، نوآموز همراه مربیان و راهنمایانش به سفرهای طول و درازی می‌رود و مسیر سفرهای موجودات اساطیری را دنبال می‌کند؛ و در تمام این مدت باید از برخورد و دیدار با انسان‌ها، خصوصاً زنان، خودداری کند. در بعضی موارد، فرد نوآموز اجازه‌ی سخن گفتن ندارد... . به قول بومیان رشته‌کوه‌های موسگریو، فرد نوآموز در واقع یک ونگاراپا یا «پسری در اختفا» است. متن: آیین‌ها و نمادهای تشرف، میر چا الیاده، ترجمه مانی صالحی علامه، نشر نیلوفر #میرچاالیاده @volupte

ویلیام جیمز که از پایه‌گذاران روان‌شناسی امروزی در آمریکا بود، بیش از صد سال پیش، شیوه‌های توجه کردن را به دو دسته‌ی ارادی و غیرارادی تقسیم کرد. دلیل توجه غیرارادی به یک چیز این است که شیء موردتوجه ما، ذاتاً، کیفیت کنجکاوی‌برانگیزی دارد که بی‌هیچ زحمتی ما را به سمت خود می‌کشاند. در سناریوی زندگی واقعی، برای مثال، می‌توانید نوازنده‌ی بااستعدادی را تصور کنید که گوشه‌ی خیابان مشغول ساززدن است و شما هنگام قدم‌زدن در شهر صدایش را می‌شنوید و جذبش می‌شوید، بعد می‌ایستید و چنددقیقه‌ای گوش می‌کنید (و بعد، شاید قبل از اینکه به راهتان ادامه دهید، کمی پول در جعبه‌ی سازَش می‌اندازید). توجه شما به‌آرامی به‌واسطه‌ی فرایندی که نامش را《شیفتگی خفیف》گذاشته‌اند جلب شده است. درمقابل، توجه ارادی تماماً به اراده‌ی ما وابسته است. توجه ارادی قابلیت شگفت‌انگیزی است که ما انسان‌ها از آن برخورداریم تا توجه خود را به چیزهایی که می‌خواهیم معطوف کنیم _ مثل توجه به یک مسئله‌ی دشوار ریاضی یا تنگنایی که سعی داریم درباره‌اش نشخوار ذهنی نکنیم. درنتیجه، توجه ارادی به‌آسانی ته می‌کشد و نیاز به شارژ مداوم دارد، درحالی‌که توجه غیرارادی آن‌قدرها هم منابع محدود مغزمان را نمی‌سوزاند. طبیعت به این خاطر توجهِ غیرارادی ما را به خود جذب می‌کند که پر از شیفتگی‌های خفیف است، یعنی به‌طور نامحسوس خصوصیاتی را برمی‌انگیزد که ذهن ما ناآگاهانه به سمتشان کشیده می‌شود. متن: وراجی، ایتن کراس، ترجمه‌ی نسیم حسینی، نشر ترجمان #ویلیام_جیمز #ایتن_کراس @volupte

وقتی دانشجو بودم، فرمول ساده‌ای یاد گرفتم: ژن + محیط = کسی که هستید. استادان دانشگاهم همیشه به من می‌گفتند وقتی پای شکل‌گیری حیات انسان به میان می‌آید تأثیرات ژن‌ها و محیط در هم ترکیب نمی‌شوند، بلکه تربیت در یک جعبه، و طبیعت در جعبه‌ی دیگر است. این تا مدت‌ها عقیده‌ای عمومی بود _ تا اینکه ناگهان جایگاهش را از دست داد. در عین ناباوریِ بسیاری از دانشمندان، پژوهش‌های جدید حاکی از آن‌اند که این معادله از اساس اشتباه است. داشتن نوع خاصی از ژن به این معنی نیست که آن ژن حتماً بر شما اثر می‌گذارد. چیزی که کیستی ما را تعیین می‌کند فعال‌بودن یا غیرفعال‌بودن آن ژن‌هاست. برای درک بهتر مطلب تصور کنید که دی‌ان‌ای شما مانند پیانویی است که در اعماق سلول‌هایتان دفن شده. کلیدهای پیانو ژن‌های شما هستند که می‌توانند به هزاران شکل نواخته شوند. برخی کلید‌ها هرگز فشرده نمی‌شوند. کلیدهای دیگر پی‌در‌پی و در ترکیب با هم فشرده می‌شوند. بخشی از آن‌چه من را از شما و شما را از هرکس دیگری در جهان متمایز می‌کند همین نحوه‌ی فشرده‌شدن این کلیدهاست، چیزی که به آن بیانِ ژن می‌گویند. آنچه در شکلگیری نحوه‌ی عملکرد بدن و ذهن ما نقش دارد همین تک‌نوازی ژنتیکیِ درون سلول‌هایمان است. متن: وراجی، ایتن کراس، ترجمه‌ی نسیم حسینی، نشر ترجمان #ایتن_کراس @volupte

یکی از شعارهای فرهنگی شایع در قرن بیست‌ویکم توصیه به زندگی در حال است. حکمتِ پشت این پندار را درک می‌کنم. این پند حکیمانه توصیه می‌کند که، به جای تسلیم شدن در برابر رنج گذشته یا تشویش آینده، بر ارتباطمان با خودمان و دیگران در لحظه‌ی حال تمرکز کنیم. بااین‌حال، به عنوان دانشمندی که ذهن انسان را مطالعه می‌کند، نمی‌توانم به این نکته اشاره نکنم که این پیام خیر خواهانه تا چه حد با ویژگی‌های زیستی بدن ما مغایرت دارد. انسان به گونه‌ای ساخته نشده که همیشه حال را دریابد؛ این کاری نیست که مغز ما برایش تکامل یافته باشد. در چند سال اخیر، روش‌های پیشرفته‌ای روی کار آمده‌اند که چگونگی پردازش اطلاعات در مغز را بررسی می‌کنند و امکان پایش رفتار انسان در زمان واقعی را برایمان فراهم می‌کنند. این روش‌ها پرده از سازوکار مخفی ذهن انسان برداشته‌اند و، به‌این‌ترتیب، نکته‌ی قابل توجهی را درباره‌ی گونه‌ی انسان آشکار کرده‌اند، ما انسان‌ها در عمر خود یک‌سوم تا یک‌دوم از زمان بیداری‌مان را صرف زندگی نکردن در زمان حال می‌کنیم. ما، به آسانیِ نفس کشیدن، از اینجا و از اکنون 《جدا می‌شویم》؛ مغزمان ما را به رویدادهای گذشته، سناریوهای تخیلی و فکر و خیال‌های دیگری می‌برد. چنین گرایشی آن‌قدر ریشه‌دار است که برای خودش اسمی هم دارد:《حالت پیش‌فرض》. حالت پیش‌فرض فعالیتی است که مغز ما هرگاه مشغولیت دیگری ندارد، خودبه‌خود، به‌سراغ آن می‌رود، البته حتی اگر مشغولیتی داشته باشد هم معمولاً این کار را می‌کند. بدون شک، شما هم توجه کرده‌اید که هرگاه خواسته‌اید روی کاری تمرکز کنید، ذهنتان، طوری که انگار اختیارش دست خودش باشد، به هر سو پرسه می‌زند. متن: وراجی، ایتن کراس، ترجمه‌ی نسیم حسینی، نشر ترجمان #ایتن_کراس @volupte

در پایان تراژدی، قهرمان تراژیک درمی‌یابد تصویری نادرست از رضایت‌مندی‌اش داشته است؛ یا، شاید بهتر باشد بگوییم این چیزی است که
در پایان تراژدی، قهرمان تراژیک درمی‌یابد تصویری نادرست از رضایت‌مندی‌اش داشته است؛ یا، شاید بهتر باشد بگوییم این چیزی است که در پایان یک تراژدی در مورد یک قهرمان تراژیک عیان می‌شود، خواه خود متوجه آن باشد خواه نه. او بر این باور بوده که فلان چیز می‌تواند برایش رضایت به ارمغان بیاورد _ چیزی که او به اساسی‌ترین معنای کلمه آن را می‌خواسته یا باور داشته که می‌خواسته است _ و در جستجوی آن خود را تباه می‌سازد، و موجب تباهی‌های وسیع دیگری نیز می‌شود. لیر، اتللو، مکبث، نمونه‌های برجسته افرادی هستند که ویتگنشتاین، چنان که مشهور است، از آنها با عنوان《افسون‌شده》یاد می‌کند، کسانی که با یک تصویر افسون شده‌اند. آنها به طور قطعی می‌دانستند که چه می‌خواهند، البته تاحدی از آن رو بود که نمی‌توان آرزویی داشت بی‌آنکه تصویری از رضایتمندی حاصل از تحقق آن داشته باشیم. متن: حسرت، در ستایش زندگی نازیسته، آدام فیلیپس، ترجمه میثم سامان‌پور #آدام_فیلیپس #ویتگنشتاین @volupte

وقتی فروید می‌خواست ما را قانع کند که آرزو درک و فهم ما را از امور تحریف و دستکاری می‌کند، درواقع می‌خواست ما را متقاعد سازد
وقتی فروید می‌خواست ما را قانع کند که آرزو درک و فهم ما را از امور تحریف و دستکاری می‌کند، درواقع می‌خواست ما را متقاعد سازد که ما تمایل داریم از آن چیزی که وجود دارد فقط آنچه را ببینیم که می‌خواهیم؛ و شناخت (و عدم شناخت) بیشتر با خواستن سروکار دارد، تا با حقیقت. ما در محرومیت امروزمان، رضایتمندی آینده را می‌بینیم. وقتی مشتاقانه به آینده چشم داریم، بی‌آنکه دست خودمان باشد، همیشه چیزی در زمان حال نادیده گرفته می‌شود و کنار گذاشته می‌شود. متن: حسرت، در ستایش زندگی نازیسته، آدام فیلیپس، ترجمه میثم سامان‌پور #فروید #آدام_فیلیپس @volupte

فروید می‌گوید که شناخت، شناخت غیاب است؛ شیوه‌ای است که ما فاصله را با آن اندازه می‌گیریم. اگر تفسیر بیش از حد، میل عنان‌گسیخت
فروید می‌گوید که شناخت، شناخت غیاب است؛ شیوه‌ای است که ما فاصله را با آن اندازه می‌گیریم. اگر تفسیر بیش از حد، میل عنان‌گسیخته‌ای برای نزدیکی و صمیمیت هرچه بیشتر باشد، آن‌وقت شکاکیت _ هر چیز دیگری هم که باشد _ ظاهراً نوعی احتیاط و تردید هم هست: نوعی احتیاط، نوعی تردید، در خصوص آن‌چه احتمالاً، از طریق《شناخت》مان از اذهان دیگران، قرار است انجام دهیم یا بخواهیم که از ذهنمان بیرون کنیم. شکاکیت تنها تردید در آنچه ما می‌توانیم درباره‌ی دیگران بدانیم نیست، بلکه تردید در ارزش چنین معرفت و شناختی است؛ و بنابراین، تصوری است در باب چیزهایی که شناخت می‌تواند از تجربه کردنشان با دیگری برحذرمان دارد یا ممانعت به عمل آورد. ثورو در سال ۱٨۴۲ در یادداشت‌های روزانه‌اش می‌نویسد:《منتقدان شکسپیر معاصران خود را پایین آوردند تا بتوانند او را بالا ببرند.》 متن: حسرت، در ستایش زندگی نازیسته، آدام فیلیپس، ترجمه میثم سامان‌پور #فروید #هنری_دیوید_ثورو #آدام_فیلیپس @volupte

فروید نه ارتقای خودشناسی، که محدودیت‌های آن را توضیح می‌دهد. او از دل نیاز به درک کردن و درک شدن، روایتی از نیاز به رشد کردن
فروید نه ارتقای خودشناسی، که محدودیت‌های آن را توضیح می‌دهد. او از دل نیاز به درک کردن و درک شدن، روایتی از نیاز به رشد کردن را به دست می‌دهد. کودک نیاز دارد که والدین او را دریابند و مطالبش را بگیرند _ به اندازه‌ی کافی به نیازها و ترس‌هایش توجه کنند _ و درنهایت هم لازم دارد که این عادت را از سرش باز کنند. یعنی اول درک کردن _ طبق تعریف و با دلیل _ اتفاق می‌افتد، سپس مخیر بودن به درک نکردن، یا خلاصی از نیاز به درک کردن. در واقع، روان‌کاوی درمانی است که عادت انسان‌ها به اجبار درک کردن و درک شدن را از سرشان باز می‌کند؛ روان‌کاوی نوعی《پسا _ تعلیم》است در نگرفتن مطلب. نسخه‌ی جدید فروید از یک برنامه‌ی قدیمی چنین است: از طریق درک کردن به محدودیت‌های درک کردن رسیدن. بهتر است اثر فروید را در قالب مرثیه‌ای بلند برای قابل‌فهم‌بودن زندگی‌هایمان بخوانیم. ما به معنای زندگی‌هایمان پی می‌بریم تا بتوانیم برای نفهمیدن آن مخیّر باشیم. متن: حسرت، در ستایش زندگی نازیسته، آدام فیلیپس، ترجمه میثم سامان‌پور #فروید #آدام_فیلیپس @volupte

فرق است میان کسی که حرفی می‌زند که دیگری احساس می‌کند درک شده است و کسی که سخنان جذاب و گیرا می‌گوید. فرق است یا می‌تواند فرق
فرق است میان کسی که حرفی می‌زند که دیگری احساس می‌کند درک شده است و کسی که سخنان جذاب و گیرا می‌گوید. فرق است یا می‌تواند فرق باشد میان خواندن چیزی قابل‌فهم و خواندن چیزی که تأثیر زیادی دارد؛ و همین‌طور میان کلماتی که واسطه‌ی ابراز تجریبات‌اند و کلماتی که تثبیت‌کننده‌ی شناخت و معرفت‌اند. فرق است میان آرزوی آسایش و تسکین، و آرزوی برانگیختن و آشفته کردن. و ما برای اینها و تجربه‌های دیگر با یکدیگر صحبت می‌کنیم یا مطلبی می‌خوانیم. اما این از هنرهای زبان و زبان‌شناختی است که به نظر می‌آید هم‌زمان هم پذیرای مفهوم قابل‌فهم بودن‌اند و هم در آنها، نفس ایده‌ی قابل‌فهم‌بودن می‌تواند به شکلی کم یا بیش قابل‌فهم به پرسش گرفته شود. متن: حسرت، در ستایش زندگی نازیسته، آدام فیلیپس، ترجمه میثم سامان‌پور #آدام_فیلیپس @volupte

فروید با توضیح سازوکارِ خواستن، سازوکاری که علیه ماست _ اینکه چطور تمام خواسته‌های ما تاریخی دارد _ نشان داد که سرخوردگی در آ
فروید با توضیح سازوکارِ خواستن، سازوکاری که علیه ماست _ اینکه چطور تمام خواسته‌های ما تاریخی دارد _ نشان داد که سرخوردگی در آن واحد، هم منبع لذت و هم منبع الهامی است برای زندگی‌های نازیسته‌ی ما. او نشان داد که ما از سرخوردگی می‌آغازیم؛ آگاهی در حال شکل‌گیریِ کودک در باب خودش، آگاهی درباره‌ی چیزی ضروری است که غایب است. کودک در غیاب چیزی که نیاز دارد متوجه حضور خود می‌شود. ... درحالی‌که داریم حسرت تجربه‌ای را می‌خوریم، حسرت دیگری قد علم می‌کند و پس از آن است که مقایسه کردن‌ها آغاز می‌شود و سپس آن دو تجربه را با یکدیگر مقایسه می‌کنیم. ما با حذف کردن انتخاب می‌کنیم. انتخاب درست، آن انتخابی است که باعث شود علاقه‌مان را به گزینه‌های دیگر از دست بدهیم، اما هیچ‌گاه از پیش نمی‌دانیم که انتخاب درست کدام است. ما هیچ‌گاه نمی‌دانیم که آیا این سرخوردگی منجر به سرخوردگی دیگری می‌شود یا نه. متن: حسرت، در ستایش زندگی نازیسته، آدام فیلیپس، ترجمه میثم سامان‌پور، نشر بیدگل #فروید #آدام_فیلیپس @volupte

بدیهی است که دستاورد درخشان میلیون‌ها سال تکامل قشر پیشانی این نیست که می‌توانیم ماه‌های سال را برعکس بگوییم، بلکه جنبه‌ی اجت
بدیهی است که دستاورد درخشان میلیون‌ها سال تکامل قشر پیشانی این نیست که می‌توانیم ماه‌های سال را برعکس بگوییم، بلکه جنبه‌ی اجتماعی است؛ یعنی موقوف کردن کاری که از نظر عاطفی کار راحت‌تری است. پیش‌پیشانی مرکز مغزِ اجتماعی ماست. هرچه در یک گونه‌ی نخستی اندازه‌ی متوسط گروه اجتماعی بزرگ‌تر باشد، درصدی از مغز که به پیش‌پیشانی اختصاص یافته هم بالاتر است. هرچه حلقه‌ی کسانی که فرد به آن‌ها پیامک می‌دهد بزرگ‌تر باشد، زیرمجموعه‌ی بخش مشخصی از پیش‌پیشانی و اتصالات آن به سیستم لمبیک بیشتر است. پس آیا اجتماعی بودن باعث می‌شود پیش‌پیشانی بزر‌گ‌تر شود یا پیش‌پیشانی بزرگ‌تر، دلیل اجتماعی‌تر بودن است؟ حداقل به‌صورت نسبی گزینه‌ی اول درست است. میمون‌هایی را که در تنهایی قرار گرفته‌اند بردارید و در یک گروه اجتماعی بزرگ و پیچیده بگذارید. یک سال بعد، پیش‌پیشانی همه‌شان بزرگ‌تر می‌شود. به‌علاوه، افرادی را که در صدر سلسله‌مراتب قرار دارند، بیشترین افزایش را نشان خواهند داد. متن: محتوم، نگاه علم به زندگیِ بدون اراده‌ی آزاد، رابرت ام. ساپولسکی، ترجمه‌ی عباس سیدین، نشر نوین #رابرت_ام_ساپولسکی @volupte

"روابط متقابل ژن و محیط" در گونه‌هایی که فقط در یک نوع محیط زندگی می‌کنند اهمیت کمتری دارد. اما در گونه‌هایی که چندین زیستگاه
"روابط متقابل ژن و محیط" در گونه‌هایی که فقط در یک نوع محیط زندگی می‌کنند اهمیت کمتری دارد. اما در گونه‌هایی که چندین زیستگاه متفاوت دارند (مثلاً گونه‌هایی مثل خود ما) خیلی مهم است. ما می‌توانیم در تندرا، صحرا یا جنگل‌های بارانی زندگی کنیم. می‌توانیم در کلان‌شهری با میلیون‌ها نفر جمعیت یا در گروه کوچکی از شکارچی _گردآورنده‌ها باشیم. می‌توانیم در جامعه‌ای سرمایه‌داری یا سوسیالیست، یا در فرهنگی چندهمسری یا تک‌همسری زندگی کنیم. وقتی موضوع انسان مطرح است، گاهی پرسیدن اینکه فلان ژن چه می‌کند، می‌تواند سؤال احمقانه‌ای باشد. تنها می‌توان پرسید آن ژن در این محیط خاص چه می‌کند. متن: محتوم، نگاه علم به زندگیِ بدون اراده‌ی آزاد، رابرت ام. ساپولسکی، ترجمه‌ی عباس سیدین، نشر نوین #رابرت_ام_ساپولسکی @volupte

روایتی از جبرگرایی که کتاب حاضر براساس آن بنا شده، این‌گونه است: مراسم فارغ‌التحصیلی دانشگاهی را تصور کنید. با آن احساس‌های شادمانی و غرور، علی‌رغم تکراری و کلیشه‌ای و دم‌دستی بودنش، تقریباً همیشه تأثربرانگیز است. خانواده‌هایی که احساس می‌کنند آن‌همه فداکاری ارزشش را داشت. دانش‌آموختگانی که در خانواده‌شان اولین نفری هستند که موفق شده‌اند دبیرستان را تمام کنند. آن‌هایی که والدین مهاجرشان با غرور آنجا نشسته‌اند و لباس‌های محلی‌شان نشان می‌دهد غرور امروز آن‌ها به معنای رها کردن گذشته‌شان نیست. در این میان، متوجه کسی می‌شوید. لابه‌لای خانواده‌هایی که پس از مراسم دور هم جمع شده‌اند، دانش‌آموختگانی که دارند با مامان‌بزرگ روی ویلچر عکس می‌گیرند، همهمه‌ی آغوش‌ها و خنده‌ها، کسی را در انتها می‌بینید که عضو گروه خدمات مراسم است و دارد سطل‌های زباله‌ی محل مراسم را خالی می‌کند. یکی از دانش‌آموختگان را تصادفاً بردارید و با یک ورد جادویی کاری کنید که آن نیروی خدماتی زندگی‌اش را با همان ژن‌های فرد دانش‌آموخته شروع کند. همین کار را برای محیط رحمی که نه ماه را در آن سپری کرده و برای آثار اپیژنتیکی که بر کل زندگی فرد گذاشته است انجام دهید. با دوره‌ی کودکی آن دانش‌آموخته هم همین کار را بکنید؛ دوره‌ی کودکی که به‌جای نگرانی از گرسنگی، بی‌خانمان شدن یا ترس از اخراج شدن از کشور به دلیل نقص مدرک، مثلاً پر بوده از کلاس پیانو و دورهمی‌های خانوادگی. کار همین جا تمام نمی‌شود. حالا کاری کنید که آن دانش‌آموخته هم تمام گذشته‌ی نیروی خدماتی را داشته باشد. هر عاملی را که روی آن کنترلی نداشته‌اند با هم عوض کنید و می‌بینید جای آن‌ کسی که در لباس فارغ‌التحصیلی ایستاده و کسی که دارد سطل‌های زباله را کشان‌کشان می‌برد عوض شده است. منظور من از جبرگرایی این است. متن: محتوم، نگاه علم به زندگیِ بدون اراده‌ی آزاد، رابرت ام. ساپولسکی، ترجمه‌ی عباس سیدین، نشر نوین #رابرت_ام_ساپولسکی @volupte

روتکو پیش از از کارهای مشهور انتزاعی‌اش، نقاشی شکل‌نما بود و بسیار تحت تأثیر سورئالیسم. آنچه در مورد او به من ارتباط یافته، فرایند ازمیان‌رفتن شکل در کار انتزاعی است، یا اینکه چگونه شکل در انتزاع غرق شد (این محوشدن در کار موندریان نیز رخ داد) و چگونه همچنان به عمل کردن ادامه می‌داد، چگونه در این انتزاع هیئت غایبی بود که به کار ادامه می‌داد. فکر می‌کنم که این نکته یکی از قوی‌ترین وجه‌های پویا در کار روتکو است و من تنها زمانی می‌توانستم این سؤال را مطرح کنم که از چارچوب هنر کلاسیک می آمدم. نکته‌ی دیگری که بسط و پرورشش را در مورد روتکو جالب می‌یافتم، این بود که روزنبرگ او را 《شکوهمند》توصیف کرده بود. بنظرم جالب آمد که این توصیف معاصر را در بوته‌ی تعریف کلاسیک بیازمایم. بنا به برخی بازتاب‌ها، نتیجه‌ی کار امتیازهایی در بر داشت، زیرا نگرش کلاسیک انگاره‌ی شکوهمند دقیقاً با برداشت معاصر مطابقت ندارد، از بازی این دو برداشت چیزی پدیدار می‌شود که برای روتکو که خود از فرهنگ والایی برخوردار است بی‌فایده نبود. سخن گفتن از شکوه کلاسیک با فرهنگ او بیگانه نبود. منظور این نیست که بگوییم بین هنر کلاسیک و هنر معاصر تداومی هست، یا القا کنیم که در حال گذر از بحرانی کوچک در هنریم و ارزش‌های والای قطعی روزی باز خواهد گشت. به‌باور من، هنر امروز همان‌قدر شایان توجه است که هنر سده‌ی هفده یا هجده. امروزه همان‌قدر هنرمند خوب هست که در گذشته بود. فقط موضوع این است که امروزه در انبوهیِ نام هنرمندان غرق شده‌ایم. متن: ماجراهای نقاشی، دانیِل آراس، ترجمه مهشید نونهالی، نشر نظر #روتکو #دانیل_آراس @volupte